آرشیو
دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون با عنوان Visiting Professor، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۷۱۸٫۶۰۰ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱۷ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۶۸۸
بازدید از این یادداشت : ۱۱۶

پر بازدیدترین یادداشت ها :


يکی از منابع مهم شيخ طوسي در کتاب الغيبة، کتاب الشفاء والجلاء است که تأليف محدثی امامی از اوائل سده چهارم ري به نام ابو العباس ابن الخضيب الايادي الرازي است. وی تقريبا معاصر کلينی بوده، گرچه اندکی از او جوانتر بوده است. درباره نسب وی اختلافی در برخی منابع ديده می شود؛ اما به هر حال جايگاه حديثی وی برای منابع رجالی بغداد شناخته بوده است. مهمترين کتابش کتابی درباره غيبت امام زمان بوده است که از لحاظ آنکه اين کتاب نوشته دوران غيبت صغری و احتمالا اندکی پس از آن است، اهميت بسيار زيادی دارد. گرچه کتاب او درباره غيبت، يعنی الشفاء والجلاء امروزه در اختيار نيست، اما خوشبختانه تا قرنها در اختيار بوده و حتی بهاء الدين النيلي (زنده در ۸۰۳ق)، و شايد مستقيما شاگردش حسن بن سليمان الحلي نيز از آن در آثارشان بهره برده اند. البته مهمترين منبعی که از اين کتاب نقل کرده، شيخ طوسی است که اسناد خود را از طريق هارون بن موسی التلعکبري مستقيما به نويسنده می رساند و بدون آنکه از کتاب نامی ببرد، به شيوه محدثان از آن نقل می کند. بعدها ابن شهر آشوب در مناقب آل ابي طالب و البته بدون نام بردن از نويسنده (نک: پس از اين) و نيز ابن طاووس در آثارش (نک: كشف المحجة لثمرة المهجة، ص ۵۳؛ فلاح السائل، ص ۱۷۹؛ جمال الأسبوع، ۳۰۱-۳۰۶ ؛ نيز نک: کلبرگ، ص ۵۲۱-۵۲۲ از ترجمه فارسی) از اين کتاب مستقيما (دست کم در مورد ابن طاووس) نقل کرده اند. پاره ای از اين نقلها که در منابع متأخرتر به نقل از کتاب الشفاء والجلاء آمده، در متن الغيبه شيخ طوسی به همين محدث نسبت داده شده است. رجاليان بغداد، و حتی شيخ طوسی او را به غلو متهم کرده اند و تعابير ابن غضائري درباره او تند و انتقاد آميز است؛ اما گفته شده که وی از محدثانی بوده که در مواردی احاديثی منکر و گاه احاديثی شناخته شده روايت می کرده است. به هر حال شيخ طوسي اين کتاب را نيکو دانسته و به روايات او در الغيبة اعتماد کرده است. البته بخش زيادی از اين نقلها مربوط به اخبار دوره غيبت صغری و نهاد وکالت است. با وجود اينکه او را الرازي خوانده اند و می دانيم که از شماری از محدثان ری و نيز محدثان قم روايت می کند، اما روايتی از شيخ صدوق از او ديده نمی شود. يک احتمال آن است که مرگ او پيش از سفر صدوق به ری بوده است؛ اما محتملتر اين است که در آن هنگام که شيخ صدوق به ری آمده بوده، وی پيشتر راهی بغداد شده بوده است. به هر حال در مورد زمان مرگ او اطلاعی نداريم. از ديگر سو، اين نويسنده از محمد بن يعقوب الکليني نيز روايتی ندارد؛ گرچه معاصر او بوده و به خوبی می توانسته از او در ری حديث بشنود. اين در حالی است که وی فی المثل از احمد بن ادريس قمي که خود استاد کليني بوده، روايت حديث داشته است. به هر حال شايد به دليل عدم اختلاف چندان سنی از او روايت نمی کرده است. روايت هارون بن موسی التلعکبري از وی به احتمال بسيار قوی، دلالت دارد بر اينکه الايادي سفری به بغداد داشته است.
از پاره ای از نقلها و از همه مهمتر نقلهای ابن شهر آشوب در مناقب از کتاب الشفاء والجلاء و نيز نقلهايی که علامه مجلسی در بحار الأنوار به واسطه کتاب المحتضر حسن بن سليمان الحلي از آن کتاب (بدون ذکر نويسنده) دارد (گرچه در نسخه چاپی اين نقلها ديده نمی شود)، بر می آيد که در اين کتاب علاوه بر اخبار غيبت، احاديث ديگری نيز درباره امامت و مسائل وابسته نقل شده بوده است. شايد نقلهای کتاب المحتضر به کتاب و نويسنده ای ديگر وابسته باشد. ابن شهر آشوب از کتاب الشفاء والجلاء به صورت الجلاء و الشفاء في الغيبة ياد می کند (نک: معالم العلماء، ص ۵۴؛ نيز در مناقب آل أبي طالب، نک: نقلهای باقيمانده از کتاب در همين مقاله).
ما در اينجا عبارات منابع رجالی درباره او را نقل می کنيم و سپس چند نکته را می افزاييم:
رجال النجاشي- النجاشي ص ۹۷
أحمد بن علي أبو العباس الرازي الخضيب الايادي ، قال أصحابنا : لم يكن بذاك ، وقيل : فيه غلو و ترفع ، وله كتاب الشفاء والجلاء في الغيبة ، وكتاب الفرائض ، وكتاب الآداب . أخبرنا محمد بن محمد عن محمد بن أحمد بن داود عنه بكتبه

رجال الطوسي- الشيخ الطوسي ص ۴۱۶
أحمد بن علي ، أبو العباس الرازي الخضيب الايادي ، متهم بالغلو

الفهرست- الشيخ الطوسي ص ۷۶
احمد بن علي الخضيب الايادي ، يكنى ابا العباس ، وقيل : ابا علي الرازي ، لم يكن بذلك الثقة في الحديث ومتهم بالغلو . وله كتاب الشفاء والجلاء في الغيبة حسن ، كتاب الفرائض ، كتاب الآداب ، اخبرنا بهما الحسين بن عبيدالله ، عن محمد بن احمد بن داود وهارون بن موسى التلعكبري ، جميعا عنه.

الرجال ابن الغضائري، ص ۴۳
احمد بن علي ابو العباس الرازي، صاحب کتاب الشفاء والجلاء. کان ضعيفا. وحدثني ابي رحمه الله انه كان في مذهبه ارتفاع، وحديثه يعرف تارة وينكر اخرى.

تاريخ الري منتجب الدين؛ نقل در لسان الميزان - ابن حجر ج ۱ ص ۲۳۴
احمد بن علي بن ابي (کذا) الخضيب الايادي ... أبو العباس ، ذكره ابن بابويه في تاريخ الرى وقال كان من غلاة الشيعة له تصانيف، روى عنه محمد بن احمد بن داود القمى ... (نيز نک: لسان الميزان ج ۱ ص ۲۲۵).

همانطور که می بينيم، منتجب الدين رسما او را از غلات شيعه معرفی کرده است. از گفتار ابن غضائري روشن می شود که اتهام او به گرايشات غاليانه از ناحيه پدر دانشمندش يعنی حسين بن عبيد الله الغضائري صورت گرفته بوده است؛ گرچه او کتابهای اين محدث را در ثبت خويش داشته و آنرا روايت می کرده است.
در نقلهای النيلي النجفي در منتخب الأنوار از کتاب نويسنده ما دائما وی احمد بن محمد الأيادي خوانده شده است. شايد نسب او چنين بوده است: احمد بن علي بن محمد (بن) الخضيب الايادي.
از ديگر سو اگر به دقت اسناد ابن الخضيب را مورد توجه قرار دهيم، روشن می شود که وی در کنار روايت از امثال احمد بن ادريس، از شماری مشايخ و منابع متأخرتر هم روايت می کرده و در واقع گاهی اعتماد او به منابع معاصر و حتی شايد جوانتر خود بوده است. اين امر به دليل اين بوده که او اولا در صدد بوده تا آنجا که ممکن است روايات غيبت را گردآورد؛ حتی اگر وسيله نسل بعدی روايت می شده است؛ و ثانيا اين امر ممکن است به دليل آن باشد که وی چندان تلاشی برای روايت با اسناد عالی نداشته و شايد مشايخ بسياری را درک نکرده بوده است؛ مضافا اين نکته را هم بايد در نظر داشت که در دوران غيبت صغری شماری از اخبار مربوطه به صورت محدود و گاه شخصی روايت می شده و لذا محدثان در نقل آن حکايات و اخبار پايبند قواعد روايت از نسل قبل نبوده اند.

بازمانده های متن کتاب الشفاء والجلاء

الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۱۳۴-۱۳۵
وأخبرني جماعة ، عن أبي محمد هارون بن موسى التلعكبري قال : أخبرني أبو علي أحمد بن علي المعروف بابن الخضيب الرازي قال : حدثني بعض أصحابنا ، عن حنظلة بن زكريا التميمي ، عن أحمد بن يحيى الطوسي ، عن أبي بكر عبد الله بن أبي شيبة ، عن محمد بن فضيل ، عن الاعمش ، عن أبي صالح ، عن ابن عباس قال : نزل جبرئيل عليه السلام بصحيفة من عند الله على رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فيها إثنا عشر خاتما من ذهب . فقال له : إن الله تعالى يقرأ عليك السلام ويأمرك أن تدفع هذه الصحيفة إلى النجيب من أهلك بعدك ، يفك منها أول خاتم ويعمل بما فيها ، فإذا مضى دفعها إلى وصيه بعده ، وكذلك الاول يدفعها إلى الآخر واحدا بعد واحد . ففعل النبي صلى الله عليه وآله وسلم ما أمر به ، ففك علي بن أبي طالب عليه السلام أولها وعمل بما فيها ، ثم دفعها إلى الحسن عليه السلام ففك خاتمه وعمل بما فيها ، ودفعها بعده إلى الحسين عليه السلام ، ثم دفعها الحسين إلى علي بن الحسين عليه السلام ، ثم واحدا بعد واحد ، حتى ينتهي إلى آخرهم عليهم السلام
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۱۴۷- ۱۴۹
وأخبرنا جماعة ، عن التلعكبري ، عن أبي علي أحمد بن علي الرازي الايادي قال : أخبرني الحسين بن علي ، عن علي بن سنان الموصلي العدل ، عن أحمد بن محمد الخليلي ، عن محمد بن صالح الهمداني ، عن سليمان بن أحمد ، عن زياد بن مسلم و عبد الرحمن بن يزيد بن جابر ، عن سلام قال : سمعت أبا سلمى راعي النبي صلى الله عليه وآله وسلم يقول : سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يقول : سمعت ليلة أسري بي إلى السماء قال العزيز جل ثناؤه ( آمن الرسول بما أنزل إليه من ربه - قلت - والمؤمنون ) قال : صدقت . يا محمد ، من خلفت لامتك ؟ قلت : خيرها . قال : علي بن أبي طالب عليه السلام ؟ قلت : نعم يا رب . قال : يا محمد : إني اطلعت على الارض اطلاعة فاخترتك منها ، فشققت لك اسما من أسمائي ، فلا أذكر في موضع إلا وذكرت معي ، فأنا المحمود وأنت محمد ، ثم اطلعت الثانية فاخترت منها عليا وشققت له اسما من أسمائي ، فأنا الاعلى وهو علي . يا محمد إني خلقتك وخلقت عليا وفاطمة والحسن والحسين من شبح نور من نوري ، وعرضت ولايتكم على أهل السماوات والارضين فمن قبلها كان عندي من المؤمنين ، ومن جحدها كان عندي من الكافرين . يا محمد لو أن عبدا من عبادي عبدني حتى ينقطع ويصير مثل الشن البالي ثم أتاني جاحدا بولايتكم ما غفرت له حتى يقر بولايتكم . يا محمد أتحب أن تراهم ؟ قلت : نعم يا رب فقال : إلتفت عن يمين العرش ، فالتفت فإذا أنا بعلي وفاطمة والحسن والحسين وعلي ومحمد وجعفر وموسى وعلي ومحمد وعلي والحسن والمهدي عليهم السلام في ضحضاح من نور ، قيام يصلون ، والمهدي في وسطهم كأنه كوكب دري . فقال : يا محمد هؤلاء الحجج ، وهذا الثائر من عترتك . يا محمد وعزتي وجلالي إنه الحجة الواجبة لاوليائي ، والمنتقم من أعدائي.
- وروى جابر الجعفي قال : سألت أبا جعفر عليه السلام عن تأويل قول الله عزوجل : ( إن عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا في كتاب الله يوم خلق السماوات والارض منها أربعة حرم ذلك الدين القيم فلا تظلموا فيهن أنفسكم )قال : فتنفس سيدي الصعداء ثم قال : يا جابر أما السنة فهي جدي رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ، وشهورها اثنا عشر شهرا ، فهو أمير المؤمنين ( و ) إلي وإلى إبني جعفر ، وابنه موسى ، وابنه علي ، وابنه محمد ، وابنه علي ، وإلى ابنه الحسن ، وإلى ابنه محمد الهادي المهدي ، اثنا عشر إماما حجج الله في خلقه وأمناؤه على وحيه وعلمه . والاربعة الحرم الذين هم الدين القيم ، أربعة منهم يخرجون باسم واحد : علي أمير المؤمنين ، وأبي علي بن الحسين ، وعلي بن موسى ، وعلي بن محمد عليهم السلام ، فالاقرار بهؤلاء هو الدين القيم ( فلا تظلموا فيهن أنفسكم ) أي قولوا بهم جميعا تهتدوا.
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۱۵۸-۱۶۰
ما أخبرنا به جماعة ، عن أبي محمد التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن جعفر الاسدي ، عن سعد بن عبد الله ، عن موسى بن عمر بن يزيد ، عن علي بن أسباط ، عن علي بن أبي حمزة ، عن أبي بصير ، عن أبي جعفر محمد بن علي عليهما السلام في قول الله تعالى : ( قل أرأيتم إن أصبح ماؤكم غورا فمن يأتيكم بماء معين ) قال : نزلت في الامام ، فقال ( إن ) أصبح إمامكم غائبا عنكم فمن يأتيكم بإمام ظاهر يأتيكم بأخبار السماء والارض وبحلال الله تعالى وحرامه . ثم قال : أما والله ما جاء تأويل هذه الآية ولابد أن يجئ تأويلها.
- سعد بن عبد الله ، عن الحسين بن عمر بن يزيد ، عن أبي الحسن بن أبي الربيع المدائني ، عن محمد بن إسحاق ، عن أسيد بن ثعلبة ، عن أم هاني قالت : لقيت أبا جعفر عليه السلام فسألته عن قول الله تعالى : ( فلا أقسم بالخنس الجوار الكنس ). فقال : إمام يخنس في زمانه عند انقطاع من علمه عند الناس سنة ستين ومائتين ثم يبدو كالشهاب الوقاد ، فإن أدركت ذلك قرت عينك . - سعد بن عبد الله ، عن أحمد بن محمد بن عيسى ، عن موسى بن قاسم البجلي وأبي قتادة علي بن محمد بن حفص ، عن علي بن جعفر ، عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام ، قال : قلت له : ما تأويل قول الله تعالى : ( قل أرأيتم إن أصبح ماؤكم غورا فمن يأتيكم بماء معين ) . فقال : إذا فقدتم إمامكم فلم تروه فماذا تصنعون ؟
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۱۷۸-۱۸۴
وأخبرني جماعة ، عن أبي محمد هارون بن موسى التلعكبري ، عن أبي علي الرازي ، عن ابن أبي دارم ، عن علي بن العباس السندي المقانعي ، عن محمد بن هاشم القيسي ، عن سهل بن تمام البصري ، عن عمران القطان ، عن قتادة ، عن أبي نضرة ، عن جابر بن عبد الله الانصاري قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : المهدي يخرج في آخر الزمان .
- محمد بن اسحاق المقري ، عن المقانعي ، عن بكار بن أحمد ، عن الحسن بن الحسين ، عن المعلى بن زياد ، عن العلاء بن بشير المرادي ، عن أبي الصديق الناجي، عن أبي سعيد الخدري قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : أبشركم بالمهدي يبعث في أمتي على اختلاف من الناس وزلزال يملا الارض عدلا وقسطا كما ملئت جورا وظلما ، يرضى عنه ساكن السماء وساكن الارض .
- عنه ، عن المقانعي ، عن بكار بن أحمد ، عن الحسن بن الحسين ، عن تليد عن أبي الجحاف[ عن خالد بن عبد الملك ، عن مطر الوراق ، عن الناجي يعني أبا الصديق ، عن أبي سعيد ] قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : إبشروا بالمهدي - قال: ثلاثا - يخرج على حين اختلاف من الناس وزلزال شديد يملا الارض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا ، يملا ( قلوب ) عباده عبادة ويسعهم عدله.
- محمد بن اسحاق المقري ، عن علي بن العباس المقانعي ، عن بكار بن أحمد ، عن الحسن بن الحسين ، عن سفيان الجريري ، عن عبد المؤمن ، عن الحارث بن حصيرة ، عن عمارة بن جوين العبدي ، عن أبي سعيد الخدري قال : سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يقول على المنبر : إن المهدي من عترتي من أهل بيتي يخرج في آخر الزمان ينزل له ( من ) السماء قطرها ، وتخرج له الارض بذرها ، فيملا الارض عدلا وقسطا كما ملاها القوم ظلما وجورا
- عنه ، عن علي بن العباس المقانعي ، عن بكار بن أحمد ، عن مصبح ، عن قيس ، عن أبي حصين ، عن أبي صالح ، عن أبي هريرة قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : لو لم يبق من الدنيا إلا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج رجل من أهل بيتي يملا الارض عدلا كما ملئت ظلما وجورا .
- عنه ، عن علي ، عن بكار ، عن علي بن قادم ، عن فطر عن عاصم ، عن زر بن حبيش ، عن عبد الله بن مسعود . قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : لو لم يبق من الدنيا إلا يوم لطول الله تعالى ذلك اليوم حتى يبعث رجلا مني يواظئ اسمه إسمي واسم أبيه اسم أبي يملا الارض عدلا كما ملئت ظلما .
- وعنه ، عن المقانعي ، عن جعفر بن محمد الزهري ، عن إسحاق بن منصور ، عن قيس بن الربيع وغيره ، عن عاصم ، عن زر ، عن عبد الله بن مسعود قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : لا تذهب الدنيا حتى يلي أمتي رجل من أهل بيتي يقال له المهدي.
- محمد بن علي، عن عثمان بن أحمد السماك، عن إبراهيم بن عبد الله الهاشمي ، عن الحسن بن الفضل البوصرائي ، عن سعد بن عبد الحميد الانصاري، عن عبد الله بن زياد اليمامي ، عن عكرمة بن عمار ، عن إسحاق بن عبد الله بن أبي طلحة، عن أنس بن مالك قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : نحن بنو عبد المطلب سادة أهل الجنة أنا وعلي وحمزة وجعفر والحسن والحسين والمهدي .
- عنه عن الحسين بن محمد القطعي ، عن علي بن حاتم ، عن محمد بن مروان ، عن عبيد بن يحيى الثوري ، عن محمد بن الحسين، عن أبيه ، عن جده ، عن علي عليه السلام في قوله تعالى : ( ونريد أن نمن على الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم أئمة ونجعلهم الوارثين ) قال : هم آل محمد يبعث الله مهديهم بعد جهدهم فيعزهم ويذل عدوهم.

الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۱۸۵-۱۸۷
محمد بن علي ، عن عثمان بن أحمد السماك ، عن إبراهيم بن عبد الله الهاشمي ، عن إبراهيم بن هاني ، عن نعيم بن حماد المروزي ، عن بقية بن الوليد ، عن أبي بكر بن أبي مريم ، عن الفضل بن يعقوب الرخامي ، عن عبد الله بن جعفر ، عن أبي المليح ، عن زياد بن بيان ، عن علي بن نفيل ، عن سعيد بن المسيب ، عن أم سلمة قالت : سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يقول: المهدي من عترتي من ولد فاطمة.
و شايد اين دو روايت که در دنباله آمده نيز از همين منبع اخذ شده باشد:
- أحمد بن إدريس، عن علي بن محمد بن قتيبة ، عن الفضل بن شاذان ، عن مصبح ، عن أبي عبد الرحمن ، عمن سمع وهب بن منبه يقول ، عن ابن عباس في حديث طويل أنه قال : يا وهب ثم يخرج المهدي قلت : من ولدك ؟ . قال : لا والله ما هو من ولدي ولكن من ولد علي عليه السلام ، وطوبى لمن أدرك زمانه ، وبه يفرج الله عن الامة حتى يملاها قسطا وعدلا إلى آخر الخبر .
- أحمد بن إدريس ، عن علي بن محمد بن قتيبة ، عن الفضل بن شاذان ، عن محمد بن سنان ، عن عمار بن مروان ، عن المنخل بن جميل ، عن جابر الجعفي ، عن أبي جعفر عليه السلام قال : المهدي رجل من ولد فاطمة وهو رجل آدم .
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۱۸۷-۱۸۸
أخبرنا جماعة ، عن التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن علي ، عن عثمان بن أحمد السماك ، عن إبراهيم بن العلاء الهاشمي ، عن أبي المليح ، عن زياد بن بيان ، عن علي بن نفيل ، عن سعيد بن المسيب عن أم سلمة قالت : سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يقول : المهدي من عترتي من ولد فاطمة
- أحمد بن إدريس ، عن علي بن الفضل ، عن أحمد بن عثمان ، عن أحمد بن رزق ، عن يحيى بن العلاء الرازي ، قال : سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول : ينتج الله تعالى في هذه الامة رجلا مني وأنا منه ، يسوق الله تعالى به بركات السماوات والارض ، فينزل السماء قطرها ، ويخرج الارض بذرها ، وتأمن وحوشها وسباعها ، ويملا الارض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا ، ويقتل حتى يقول الجاهل : لو كان هذا من ذرية محمد صلى الله عليه وآله وسلم لرحم.
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۱۸۸-۱۹۱
ما أخبرني به جماعة ، عن التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن إسحاق المقرئ ، عن علي بن العباس المقانعي ، عن بكار بن أحمد ، عن الحسن بن الحسين ، عن سفيان الجريري ، عن الفضيل بن الزبير قال : سمعت زيد بن علي عليه السلام يقول : ( هذا ) المنتظر من ولد الحسين بن علي في ذرية الحسين وفي عقب الحسين عليه السلام ، وهو المظلوم الذي قال الله تعالى : ( من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه ) - قال : وليه رجل من ذريته من عقبه ، ثم قرأ ( وجعلها كلمة باقية في عقبه ) - ( سلطانا فلا يسرف في القتل ) . قال : سلطانه حجته على جميع من خلق الله تعالى حتى يكون له الحجة على الناس ولا يكون لاحد عليه حجة .
- وبهذا الاسناد ، عن سفيان الجريري قال : سمعت محمد بن عبد الرحمن بن أبي ليلى يقول : والله لا يكون المهدي أبدا إلا من ولد الحسين عليه السلام .
- وبهذا الاسناد ، عن أحمد بن علي الرازي ، عن أحمد بن إدريس ، عن علي بن محمد بن قتيبة ، عن الفضل بن شاذان ، عن إبراهيم بن الحكم بن ظهير ، عن إسماعيل بن عياش ، عن الاعمش ، عن أبي وائل قال : نظر أمير المؤمنين عليه السلام إلى إبنه الحسين عليه السلام فقال : إن ابني هذا سيد كما سماه [ رسول ] الله سيدا ، وسيخرج الله تعالى من صلبه رجلا باسم نبيكم ، فيشبهه في الخلق والخلق ، يخرج ( على ) حين غفلة من الناس ، وإماتة من الحق وإظهار من الجور ، والله لو لم يخرج لضربت عنقه ، يفرح ( لخروجه ) أهل السماء وسكانها ، يملا الارض عدلا كما ملئت جورا وظلما تمام الخبر
- وبهذا الاسناد ، عن أحمد بن إدريس ، عن علي بن محمد بن قتيبة ، عن الفضل بن شاذان ، عن عمرو بن عثمان ، عن محمد بن عذافر، عن عقبة بن يونس ، عن عبد الله بن شريك، في حديث له اختصرناه قال : مر الحسين عليه السلام على حلقة من بني أمية وهم جلوس في مسجد الرسول صلى الله عليه وآله وسلم فقال : أما والله لا تذهب الدنيا حتى يبعث الله مني رجلا يقتل منكم ألفا ومع الالف ألفا ومع الالف ألفا . فقلت : جعلت فداك إن هؤلاء أولاد كذا وكذا لا يبلغون هذا . فقال : ويحك [ إن ] في ذلك الزمان يكون للرجل من صلبه كذا وكذا رجلا ، وإن مولى القوم من أنفسهم .
- وبهذا الاسناد ، عن أحمد بن إدريس ، عن أحمد بن محمد بن عيسى ، عن الحسين بن سعيد الاهوازي ، عن الحسين بن علوان ، عن أبي هارون العبدي ، عن أبي سعيد الخدري في حديث له طويل اختصرناه قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم لفاطمة عليها السلام : يا بنية ! إنا أعطينا أهل البيت سبعا لم يعطها أحد قبلنا ، نبينا خير الانبياء وهو أبوك ، ووصينا خير الاوصياء وهو بعلك ، وشهيدنا خير الشهداء وهو عم أبيك حمزة ، ومنا من له جناحان خضيبان يطير بهما في الجنة ، وهو ابن عمك جعفر ، ومنا سبطا هذه الامة ، وهما ابناك الحسن والحسين ، ومنا والله الذي لا إله إلا هو مهدي هذه الامة الذي يصلي خلفه عيسى بن مريم . ثم ضرب بيده على منكب الحسين عليه السلام فقال : من هذا ثلاثا
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۰۶
وأخبرني جماعة ، عن التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي : عن الحسين بن علي ، عن محمد بن الحسن بن رزين قال : حدثني أبو الحسن الموسوي الخيبري قال : حدثني أبي أنه كان يغشى أبا محمد عليه السلام بسر من رأى كثيرا وأنه أتاه يوما فوجده وقد قدمت إليه دابته ليركب إلى دار السلطان ، وهو متغير اللون من الغضب ، وكان يجيئه رجل من العامة ، فإذا ركب دعا له وجاء بأشياء يشيع بها عليه ، فكان عليه السلام يكره ذلك . فلما كان ذلك اليوم زاد الرجل في الكلام وألح فسار حتى انتهى إلى مفرق الطريقين ، وضاق على الرجل أحدهما من الدواب فعدل إلى طريق يخرج منه ويلقاه فيه ، فدعا عليه السلام ببعض خدمه وقال له : امض فكفن هذا فتبعه الخادم . فلما انتهى عليه السلام إلى السوق ونحن معه ، خرج الرجل من الدرب ليعارضه ، وكان في الموضع بغل واقف ، فضربه البغل فقتله ، ووقف الغلام فكفنه كما أمره ، وسار عليه السلام وسرنا معه
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۱۸
أخبرني جماعة ، عن التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي ، عن الحسين بن علي ، عن أبي الحسن الايادي ، قال : حدثني أبو جعفر العمري رضي الله عنه أن أبا طاهر بن بلبل حج فنظر إلى علي بن جعفر الهماني وهو ينفق النفقات العظيمة فلما انصرف كتب بذلك إلى أبي محمد عليه السلام فوقع في رقعته : قد كنا أمرنا له بمائة ألف دينار ، ثم أمرنا له بمثلها فأبى قبولها إبقاء علينا ، ما للناس والدخول في أمرنا فيما لم ندخلهم فيه ؟.
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۲۹-۲۳۰
أخبرنا جماعة ، عن أبي محمد هارون بن موسى التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي ، قال : حدثني محمد بن علي ، عن حنظلة بن زكريا ، عن الثقة قال : حدثني عبد الله بن العباس العلوي - وما رأيت أصدق لهجة منه وكان خالفنا في أشياء كثيرة - قال : حدثني أبو الفضل الحسين بن الحسن العلوي ، قال : دخلت على أبي محمد عليه السلام بسر من رأى فهنأته بسيدنا صاحب الزمان عليه السلام لما ولد
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۳۸
أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن علي ، عن علي بن سميع بن بنان ، عن محمد بن علي بن أبي الداري ، عن أحمد بن محمد ، عن أحمد بن عبد الله ، عن أحمد بن روح الاهوازي ، عن محمد بن إبراهيم ، عن حكيمة بمثل معنى الحديث الاول إلا أنه قال : قالت بعث إلي أبو محمد عليه السلام ليلة النصف من شهر رمضان سنه خمس وخمسين ومائتين قالت وقلت له : يا بن رسول الله من أمه ؟ قال : نرجس ، قالت : فلما كان في اليوم الثالث اشتد شوقي إلى ولي الله ، فأتيتهم عائدة فبدأت بالحجرة التي فيها الجارية ، فإذا أنا بها جالسة في مجلس المرأة النفساء وعليها أثواب صفر ، وهي معصبة الرأس فسلمت عليها والتفت إلى جانب البيت وإذا بمهد عليه أثواب خضر ، فعدلت إلى المهد ورفعت عنه الاثواب فإذا أنا بولي الله نائم على قفاه غير محزوم ولا مقموط ، ففتح عينيه وجعل يضحك ويناجيني باصبعه ، فتناولته وأدنيته إلى فمي لاقبله ، فشممت منه رائحة ما شممت قط أطيب منها ، وناداني أبو محمد عليه السلام يا عمتي ! هلمي فتاي إلي ، فتناوله وقال: يا بني انطق وذكر الحديث . قالت ثم تناولته منه وهو يقول : يا بني استودعك الذي استودعته أم موسى ، كن في دعة الله وستره وكنفه وجواره ، وقال : رديه إلى أمه يا عمة واكتمي خبر هذا المولود علينا ، ولا تخبري به أحدا حتى يبلغ الكتاب أجله ، فأتيت أمه وودعتهم ... وذكر الحديث إلى آخره.
- أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن علي ، عن حنظلة بن زكريا قال : حدثني الثقة ، عن محمد بن علي بن بلال ، عن حكيمة بمثل ذلك.
[برای حديث کامل نک: الغيبة، ص ۲۳۴ به بعد: وأخبرني ابن أبي جيد ، عن محمد بن الحسن بن الوليد،عن الصفار محمد بن الحسن القمي ، عن أبي عبد الله المطهري ، عن حكيمة بنت محمد بن علي الرضا قالت : بعث إلي أبو محمد عليه السلام سنة خمس وخمسين ومائتين في النصف من شعبان وقال : يا عمة اجعلي الليلة إفطارك عندي فإن الله عزوجل سيسرك بوليه وحجته على خلقه خليفتي من بعدي . قالت حكيمة : فتداخلني لذلك سرور شديد وأخذت ثيابي علي وخرجت من ساعتي حتى انتهيت إلى أبي محمد عليه السلام ، وهو جالس في صحن داره ، وجواريه حوله فقلت : جعلت فداك يا سيدي ! الخلف ممن هو ؟ قال : من سوسن فأدرت طرفي فيهن فلم أر جارية عليها أثر غير سوسن . قالت حكيمة : فلما أن صليت المغرب والعشاء الآخرة أتيت بالمائدة ، فأفطرت أنا وسوسن وبايتها في بيت واحد ، فغفوت غفوة ثم استيقظت ، فلم أزل مفكرة فيما وعدني أبو محمد عليه السلام من أمر ولي الله عليه السلام فقمت قبل الوقت الذي كنت أقوم في كل ليلة للصلاة ، فصليت صلاة الليل حتى بلغت إلى الوتر ، فوثبت سوسن فزعة وخرجت ( فزعة ) [ وخرجت ] وأسبغت الوضوء ثم عادت فصلت صلاة الليل وبلغت إلى الوتر ، فوقع في قلبي أن الفجر ( قد ) قرب فقمت لانظر فإذا بالفجر الاول قد طلع ، فتداخل قلبي الشك من وعد أبي محمد عليه السلام ، فناداني من حجرته : لا تشكي وكأنك بالامر الساعة قد رأيته إن شاء الله تعالى . قالت حكيمة : فاستحييت من أبي محمد عليه السلام ومما وقع في قلبي ، ورجعت إلى البيت وأنا خجلة فإذا هي قد قطعت الصلاة وخرجت فزعة فلقيتها على باب البيت فقلت : بأبي أنت ( وأمي ) هل تحسين شيئا ؟ قالت : نعم يا عمة ! إني لاجد أمرا شديدا قلت : لا خوف عليك إن شاء الله تعالى ، وأخذت وسادة فألقيتها في وسط البيت ، وأجلستها عليها وجلست منها حيث تقعد المرأة من المرأة للولادة ، فقبضت على كفي وغمزت غمزة شديدة ثم أنت أنة وتشهدت ونظرت تحتها ، فإذا أنا بولي الله صلوات الله عليه متلقيا الارض بمساجده . فأخذت بكتفيه فأجلسته في حجري ، فإذا هو نظيف مفروغ منه ، فناداني أبو محمد عليه السلام : يا عمة هلمي فأتيني بابني فأتيته به ، فتناوله وأخرج لسانه فمسحه على عينيه ففتحها ، ثم أدخله في فيه فحنكه ثم [ أدخله ] في أذنيه وأجلسه في راحته اليسرى ، فاستوى ولي الله جالسا ، فمسح يده على رأسه وقال له : يا بني انطق بقدرة الله فاستعاذ ولي الله عليه السلام من الشيطان الرجيم واستفتح : ( بسم الله الرحمن الرحيم ونريد أن نمن على الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم أئمة ونجعلهم الوارثين ونمكن لهم في الارض ونري فرعون وهامان وجنودهما منهم ما كانوا يحذرون ) وصلى على رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وعلى أمير المؤمنين والائمة عليهم السلام واحدا واحدا حتى انتهى إلى أبيه ، فناولنيه أبو محمد عليه السلام وقال : يا عمة رديه إلى أمه ( حتى تقر عينها ولا تحزن ولتعلم أن وعد الله حق ولكن أكثر الناس لا يعلمون ) فرددته إلى أمه وقد انفجر الفجر الثاني ، فصليت الفريضة وعقبت إلى أن طلعت الشمس ، ثم ودعت أبا محمد عليه السلام وانصرفت إلى منزلي . فلما كان بعد ثلاث اشتقت إلى ولي الله ، فصرت إليهم فبدأت بالحجرة التي كانت سوسن فيها ، فلم أر أثرا ولا سمعت ذكرا فكرهت أن أسأل ، فدخلت على أبي محمد عليه السلام فاستحييت أن أبدأه بالسؤال ، فبدأني فقال : ( هو ) يا عمة في كنف الله وحرزه وستره وغيبه حتى يأذن الله له ، فإذا غيب الله شخصي وتوفاني ورأيت شيعتي قد اختلفوا فأخبري الثقات منهم ، وليكن عندك وعندهم مكتوما ، فإن ولي الله يغيبه الله عن خلقه ويحجبه عن عباده فلا يراه أحد حتى يقدم له جبرئيل عليه السلام فرسه ( ليقضي الله أمرا كان مفعولا )].

الغيبة، ص ۲۴۰-۲۴۱
- أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن علي ، عن حنظلة بن زكريا قال : حدثني أحمد بن بلال بن داود الكاتب ، وكان عاميا بمحل من النصب لاهل البيت عليهم السلام يظهر ذلك ولا يكتمه ، وكان صديقا لي يظهر مودة بما فيه من طبع أهل العراق ، فيقول - كلما لقيني - لك عندي خبر تفرح به ولا أخبرك به ، فأتغافل عنه إلى أن جمعني وإياه موضع خلوة ، فاستقصيت عنه وسألته أن يخبرني به ، فقال : كانت دورنا بسر من رأى مقابل دار ابن الرضا يعني أبا محمد الحسن بن علي عليهما السلام ، فغبت عنها دهرا طويلا إلى قزوين وغيرها ، ثم قضي لي الرجوع إليها ، فلما وافيتها وقد كنت فقدت جميع من خلفته من أهلي وقراباتي إلا عجوزا كانت ربتني ولها بنت معها وكانت من طبع الاول مستورة صائنة لا تحسن الكذب وكذلك مواليات لنا بقين في الدار ، فأقمت عندهن أياما ثم عزمت الخروج ، فقالت العجوزة كيف تستعجل الانصراف وقد غبت زمانا ؟ فأقم عندنا لنفرح بمكانك ، فقلت لها على جهة الهزء : أريد أن أصير إلى كربلاء ، وكان الناس للخروج في النصف من شعبان أو ليوم عرفة ، فقالت : يا بني أعيذك بالله أن تستهين ما ذكرت أو تقوله على وجه الهزء فإني أحدثك بما رأيته يعني خروجك من عندنا بسنتين . كنت في هذا البيت نائمة بالقرب من الدهليز ومعي ابنتي وأنا بين النائمة واليقظانة ، إذ دخل رجل حسن الوجه نظيف الثياب طيب الرائحة ، فقال : يا فلانة يجيئك الساعة من يدعوك في الجيران ، فلا تمتنعي من الذهاب معه ولا تخافي ، ففزعت فناديت ابنتي ، وقلت لها : هل شعرت بأحد دخل البيت فقالت : لا ، فذكرت الله وقرأت ونمت ، فجاء الرجل بعينه وقال لي مثل قوله ، ففزعت وصحت بابنتي فقالت : لم يدخل البيت [ أحد ] فاذكري الله ولا تفزعي فقرأت ونمت . فلما كان في [ الليلة ] الثالثة جاء الرجل وقال : يا فلانة قد جاءك من يدعوك ويقرع الباب فاذهبي معه ، وسمعت دق الباب فقمت وراء الباب وقلت : من هذا ؟ فقال : افتحي ولا تخافي ، فعرفت كلامه وفتحت الباب فإذا خادم معه إزار فقال : يحتاج إليك بعض الجيران لحاجة مهمة ، فادخلي ولف رأسي بالملاءة وأدخلني الدار وأنا أعرفها ، فإذا بشقاق مشدودة وسط الدار ورجل قاعد بجنب الشقاق ، فرفع الخادم طرفه فدخلت وإذا امرأة قد أخذها الطلق وامرأة قاعدة خلفها كأنها تقبلها . فقالت المرأة : تعيننا فيما نحن فيه ، فعالجتها بما يعالج به مثلها فما كان إلا قليلا حتى سقط غلام فأخذته على كفي وصحت غلام غلام ، وأخرجت رأسي من طرف الشقاق أبشر الرجل القاعد ، فقيل لي لا تصيحي ، فلما رددت وجهي إلى الغلام قد كنت فقدته من كفي فقالت لي المرأة القاعدة : لا تصيحي ، وأخذ الخادم بيدي ولف رأسي بالملاءة وأخرجني من الدار وردني إلى داري وناولني صرة وقال [ لي ] : لا تخبري بما رأيت أحدا . فدخلت الدار ورجعت إلى فراشي في هذا البيت وابنتي نائمة [ بعد ] فأنبهتها وسألتها هل علمت بخروجي ورجوعي ؟ فقالت : لا ، وفتحت الصرة في ذلك الوقت وإذا فيها عشرة دنانير عددا ، وما أخبرت بهذا أحدا إلا في هذا الوقت لما تكلمت بهذا الكلام على حد الهزء فحدثتك إشفاقا عليك ، فإن لهؤلاء القوم عند الله عزوجل شأنا ومنزلة ، وكل ما يدعونه حق ، قال : فعجبت من قولها وصرفته إلى السخرية والهزء ولم أسألها عن الوقت غير أني أعلم يقينا أني غبت عنهم في سنة نيف وخمسين ومائتين ورجعت إلى سر من رأى في وقت أخبرتني العجوزة بهذا الخبر في سنة إحدى وثمانين ومائتين في وزارة عبيدالله بن سليمان لما قصدته . قال حنظلة : فدعوت بأبي الفرج المظفر بن أحمد حتى سمع معي [ منه ] هذا الخبر .
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۴۶-۲۴۸
جعفر بن محمد بن مالك قال : حدثني محمد بن جعفر بن عبد الله عن أبي نعيم محمد بن أحمد الانصاري قال : وجه قوم من المفوضة والمقصرة كامل بن إبراهيم المدني إلى أبي محمد عليه السلام ، قال كامل : فقلت في نفسي : أسأله لا يدخل الجنة إلا من عرف معرفتي وقال بمقالتي ، قال : فلما دخلت على سيدي أبي محمد عليه السلام نظرت إلى ثياب بياض ناعمة عليه ، فقلت في نفسي : ولي الله وحجته يلبس الناعم من الثياب ويأمرنا نحن بمواساة الاخوان وينهانا عن لبس مثله . فقال : متبسما : يا كامل وحسر عن ذراعيه : فإذا مسح أسود خشن على جلده ، فقال : هذا لله وهذا لكم ، فسلمت وجلست إلى باب عليه ستر مرخى ، فجاءت الريح فكشفت طرفه فإذا أنا بفتى كأنه فلقة قمر من أبناء أربع سنين أو مثلها . فقال : لي يا كامل بن إبراهيم ، فاقشعررت من ذلك وألهمت أن قلت : لبيك يا سيدي فقال : جئت إلى ولي الله وحجته وبابه تسأله هل يدخل الجنة إلا من عرف معرفتك وقال بمقالتك ؟ فقلت : إي والله ، قال : إذن والله يقل داخلها ، والله إنه ليدخلها قوم يقال لهم الحقية ، قلت : يا سيدي ومن هم ؟ قال : قوم من حبهم لعلي يحلفون بحقه ولا يدرون ما حقه وفضله . ثم سكت صلوات الله عليه عني ساعة ثم قال : وجئت تسأله عن مقالة المفوضة ، كذبوا ، بل قلوبنا أوعية لمشية الله ، فإذا شاء شئنا ، والله يقول : ( وما تشاؤون إلا أن يشآء الله ) . ثم رجع الستر إلى حالته فلم أستطع كشفه ، فنظر إلي أبو محمد عليه السلام متبسما فقال : يا كامل ما جلوسك ؟ وقد أنبأك بحاجتك الحجة من بعدي ، فقمت وخرجت ولم أعاينه بعد ذلك . قال أبو نعيم : فلقيت كاملا فسألته عن هذا الحديث فحدثني به . وروى هذا الخبر أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن علي ، عن علي بن عبد الله بن عائذ الرازي ، عن الحسن بن وجناء النصيبي قال : سمعت أبا نعيم محمد بن أحمد الانصاري ، وذكر مثله.
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۵۳-۲۵۷
أخبرنا جماعة ، عن أبي محمد هارون بن موسى التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي قال : حدثني شيخ ورد الري على أبي الحسين محمد بن جعفر الاسدي ، فروى له حديثين في صاحب الزمان عليه السلام وسمعتهما منه كما سمع ، وأظن ذلك قبل سنة ثلاثمائة أو قريبا منها ، قال : حدثني علي بن إبراهيم الفدكي قال : قال الاودي. بينا أنا في الطواف قد طفت ستة وأريد أن أطوف السابعة فإذا أنا بحلقة عن يمين الكعبة وشاب حسن الوجه ، طيب الرائحة ، هيوب ، ومع هيبته متقرب إلى الناس ، فتكلم فلم أر أحسن من كلامه ، ولا أعذب من منطقه في حسن جلوسه فذهبت أكلمه فزبرني الناس ، فسألت بعضهم من هذا ؟ فقال : ابن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يظهر للناس في كل سنة يوما لخواصه ، فيحدثهم ! ويحدثونه ، فقلت : مسترشد أتاك فأرشدني هداك الله . قال : فناولني حصاة فحولت وجهي فقال لي بعض جلسائه ما الذي دفع إليك ابن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ؟ فقلت : حصاة فكشفت عن يدي ، فإذا أنا بسبيكة من ذهب ، [ فذهبت ] وإذا أنا به قد لحقني فقال : ثبتت عليك الحجة ، وظهر لك الحق ، وذهب عنك العمى أتعرفني ؟ فقلت : اللهم لا . فقال : ( أنا ) المهدي ، أنا قائم الزمان ، أنا الذي أملاها عدلا كما ملئت ظلما وجورا ، إن الارض لا تخلو من حجة ولا يبقى الناس في فترة أكثر من تيه بني إسرائيل ، وقد ظهر أيام خروجي ، فهذه أمانة في رقبتك فحدث بها إخوانك من أهل الحق.
- وبهذا الاسناد ، عن أحمد بن علي الرازي ، قال : حدثني محمد بن علي ، عن محمد بن أحمد بن خلف ، قال : نزلنا مسجدا في المنزل : المعروف بالعباسية ، - على مرحلتين من فسطاط مصر - وتفرق غلماني في النزول وبقي معي في المسجد غلام أعجمي [ فرأيت ] في زاويته شيخا كثير التسبيح فلما زالت الشمس ركعت [ وسجدت ] وصليت الظهر في أول وقتها ، ودعوت بالطعام وسألت الشيخ أن يأكل معي ( فأجابني ). فلما طعمنا سألت عن اسمه واسم أبيه وعن بلده وحرفته ( ومقصده )، فذكر أن اسمه محمد بن عبد الله، وأنه من أهل قم ، وذكر أنه يسيح منذ ثلاثين سنة في طلب الحق ويتنقل في البلدان والسواحل ، وأنه أوطن مكة والمدينة نحو عشرين سنة يبحث عن الاخبار ويتبع الآثار . فلما كان في سنة ثلاث وتسعين ومائتين طاف بالبيت ثم صار إلى مقام إبراهيم عليه السلام فركع فيه وغلبته عينه فأنبهه صوت دعاء لم يجر في سمعه مثله ، قال : فتأملت الداعي فإذا هو شاب أسمر لم أر قط في حسن صورته واعتدال قامته ، ثم صلى فخرج وسعى ، فاتبعته وأوقع الله عزوجل في نفسي أنه صاحب الزمان عليه السلام . فلما فرغ من سعيه قصد بعض الشعاب فقصدت أثره فلما قربت منه إذ أنا بأسود مثل الفنيق قد اعترضني فصاح بي بصوت لم أسمع أهول منه : ما تريد عافاك الله ؟ فأرعدت ووقفت ، وزال الشخص عن بصري وبقيت متحيرا . فلما طال بي الوقوف والحيرة انصرفت ألوم نفسي وأعذلها بانصرافي بزجرة الاسود ، فخلوت بربي عزوجل أدعوه وأسأله بحق رسوله وآله عليهم السلام أن لا يخيب سعيي وأن يظهر لي ما يثبت بن قلبي ويزيد في بصري . فلما كان بعد سنين زرت قبر المصطفى صلى الله عليه وآله وسلم فبينا أنا ( أصلي ) في الروضة التي بين القبر والمنبر إذ غلبتني عيني فإذا محرك يحركني فاستيقظت فإذا أنا بالاسود فقال : ما خبرك ؟ وكيف كنت ؟ فقلت : الحمد الله وأذمك فقال : لا تفعل فإني أمرت بما خاطبتك به ، وقد أدركت خيرا كثيرا ، فطب نفسا وازدد من الشكر لله عزوجل ما أدركت وعاينت ، ما فعل فلان ؟ وسمى بعض إخواني المستبصرين فقلت : ببرقة ، فقال : صدقت ففلان ؟ وسمى رفيقا لي مجتهدا في العبادة ، مستبصرا في الديانة ، فقلت : بالاسكندرية ، حتى سمى لي عدة من إخواني . ثم ذكر اسما غريبا فقال : ما فعل نقفور ؟ قلت : لا أعرفه ، فقال : كيف تعرفه وهو رومي ؟ فيهديه الله فيخرج ناصرا من قسطنطينية ، ثم سألني عن رجل آخر فقلت : لا أعرفه ، فقال : هذا رجل من أهل هيت من أنصار مولاي عليه السلام إمض إلى أصحابك فقل لهم : نرجوا أن يكون قد أذن الله في الانتصار للمستضعفين وفي الانتقام من الظالمين ، ولقد لقيت جماعة من أصحابي وأديت إليهم وأبلغتهم ما حملت وأنا منصرف وأشير عليك أن لا تتلبس بما يثقل به ظهرك ، ويتعب به جسمك وأن تحبس نفسك على طاعة ربك ، فإن الامر قريب إن شاء الله تعالى . فأمرت خازني فأحضر لي خمسين دينارا وسألته قبولها فقال : يا أخي قد حرم الله علي أن آخذ منك ما أنا مستغن عنه كما أحل لي أن آخذ منك الشئ إذا إحتجت إليه فقلت له : هل سمع هذا الكلام منك أحد غيري من أصحاب السلطان ؟ فقال : نعم ( أخوك ) أحمد بن الحسين الهمداني المدفوع عن نعمته بآذربيجان ، وقد استأذن للحج تأميلا أن يلقى من لقيت ، فحج أحمد بن الحسين الهمداني رحمه الله في تلك السنة فقتله ذكرويه بن مهرويه ، وافترقنا وانصرفت إلى الثغر . ثم حججت فلقيت بالمدينة رجلا اسمه طاهر من ولد الحسين الاصغر ، يقال إنه يعلم من هذا الامر شيئا فثابرت عليه حتى أنس بي ، وسكن لي ووقف على صحة عقيدتي ، فقلت له : يا بن رسول الله بحق آبائك الطاهرين عليهم السلام لما جعلتني مثلك في العلم بهذا الامر ، فقد شهد عندي من توثقه بقصد القاسم بن عبد الله بن سليمان بن وهب إياي لمذهبي واعتقادي وأنه أغرى بدمي مرارا فسلمني الله منه . فقال : يا أخي اكتم ما تسمع مني الخبر في هذه الجبال ، وإنما يرى العجائب الذين يحملون الزاد في الليل ويقصدون به مواضع يعرفونها ، وقد نهينا عن الفحص والتفتيش ، فودعته وانصرفت عنه
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۵۸-۲۶۲
أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن علي ، عن محمد بن عبد ربه الانصاري الهمداني ، عن أحمد بن عبد الله الهاشمي من ولد العباس قال : حضرت دار أبي محمد الحسن بن علي عليهما السلام بسر من رأى يوم توفي ، وأخرجت جنازته ووضعت ، ونحن تسعة وثلاثون رجلا قعود ننتظر ، حتى خرج إلينا غلام عشاري حاف عليه رداء قد تقنع به . فلما أن خرج قمنا هيبة له من غير أن نعرفه ، فتقدم وقام الناس فاصطفوا خلفه ، فصلى عليه ومشى ، فدخل بيتا غير الذي خرج منه . قال أبو عبد الله الهمداني فلقيت بالمراغة رجلا من أهل تبريز يعرف بإبراهيم بن محمد التبريزي ، فحدثني بمثل حديث الهاشمي لم يخرم منه شئ ، قال : فسألت الهمداني فقلت : غلام عشاري القد أو عشاري السن لانه روي أن الولادة كانت سنة ست وخمسين ومائتين وكانت غيبة أبي محمد عليه السلام سنة ستة ومائتين بعد الولادة بأربع سنين . فقال : لا أدري هكذا سمعت ، فقال لي شيخ معه حسن الفهم من أهل بلده له رواية وعلم : عشاري القد .
- عنه ، عن علي بن عائذ الرازي ، عن الحسن بن وجناء النصيبي ، عن أبي نعيم محمد بن أحمد الانصاري قال : كنت حاضرا عند المستجار ( بمكة ) وجماعة زهاء ثلاثين رجلا لم يكن منهم مخلص غير محمد بن القاسم العلوي ، فبينا نحن كذلك في اليوم السادس من ذي الحجة سنة ثلاث وتسعين ومائتين ، إذ خرج علينا شاب من الطواف عليه إزاران ( فاحتج ) محرم بهما ، وفي يده نعلان . فلما رأيناه قمنا جميعا هيبة له ، ولم يبق منا أحد إلا قام ، فسلم علينا وجلس متوسطا ونحن حوله ، ثم التفت يمينا وشمالا ثم قال : أتدرون ما كان أبو عبد الله عليه السلام يقول في دعاء الالحاح ؟ [ قلنا : وما كان يقول ؟ ] قال : كان يقول : " اللهم إني أسألك باسمك الذي به تقوم السماء ، وبه تقوم الارض وبه تفرق بين الحق والباطل ، وبه تجمع بين المتفرق ، وبه تفرق بين المجتمع ، وبه أحصيت عدد الرمال ، وزنة الجبال ، وكيل البحار ، أن تصلي على محمد وآل محمد ، وأن تجعل لي من أمري فرجا " . ثم نهض ودخل الطواف فقمنا لقيامه حتى انصرف وأنسينا أن نذكر أمره ، وأن نقول من هو ؟ وأي شئ هو ؟ إلى الغد في ذلك الوقت فخرج علينا من الطواف ، فقمنا له كقيامنا بالامس ، وجلس في مجلسه متوسطا ، فنظر يمينا وشمالا وقال : أتدرون ما كان يقول أمير المؤمنين عليه السلام بعد صلاة الفريضة ؟ فقلنا وما كان يقول ؟ قال : كان يقول : " إليك رفعت الاصوات [ ودعيت الدعوات ولك ] عنت الوجوه ، ولك وضعت الرقاب ، وإليك التحاكم في الاعمال ، يا خير من سئل ، ويا خير من أعطي ، يا صادق يا بارئ ، يا من لا يخلف الميعاد ، يا من أمر بالدعاء ووعد بالاجابة ، يا من قال : " ادعوني استجب لكم " يا من قال : " إذا سألك عبادي عني فإني قريب أجيب دعوة الداع إذا دعاني فليستجيبوا لي وليؤمنوا بي لعلهم يرشدون " ويا من قال : " يا عبادي الذين أسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إن الله يغفر الذنوب جميعا إنه هو الغفور الرحيم " لبيك وسعديك ، ها أنا ذا بين يديك المسرف ، وأنت القائل " لا تقنطوا من رحمة الله إن الله يغفر الذنوب جميعا " . ثم نظر يمينا وشمالا بعد هذا الدعاء - فقال : أتدرون ما كان أمير المؤمنين عليه السلام يقول في سجدة الشكر ؟ فقلنا : وما كان يقول ؟ قال : كان يقول : " يا من لا يزيده كثرة الدعاء إلا سعة وعطاء ، يا من لا تنفد خزائنه ، يا من له خزائن السماوات والارض ، يا من له خزائن ما دق وجل لا تمنعك إساءتي من إحسانك ، أنت تفعل بي الذي أنت أهله ، ( فإنك ) أنت أهل الكرم والجود ، والعفو والتجاوز ، يا رب يا الله لا تفعل بي الذي أنا أهله ، فإني أهل العقوبة وقد استحققتها ، لا حجة ( لي ) ولا عذر لي عندك ، أبوء لك بذنوبي كلها وأعترف بها كي تعفو عني ، وأنت أعلم بها مني ، أبوء لك بكل ذنب أذنبته ، وكل خطيئة احتملتها ، وكل سيئة عملتها ، رب اغفر وارحم ، وتجاوز عما تعلم ، إنك أنت الاعز الاكرم " . وقام ودخل الطواف فقمنا لقيامه ، وعاد من الغد في ذلك الوقت فقمنا لاقباله كفعلنا فيما مضى ، فجلس متوسطا ونظر يمينا وشمالا فقال : كان علي بن الحسين سيد العابدين عليه السلام يقول في سجوده في هذا الموضع - وأشار بيده إلى الحجر تحت الميزاب - . " عبيدك بفنائك مسكينك بفنائك ، فقيرك بفنائك ، سائلك بفنائك يسألك ما لا يقدر عليه غيرك " . ثم نظر يمينا وشمالا ونظر إلى محمد بن القاسم من بيننا ، فقال : يا محمد بن القاسم أنت على خير إن شاء الله تعالى - وكان محمد بن القاسم يقول بهذا الامر - ثم قام ودخل الطواف فما بقي منا أحد إلا وقد ألهم ما ذكره من الدعاء وأنسينا أن نتذاكر أمر إلا في آخر يوم . فقال لنا أبو علي المحمودي : يا قوم أتعرفون هذا ؟ هذا والله صاحب زمانكم ، فقلنا : وكيف علمت يا أبا علي ؟ فذكر أنه مكث سبع سنين يدعو ربه ويسأله معاينة صاحب الزمان عليه السلام . قال : فبينا نحن يوما عشية عرفة وإذا بالرجل بعينه يدعو بدعاء وعيته فسألته ممن هو ؟ فقال : من الناس ، قلت : من أي الناس ؟ قال : من عربها ، قلت : من أي عربها ؟ قال : من أشرفها ، قلت : ومن هم ؟ قال : بنو هاشم ، قلت : [ و ] من أي بنو هاشم ؟ فقال : من أعلاها ذروة وأسناها ، قلت : ممن قال : ممن فلق الهام وأطعم الطعام وصلى والناس نيام . قال : فعلمت أنه علوي فأحببته على العلوية ، ثم افتقدته من بين يدي فلم أدر كيف مضى ، فسألت القوم الذين كانوا حوله تعرفون هذا العلوي ؟ قالوا : نعم يحج معنا في كل سنة ماشيا ، فقلت : سبحان الله ( والله ) ما أرى به أثر مشي قال : فانصرفت إلى المزدلفة كئيبا حزينا على فراقه ، ونمت من ليلتي تلك ، فإذا أنا برسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فقال : يا أحمد رأيت طلبتك ؟ فقلت : ومن ذاك يا سيدي ؟ فقال : الذي رأيته في عشيتك ( و ) هو صاحب زمانك . قال : فلما سمعنا ذلك منه عاتبناه أن لا يكون أعلمنا ذلك ، فذكر أنه كان ينسى أمره إلى وقت ما حدثنا به.
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۶۳-۲۶۷
وأخبرنا جماعة ، عن التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي ، عن علي بن الحسين ، عن رجل - ذكر أنه من أهل قزوين لم يذكر اسمه - عن حبيب بن محمد بن يونس بن شاذان الصنعاني قال : دخلت إلى علي بن إبراهيم بن مهزيار الاهوازي فسألته عن آل أبي محمد عليه السلام فقال : يا أخي لقد سألت عن أمر عظيم ، حججت عشرين حجة كلا أطلب به عيان الامام فلم أجد إلى ذلك سبيلا ، فبينا أنا ليلة نائم في مرقدي إذ رأيت قائلا يقول : يا علي بن إبراهيم ! قد أذن الله لي في الحج ، فلم أعقل ليلتي حتى أصبحت ، فأنا مفكر في أمري أرقب الموسم ليلي ونهاري . فلما كان وقت الموسم أصلحت أمري ، وخرجت متوجها نحو المدينة ، فما زلت كذلك حتى دخلت يثرب فسألت عن آل أبي محمد عليه السلام ، فلم أجد له أثرا ولا سمعت له خبرا ، فأقمت مفكرا في أمري حتى خرجت من المدينة أريد مكة ، فدخلت الجحفة وأقمت بها يوما وخرجت منها متوجها نحو الغدير ، وهو على أربعة أميال من الجحفة ، فلما أن دخلت المسجد صليت وعفرت واجتهدت في الدعاء وابتهلت إلى الله لهم ، وخرجت أريد عسفان ، فما زلت كذلك حتى دخلت مكة فأقمت بها أياما أطوف البيت وأعتكفت . فبينا أنا ليلة في الطواف ، إذا أنا بفتى حسن الوجه ، طيب الرائحة ، يتبختر في مشيته طائف حول البيت ، فحس قلبي به ، فقمت نحوه فحككته ، فقال لي من أين الرجل ؟ فقلت : من أهل [ العراق فقال : من أي ] العراق ؟ قلت : من الاهواز . فقال لي : تعرف بها الخصيب ؟ فقلت : رحمه الله ، دعي فأجاب ، فقال : رحمه الله ، فما كان أطول ليلته وأكثر تبتله وأغزر دمعته ، أفتعرف علي بن إبراهيم بن المازيار ؟ فقلت : أنا علي بن إبراهيم . فقال : حياك الله أبا الحسن ما فعلت بالعلامة التي بينك وبين أبي محمد الحسن بن علي عليهما السلام ؟ فقلت : معي قال : أخرجها ، فأدخلت يدي في جيبي فاستخرجتها ، فلما أن رآها لم يتمالك أن تغرغرت عيناه ( بالدموع ) وبكى منتحبا حتى بل أطماره ، ثم قال : أذن لك الآن يا بن مازيار ، صر إلى رحلك وكن على أهبة من أمرك ، حتى إذا لبس الليل جلبابه ، وغمر الناس ظلامه ، سر إلى شعب بني عامر ! فإنك ستلقاني هناك فسرت إلى منزلي . فلما أن أحسست الوقت أصلحت رحلي وقدمت راحلتي وعكمته شديدا ، وحملت وصرت في متنه وأقبلت مجدا في السير حتى وردت الشعب ، فإذا أنا بالفتى قائم ينادي يا أبا الحسن إلي ، فما زلت نحوه ، فلما قربت بدأني بالسلام وقال لي : سر بنا يا أخ فما زال يحدثني وأحدثه حتى تخرقنا جبال عرفات ، وسرنا إلى جبال منى ، وانفجر الفجر الاول ونحن قد توسطنا جبال الطائف . فلما أن كان هناك أمرني بالنزول وقال لي : إنزل فصل صلاة الليل ، فصليت ، وأمرني بالوتر فأوترت ، وكانت فائدة منه ، ثم أمرني بالسجود والتعقيب ، ثم فرغ من صلاته وركب ، وأمرني بالركوب وسار وسرت معه حتى علا ذروة الطائف ، فقال : هل ترى شيئا ؟ قلت : نعم أرى كثيب رمل عليه بيت شعر يتوقد البيت نورا . فلما أن رأيته طابت نفسي ، فقال لي : هناك الامل والرجاء ، ثم قال : سر بنا يا أخ فسار وسرت بمسيره إلى أن انحدر من الذروة وسار في أسفله ، فقال : إنزل فها هنا يذل كل صعب ، ويخضع كل جبار ، ثم قال : خل عن زمام الناقة ، قلت فعلى من أخلفها ؟ فقال : حرم القائم عليه السلام ، لا يدخله إلا مؤمن ولا يخرج منه إلا مؤمن ، فخليت من زمام راحلتي ، وسار وسرت معه إلى أن دنا من باب الخباء ، فسبقني بالدخول وأمرني أن أقف حتى يخرج إلي . ثم قال لي : أدخل هنأك السلامة ، فدخلت فإذا أنا به جالس قد اتشح ببردة واتزر بأخرى ، وقد كسر بردته على عاتقه ، وهو كأقحوانة أرجوان قد تكاثف عليها الندى ، وأصابها ألم الهوى ، وإذا هو كغصن بان أو قضيب ريحان ، سمح سخي تقي نقي ، ليس بالطويل الشامخ ، ولا بالقصير اللازق ، بل مربوع القامة ، مدور الهامة ، صلت الجبين ، أزج الحاجبين ، أقنى الانف ، سهل الخدين ، على خده الايمن خال كأنه فتات مسك على رضراضة عنبر . فلما أن رأيته بدرته بالسلام ، فرد علي أحسن ما سلمت عليه ، وشافهني وسألني عن أهل العراق ، فقلت سيدي قد ألبسوا جلباب الذلة ، وهم بين القوم أذلاء فقال لي : يا بن المازيار لتملكونهم كما ملكوكم ، وهم يومئذ أذلاء ، فقلت ، سيدي لقد بعد الوطن وطال المطلب ، فقال : يا بن المازيار ( أبي ) أبو محمد عهد إلي أن لا أجاور قوما غضب الله عليهم ( ولعنهم ) ولهم الخزي في الدنيا والآخرة ولهم عذاب أليم ، وأمرني أن لا أسكن من الجبال إلا وعرها ، ومن البلاد إلى عفرها ، والله مولاكم أظهر التقية فوكلها بي فأنا في التقية إلى يوم يؤذن لي فأخرج ، فقلت يا سيدي متى يكون هذا الامر ؟ فقال : إذا حيل بينكم وبين سبيل الكعبة ، واجتمع الشمس والقمر واستدار بهما الكواكب والنجوم ، فقلت متى يا بن رسول الله ؟ فقال لي : في سنة كذا وكذا تخرج دابة الارض ( من ) بين الصفا والمروة ، ومعه عصا موسى وخاتم سليمان ، يسوق الناس إلى المحشر . قال ، فأقمت عنده أياما وأذن لي بالخروج بعد أن استقصيت لنفسي وخرجت نحو منزلي ، والله لقد سرت من مكة إلى الكوفة ومعي غلام يخدمني فلم أر إلا خيرا وصلى الله على محمد وآله وسلم تسليما
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۶۹-۲۷۰
أحمد بن علي الرازي ، عن أبي ذر أحمد بن أبي سورة - وهو محمد بن الحسن بن عبد الله التميمي وكان زيديا - قال : سمعت هذه الحكاية عن جماعة يروونها عن أبي رحمه الله أنه خرج إلى الحير قال : فلما صرت إلى الحير إذا شاب حسن الوجه يصلي ، ثم إنه ودع وودعت وخرجنا ، فجئنا إلى المشرعة . فقال لي : يا با سورة أين تريد ؟ فقلت : الكوفة ، فقال لي : مع من ؟ قلت مع الناس ، قال لي : لا تريد نحن جميعا نمضي ، قلت : ومن معنا ؟ فقال : ليس نريد معنا أحدا ، قال : فمشينا ليلتنا فإذا نحن على مقابر مسجد السهلة ، فقال لي : هو ذا منزلك ، فإن شئت فامض . ثم قال لي : تمر إلى ابن الزراري علي بن يحيى فتقول له : يعطيك المال الذي عنده ، فقلت له لا يدفعه إلي ، فقال لي : قل له : بعلامة أنه كذا وكذا دينارا وكذا وكذا درهما ، وهو في موضع كذا وكذا ، وعليه كذا وكذا مغطى ، فقلت له : ومن أنت ؟ قال : أنا محمد بن الحسن ، قلت : فإن لم يقبل مني وطولبت بالدلالة ؟ فقال : أنا وراك ، قال : فجئت إلى ابن الزراري فقلت له : فدفعني ، فقلت له : [ العلامات التي قال لي وقلت له : ] قد قال لي : أنا وراك ، فقال : ليس بعد هذا شئ ، وقال لم يعلم بهذا إلا الله تعالى ودفع إلي المال .
- وفي حديث آخر عنه وزاد فيه : قال أبو سورة : فسألني الرجل عن حالي فأخبرته بضيقي وبعيلتي ، فلم يزل يماشيني حتى انتهينا إلى النواويس في السحر فجلسنا ، ثم حفر بيده فإذا الماء قد خرج فتوضأ ثم صلى ثلاث عشرة ركعة ، ثم قال ( لي ) : امض إلى أبي الحسن علي بن يحيى ، فاقرأ عليه السلام وقل له : يقول لك الرجل إدفع إلى أبي سورة من السبع مائة دينار التي مدفونة في موضع كذا وكذا مائة دينار . وإني مضيت من ساعتي إلى منزله فدققت الباب فقال : من هذا ؟ فقلت قولي لابي الحسن : هذا أبو سورة ، فسمعته يقول : ما لي ولابي سورة ، ثم خرج إلي فسلمت عليه وقصصت عليه الخبر ، فدخل وأخرج إلي مائة دينار فقبضتها ، فقال لي : صافحته ؟ فقلت : نعم ، فأخذ يدي فوضعها على عينيه ومسح بها وجهه .
قال أحمد بن علي : وقد روي هذا الخبر عن محمد بن علي الجعفري و عبد الله بن الحسن بن بشر الخزاز وغيرهما ، وهو مشهور عندهم
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۷۱-۲۸۰
أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن علي ، عن عبد الله بن محمد بن خاقان الدهقان ، عن أبي سليمان داد بن غسان البحراني قال : قرأت على أبي سهل إسماعيل بن علي النوبختي [ قال : ] مولد محمد بن الحسن بن علي بن محمد بن علي الرضا بن موسى بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب صلوات الله عليهم أجمعين . ولد عليه السلام بسامراء سنة ست وخمسين ومائتين ، أمه صقيل ويكنى أبا القاسم ، بهذه الكنية أوصى النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال : " اسمه كاسمي وكنيته كنيتي " ، لقبه المهدي ، وهو الحجة ، وهو المنتظر ، وهو صاحب الزمان عليه السلام . قال إسماعيل بن علي : دخلت على أبي محمد الحسن بن علي عليهما السلام في المرضة التى مات فيها وأنا عنده ، إذ قال لخادمه عقيد - وكان الخادم أسود نوبيا قد خدم من قبله علي بن محمد وهو ربى الحسن عليه السلام - فقال [ له ] يا عقيد إغل لي ماء بمصطكي ، فأغلى له ثم جاءت به صقيل الجارية أم الخلف عليه السلام . فلما صار القدح في يديه وهم بشربه فجعلت يده ترتعد حتى ضرب القدح ثنايا الحسن عليه السلام ، فتركه من يده ، وقال لعقيد : أدخل البيت فإنك ترى صبيا ساجدا فأتني به . قال أبو سهل : قال عقيد : فدخلت أتحرى فإذا أنا بصبي ساجد رافع سبابته نحو السماء ، فسلمت عليه فأوجز في صلاته فقلت : إن سيدي يأمرك بالخروج إليه ، إذا جاءت أمه صقيل فأخذت بيده وأخرجته إلى أبيه الحسن عليه السلام . قال أبو سهل : فلما مثل الصبي بين يديه سلم وإذا هو دري اللون ، وفي شعر رأسه قطط ، مفلج الاسنان ، فلما رآه الحسن عليه السلام بكى وقال : يا سيد أهل بيته إسقني الماء فإني ذاهب إلى ربي ، وأخذ الصبي القدح المغلي بالمصطكي بيده ثم حرك شفتيه ثم سقاه فلما شربه قال : هيئوني للصلاة ، فطرح في حجره منديل فوضأه الصبي واحدة واحدة ومسح على رأسه وقدميه . فقال له أبو محمد عليه السلام : إبشر يا بني فأنت صاحب الزمان ، وأنت المهدي ، وأنت حجة الله على أرضه ، وأنت ولدي ووصيي وأنا ولدتك وأنت محمد بن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب عليهم السلام . ولدك رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ، وأنت خاتم [ الاوصياء ] الائمة الطاهرين ، وبشر بك رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ، وسماك وكناك ، بذلك عهد إلي أبي عن آبائك الطاهرين صلى الله على أهل البيت ، ربنا إنه حميد مجيد ، ومات الحسن بن علي من وقته صلوات الله عليهم أجمعين .
- عنه ، عن أبي الحسين محمد بن جعفر الاسدي قال : حدثني الحسين بن محمد بن عامر الاشعري القمي ، قال : حدثني يعقوب بن يوسف الضراب الغساني - في منصرفه من إصفهان - قال : حججت في سنة إحدى وثمانين ومائتين وكنت مع قوم مخالفين من أهل بلدنا . فلما قدمنا مكة تقدم بعضهم فاكترى لنا دارا في زقاق بين سوق الليل ، وهي دار خديجة عليها السلام تسمى دار الرضا عليه السلام ، وفيها عجوز سمراء فسألتها - لما وقفت على أنها دار الرضا عليه السلام - ما تكونين من أصحاب هذه الدار ؟ ولم سميت دار الرضا ؟ فقالت : أنا من مواليهم وهذه دار الرضا علي بن موسى عليهما السلام ، أسكنيها الحسن بن علي عليهما السلام ، فإني كنت من خدمه . فلما سمعت ذلك منها آنست بها وأسررت الامر عن رفقائي المخالفين ، فكنت إذا انصرفت من الطواف بالليل أنام معهم في رواق في الدار ، ونغلق الباب ونلقي خلف الباب حجرا كبيرا كنا ندير خلف الباب . فرأيت غير ليلة ضوء السراج في الرواق الذي كنا فيه شبيها بضوء المشعل ، ورأيت الباب قد انفتح ولا أرى أحدا فتحه من أهل الدار ، ورأيت رجلا ربعة أسمر إلى الصفرة ما هو قليل اللحم ، في وجهه سجادة عليه قميصان وإزار رقيق قد تقنع به وفي رجله نعل طاق فصعد إلى الغرفة في الدار حيث كانت العجوز تسكن ، وكانت تقول لنا : إن في الغرفة ابنة لا تدع أحدا يصعد إليها ، فكنت أرى الضوء الذي رأيته يضئ في الرواق على الدرجة عند صعود الرجل إلى الغرفة التي يصعدها ، ثم أراه في الغرفة من غير أن أرى السراج بعينه ، وكان الذين معي يرون مثل ما أرى فتوهموا أن يكون هذا الرجل يختلف إلى إبنة العجوز ، وأن يكون قد تمتع بها فقالوا : هؤلاء العلوية يرون المتعة ، وهذا حرام لا يحل فيما زعموا ، وكنا نراه يدخل ويخرج ونجئ إلى الباب وإذا الحجر على حاله الذي تركناه ، وكنا نغلق هذا الباب خوفا على متاعنا ، وكنا لا نرى أحدا يفتحه ولا يغلقه ، والرجل يدخل ويخرج والحجر خلف الباب إلى وقت ننحيه إذا خرجنا . فلما رأيت هذه الاسباب ضرب على قلبي ووقعت في قلبي فتنة فتلطفت العجوز وأحببت أن أقف على خبر الرجل ، فقلت لها : يا فلانة إني أحب أن أسألك وأفاوضك من غير حضور من معي فلا أقدر عليه ، فأنا أحب إذا رأيتني في الدار وحدي أن تنزلي إلي لاسألك عن أمر ، فقالت لي مسرعة : وأنا أريد أن أسر إليك شيئا فلم يتهيأ لي ذلك من أجل من معك ، فقلت ما أردت أن تقولي ؟ فقالت : يقول لك - ولم تذكر أحدا - لا تخاشن أصحابك وشركاءك ولا تلاحهم ، فإنهم أعداؤك ودارهم ، فقلت لها : من يقول ؟ فقالت : أنا أقول ، فلم أجسر لما دخل قلبي من الهيبة أن أراجعها ، فقلت أي أصحابي تعنين ؟ فظننت أنها تعني رفقائي الذين كانوا حجاجا معي قالت : شركاؤك الذين في بلدك وفي الدار معك ، وكان جرى بيني وبين الذين معي في الدار عنت في الدين ، فسعوا بي حتى هربت واستترت بذلك السبب فوقفت على أنها عنت أولئك ، فقلت لها ما تكونين أنت من الرضا ؟ . فقالت كنت خادمة للحسن بن علي عليهما السلام ، فلما استيقنت ذلك قلت : لاسألنها عن الغائب عليه السلام ، فقلت : بالله عليك رأيته بعينك ، فقالت : يا أخي لم أره بعيني فإني خرجت وأختي حبلى وبشرني الحسن بن علي عليهما السلام بأني سوف أراه في آخر عمري ، وقال لي : تكونين له كما كنت لي ، وأنا اليوم منذ كذا بمصر وإنما قدمت الآن بكتابة ونفقة وجه بها إلي على يدي رجل من أهل خراسان لا يفصح بالعربية ، وهي ثلاثون دينارا وأمرني أن أحج سنتي هذه فخرجت رغبة مني في أن أراه فوقع في قلبي أن الرجل الذي كنت أراه يدخل ويخرج هو هو . فأخذت عشرة دراهم صحاحا ، فيها ستة رضوية من ضرب الرضا عليه السلام قد كنت خبأتها لالقيها في مقام إبراهيم عليه السلام ، وكنت نذرت ونويت ذلك ، فدفعتها إليها وقلت في نفسي أدفعها إلى قوم من ولد فاطمة عليها السلام أفضل مما ألقيها في المقام وأعظم ثوابا ، فقلت لها : إدفعي هذه الدراهم إلى من يستحقها من ولد فاطمة عليها السلام ، وكان في نيتي أن الذي رأيته هو الرجل ، وإنما تدفعها إليه ، فأخذت الدراهم وصعدت وبقيت ساعة ثم نزلت ، فقالت : يقول لك : ليس لنا فيها حق إجعلها في الموضع الذي نويت ، ولكن هذه الرضوية خذ منا بدلها وألقها في الموضع الذي نويت ، ففعلت وقلت في نفسي : الذي أمرت به عن الرجل . ثم كان معي نسخة توقيع خرج إلى القاسم بن العلاء بآذربيجان فقلت لها : تعرضين هذه النسخة على إنسان قد رأى توقيعات الغائب ، فقالت ناولني فإني أعرفها ، فأريتها النسخة وظننت أن المرأة تحسن أن تقرأ فقالت : لا يمكنني أن أقرأ في هذا المكان فصعدت الغرفة ثم أنزلته فقالت : صحيح وفي التوقيع أبشركم ببشرى ما بشرت به ( إياه ) وغيره . ثم قالت : يقول لك إذا صليت على نبيك صلى الله عليه وآله وسلم . كيف تصلي ( عليه ) ؟ فقلت أقول : اللهم صل على محمد وآل محمد وبارك على محمد وآل محمد كأفضل ما صليت وباركت وترحمت على إبراهيم وآل إبراهيم إنك حميد مجيد . فقال لا إذا صليت عليهم فصل عليهم كلهم وسمهم ، فقلت : نعم ، فلما كانت من الغد نزلت ومعها دفتر صغير ، فقالت : يقول لك : إذا صليت على النبي فصل عليه وعلى أوصيائه على هذه النسخة ، فأخذتها وكنت أعمل بها ، ورأيت عدة ليال قد نزل من الغرفة وضوء السراج قائم . وكنت أفتح الباب وأخرج على أثر الضوء وأنا أراه - أعني الضوء - ولا أرى أحد حتى يدخل المسجد ، وأرى جماعة من الرجال من بلدان شتى يأتون باب هذه الدار ، فبعضهم يدفعون إلى العجوز رقاعا معهم ، ورأيت العجوز قد دفعت إليهم كذلك الرقاع فيكلمونها وتكلمهم ولا أفهم عنهم ، ورأيت منهم في منصرفنا جماعة في طريقي إلى أن قدمت بغداد.
نسخة الدفتر الذي خرج : بسم الله الرحمن الرحيم ، اللهم صل على محمد سيد المرسلين ، وخاتم النبيين ، وحجة رب العالمين ، المنتجب في الميثاق ، المصطفى في الظلال ، المطهر من كل آفة ، البرئ من كل عيب ، المؤمل للنجاة ، المرتجى للشفاعة ، المفوض إليه دين الله . اللهم شرف بنيانه ، وعظم برهانه ، وأفلج حجته وارفع درجته ، وأضئ نوره ، وبيض وجهه ، وأعطه الفضل والفضيلة ، والدرجة والوسيلة الرفيعة ، وابعثه مقاما محمودا ، يغبطه به الاولون والآخرون . وصل على أمير المؤمنين ووارث المرسلين ، وقائد الغر المحجلين ، وسيد الوصيين وحجة رب العالمين . وصل على الحسن بن علي إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . وصل على الحسين بن علي إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . وصل على علي بن الحسين إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . وصل على محمد بن علي إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . وصل على جعفر بن محمد إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . وصل على موسى بن جعفر إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . وصل على علي بن موسى إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . وصل على محمد بن علي إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . وصل على علي بن محمد إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . وصل على الحسن بن علي إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين وحجة رب العالمين . وصل على الخلف الصالح الهادي المهدي إمام المؤمنين ، ووارث المرسلين ، وحجة رب العالمين . اللهم صل على محمد وأهل بيته الائمة الهادين المهديين العلماء الصادقين ، الابرار المتقين ، دعائم دينك ، وأركان توحيدك ، وتراجمة وحيك ، وحججك على خلقك ، وخلفائك في أرضك ، الذين اخترتهم لنفسك واصطفيتهم على عبادك ، وارتضيتهم لدينك ، وخصصتهم بمعرفتك ، وجللتهم بكرامتك وغشيتهم برحمتك ، وربيتهم بنعمتك ، وغذيتهم بحكمتك ، وألبستهم نورك ، ورفعتهم في ملكوتك ، وحففتهم بملائكتك ، وشرفتهم بنبيك . اللهم صل على محمد وعليهم صلاة كثيرة دائمة طيبة ، لا يحيط بها إلا أنت ، ولا يسعها إلا علمك ، ولا يحصيها أحد غيرك . اللهم صل على وليك المحيي سنتك ، القائم بأمرك ، الداعي إليك الدليل عليك ، وحجتك على خلقك ، وخليفتك في أرضك ، وشاهدك على عبادك . اللهم أعز نصره ، ومد في عمره ، وزين الارض بطول بقائه . اللهم اكفه بغي الحاسدين وأعذه من شر الكائدين ، وادحر عنه إرادة الظالمين . وتخلصه من أيدي الجبارين . اللهم أعطه في نفسه وذريته وشيعته ورعيته وخاصته وعامته وعدوه وجميع أهل الدنيا ما تقر به عينه ، وتسر به نفسه ، وبلغه أفضل أمله في الدنيا والآخرة ، إنك على كل شئ قدير . اللهم جدد به ما محي من دينك ، وأحي به ما بدل من كتابك وأظهر به ما غير من حكمك ، حتى يعود دينك به وعلى يديه غضا جديدا ، خالصا مخلصا لا شك فيه ولا شبهة معه ، ولا باطل عنده ، ولا بدعة لديه . اللهم نور بنوره كل ظلمة ، وهد بركنه كل بدعة ، وأهدم بعزته كل ضلالة ، واقصم به كل جبار ، واخمد بسيفه كل نار ، وأهلك بعدله كل جبار ، وأجر حكمه على كل حكم وأذل لسلطانه كل سلطان . اللهم أذل كل من ناواه ، وأهلك كل من عاداه وامكر بمن كاده ، واستأصل من جحد حقه ، واستهان بأمره ، وسعى في إطفاء نوره وأراد إخماد ذكره . اللهم صل على محمد المصطفى ، وعلي المرتضى ، وفاطمة الزهراء ، ( و ) الحسن الرضا ، والحسين المصطفى ، وجميع الاوصياء ، مصابيح الدجى ، وأعلام الهدى ، ومنار التقى ، والعروة الوثقى ، والحبل المتين ، والصراط المستقيم ، وصل على وليك وولاة عهده ، والائمة من ولده ، ومد في أعمارهم ، وأزد في آجالهم ، وبلغهم أقصى آمالهم[ دينا ] ، دنيا وآخرة إنك على كل شئ قدير .
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۲۸۵- ۲۹۰
أخبرني جماعة ، عن أبي محمد التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي ، عن الحسين بن علي القمي ، قال : حدثني محمد بن علي بن بنان الطلحي الآبي ، عن علي بن محمد بن عبدة النيسابوري ، قال : حدثني علي بن إبراهيم الرازي ، قال : حدثني الشيخ الموثوق به بمدينة السلام قال : تشاجر ابن أبي غانم القزويني وجماعة من الشيعة في الخلف ، فذكر ابن أبي غانم أن أبا محمد عليه السلام مضى ولا خلف له ، ثم إنهم كتبوا في ذلك كتابا وأنفذوه إلى الناحية ، وأعلموه بما تشاجروا فيه ، فورد جواب كتابهم بخطه عليه وعلى آبائه السلام . بسم الله الرحمن الرحيم عافانا الله وإياكم من الضلالة والفتن ، ووهب لنا ولكم روح اليقين ، وأجارنا وإياكم من سوء المنقلب أنه أنهي إلي ارتياب جماعة منكم في الدين ، وما دخلهم من الشك والحيرة في ولاة أمورهم ، فغمنا ذلك لكم لا لنا ، وساءنا فيكم لا فينا ، لان الله معنا ولا فاقة بنا إلى غيره ، والحق معنا فلن يوحشنا من قعد عنا ، ونحن صنائع ربنا ، والخلق بعد صنائعنا . يا هؤلاء ! ما لكم في الريب تترددون ، وفي الحيرة تنعكسون ؟ أو ما سمعتم الله عزوجل يقول : ( يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله وأطيعوا الرسول الامر منكم ) ؟ أوما علمتم ما جاءت به الآثار مما يكون ويحدث في أئمتكم عن الماضين والباقين منهم عليهم السلام ؟ أوما رأيتم كيف جعل الله لكم معاقل تأوون إليها ، وأعلاما تهتدون بها من لدن آدم عليه السلام إلى أن ظهر الماضي عليه السلام ، كلما غاب علم بدا علم ، وإذا أفل نجم طلع نجم ؟ فلما قبضه الله إليه ظننتم أن الله تعالى أبطل دينه ، وقطع السبب بينه وبين خلقه ، كلا ما كان ذلك ولا يكون حتى تقوم الساعة ، ويظهر أمر الله سبحانه وهم كارهون . وإن الماضي عليه السلام مضى سعيدا فقيدا على منهاج آبائه عليهم السلام حذو النعل بالنعل ، وفينا وصيته وعلمه ، ومن هو خلفه ومن هو يسد مسده ، لا ينازعنا موضعه إلا ظالم آثم ، ولا يدعيه دوننا إلا جاحد كافر ، ولولا أن أمر الله تعالى لا يغلب ، وسره لا يظهر ولا يعلن ، لظهر لكم من حقنا ما تبين منه عقولكم ، ويزيل شكوككم ، لكنه ما شاء الله كان ، ولكل أجل كتاب . فاتقوا الله وسلموا لنا ، وردوا الامر إلينا ، فعلينا الاصدار كما كان منا الايراد ، ولا تحاولوا كشف ما غطي عنكم ولا تميلوا عن اليمين ، وتعدلوا إلى الشمال ، واجعلوا قصدكم إلينا بالمودة على السنة الواضحة ، فقد نصحت لكم ، والله شاهد علي وعليكم ، ولولا ما عندنا من محبة صلاحكم ورحمتكم ، والاشفاق عليكم ، لكنا عن مخاطبتكم في شغل فيما قد امتحنا به من منازعة الظالم العتل الضال المتتابع في غيه ، المضاد لربه ، الداعي ما ليس له ، الجاحد حق من افترض الله طاعته ، الظالم الغاصب . وفي ابنة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم لي أسوة حسنة وسيردي الجاهل رداءة عمله ، وسيعلم الكافر لمن عقبى الدار ، عصمنا الله وإياكم من المهالك والاسواء ، والآفات والعاهات كلها برحمته ، فإنه ولي ذلك والقادر على ما يشاء ، وكان لنا ولكم وليا وحافظا ، والسلام على جميع الاوصياء والاولياء والمؤمنين ورحمة الله وبركاته ، وصلى الله على محمد وآله وسلم تسليما .
- وبهذا الاسناد ، عن أبي الحسين محمد بن جعفر الاسدي رضي الله عنه ، عن سعد بن عبد الله الاشعري قال : حدثنا الشيخ الصدوق أحمد بن إسحاق بن سعد الاشعري رحمه الله ، أنه جاءه بعض أصحابنا يعلمه أن جعفر بن علي كتب إليه كتابا يعرفه فيه نفسه ، ويعلمه أنه القيم بعد أخيه ، وأن عنده من علم الحلال والحرام ما يحتاج إليه وغير ذلك من العلوم كلها . قال أحمد بن إسحاق : فلما قرأت الكتاب كتبت إلى صاحب الزمان عليه السلام وصيرت كتاب جعفر في درجه ، فخرج الجواب إلي في ذلك . بسم الله الرحمن الرحيم أتاني كتابك أبقاك الله ، والكتاب الذي أنفذته درجه وأحاطت معرفتي بجميع ما تضمنه على اختلاف ألفاظه ، وتكرر الخطأ فيه ، ولو تدبرته لوقفت على بعض ما وقفت عليه منه ، والحمد لله رب العالمين حمدا لا شريك له على إحسانه إلينا ، وفضله علينا ، أبى الله عزوجل للحق إلا إتماما ، وللباطل إلا زهوقا ، وهو شاهد علي بما أذكره ، ولي عليكم بما أقوله ، إذا اجتمعنا ليوم لا ريب فيه ويسألنا عما نحن فيه مختلفون ، إنه لم يجعل لصاحب الكتاب على المكتوب إليه ولا عليك ولا على أحد من الخلق جميعا إمامة مفترضة ، ولا طاعة ولا ذمة ، وسأبين لكم جملة تكتفون بها إن شاء الله تعالى . يا هذا يرحمك الله إن الله تعالى لم يخلق الخلق عبثا ، ولا أهملهم سدى ، بل خلقهم بقدرته ، وجعل لهم أسماعا وأبصارا وقلوبا وألبابا ، ثم بعث إليهم النبيين عليهم السلام مبشرين ومنذرين ، يأمرونهم بطاعته وينهونهم عن معصيته ، ويعرفونهم ما جهلوه من أمر خالقهم ودينهم ، وأنزل عليهم كتابا ، وبعث إليهم ملائكة يأتين بينهم وبين من بعثهم إليهم بالفضل الذي جعله لهم عليهم ، وما آتاهم من الدلائل الظاهرة والبراهين الباهرة ، والآيات الغالبة . فمنهم من جعل النار عليه بردا وسلاما واتخذه خليلا ، ومنهم من كلمه تكليما وجعل عصاه ثعبانا مبينا ، ومنهم من أحيى الموتى بإذن الله ، وأبرأ الاكمه والابرص بإذن الله ، ومنهم من علمه منطق الطير وأوتي من كل شئ ، ثم بعث محمدا صلى الله عليه وآله وسلم رحمة للعالمين ، وتمم به نعمته ، وختم به أنبياءه ، وأرسله إلى الناس كافة ، وأظهر من صدقه ما أظهر ، وبين من آياته وعلاماته ما بين . ثم قبضه صلى الله عليه وآله وسلم حميدا فقيدا سعيدا ، وجعل الامر [ من ] بعده إلى أخيه وابن عمه ووصيه ووارثه علي بن أبي طالب عليه السلام ثم إلى الاوصياء من ولده واحدا واحدا ، أحيى بهم دينه ، وأتم بهم نوره ، وجعل بينهم وبين إخوانهم وبني عمهم والادنين فالادنين من ذوي أرحامهم فرقانا بينا يعرف به الحجة من المحجوج ، والامام من المأموم . بأن عصمهم من الذنوب ، وبرأهم من العيوب ، وطهرهم من الدنس ، ونزههم من اللبس ، وجعلهم خزان علمه ، ومستودع حكمته ، وموضع سره ، وأيدهم بالدلائل ، ولولا ذلك لكان الناس على سواء ولادعى أمر الله عزوجل كل أحد ، ولما عرف الحق من الباطل ، ولا العالم من الجاهل . وقد ادعى هذا المبطل المفتري على الله الكذب بما ادعاه ، فلا أدري بأية حالة هي له رجاء أن يتم دعواه ، أبفقه في دين الله ؟ فو الله ما يعرف حلالا من حرام ولا يفرق بين خطأ وصواب ، أم بعلم فما يعلم حقا من باطل ، ولا محكما من متشابه ولا يعرف حد الصلاة ووقتها ، أم بورع فالله شهيد على تركه الصلاة الفرض أربعين يوما ، يزعم ذلك لطلب الشعوذة ، ولعل خبره قد تأدى إليكم ، وهاتيك ظروف مسكره منصوبة ، وآثار عصيانه لله عزوجل مشهورة قائمة ، أم بآية فليأت بها ، أم بحجة فليقمها ، أو بدلالة فليذكرها . قال الله عزوجل في كتابه : ( بسم الله الرحمن الرحيم حم * تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم * ما خلقنا السماوات والارض وما بينهما إلا بالحق وأجل مسمى والذين كفروا عما أنذروا معرضون * قل أرأيتم ما تدعون من دون الله أروني ماذا خلقوا من الارض أم لهم شرك في السماوات ائتوني بكتاب من قبل هذا أو أثارة من علم إن كنتم صادقين * ومن أضل ممن يدعوا من دون الله من لا يستجيب له إلى يوم القيامة وهم عن دعائهم غافلون * وإذا حشر الناس كانوا لهم أعداء وكانوا بعبادتهم كافرين ) . فالتمس تولى الله توفيقك من هذا الظالم ما ذكرت لك ، وامتحنه وسله عن آية من كتاب الله يفسرها أو صلاة فريضة يبين حدودها وما يجب فيها ، لتعلم حاله ومقداره ، ويظهر لك عواره ونقصانه ، والله حسيبه . حفظ الله الحق على أهله ، وأقره في مستقره ، وقد أبى الله عزوجل أن تكون الامامة في أخوين بعد الحسن والحسين عليهما السلام ، وإذا أذن الله لنا في القول ظهر الحق ، واضمحل الباطل ، وانحسر عنكم ، وإلى الله أرغب في الكفاية ، وجميل الصنع والولاية ، وحسبنا الله ونعم الوكيل وصلى الله على محمد وآل محمد.
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۳۴۹
أخبرني جماعة ، عن التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي ، عن الحسين بن علي ، عن أبي الحسن البلخي ، عن أحمد بن مابندار الاسكافي ، عن العلاء المذاري ، عن الحسن بن شمون قال : قرأت هذه الرسالة على علي بن مهزيار عن أبي جعفر الثاني بخطه : بسم الله الرحمن الرحيم يا علي أحسن الله جزاك ، وأسكنك جنته ، ومنعك من الخزي في الدنيا والآخرة ، وحشرك الله معنا ، يا علي قد بلوتك وخبرتك في النصيحة والطاعة والخدمة ، والتوقير والقيام بما يجب عليك ، فلو قلت إني لم أر مثلك لرجوت أن أكون صادقا ، فجزاك الله جنات الفردوس نزلا ، فما خفي علي مقامك ولا خدمتك في الحر والبرد ، في الليل والنهار ، فأسأل الله إذا جمع الخلائق للقيامة أن يحبوك برحمة تغتبط بها ، إنه سميع الدعاء
الغيبة، ص ۳۵۰
- روى أحمد بن علي الرازي ، عن علي بن مخلد الايادي قال : حدثني أبو جعفر العمري رضي الله عنه قال : حج أبو طاهر بن بلال فنظر إلى علي بن جعفر وهو ينفق النفقات العظيمة ، فلما انصرف كتب بذلك إلى أبي محمد عليه السلام فوقع في رقعته : قد كنا أمرنا له بمائة ألف دينار ، ثم أمرنا له بمثلها فأبى قبوله إبقاء علينا ، ما للناس والدخول في أمرنا فيما لم ندخلهم فيه ، قال : ودخل على أبي الحسن العسكري عليه السلام فأمر له بثلاثين ألف دينار (نيز نک: مناقب آل ابي طالب - ابن شهر آشوب ج ۳ ص ۵۲۶).
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۴۳۴-۴۳۷
وأخبرني جماعة ، عن التلعكبري ، عن أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن علي ، عن عثمان بن أحمد السماك ، عن إبراهيم بن عبد الله الهاشمي ، عن يحيى بن أبي طالب، عن علي بن عاصم ، عن عطاء بن السائب. عن أبيه ، عن عبد الله بن عمر قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله : لا تقوم الساعة حتى يخرج نحو من ستين كذابا كلهم يقول أنا نبي.
- أحمد بن إدريس ، عن علي بن محمد بن قتيبة ، عن الفضل بن شاذان ، عن الحسن بن محبوب ، عن أبي حمزة الثمالي قال : قلت لابي عبد الله عليه السلام : إن أبا جعفر عليه السلام كان يقول : خروج السفياني من المحتوم ، والنداء من المحتوم ، وطلوع الشمس من المغرب من المحتوم ، وأشياء كان يقولها من المحتوم . فقال أبو عبد الله عليه السلام : واختلاف بني فلان من المحتوم ، وقتل النفس الزكية من المحتوم وخروج القائم من المحتوم . قلت : وكيف يكون النداء ؟ . قال : ينادي مناد من السماء أول النهار يسمعه كل قوم بألسنتهم : ألا إن الحق في علي وشيعته . ثم ينادي إبليس في آخر النهار من الارض : ألا إن الحق في عثمان وشيعته فعند ذلك يرتاب المبطلون .
- وبهذا الاسناد ، عن ابن فضال ، عن حماد ، عن الحسين بن المختار ، عن أبي نصر ، عن عامر بن واثلة ، عن أمير المؤمنين عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله : عشر قبل الساعة لابد منها : السفياني ، والدجال ، والدخان ، والدابة وخروج القائم ، وطلوع الشمس من مغربها ، ونزول عيسى عليه السلام ، وخسف بالمشرق وخسف بجزيرة العرب ، ونار تخرج من قعر عدن تسوق الناس إلى المحشر.
- وبهذا الاسناد ، عن ابن فضال ، عن حماد ، عن إبراهيم بن عمر ، عن عمر بن حنظلة ، عن أبي عبد الله عليه السلام قال : خمس قبل قيام القائم من العلامات : الصيحة والسفياني ، والخسف بالبيداء ، وخروج اليماني ، وقتل النفس الزكية
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۴۵۱
أحمد بن علي الرازي ، عن محمد بن إسحاق المقرئ ، عن المقانعي ، عن بكار ، عن إبراهيم بن محمد ، عن جعفر بن سعيد الاسدي ، عن ( أبيه )، عن أبي عبد الله عليه السلام . قال : عام أو سنة الفتح ينشق الفرات حتى يدخل أزقة الكوفة .
الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۴۵۲
الفضل بن شاذان (کذا؛ اما درست آن: احمد بن علي الرازي)، عن محمد بن علي ، عن عثمان بن أحمد السماك ، عن إبراهيم بن عبد الله الهاشمي ، عن إبراهيم بن هاني ، عن نعيم بن حماد ، عن سعيد أبي عثمان ، عن جابر ، عن أبي جعفر عليه السلام قال : تنزل الرايات السود التي تخرج من خراسان إلى الكوفة ، فإذا ظهر المهدي عليه السلام بعث إليه بالبيعة

نيز ممکن است که دو حديث بعدی نيز از همين منبع گرفته شده باشد:

الغيبة- الشيخ الطوسي ص ۱۷۵-۱۷۷
وأخبرنا الشريف أبو محمد المحمدي رحمه الله ، عن محمد بن علي بن تمام عن الحسين بن محمد القطعي ، عن علي بن أحمد بن حاتم البزاز ، عن محمد بن مروان ، عن الكلبي ، عن أبي صالح ، عن عبد الله بن العباس في قول الله تعالى : ( وفي السماء رزقكم وما توعدون فورب السماء والارض إنه لحق مثل ما أنكم تنطقون ) . قال قيام القائم عليه السلام ومثله ( أينما تكونوا يأت بكم الله جميعا ) قال : أصحاب القائم عليه السلام يجمعهم الله في يوم واحد .
- محمد بن إسحاق المقري ، عن علي بن العباس المقانعي، عن بكار بن أحمد، عن الحسن بن الحسين ، عن سفيان الجريري ، عن عمرو بن هاشم الطائي ، عن إسحاق بن عبد الله بن علي بن الحسين في هذه الآية ( فورب السماء والارض إنه لحق مثل ما أنكم تنطقون ) . قال : قيام القائم عليه السلام من آل محمد صلى الله عليه وآله وسلم . قال : وفيه نزلت ( وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم وليمكنن لهم دينهم الذي ارتضى لهم وليبدلنهم من بعد خوفهم أمنا يعبدونني لا يشركون بي شيئا ). قال : نزلت في المهدي عليه السلام.
(اين احتمال وجود دارد که در سند حديث اول نام ابو محمد المحمدي اشتباها به جای الأيادي در نسخه اضافه شده، چرا که می دانيم محمد بن علي بن الفضل بن تمّام، شيخ نويسنده ما در جای ديگری از روايات الأيادي، از القطعي روايت دارد؛ کما اينکه حديث بعدی هم به مجموعه روايت الأيادي می بايد تعلق داشته باشد؛ کما اينکه نمونه های آن قبل از اين آمده است).
الطرائف- السيد ابن طاووس الحسني ص ۵۱۱
... وهو أن محمد (کذا) بن علي الرازي ذكر في كتاب الشفاء والجلاء في أوائل النصف الثاني من الكتاب فقال ما هذا لفظه : أخبرنا أحمد بن ادريس ، عن أحمد بن محمد بن عيسى الاشعري ، عن علي بن بلال عمن ذكره ، عن عبد الله بن أبي رافع ، عن أبيه قال : لما أحضرني أمير المؤمنين عليه السلام وقد وجه أبا موسى الاشعري فقال له : احكم بكتاب الله ولا تجاوزه ، فلما أدبر قال : كانى به وقد خدع . قلت : يا أمير المؤمنين فلم توجهه وأنت تعلم أنه مخدوع ؟ فقال : يا بني لو عمل الله في خلقه بعلمه ما احتج عليهم بالرسل.
در منتخب الأنوار المضيئة، صفحات مختلف
– < وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ > ( محمد بن أحمد الأيادي رحمه الله يرفعه إلى ) أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ع المستضعفون في الأرض المذكورون في الكتاب الذين يجعلهم الله أئمة نحن أهل البيت يبعث الله مهديهم فيعزهم و يذل عدوهم .
- < وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ > ( يرفعه إلى ) ابن عباس الرزق الموعود في السماء هو خروج المهدي ع.
- < اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها> ( بالطريق المذكور يرفعه إلى ) ابن عباس قال يصلح الله الأرض بقائم آل محمد بعد موتها يعني بعد جور أهل مملكتها قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآياتِ بالحجة من آل محمد لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.
- < أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً > ( بالطريق المذكور) و الذين وعد الله بالإتيان بهم جميعا في الكتاب هم أصحاب الإمام القائم ع يجمعهم الله في يوم واحد بعد التشتت و الذهاب فإذا قام صلى الله عليه وصلوا في ذلك اليوم إليه .
- < إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ > ( يرفعه إلى ) الحسن بن زياد الصيقل قال سمعت أبا عبد الله ع يقول إن القائم منا لا يقوم حتى ينادي مناد من السماء تخشع له الرقاب تسمع الفتاة في خدرها و يسمع به أهل المشرق و المغرب فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنا إِذا هُمْ مِنْها يَرْكُضُونَ تموج أعداؤه عند ذلك كما يموج السمك في قليل الماء حتى يأتيهم النداء لا تَرْكُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلى‏ ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَ مَساكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ فإذا حلت بهم الندامة على ما أسلفوا و نظروا ما خلفوا قالُوا يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ فَما زاَلَتْ تِلْكَ دَعْواهُمْ حَتَّى جَعَلْناهُمْ حَصِيداً خامِدِينَ عند الكشف و ظهور صاحب الأمر بالسيف لا ينفعهم الإيمان و لا يغني عنهم الإذعان فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ و كيف ينفع إيمان المنافقين عند حلول العذاب المهين. و أنى لهم بالإيمان المنجي من العذاب و سوء الانقلاب عند ظهور اليأس و حلول البأس بل يحل بهم الويل و الثبور و الحسرة و الندامة مع ما يعجل لهم من العذاب في الحياة الدنيا و لعذاب الآخرة أخزى و هم لا ينصرون و في الآخرة يصلون الجحيم و العذاب المقيم.
- < فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْكُنَّسِ بالطريق المذكور> ( يرفعه إلى ) أبي جعفر ع قال الراوي سألته عن معنى الخنس الذي ذكره الله في كتابه فقال إمام يختنس في زمانه عند انقطاع من علمه عند الناس سنة ستين و مائتين ثم يبدو كالشهاب الوقاد في ظلمة الليل فإن أدركت ذلك قرت عينك.
- ( عن أحمد بن محمد الأيادي يرفعه إلى ) الشيخ الصدوق أبي الحسن محمد بن جعفر الأسدي و كان لا يطعن عليه في شي‏ء من الأحوال قال ولد القائم محمد بن الحسن ع النصف من شعبان سنة خمس و خمسين و مائتين و كان سنه عند وفاة أبيه ع خمس سنين و هو صاحب السيف من أئمة الهدى ع و القائم بالحق و المنتظر لدين الله و له غيبتان إحداهما أطول من الأخرى أما الأولى فمن وقت ولادته إلى انقطاع السفراء بينه و بين رعيته و خواص شيعته و أما الطولى فهي بعد الأولى إلى أن يأذن الله في ظهوره و يجب وقت خروجه و حضوره فعندها يقوم بالسيف فيقتل المنافقين و يدمر المشركين و يهلك أعداء الدين كله لله و يحصل ما وعده الله تعالى في كتابه المبين وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ.
- .... و هو ما صح لي روايته عن الثقة أحمد بن محمد الأيادي رحمه الله يرفعه إلى محمد بن صالح الهمداني أحد الوكلاء المذكورين قال كتبت إلى صاحب الزمان ع إن أهل بيتي يؤذوني و يقرعوني بالحديث الذي روى عن آبائك ع أنهم قالوا خدامنا و قوامنا شر خلق الله فكتب ع ويحهم أما علموا أن الله عز و جل ذكرنا و ذكركم في كتابه وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً شبهنا و إياكم بالقرى فنحن و الله القرى التي بارك فيها و أنتم القرى الظاهرة و إذا كان كذلك فلا يرد الإيراد و هو المطلوب.
- وبالطريق المذكور يرفعه إلى رشيق المادراي قال بعث إلينا المعتضد و نحن ثلاثة نفر و أمرنا أن يركب كل واحد منا فرسا و نجنب آخر و نخرج مخففين لا يكون معنا قليل و لا كثير إلا على السرج مصلى و قال لنا الحقوا بسر من رأى فوصف لنا محلة و دارا فإذا أتيتموها ستجدوا على الباب خادما أسود فاكبسوا الدار و من رأيتم فيها فأتوني برأسه فوافينا سر من رأى و وجدنا الأمر كما ذكره و في الدهليز خادم أسود و بيده تكة ينسجها فسألناه عن الدار من فيها فقال صاحبها فو الله ما التفت إلينا و قل أكتراثه بنا فكبسنا الدار كما أمرنا فوجدنا دارا سرية و مقابل باب الدار سترا ما نظرت قط إلى أنبل منه كأن الأيدي قد رفعت عنه في ذلك الوقت و لم يكن في الدار أحد فرفعنا الستر فإذا بيت كبير كان فيه بحر ماء و في أقصى البيت حصير قد علمنا أنه على الماء فوقه رجل من أحسن الناس هيئة قائم يصلي فلم يلتفت إلينا و لا إلى شي‏ء من أسبابنا فسبق أحمد بن عبد الله ليتخطى البيت فغرق في الماء فما زال يضطرب حتى مددت يدي فخلصته و أخرجته مغشيا عليه ساعة ثم عاد صاحبي الثاني إلى مثل ذلك الفعل فناله مثل ذلك و بقيت مبهوتا و قلت لصاحب البيت يا سيدي المعذرة إلى الله و إليك فو الله ما علمت كيف الخبر و إلى من أجي‏ء و أنا تائب إلى الله فما التفت إلى شي‏ء مما قلناه و لا انفتل عما كان فيه فهالنا ذلك و انصرفنا عنه و قد كان المعتضد ينتظرنا و قد تقدم إلى الحجاب إذا وافيناه أن ندخل عليه في أي وقت كان فوافيناه في بعض الليل و أدخلنا إليه فسألنا عن الخبر فحكينا له ما رأينا فقال ويحكم لقيكم أحد قبلي قلنا لا قال جرى منكم ذلك إلى أحد قلنا لا قال أنا نفي من جدي أن بلغني هذا الخبر لأضربن أعناقكم فلم يجسر أحد منا أن يحدث بشي‏ء من ذلك إلا بعد موته.
- وبالطريق المذكور يرفعه إلى الزهراني قال طلبت هذا الأمر يعني رؤية القائم ع طلبا شاقا حتى ذهب لي فيه مال صالح فوقعت إلى العمري و خدمته و لزمته و سألته بعد ذلك عن صاحب الزمان ع فقال لي ليس إلى ذلك سبيل فخضعت فقال بكر بالغداة فوافيت فاستقبلني و معه شاب من أحسن الناس وجها و أطيبهم رائحة بهيئة التجار و في كمه شي‏ء كهيئة الفجار فلما نظرت إليه دنوت من العمري فأومأ إليه فدنوت منه فسألته فأجابني عن كل ما أردت ثم مر ليدخل الدار و كانت من الدور التي لا يكترث بها فقال العمري إن أردت أن تسأل فسل فإنك لا تراه بعد هذا فذهبت لأسأل فلم يسمع و دخل الدار و ما كلمني بأكثر من أن قال ملعون ملعون من أخر العشاء إلى أن تشتبك النجوم ملعون ملعون من أخر الغداة إلى أن تنقضي النجوم و دخل الدار.
- و مما جاز لي روايته عن أحمد بن محمد الأيادي يرفعه إلى يزيد عن أبي جعفر ع قال يا يزيد اتق جمع الأصهب قال و ما الأصهب قال الأبقع قلت و ما الأبقع قال الأبرص و اتق السفياني و اتق الشديدين من ولد فلان و فلان يأتيان مكة فيقسمان بها الأموال يتشبهان بالقائم و اتق الشذاذ من آل محمد
- بالطريق المذكور يرفعه إلى أبي جعفر ع أن يوسف ع لما ملك مصر أصاب العزيز و امرأته فقر و ضر فقامت له في بعض الطرق توقف عليها و قال من أنت فأخبرته فقال ما ذهب بجسمك و غير صوتك قالت الضر و الجوع و ذل المعصية فأمر لها بخمسين ألف درهم و قال لها توسعوا و أنفقوا فإذا نفدت فأتوني فما لبث إلا أياما يسيرة حتى مات زوجها فجاءت فأخبرته فتزوجها فلما باشرها وجدها بكرا
- عن أحمد بن محمد الأيادي يرفعه إلى علي بن عقبة عن أبيه عن أبي عبد الله ع عن الرجعة أحق هي قال نعم فقيل له من أول من يخرج قال الحسين ع يخرج على أثر القائم ع قلت و معه الناس كلهم قال لا بل كما ذكر الله في كتابه يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً قوم بعد قوم.
- و عنه ع يقبل الحسين ع في أصحابه الذين قتلوا معه و معه سبعون نبيا كما بعثوا مع موسى بن عمران فيدفع إليه القائم الخاتم فيكون الحسين ع هو الذي يلي غسله و كفنه و حنوطه و إبلاغه حفرته
- و عنه ع أن منا بعد القائم اثني عشر مهديا من ولد الحسين ع
- و بالطريق المذكور يرفعه إلى جابر الجعفي قال سمعت أبا جعفر ع يقول و الله ليملكن منا أهل البيت رجل بعد موته ثلاثمائة سنة و يزداد تسعا قلت متى يكون ذلك قال بعد القائم قال قلت و كم يقوم القائم في عالمه قال تسع عشرة سنة ثم يخرج المنتصر إلى الدنيا و هو الحسين ع فيطلب بدمه و دماء أصحابه فيقتل و يسبي حتى يخرج السفاح و هو أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ع
- و بالطريق المذكور يرفعه إلى أسد بن إسماعيل عن أبي عبد الله ع أنه قال حين سئل عن اليوم الذي ذكر الله تعالى مقداره في القرآن فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ و هي كرة رسول الله ص يكون ملكه في كرته خمسين ألف سنة
- و عن علي ع لو قد قام قائمنا لأنزلت السماء قطرها و لأخرجت الأرض نباتها و لذهبت الشحناء من قلوب العباد و أصلحت السباع و البهائم حتى تمشي المرأة بين العراق و الشام لا تضع قدميها إلا على النبات و على رأسها مكتلها لا يهيجها سبع و لا تخافه
- و بالطريق المذكور يرفعه إلى إسحاق بن عمار قال سألته يعني زين العابدين ع عن إنظار الله تعالى إبليس وقتا معلوما ذكره في كتابه قال فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ قال الوقت المعلوم يوم قيام القائم فإذا بعثه الله كان في مسجد الكوفة و جاء إبليس حتى يجثو على ركبتيه فيقول يا ويلاه من هذا اليوم فيأخذ بناصيته فيضرب عنقه فذلك يوم الوقت المعلوم منتهى أجله
مناقب آل ابي طالب - ابن شهر آشوب ج ۱ ص ۳۱۳
كتاب الجلاء والشفاء، (والاحن والمحن): قال الصادق ( ع ) : قضى علي بقضية باليمن فأتوا النبي صلى الله عليه وآله فقالوا : ان عليا ظلمنا ، فقال : ان عليا ليس بظالم ولم يخلق للظلم وان عليا وليكم بعدي والحكم حكمه والقول قوله لا يرد حكمه إلا كافر ولا يرضى به إلا مؤمن
مناقب آل ابي طالب - ابن شهر آشوب ج ۳ ص ۱۲۸
وفي الجلاء والشفاء في خبر طويل عن الباقر ( ع ) : وجعلت نحلتها من علي خمس الدنيا وثلثي الجنة وجعلت لها في الارض اربعة انهار : الفرات ، ونيل مصر ، ونهروان ، ونهر بلخ ، فزوجها يا محمد بخمسمائة درهم تكون سنة لامتك ، الخبر .
مناقب آل ابي طالب - ابن شهر آشوب ج ۳ ص ۴۴۶
الجلاء والشفاء ، محمد بن عبد الله بن الحسن في خبر طويل : قال المأمون قلت للرضا الزاهرية حظيتي ومن لا اقدم عليها أحدا من جواري وقد حملت غير مرة كل ذلك تسقط وهل عندك في ذلك شئ ينتفع به ؟ فقال : لا تخش من سقطها ستسلم وتلد غلاما صحيحا مليحا أشبه الناس بامه وقد زاده الله مزيدتين في يده اليمنى خنصر وفي رجله اليمنى خنصر . فقلت في نفسي : هذه والله فرصة ان لم يكن الامر على ما ذكر خلعته فلم أزل اتوقع امرها حتى ادركها المخاض ، فقلت للقيمة : إذا وضعت فجيئيني بولدها ذكرا كان أو انثى فما شعرت إلا والقيمة قد أتتني بالغلام كما وصفه زائد اليد والرجل كأنه كوكب دري فأردت أن أخرج من الامر يومئذ واسلم ما في يدي إليه فلم تطاوعني نفسي لكني دفعت إليه الخاتم فقلت : دبر الامر فليس عليك مني خلاف وأنت المقدم
مناقب آل ابي طالب - ابن شهر آشوب ج ۳ ص ۴۶۱
الجلاء والشفاء ، قال محمد بن عيسى اليقطيني : لما اختلف الناس في أمر أبي الحسن الرضا عليه السلام جمعت من مسائله مما سئل عنه وأجاب فيه ثمانية عشر الف مسألة .
مناقب آل ابي طالب - ابن شهر آشوب ج ۳ ص ۴۸۹-۴۹۰
الجلاء والشفاء في خبر : انه لما مضى الرضا جاء محمد بن جمهور القمي ، والحسن بن راشد ، وعلي بن مدرك ، وعلي بن مهزيار ، وخلق كثير من سائر البلدان إلى المدينة وسألوا عن الخلف بعد الرضا فقالوا : بصريا ، وهي قرية أسسها موسى بن جعفر ( ع ) على ثلاثة أميال من المدينة فجئنا ودخلنا القصر فإذا الناس فيه متكابسون فجلسنا معهم إذ خرج علينا عبد الله بن موسى وهو شيخ ، فقال الناس : هذا صاحبنا ، فقال الفقهاء : قد روينا عن أبي جعفر وأبي عبد الله ( ع ) انه لا تجتمع الامامة في أخويه بعد الحسن والحسين وليس هذا صاحبنا ، فجاء حتى جلس في صدر المجلس فقال رجل ما تقول أعزك الله في رجل طلق امرأته عدد نجوم السماء ؟ قال : بانت منه بصدر الجوزا والنسر الطائر والنسر الواقع ، فتحيرنا في جرأته على الخطأ إذ خرج علينا أبو جعفر وهو ابن ثمان سنين فقمنا إليه فسلم على الناس وقام عبد الله بن موسى من مجلسه فجلس بين يديه وجلس أبو جعفر في صدر المجلس ثم قال : سلوا رحمكم الله ، فقام إليه الرجل الاول وقال : ما تقول أصلحك الله في رجل أتى حمارة ؟ قال : يضرب دون الحد ويغرم ثمنها ويحرم ظهرها ونتاجها وتخرج إلى البرية حتى تأتي عليها منيتها سبع أكلها ذئب أكلها ، ثم قال بعد كلام : يا هذا ذاك الرجل ينبش عن ميتة فيسرق كفنها ويفجر بها يوجب عليه القطع بالسرق والحد بالزنا والنفي إذا كان عزبا فلو كان محصنا لوجب عليه القتل والرجم ، فقال الرجل الثاني : يابن رسول الله ما تقول في رجل طلق امرأته عدد نجوم السماء ؟ قال : تقرأ القرآن ؟ قال : نعم ، قال : إقرأ سورة الطلاق إلى قوله : ( وأقيموا الشهادة لله ) يا هذا لاطلاق إلا بخمس : شهادة شاهدين عدلين في طهر من غير جماع بارادة عزم ، ثم قال بعد كلام : يا هذا هل ترى في القرآن عدد نجوم السماء ؟ قال : لا ، الخبر . فقالت المرضعة له من سعد بن بكير اني اشبهك يا مولاي ذالبة * شثن البراش أو صماء حيات ولست تشبه ورد اللون ذا لبد * ولا ضئيلا من الرقش الضئيلات ولو خسأت سباع الارض أسكتها * إشجاء صوتك حتفا أي إسكات ولو عزمت على الحيات تأمرها * بالكف ما جاوزت تلك العزيمات

بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج ۲ ص ۱۸۵-۱۸۶
ن : أبي ، عن علي ، عن أبيه ، عن حيون مولى الرضا ، عن الرضا عليه السلام قال : من رد متشابه القرآن إلى محكمه هدي إلى صراط مستقيم ، ثم قال عليه السلام : إن في أخبارنا متشابها كمتشابه القرآن ، ومحكما كمحكم القرآن ، فردوا متشابهها إلى محكمها ، ولا تتبعوا متشابهها دون محكمها فتضلوا .... ورواه الحسن بن سليمان في كتاب المحتضر من كتاب الشفاء والجلاء مثله .
بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج ۶ ص ۲۴۳
- ومن كتاب الشفاء والجلاء عن علي بن الحسين عليهما السلام قال : إن المؤمن ليقال لروحه وهو يغسل : أيسرك أن ترد إلى الجسد الذي كنت فيه ؟ فيقول : ما أصنع بالبلاء والخسران والغم.
- بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج ۸ ص ۳۱۴-۳۱۵
- كا : محمد بن يحيى ، عن أحمد بن محمد بن عيسى ، عن محمد بن سنان ، عن عبد الله بن مسكان ، عن عبيدالله بن الوليد الوصافي ، عن أبي جعفر عليه السلام قال : إن مؤمنا كان في مملكة جبار فولع به فهرب منه إلى دار الشرك فنزل برجل من أهل الشرك فأظله وأرفقه وأضافه ، فلما حضره الموت أوحى الله عزوجل إليه : وعزتي وجلالي لو كان لك في جنتي مسكن لاسكنتك فيها ، ولكنها محرمة على من مات بي مشركا ، ولكن يا نار هيديه ولا تؤذيه ، ويؤتى برزقه طرفي النهار ، قلت من الجنة ؟ قال : من حيث شاء الله ...
وروى الخبر الحسن بن سليمان في كتاب المختصر نقلا من كتاب الشفاء والجلاء .
بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج ۱۱ ص ۲۲۶-۲۲۹
- كتاب المحتضر للحسن بن سليمان نقلا " من كتاب الشفاء والجلاء بإسناده عن معاوية بن عمار قال : سألت أبا عبد الله عليه السلام عن آدم أبي البشر أكان زوج ابنته من ابنه ؟ فقال : معاذ الله ، والله لو فعل ذلك آدم عليه السلام لما رغب عنه رسول الله صلى الله عليه وآله وما كان آدم إلا على دين رسول الله صلى الله عليه وآله ، فقلت : وهذا الخلق من ولد من هم ولم يكن إلا آدم وحواء ؟ لأن الله تعالى يقول : " يا أيها الناس اتقوا ربكم الذي خلقكم من نفس واحدة وخلق منها زوجها وبث منهما رجالا " كثيرا " ونساء " فأخبرنا أن هذا الخلق من آدم وحواء عليهما السلام فقال عليه السلام : صدق الله وبلغت رسله وأنا على ذلك من الشاهدين ، فقلت : ففسر لي يا ابن رسول الله ، فقال : إن الله تبارك وتعالى لما أهبط آدم وحواء إلى الأرض وجمع بينهما ولدت حواء بنتا " فسماها عناقا " ، فكانت أول من بغى على وجه الأرض فسلط الله عليها ذئبا " كالفيل ونسرا كالحمار فقتلاها ، ثم ولد له أثر عناق قابيل بن آدم ، فلما أدرك قابيل ما يدرك الرجل أظهر الله عزوجل جنية من ولد الجان يقال لها جهانة في صورة إنسية ، فلما رآها قابيل ومقها فأوحى الله إلى آدم : أن زوج جهانة من قابيل فزوجها من قابيل ، ثم ولد لآدم هابيل فلما أدرك هابيل ما يدرك الرجل أهبط الله إلى آدم حوراء واسمها ترك الحوراء ، فلما رآها هابيل ومقها فأوحى الله إلى آدم . أن زوج تركا " من هابيل ففعل ذلك ، فكانت ترك الحوراء زوجة هابيل بن آدم ، ثم أوحى الله عزوجل إلى آدم : سبق علمي أن لا أترك الأرض من عالم يعرف به ديني وأن اخرج ذلك من ذريتك فانظر إلى اسمي الأعظم وإلى ميراث النبوة وما علمتك من الأسماء كلها وما يحتاج إليه الخلق من الاثرة عني فادفعه إلى هابيل ، قال : ففعل ذلك آدم بهابيل فلما علم قابيل ذلك من فعل آدم غضب فأتى آدم فقال له : يا أبه ألست أكبر من أخي و أحق بما فعلت به ؟ فقال آدم : يا بني إنما الأمر بيد الله يؤتيه من يشاء ، وإن كنت أكبر ولدي فإن الله خصه بما لم يزل له أهلا " ، فإن كنت تعلم أنه خلاف ما قلت ولم تصدقني فقربا قربانا " فأيكما قبل قربانه فهو أولى بالفضل من صاحبه ، قال : وكان القربان في ذلك الوقت تنزل نار فتأكله ، فخرجا فقربا قربانا " كما ذكر الله في كتابه : " واتل عليهم نبأ ابني آدم بالحق إذ قربا قربانا " فتقبل من أحدهما ولم يتقبل من الآخر " قال : وكان قابيل صاحب زرع فقرب قمحا " نسيا " رديئا " ، وكان هابيل صاحب غنم فقرب كبشا سمينا من خيار غنمه ، فأكلت النار قربان هابيل ولم تأكل قربان قابيل ، فأتاه إبليس لعنه الله فقال : يا قابيل إن هذا الأمر الذي أنت فيه ليس بشئ لأنه إنما أنت وأخوك ، فلو ولد لكما ولد وكثر نسلكما افتخر نسله على نسلك بما خصه به أبوك ، ولقبول النار قربانه وتركها قربانك ، وإنك إن قتلته لم يجد أبوك بدا " من أن يخصك بما دفعه إليه ، قال : فوثب قابيل إلى هابيل فقتله . ثم قال إبليس : إن النار التي قبلت القربان هي المعظمة فعظمها ، واتخذ لها بيتا " ، واجعل لها أهلا " ، وأحسن عبادتها والقيام عليها فتقبل قربانك إذا أردت ذلك ، قال : ففعل قابيل ذلك ، فكان أول من عبد النار واتخذ بيوت النيران ، وإن آدم أتى الموضع الذي قتل فيه قابيل أخاه فبكى هناك أربعين صباحا " يلعن تلك الأرض حيث قبلت دم ابنه ، وهو الذي فيه قبلة المسجد الجامع بالبصرة ، قال : وإن هابيل يوم قتل كانت امرأته ترك الحوراء حبلى فولدت غلاما " فسماه آدم باسم ابنه هابيل ، وإن الله عزوجل وهب لآدم بعد هابيل ابنا فسماه شيثا " ، ثم قال : ابني هذا هبة الله ، فلما أدرك شيث ما يدرك الرجل أهبط الله على آدم حوراء يقال لها ناعمة في صورة إنسية ، فلما رآها شيث ومقها فأوحى الله إلى آدم : أن زوج ناعمة من شيث ففعل ذلك آدم فكانت ناعمة الحوراء زوجة شيث فولدت له جارية فسماها آدم حورية ، فلما أدركت أوحى الله إلى آدم أن زوج حورية من هابيل بن هابيل ففعل ذلك آدم فهذا الخلق الذي ترى من هذا النسل ، وهو قوله تعالى : " يا أيها الناس اتقوا ربكم الذي خلقكم من نفس واحدة وخلق منها زوجها وبث منهما رجالا " كثيرا ونساء " وقوله : " وخلق منها زوجها " أي من الطينة التي خلق منها آدم . قال : فلما انقضت نبوة آدم وفنى أجله أوحى الله إليه : قد انقضت نبوتك وفنيت أيامك فانظر إلى اسم الله الأعظم وما علمتك من الأسماء كلها واثرة النبوة وما يحتاج الناس إليه فادفعه إلى شيث ، وأمره أن يقبله بكتمان و تقية من أخيه لئلا يقتله كما قتل هابيل فإنه قد سبق في علمي أن لا اخلي الأرض من عالم يعرف به ديني ويكون فيه نجاة لمن تولاه فيما بينه وبين العالم الذي آمره بإظهار ديني ، وأخرج ذلك من ذرية شيث وعقبه ، فدعا آدم شيثا " وقال : يا بني اخرج وتعرض لجبرئيل أو لمن لقيت من الملائكة وأخبره بوجعي واسأله أن يهدي إلي من فاكهة الجنة قبل أن أموت ، وقد كان سبق في علم الله تعالى أن لا يأكل آدم من ثمار الجنة حتى يعود إليها ، فخرج شيث فلقي جماعة من الملائكة فأبلغهم ما أمره آدم ، فقال : جبرئيل : يا شيث آجرك الله في أبيك فقد قضى نحبه ، فاهبطنا لنحضر الصلاة على أبيك ، فانصرف مع الملائكة فوجد أياه قد مات فغسله شيث مع جبرئيل عليه السلام ، فلما فرغ شيث من غسله قال لجبرئيل : تقدم فصل على آدم ، فقال له جبرئيل : إنا معاشر الملائكة امرنا بالسجود لأبيك ، وليس لأحد منا أن يتقدم بين يدي الأوصياء من ذريته . قال : فتقدم شيث فصلى على آدم فكبر عليه ثلاثين تكبيرة بأمر جبرئيل ، فأقبل قابيل على شيث فقال له : أين الذي دفعه إليك أبوك مما كان دفعه إلى هابيل ؟ فأنكر ذلك وعلم أنه إن أقر قتله ، فلم يزل شيث يخبر العقب من ذريته ويبشرهم ببعثة نوح ويأمرهم بالكتمان ، وإن آدم أخبره أن الله بشره بأنه باعث من ذريته نبيا " يقال له نوح يدعو قومه إلى الله فيكذبونه فيهلكهم بالغرق ، وكان بين آدم ونوح عشرة آباء .
بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج ۱۳ ص ۳۴۹-۳۵۰
- أعلام الدين للديلمي من كتاب المؤمن تصنيف الحسين بن سعيد بإسناده عن أبي جعفر عليه السلام قال : بينا موسى عليه السلام يمشي على ساحل البحر إذ جاء صياد فخر للشمس ساجدا وتكلم بالشرك ، ثم ألقى شبكته فخرجت مملوءة ، ثم ألقاها فخرجت مملوءة ، ثم أعادها فخرجت مملوءة فمضى ، ثم جاء آخر فتوضأ وصلى وحمد الله وأثنى عليه ثم ألقى شبكته فلم يخرج شيئا ، ثم أعاد فخرجت سمكة صغيرة فحمد الله وأثنى عليه وانصرف ، فقال موسى عليه السلام : يا رب عبدك الكافر تعطيه مع كفره ، وعبدك المؤمن لم تخرج له غير سمكة صغيرة ؟ فأوحى الله إليه انظر عن يمينك ، فكشف له عما أعد الله لعبده المؤمن ، ثم قال : انظر عن يسارك فكشف له عما أعد الله للكافر فنظر ، ثم قال يا موسى : ما نفع هذا الكافر ما أعطيته ، ولا ضر هذا المؤمن ما منعته ، فقال موسى : يا رب يحق لمن عرفك أن يرضى بما صنعت.
ورواه الحسن بن سليمان في كتاب المحتضر من كتاب الشفاء والجلاء بإسناده ، عن ابن أبي عمير ، عن بعض أصحابه مثله .
بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج ۱۴ ص ۴۵۸-۴۵۹
- كتاب المحتضر للحسن بن سليمان : من كتاب الشفاء والجلاء ، عن أبي جعفر عليه السلام قال : مر نبي من أنبياء بني إسرائيل برجل بعضه تحت حائط وبعضه خارج قد نقبته الطير ومزقته الكلاب ، ثم مضى فرفعت له مدينة فدخلها فإذا هو عظيم من عظمائها ميت على سرير مسجى بالديباج حوله المجامر ، فقال : يا رب أشهد أنك حكم عدل لا تجور ، عبدك لم يشرك بك طرفة عين أمته بتلك الميتة ، وهذا عبدك لم يؤمن بك طرفة عين أمته بهذه الميتة ، قال الله عزوجل : عبدي ! أنا كما قلت حكم عدل لا أجور ، ذاك عبدي كانت له عندي سيئة وذنب أمته بتلك الميتة لكي يلقاني ولم يبق عليه شئ ، وهذا عبدي كانت له عندي حسنة فأمته بهذه الميتة لكي يلقاني وليس له عندي شئ .
بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج ۲۷ ص ۱۳۲-۱۳۳
- ومن كتاب الشفاء والجلاء عن أبي عبد الله عليه السلام قال : إن الله عزوجل خلق طينة المؤمن من طينة الانبياء فلا ينجس أبدا وقال : إن عمل المؤمن يذهب فيمهد له في الجنة كما يرسل الرجل غلامه فيفرش له ثم تلا : ( ومن عمل صالحا فلانفسهم يمهدون ) .
- وعنه عليه السلام أنه قال : كما لا ينفع مع الشرك شئ فلا يضر مع الايمان شئ .
- وعن عيسى بن أبي منصور قال : كنا عند أبي عبد الله عليه السلام أنا وابن أبي يعفور وعبد الله بن طلحة فقال عليه السلام ابتداء منه : يابن أبي يعفور ست خصال من كن فيه كان بين يدي الله عزوجل وعن يمين الله ، قال ابن أبي يعفور : وما هي جعلت فداك ؟ قال : يحب المرء المسلم لاخيه ما يحب لاعز أهله ويكره المرء المسلم لاخيه ما يكره لاعز أهله عليه ويناصحه الولاية ، فبكى ابن أبي يعفور وقال : كيف يناصحه الولاية ؟ قال يابن أبي يعفور : إذا كان منه بتلك المنزلة فهمه همه ، وفرحه فرحه إن هو فرح ، حزنه لحزنه إن هو حزن ، فان كان عنده ما يفرج عنه فرج عنه وإلا دعا له ، قال : ثم قال أبو عبد الله عليه السلام : ثلاث لكم وثلاث لنا : أن تعرفوا فضلنا ، وأن تطأوا أعقابنا ، وتنتظروا عاقبتنا ، فمن كان هكذا كان بين يدي الله عزوجل وعن يمين الله ، فأما الذي بين يدي الله عزوجل فيستضئ بنورهم من هو أسفل منهم ، وأما الذي عن يمين الله فلو أنهم يراهم من دونهم لم يهنه العيش مما يرى من فضلهم . فقال ابن أبي يعفور : مالهم لا يرونهم وهم عن يمين الله ؟ قال : يابن أبي يعفور إنهم محجوبون بنور الله ، أما بلغك حديث رسول الله صلى الله عليه وآله كان يقول : إن لله خلقا عن يمين الله وبين يدي الله وجوههم أبيض من الثلج وأضوأ من الشمس الضاحية فيسأل السائل من هؤلاء ؟ فيقال : هؤلاء الذين تحابوا في الله.

نقلی نيز در کتابهای سير اعلام النبلاء و تاريخ الاسلام ذهبي از کتاب الحاوي ابن ابي طي ديده می شود که در آن در ذيل شرح حال حسين بن روح النوبختي، مطلبی به روايت از شخصی به نام علي بن محمد الأيادي درباره نوبختي آمده که به احتمال قوی اين روايت به نويسنده ما مربوط است، گرچه در نام او خطا رفته و تحريف رخ داده است. اين نقل در بازسازی کتاب الحاوي که وسيله آقای رسول جعفريان صورت گرفته و از جمله در مجله تراثنا به چاپ رسيده، آمده است (نک: الحاوي، بخش دوم، شماره ۵۵، ص ۱۳۷ به بعد):
... فقال علي بن محمّـد الأيادي ، عن أبـيه ، قال : شاهدتْـه يومـاً وقـد دخـل عليـه أبـو عمر القاضـي ، فقال له أبـو القاسم : صوابُ الرأي عند المشـغف عبرة عند المتورّط . فلا يفعل القاضي ما عزم عليه . فرأيت أبا عمر قد نظر إليه ، ثمّ قال : من أين لك هذا ؟ ! قال له : إن كنت قلت لك ما عرفته ، فمسألتي من أين لي فضول ، وإن كنت لم تعرفه ، فقد ظَفِرتَ بي . فقبض أبو عمر على يديه وقال : لا ، بل والله أُوخّرك ليومي ولغدي . فلمّا خرج أبو عمر ، قال أبو القاسم : ما رأيت محجوجاً قطّ يلقي البرهان بنَفاق مثل هذا ، لقد كاشفته بما لم أُكاشف به أمثاله أبداً . [ولم يزل أبو القاسم على مثل هذه الحال مدَّةً وافر الحُرْمة إلى أن ولي الوزارة حامد بن العبّاس ، فجرت له معه خُطُوب يَطول شرحها. ]

پنجشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱:۱۷
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت