دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۷۷٫۱۹۳ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۲۲۳ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۱۸۶
بازدید از این یادداشت : ۱٫۸۲۹

پر بازدیدترین یادداشت ها :
مقاله ای که برای مجله مهرنامه اخيراً نوشته ام و در شماره ۳۷ آن به چاپ رسيده است.








درباره امام احمد بن محمد بن حنبل معروف به احمد بن حنبل شايد بی اغراق در سالهای اخير دهها کتاب مستقل و صدها مقاله نوشته شده است؛ به ويژه به زبان عربی و از سوی طيفهای سلفی، حنبلی و وهابی در عربستان سعودی، مصر و ديگر کشورهای عربی. وهابيت که خود ميراث "شيخ" محمد بن عبد الوهاب است، گرچه در عربستان سعودی در عرصه اجتماعی و سياسی محصول پيوند ساختاری آل شيخ و آل سعود است و نمی توان بروز سياسی آن را در اين کشور تنها فرايندی مذهبی بدون در نظر گرفتن عوامل مختلف اجتماعی و تاريخی و سياسی آن ديد، اما روشن است که بن مايه اش را در ميان حنبليان منطقه نجد يافت و به سرعت به دلائل مختلف تاريخی و مذهبی راهش را به بيرون از محيط اوليه خود کشاند. بدين ترتيب باورهای محمد بن عبد الوهاب که خيلی زود از آن تعبير به "دعوت" شد در چارچوب عامتری خارج از محيط محدود حنبليان نيز مورد توجه و اقبال نسبی قرار گرفت و از آن به حرکتی در راه احيای مذهب "سلف" و اجتهاد دوباره در دين بر پايه مراجعه به حديث و "سلف صالح" در ميان مسلمانان هند و مصر و عراق و يمن تعبير شد. گرايش وهابی در زمانه ای بروز کرد که در ميان غير حنبليان نيز گرايش به بازگشت به حديث و سنت، مبارزه با "بدعت" ها (و از جمله طريقه های صوفيانه) و فراتر رفتن از اجتهاد مذهبی و فقهی مذاهب چهارگانه با رجوع مجدد به حديث از سوی طيفهای مختلف و انديشمندان مذاهب گوناگون (و حتی در ميان زيديان يمن) مطرح می شد و اينجا بود که نخستين امواج جديد "سلفی گری" به منصه ظهور رسيد. همين جريان سلفی باور و هسته اصلی آن دعوت وهابي، با وجود سنت ديرينه فقه و مذهب حنبلی با ناديده گرفتن تحولات تاريخی پر فراز و نشيب آن مذهب با فروکاستن مذهب حنبلی به شخص احمد بن حنبل به او به عنوان پيشوای سلفی گری نگريست و اهميت مجدد داد و تلاش کرد احمد بن حنبل را تنها در چارچوب قرائتی که خود از ابن تيميه، الهام بخش سلفيان به دست می داد به تصوير کشد.

اهتمام به حدیث ؛ فصل مشترک سلفی ها

زان پس البته سلفی گری به آن موج سده هجدهمی خود محدود نشد؛ هم مذهب وهابي تحولاتی در خود پذيرفت و هم مهمتر از آن در بستر عامتر، مذهب سلفي تحولات متعددی را در درون خود پيدا کرد و از سلفی گری تعابير مختلفی به ويژه در مصر و در ميان مسلمانان هند پيدا شد؛ تحولات و تعابير مختلفی که تا به امروز هم ادامه دارد و جريانهای مختلف سلفی گری را پديدار کرده است؛ موضوعی که محل بحث ما در مقاله حاضر نيست. با اين وصف يک ويژگی در ميان همه اين گروهها مشترک است و آن اهتمام به حديث و کتابهای حديثی از يک سو و شخصيت ابن تيميه به عنوان احياء گر "مذهب سلف" و الهام بخش تمامی گرايشات سلف باور اسلامی از ديگر سو. درست است که اهتمام به اين دو جنبه محدود به عربستان سعودی به عنوان مرکزيت اصلی وهابيت نيست اما به ويژه در چند دهه اخير در اين کشور موج فزاينده انتشار هزاران کتاب جديد و قديم واز آن ميان آثار حديثی و فقهی و اعتقادی تاريخ هزار و اندی ساله مکتب حنبليان و به ويژه آثار ابن تيميه و دميدن جانی دوباره در پيکر حديث گرايی (و البته با صرف هزينه های ميلياردی)، نه تنها در ميان حنبليان بلکه در ميان تمامی مذاهب "اهل سنت و جماعت" نوعی قرائت حديث محور از اسلام را سبب ساز شده است که در آن سهم احمد بن حنبل و روايت ابن تيميه از اسلام "سلف صالح" حرف اول را می زند؛ روايتی که احمد بن حنبل در آن به عنوان قهرمان جريان "سلفی گری" مطرح می شود.

مذهب حدیث به مثابه محک سلفی ها در برخورد با مذاهب

در اين روايت گرچه اختلافات فقهی مذاهب سنی مقبول قلمداد می شود اما راه درست همانی معرفی می شود که احمد بن حنبل در پيش گرفته بود؛ يعنی از ديدگاه اين روايت، اعتماد به حديث و تکيه بر مذهب "سلف صالح" و نه اجتهادات مذهبی فقيهان مختلف (و صد البته نه گرايشات کلامی ماتريديان و اشعری مذهبان در ميان پيروان سه مذهب حنفی، مالکی و شافعی). در اين ديدگاه همه ابعاد تمدن، فرهنگ و ديانت اسلام فروکاسته می شود به حديث و احيای "مذهب حديث". در اين ديدگاه نه تنها فلسفه و کلام ورزی مطعون است؛ بلکه حتی مذاهب مختلف تصوف که در اساس بر بستر مذاهب مختلف اهل سنت باليدند و رشد کردند نيز مشروعيتی ندارند. سلفيان و وهابيان نه تنها با معتزله و شيعه مخالفند؛ بلکه ابوالحسن اشعري را که خود ستايشگر احمد بن حنبل نيز بود بر نمی تابند و مذهب اشعري را با محک مذهب حديث به سنجه نقد می سپارند. با انتشار کتابهایی در سنت "زهد" نويسی و "ورع" نويسی و عزلت نويسی (ادبيات "العزلة") از نويسندگانی در ميان محدثان و حنبليان قديم و از آن جمله آنچه از احمد بن حنبل در اين زمينه ها موجود است، تصوف "حسن" و نيکو را محدود بدان می دانند و تصوف غير هماهنگ با زهد ورزی "سلف صالح" را يکسره باطل می انگارند. در اين ديدگاه در يک کلمه همه کسانی که به هر مرجعيتی فراتر از حديث و سنت "سلف صالح" می انديشند و باور دارند يا در شمار معتزليان و جهميانند و يا شيعيان و باطنيان و "ملاحده". آنان با توجه به سنت حنفی ستيزی در ميان حنبليان نه تنها ابو حنيفه و مذاهب کلامی و اعتقادی حنفيان را با توصيف کلی آنان به مذاهب "مرجئه" بر نمی تابند بلکه حتی گروهی از سلفيان و وهابيان از نقطه نظر فقهی در قياس با دو مذهب ديگر مالکی و شافعی، سنت تاريخی مذهب فقهی حنفيان را به سختی می توانند در شمار مذاهب فقهی مقبول قرار دهند؛ مگر آنکه روايتی سنت گراتر از مذهب ابو حنيفه را جانشين و تبليغ کنند (و اين کاری است که از سر ناچاری بايد حنفيان سلفی گرای هند و پاکستان و ديگر نقاط تا آنجا که ممکن بود انجام می دادند و روايتی سلفی گرا از ابو حنيفه عرضه می کردند).

تقلیل سنت فقهی حنبلی به مذهبی سلفی محور

واقعيت اين است که نه تنها سلفی گری ناچار است تحولات تاريخی مذاهب مالکی و شافعی و حنفی را در نظر نگيرد و سنتهای فقهی و اعتقادی هزار ساله اين مذاهب را که در بستری تاريخی هويتهای متحولی يافتند تنها با نوعی ساده انديشی ايدئولوژيک به مذاهبی سلفی محور تقليل دهد بلکه همچنين وهابيت و سلفی گری حنبلی همين کار را با مذهب تاريخی حنبلی و احمد بن حنبل و حتی با ابن تيميه نيز ناچار بوده انجام دهد و عملاً نيز چنين کرده است؛ به نحوی که امروزه از ديدگاه محققان جديد اين مسئله پوشيده نيست که ما دو ابن تيميه و دو احمد بن حنبل داريم؛ يکی آنچه در بستر تاريخی خوانده می شده و يکی آنچه مذهب سلفی جديد علاقمند است از آن دو شخصيت ارائه دهد.

تصویر واقعی احمد بن حنبل و شکل گیری مذهب حنبلی

تصوير واقعی تر از احمد بن حنبل را بايد با بازگشتی به آثار و منابع تاريخی و مذهبی دوران او جستجو کرد. در طی يکی دو دهه اخير مهمترين منابع حديثی، فقهی، تاريخی و اعتقادی مرتبط با شخصيت احمد بن حنبل مجال انتشار يافته است. بر اساس همين منابع، تحقيقات تاريخی به ويژه در مغرب زمين درباره شخصيت و انديشه احمد بن حنبل در چند دهه اخير بعد از دهها سال بی اعتنايی به تفکر و فقه حنبلی مجال ظهور يافته است؛ درباره خود او و زندگيش، مناسبات وی با ديگر مکتبهای کلامی و فقهی، مناسباتش با خليفگان عباسی و از آن جمله نقش تاريخی او در واقعه "محنه" و رويارويی با سه خليفه عباسی، مأمون، معتصم و واثق در جريان بحث درباره موضوع "مخلوق بودن قرآن"، واکنش نه چندان همدلانه او به خليفه متوکل عباسی که بر خلاف اسلاف خویش جانب اعتقاد احمد بن حنبل و همفکرانش را گرفت و در نهايت سهم او در شکل گيری مذهب حنبلي به عنوان مذهبی فقهی.

ابن حنبل؛ نماينده سنت گراترین جناح اصحاب حديث

احمد بن حنبل از نقطه نظر مذهبی و اعتقادی و آموزشهای دينی وابسته به گرايش و طيف "اصحاب حديث" بود. اصحاب حديث هم با "اصحاب رأی" در مسائل فقهی اختلاف نظر داشتند و هم با متکلمان و گرايشهای کلامی ارجائی و معتزلی در مسائل اعتقادی سخت مخالف بودند. با همه اين احوال اصحاب حديث همه يکدست نبودند. بومهای مختلف و "امصار" گوناگون از ديرباز گرايشهای متفاوتی از اصحاب حديث را تجربه کرده بودند. احمد بن حنبل البته در بغداد، پايتخت داستانهای هزار و يک شب عباسی مقيم بود. خاندانش با عباسيان ارتباطی وثيق داشتند و از "جند" خراسانی عباسيان بودند (او البته خود نسبی عربی داشت و ستايشگر قوم عرب هم بود؛ در تقابل با شعوبيه). با اين همه احمد بن حنبل با وجود احترامی که در ميان عامه اصحاب حديث و حتی گرايشهای نزديک به مذهب امام شافعي داشت با ديگر نمايندگان اصحاب حديث بغداد تفاوتهايی داشت. اين تفاوتها به ويژه در طی واقعه "محنه" نمود بيشتری يافت و از او نماد مقاومت در برابر خواست خليفه را از يک سو و نماينده سنت گراترین جناح اصحاب حديث و در واقع نماينده اصيل ترين شکل تبعيت از "سنت" و دوری از انواع "بدعت" در ميان ايشان از ديگر سو ساخت.

آثار و آراء احمد بن حنبل

او خود به تأليف کتاب باور نداشت. آموزه های خود را به صورت شفاهی تبليغ و بيان می کرد. درست است که شيوه نقل شفاهی در ميان محدثان يک سنت ديرينه و ارزشمند قلمداد می شد اما احمد بن حنبل حتی باورهای اعتقادی، نظرياتش درباره موضوعات فقه و اختلاف احاديث فقهی و ديدگاههایش درباره راويان گذشته (علم رجال) را به صورتی شفاهی و تنها در پاسخ به پرسشهای حلقه ای از شاگردان وفادار خود بيان کرده است؛ چيزی که در سنت حنبلی به نسخه های مختلف "المسائل" منسوب به او شهرت دارد. تعدادی رساله اعتقادی به او منسوب است که اصالت هيچ کدام از آنها ثابت نيست. بيشتر تعاليم او از طريق چند شاگرد برجسته او و از همه مهمتر فرزندش عبد الله منتقل شده و صورت مدون يافته است. مهمترين ميراث احمد بن حنبل، کتاب المسند است که آن هم حاصل امالی او در حديث (که خود حاصل چند دهه کوشش برای فراهم کردن و شنيدن و دريافت دفاتر حديثی گذشتگان و سماع "اصول" نزد مشايخ برجسته حجاز، شامات، يمن و عراق بود) و البته تدوين و تنظيم و تهذيب و اضافات و مستدرکات فرزندش عبد الله است. از او روايات "مختلف"ی در بحث از موضوعات فقهی و نظرش درباره اختلاف احاديث و اِعمال شماری از باورهای اصول فقهی او در مباحث فقهی در دست است؛ رواياتی که "اختلاف" در محتوای آنها خود موجب نظريه پردازيهای نوينی در ميان حنبليان بعدی و نقل "روايت" های متفاوت از "مذهب" او شده است.

تبعيت از "سنت" و زهد؛ مهمترین آموزه های ابن حنبل

مهمترين آموزه های او علاوه بر تأکيد بر دوری از کلام ورزی و تعاليم متکلمان و يا اصحاب رأي، آموزشهای او درباره زهد ورزی و ورع است؛ به گونه ای که می توان يکی از مهمترين خصيصه های شکل دهنده هويت اوليه حلقه شاگردان احمد بن حنبل را که به تدريج در طی يکی دو سده آينده به مذهب احمد بن حنبل و "مذهب حنبلی" نامدار شد، تأکيد بر زهد ورزی دانست؛ منتهی با تأکيد بر دوری از زهد ورزی خارج از سنت اهالی تصوفِ "غير حسن". او با گرايشهای صوفيانه ای که آنان را بر تبعيت از "سنت" نمی دانست سخت مخالف بود. برای احمد بن حنبل يک معيار مهم در همه چيز، در باور و در عمل حرف نخست را می زد: تبعيت از "سنت" و اجتناب از انواع "بدعت". درست است که پیروان "اهل السنة" و "اهل الجماعة" به عنوان نخستين ظهورات تشخص فکری آنچه بعداً "اهل سنت و جماعت" نام گرفت، پيش از احمد بن حنبل نيز وجود داشتند و از آنها سخن می رفت اما بی ترديد سهم احمد بن حنبل در برآمدن نهايی "اهل سنت و جماعت" اگر بيشتر از امام شافعي نباشد، کمتر نيست؛ دست کم از نقطه نظر قدرت اجتماعی و در پيروزی نهايی آنان در برابر گروههای رقيب در طی سده های چهارم و پنجم هجری. بی جهت نيست که ابو الحسن اشعري زمانی اعتقادنامه ای نوشت و آن را در چارچوب پيروی از احمد بن حنبل ارائه داد.

تصویری که حنبلی ها از ابن حنبل ساخته اند

ادبیات حنبلی درباره شخصيت احمد بن حنبل، زندگی، مواضع و باورها و به ويژه موضعش درباره "محنه" خود تحولی تاريخی را پشت سر گذارده است. احمد بن حنبل این خوش اقبالی را داشته است که حلقه ای بسيار وفادار از فرزندان، وابستگان خانوادگی و شاگردانش درباره او گزارشهای مهمی از برخی از جزيی ترين اتفاقات زندگیش را ثبت و تدوين کرده اند. بيشتر اين گزارشها به دست ما رسيده اند. برخی از آنان "سيره" هایی برای او نوشته اند و در اين سيره ها شخصيت احمد بن حنبل را آنچنانکه وفادارانش تمايل داشته اند به تصوير کشيده اند. البته در ميان لابه لای گزارشهای آنان می شود تا اندازه بسيار زيادی به حقيقت شخصيت احمد بن حنبل پی برد با اين همه آنها در اين نوع سيره ها با نوعی الگو برداری از سيره نويسی درباره پيامبر اکرم تلاش داشته اند زندگی او را در چارچوب سنت و سيره پيامبر به تصوير بکشند. در گذر زمان اين نوع "سيره" ها تبديل به کتابهای پر برگی درباره "مناقب" او شد و مناقب نویسی احمد تبديل شد به بخشی مهم از ادبيات حنبلی و از اين رهگذر دهها کتاب و فصول مستقل تدوين شد که بی ترديد مهمترين آن مناقبی است که ابن الجوزی برای او فراهم کرده که مکرر به چاپ رسيده و اخيراً هم به زبان انگليسی ترجمه شده است. هر آنچه بدين سو تر می آييم احمد بن حنبل به شخصيتی پيامبر گونه تبديل می شود و سهم و نقش او در احیای "سنت" در مقايسه با همگنان خود برجسته تر و بی همتا می گردد.

دیگران درباره ابن حنبل چه می گویند؟

تنها با مقايسه آنچه ديگران و از آن جمله مخالفانش به ويژه در ميان معاصرانش و يا در طول يکصد سال بعد از مرگ احمد بن حنبل درباره وی و سهم او در "محنه" و جايگاهش در ميان اصحاب حديث نوشته اند می توان به بررسی دقيقتر جايگاه احمد بن حنبل در احيای سنت گرایی، پر رنگ شدن نقش علماء به واسطه او در برابر قدرت سياسی خليفه، باورهای وی در زمينه سياست و اجتماع دينی، جايگاه فقهی او و سهمش در تشکيل مذهب فقهی و اعتقادی حنبلی به عنوان يک هويت متعين مذهبی برخاسته از درون اصحاب حديث پی برد. آنچه جاحظ به عنوان يک مخالف سر سخت معتزلی درباره رفتار او در جريان محنه نوشته طبعاً درست در برابر تصويری است که شاگردان و وفادارانش خواسته اند از او و سهمش در جريان محنه و پيروزی نهايی او در قبال خليفه عباسی نشان دهند. از ديگر سو در حالی که حنبليان به فقه احمد می باليدند، محمد بن جرير طبري، مؤرخ پر آوازه ای که تنها چند دهه بعد از او می زيست وی را صرفاً محدث می داند و نه فقيه. معتزليان و شيعيان نيز او را "حشوی" مذهب خوانده اند و عقايدش را تشبيهی و به دور از توحيد تنزيهی. اما از ديگر سو حنبليان و شافعيان سنتگرای غير اشعري مذهب، عقايد او را ترجمان و عين الفاظ حديث نبوی و سنت "سلف صالح" يافته و عقيده نامه های خود را با استناد به گفتارهای وی تدوين می کرده اند (و در اين ميان آثاری نوشته اند؛ تحت عناوينی چون "العقيدة" و يا "السنّة" که در آنها گفتارهای اعتقادی احمد را محور اصلی نقل "سنت" و رد "بدعت" قرار داده اند).

احمد بن حنبل و تشيع

جالب است بدانيم با وجود آنکه حنبليان عموماً در طول تاريخ خود، چه در بغداد دوران عباسی(به استثنای دوران پايانی عباسيان)؛ و چه در دوران ظهور مجدد خود در مناطق شامات؛ و چه در دوران جديد و با بالا آمدن جريانهای وهابی و سلفی، با شيعيان سر ناسازگاری داشته اند، منتهی احمد بن حنبل در حقیقت خود طيفی از جريان اصحاب حديث را در زمانش نمايندگی می کرده که سعی در کاستن عناصری ضد علوی، ريشه دار در باورهای هواداران عثمانی مذهبان و يا گرايشمندان به امويان، در درون اطياف مختلف اصحاب حديث داشته است و از آن جمله است اعتقاد او به "تربيع" به معنی موافق دانستن اعتقاد به خلافت حضرت امير (ع) به عنوان خليفه چهارم از ميان "خلفای راشدين" و اعتقاد به اينکه پذيرش و باور به حقانيت خلافت آن حضرت برخلاف ادعای مخالفان خلافت او (در بستر بحثهای مرتبط با جنگهای داخلی و "فتنه") در چارچوب التزام به "سنت" و لازمه آن است. اين عقيده خود تحولی مهم را در باور اصحاب حديث و اهل سنت در مسئله خلافت و موضع گيری در برابر "فتنه" و نزاعهای اطرف گوناگون در اين زمينه و همچنين بحث حجيت "سنت" خلفاء ايجاد کرد. احمد بن حنبل البته کم و بيش موضعی مثبت در برابر اهل بيت دارد (وحتی از او دفتری و همچنين فصلی درباره فضائل اهل بيت به روايت فرزندش عبد الله در دست است که مکرر هم به چاپ رسيده) اما موضع تربيعی او بيش از آنکه ناظر به گرايش او به امام اول شيعيان باشد تلاشی بوده است برای بازسازی اعتقادی که نهايتاً منجر شد به پذيرش باوری که طبق آن صحابه همگی "عادل" بوده اند و اختلافات آنان را بايستی برخاسته از "اجتهادات" مختلف آنان دانست؛ مجتهدانی همه "مصيب". احمد بن حنبل به طور خاص در اين ميان معتقد بود که می بايست در مورد اين اختلافات سکوت کرد و اظهار نظر نکرد. اين خود پايانی برای وضعيت تداوم زيستن در فضای "فتنه" و ارزش داوريهای مبتنی بر آن بود؛ مسائلی که با دشواره هایی مانند مسئله "ايمان"، "سنت"/ "بدعت" و وحدت "امت"/ "جماعت" مرتبط بود. احمد بن حنبل از ديگر سو با تأکيد و پافشاری بر اين موضع سعی در وحدت مواضع طيفهای مختلف اهل حديث هم داشت؛ وحدتی که او آن را برای مقابله با طيفهای متکلمان و اهل رأی و طبقات قاضيان و عالمان وابسته به دستگاه خلافت و برای برکشيدن "اصحاب حديث" به عنوان نمايندگان واقعی "سنت" و نماد استمرار و وحدت "جماعت" ضروری می ديد. اما به هر حال اين موضع وی سهمی مهم در تعديل باور عموم اهل سنت نسبت به خلافت حضرت امير داشت. احمد بن حنبل در عين حال معتقد بود طبق "سنت" سلف صالح و باور مشايخ اهل حديث، تنها اعتقاد به افضليت سه خليفه نخست و ايمان به اين باور شرط لازم تبعيت از سنت است و بعد از اين سه خليفه، مقتضای "سنت" اين نيست که کسی ديگر را لزوماً به عنوان مقام چهارم در افضليت به شمار آوريم. اين ديدگاه طبعاً برای مقابله با طيفهای مختلف شيعيان و معتزليان شيعی مسلک که آنان را خارج از "سنت" و بدين ترتيب اهل "بدعت" ("اصحاب البدع"/ "اهل الأهواء") می خواند، مطرح شد. او البته در مورد همه اين ديدگاهايش به حديث استناد می کرد. موضع او در برابر امويان چندان يکسان نبود و با وجود آنکه نسبت به آنان موضعی منفی نداشت (و از جمله نسبت به معاويه نظرش کم و بيش مثبت بود)، اما از برخی از آنان مانند يزيد بن معاويه انتقاد می کرد. انتقادش از يزيد بيشتر ريشه در روحيه زهد گرایی و تقوی پيشگی و مخالفتش با هر نوع انحراف از "سنت" نخستين بود.

مقابله با بدعت

"سنت" باوری احمد حتی او را به مخالفت با پاره ای از گرايشات اجتهادی امام شافعي نيز وا می داشت و در اين راستا تأکيدی فراتر از آنچه شافعي بر حديث داشت باور او را در فقه شکل می داد؛ با اين همه تلاش برای نشاندن او در جايگاه "فقيه اصحاب حديث" و در نهايت تشکيل مذهبی فقهی به نام او بيش از آنکه مرهون وجود او باشد مرهون تحولی تاريخی و تلاشهای وفاداران او بود که زمينه های سياسی و اجتماعی يکصد سال بعد بغداد به آنان اين فرصت را داد تا از گفتارها و "روايات" مختلف احمد، "مذهب" او را برسازند. سيره نويسان حنبلی احمد بن حنبل، او را بر خلاف آنچه مخالفانش و حتی از ميان سنيان می خواسته اند از وی به تصوير کشند شخصيتی می دانند که به ويژه با نقشی که در "محنه" و در مقاومت در برابر اراده خلافت عباسی از خود نشان داد و نيز به دليل تأکيدی که بر مقابله با "بدعت" ها داشته است موجبات احيای اسلام را فراهم کرده است. بدين ترتيب او نماينده اصيل تفکر "سنت" محوری قلمداد می شود که از يک سو با خلافت عباسی دورانش که از بدعتگرايان حمايت می کرد و باور "خلق قرآن" را به تبعيت معتزليان و جهميان ترويج می نمود؛ سهل است آن را تحميل می کرد مبارزه کرد و هم از ديگر سو با تأکيد بر "سنت" و نفی "بدعت" نه تنها با گروههای مختلف "اهل کلام" و از همه مهمتر جهميه و معتزله مقابله کرد و در نهايت موجب تضعيف و نابودی آنان در گذر زمان شد بلکه حتی با کسانی در درون اردوگاه اصحاب حديث که به انحای گوناگون، از نقطه نظر احمد بن حنبل به کلام ورزی و يا انواعی از بدعتهای جهميان و اهل کلام آلوده شده بودند مخالفت خود را ابراز کرد؛ کسانی مانند حارث محاسبي و يا کرابيسی. بدين ترتيب از نظر ايشان او نماينده باورمندی به "مذهب سلف" است.

تصویر ابن حنبل در مطالعات اسلام شناسان غربی

برخی از اسلامشناسان غربی و يا محققان مسلمان که بر روی واقعه محنه پژوهشهايی را سامان داده اند از ديگر سو مقابله احمد بن حنبل با دستگاه خلافت و به طور خاص سه خليفه پيشگفته عباسی و دربار آنان را به معنی مقابله او با دخالت دولت در امر دينی و آغازی برای شکل گرفتن و قدرتمند شدن نهاد عالمان دينی در برابر نهاد دولت و در واقع تثبيت اتوريته دينی عالمان (و در واقع محدثان و فقيهان) و پايانی برای اتوريته مذهبی خليفه ارزيابی کرده اند. واقعيت اين است که اين تصوير سازی ها از احمد بن حنبل تا اندازه زيادی تحت تأثير "سيره" نويسان اوست.

پیشوای اصحاب حدیث یا الهام بخش حلقه محدودی از آنان؟

احمد بن حنبل بيش از آنکه پيشوای اصحاب حديث دورانش باشد؛ يکی از آنان با گرايشاتی ويژه و پذيرفته شده در حلقه ای محدود بود. اصحاب حديث سابقه ای کهنتر از احمد بن حنبل داشت و حتی در بغداد هم از تنوع و سلائق مختلف بهره مند بود. درست است که بسياری از آنچه درباره عقايد اصحاب حديث در ريز و درشت مسائل مورد اختلاف مذهبی در کتابهای اعتقادی حنبليان و اصحاب حديث به محدثان و بزرگان اصحاب حديث سده های دوم و آغاز سده سوم نسبت داده می شود و حتی در بسياری از موارد آن عقايد و باورها را در شکل حديث از پيامبر اکرم (ص) و يا از صحابه و تابعين صدر اول روايت می کنند نوعی نابهنجاری تاريخی است و آن عقايد بيشتر در دوران محنه و پس از آن و در واکنش به عقايد جهميان و معتزليان و قدريان و لفظيه و کلابیه شکل گرفته و بيان شده، اما احمد بن حنبل به هر حال خود پرورش يافته محيط اصحاب حديث بود و پيش از او، اصحاب حديث تنوع فکری خود را داشت؛ تنوعی که لزوماً با احمد بن حنبل و باورهای او در همه موارد هماهنگ نبود.

حنبلی گری به مثابه نماینده عقیدتی اصحاب حدیث

دهها سال و بلکه يکی دو قرنی گذشت تا آنکه حنابله به تدريج دست برتر را در کنترل گروههای فشار (و غوغائيان/ "الغوغاء"و "العامة")و ساماندهی آنان بر عليه معتزله و شيعه در بغداد يافتند و با سازماندهی اجتماعی و سياسی و مذهبی خود در طی روندی تاريخی توانستند حنبلی گری را به يک مذهب به مثابه نماينده فکری و عقيدتی اصحاب حديث تبديل کنند و آن را نماينده تمام عيار "مذهب سلف" قلمداد نمايند. به ديگر سخن درست است که مقاومت احمد بن حنبل در برابر تحميل عقايد جهميان و معتزليان از سوی دستگاه خلافت، قدرت اصحاب حديث را فزونی بخشيد و آنان را هويتی متشخص در برابر ديگر گروههای رقيب داد، اما تبديل شدن مذهب اعتقادی احمد بن حنبل به مذهبِ "مختار" اصحاب حديث و همچنين معرفی فقه او به عنوان يک مذهب فقهی در کنار ديگر مذاهب فقهی اسلامی حاصل دو سده تلاش پيگير بود؛ دورانی که آغاز آن همراهی و همدلی جانشين خليفه واثق، يعنی المتوکل با آنان بود و به ويژه با شکل گيری جريانهای اجتماعی و گروههای فشار در ميان اقشار عامه بغداد و از آن جمله گاه در شکل مقابله با دستگاه خليفه و يا قدرتهای مستقر پايتخت (مانند آل بويه) و تبديل شدن پيروان احمد بن حنبل به تهديدی در برابر سلطه سياسی و در برابر قدرتهای دينی و مذهبی گروههای ديگر متخاصم (و از آن جمله شورشهای کسانی مانند ابو محمد بربهاري و همچنين اقدام خليفه القادر در سال ۴۲۰ ق در تحميل اعتقادات حنبلی گرايانه و مقابله سخت با شيعه و معتزله) ادامه يافت و در نهايت در کنار ديگر عوامل به استقرار و تثبيت "مذهب حنبلی" منجرّ شد.

"پاک انديشی" دينی و نه "سلفی گری" مذهبی

ترديدی در اين نيست که احمد بن حنبل يک عقيده مند به مذهب "سلف صالح" بود اما او را نمی توان يک "سلفی" دانست، چرا که مذهب سلف با او و در جريان محنه و در بستری از تحولات تازه هويت مستقل گرفت. او چه در هنگام مبارزه اعتقادی و مخالفت با گروههايی که به نظرش "اهل بدعت" بودند (و از جمله جهميان و معتزليان) و چه در روند مقابله با دستگاه خلافت عباسی آنگاه که عباسيان در جريان محنه قصد داشتند اراده خود را بر بخشی از نمايندگان طبقه "اهل علم" تحميل کنند و چه در تأکيد خودش و حلقه هوادارش بر زندگی بر مدار "زهد" و "ورع" تنها به يک چيز می انديشيد و بايد او را نماينده آن تفکر به شمار آورد و آن "پاک انديشی" دينی بود و مقابله با هر گونه تفسير و "تأويل" دين و شريعت در قالب تأملات مختلف کلامی و محافظتش بر ظاهر الفاظ شريعت بی هيچ کم و يا زياد. او فضای فکری و مذهبی و سياسی و اجتماعی بغداد را در عصر "نهضت ترجمه" انحراف از دين و "سنت" و خطری اساسی برای بنياد شريعت و مقابله با وضع موجود را وظيفه اصلی خود برای بازگشت به پاک انديشی دينی و "خلوص" مذهبی می دانست. احمد هر گونه بحث درباره آنچه در سنت آمده بود را ناروا می انگاشت و حتی پرسش از کيفيت و جزئيات آنچه مدلول الفاظ حديث بود را اگر به معنی دخالت دادن عوامل بيگانه و از آن جمله سازو کارهای خرد انسانی در امر قدسی می ديد برنمی تابيد و آن را "تهاجمی" از سوی انديشه ورزان جهمی و به اصطلاح "تجهّم" می انگاشت. بنابراين حتی به شاگردانش می گفت مخالف "مخلوق" دانستن قرآن باشيد چرا که سلف چنين گفته است اما اجازه نداريد بگويید قرآن "قديم" است، چرا که اين نيز خروج از دايره الفاظی است که به ما رسيده است. تنها بايد گفت قرآن غير مخلوق است؛ همين و بس بدون هيچ گونه تفسيری.

نظر ابن حنبل درباره دین و دولت

احمد بن حنبل در جريان محنه زمينه ای مناسب را برای تقويت سلطه و اتوريته دينی علما در برابر قدرت سياسی و جدا کردن دو حيطه "دين" و "دولت" فراهم کرد؛ منتهی نه مقابله وی با دستگاه خلافت عباسی به معنی دنبال کردن پروژه ای سياسی از ناحيه او و يا مبتنی بر يک ايدئولوژی اصلاح طلبانه بود و نه شورشی در برابر آن. اقدامات او در اين زمينه نشانی از وجود آگاهانه منظومه ای سازوار از باورهای سياسی و يا دينی در اين مسئله ندارد. او ضرورت "وحدت جماعت" و "طاعت" از خليفه را باور داشت و آن را عين "سنت" می دانست و مقابله با خليفه و "سلطان" را تا آنجا که به "بدعت" فرا نمی خواند به معنی "خروج" بر "جماعت" می انگاشت؛ و در هر حال شورش (خروج به سيف) بر خليفه را روا نمی دانست. احمد بن حنبل خليفه را نماد سياسی و تبلور "وحدت امت و جماعت" و از ضرورتهای اصلی تضمين مشروعيت جامعه/سرزمين می انگاشت؛ اما در عين حال نمی توانست به بدعتی که برخی از خلفای عباسی بدان می خواندند پاسخ مثبت دهد؛ بنابراين بدون آنکه به شورش فرا خواند و يا عصيان گری مدنی را توصيه کند دعوت آنان را اجابت نکرد و در برابر خواسته خليفه و نمايندگانش مقاومت نشان داد. او شايد اين کار را نمونه ای از "امر به معروف و نهی از منکر" می خواند اما عملاً داعيه دار اين باور در سطح اجتماعی نبود. بعدها البته حنبليان با تمسک به چنين اصلی، قدرت اجتماعی و متکی بر طبقات عامه و پايين اجتماعی را به رخ خليفگان عباسی و يا ديگر گروههای متخاصم می کشاندند (و البته گاه که خليفه خود در برابر نيروهای سياسی و اجتماعی ديگر ضعيف جلوه می نمود از حنبليان بغداد که به هر حال "خلافت" را نماد اسلاميت و نگاهبان/"حارس" [و نه البته لزوماً نماينده و نماد] شريعت می دانستند، در برابر مخالفان ياری می گرفت و حنابله نيز اين را فرصت مناسبی برای تحکيم پايه های قدرت خود حتی در برابر خليفه می دانستند)؛ اما احمد بن حنبل از "امر به معروف"به عنوان فلسفه ای سياسی و اجتماعی سخن به ميان نمی آورد. در واقع پيامدهای مقاومت او در برابر قدرت سياسی در جريان محنه زمينه ای را فراهم کرد که در بستر آن نهايتاً و در طی تحولی تاريخی مبانی اتوريته نهاد علما در برابر قدرت سياسی تحکيم شد و فقيهان را به منزله نمايندگان شريعت و اهرمی تعيين کننده در مناسبات قدرت و تعيين کننده مشروعيت سلطه و مفسران يگانه شريعت بر فراز آورد اما با اين همه احمد بن حنبل تنها حلقه ای ای در گذار بدين مرحله بود؛ در واقع پيش از او و در طی يک قرن قبل از وی به تدريج طبقه ای اجتماعی به عنوان "اهل العلم" شکل گرفته بود؛ طبقه ای که گروههايی از آنها در تخاصم با يکديگر بودند و عملاً مهمترين هدف احمد بن حنبل در مقاومتش در برابر خليفه نه مقابله با شخص او بلکه مقابله با رقيبانی بود از ميان اهل کلام و جهميان و فقيهان اهل رأی بغداد که انديشه "خلق قرآن" را به سر خليفه انداخته بودند. با اين همه بعدها تعدادی از اين گروههای متخاصم دايره وسيعتر "اهل سنت و جماعت" را شکل دادند که حکايت آن مقالی و مجالی ديگر می طلبد.
يكشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۹۳ ساعت ۱۹:۳۵
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت