آرشیو
دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون با عنوان Visiting Professor، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۶۱۰٫۴۰۲ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱۷ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۵۵۲
بازدید از این یادداشت : ۳۴

پر بازدیدترین یادداشت ها :





شيخ صدوق در کتاب الخصال (ص ۳۶۴ به بعد)، روايتی نقل می کند که ريشه آن به عمرو بن ابی المقدام (د. ۱۷۲ ق) می رسد که از محدثان شيعی کوفه در سده دوم قمري بوده و به نقل احاديث در موضوعات شيعی شناخته می شود. درباره عمرو بن ابی المقدام کوفي از راويان دو امام باقر و صادق (ع) به اندازه کافی استاد دانشمند جناب آقای دکتر حسين مدرسی طباطبايي در ميراث مکتوب شيعه سخن گفته اند (ص ۲۵۷و ۲۵۸). اين حديث گرچه به صورت گفتگويی ميان حضرت امير با پيشوای يهوديان عراق (رأس الجالوت) تنظيم شده است، اما در حقيقت متنی است پرداخته شده که در آن به زبان حضرت امير حوادث دوران عصر حضرت رسول و پس از آن حضرت در ارتباط با حضرت امير بازگويی شده و به ويژه دوران روابط آن حضرت با سه خليفه نخست و نيز دوران خلافت خود حضرت با رويکردی شيعی گزارش شده است. شيوه نقل مطالب و امعان نظر در مقدمه و آخر متن که صورتی داستانی به خود گرفته است و نيز اسناد آن ترديدی در اين امر باقی نمی گذارد که اين متن در اوساط شيعی کوفه ساخته و تنظيم شده و از آنجا که در آن تعاليم ويژه اماميه ديده نمی شود، به نظر می رسد که اصل اين متن کوفی، متعلق به اواخر دوران اموی (در اين مورد، نک: مدرسی، همانجا) و دورات تبليغات ضد اموی شيعيان است اما به تدريج شايد تا اواسط سده دوم مطالبی به آن اضافه شده است. توجهی که در اين متن به محمد بن حنفيه شده (نک: ص ۳۸۰) و حتی در يک روايت از اين متن نام او به عنوان راوی آمده (نک: پس از اين)، تعلق اصل اين متن را به دوران تشيع اواخر سده نخست بازتاب می دهد و از ديگر سو توجه به مفهوم "اوصياء" (نک: ص ۳۶۵ و ۳۶۶) به روشنی نشان دهنده تحولات اين متن تا نيمه سده دوم قمری است. سادگی مطالب عرضه شده و خالی بودن اين متن از مباحث نظری و يا انديشه هايی که در گذر زمان مورد توجه گروهها، جماعات، اطياف و محافل مختلف شيعی قرار گرفت، اصالت اين متن و تعلق آن را به دوران اموی نشان می دهد و درست همين امر اهميت اين متن را مورد تأکيد قرار می دهد و اصالت و کهنگی اين دست عقايد شيعی را نشان می دهد. طرح مسائل بيشتر جنبه عقيدتی شيعی در شکل ساده و اوليه خود را دارد و از مباحث نظری در آن خبری نيست. به طور مثال آنچه درباره خلافت حضرت و علل تقدم و استحقاق حضرت بر خلفای پيشين ذکر شده کاملا با آنچه از نيمه نخست سده دوم و تمايلات شيعی آن دوران می شناسيم سازگار است (نک: ص ۳۷۴ و ۳۷۵). نيز بر خلاف دو خليفه نخست، از عثمان به طور آشکارتری انتقاد شده و شيوه او در حکومت مورد اعتراض قرار گرفته است (نک: ص ۳۷۵ و بعد)؛ اين امر با گرايشات عام شيعی در اين دوران کاملا سازگار است. شديدترين انتقادها نيز از معاويه و "شجرة ملعونة" صورت گرفته که دقيقا با اوضاع و احوال تشيع سده نخست و اواخر عصر اموی سازگاری دارد (نک: ص ۳۷۸ به بعد). بدين ترتيب اين متن، متنی است بسيار اصيل در تشيع کوفی که به خوبی عقايد شيعيان را در گذار از سده نخست به سده دوم قمری بازتاب می دهد.
اين دست متون به دليل آنکه مطالب آن در ارتباط با حضرت امير بوده و شيعيان به آن عقايد و مطالب باور داشته اند، بر سنت حديثی و مذهبی آن دوران به حضرت امير نسبت داده شده است؛ همانطور که در مورد برخی از مطالب و متون منسوب به برخی ديگر از صحابه ثابت شده است که آن مطالب تنها به آن دليل به آنان منسوب می شده که آن مطالب در محافل منتسب به آنان و يا خاندانهايشان در دوره های بعد و يا هوادارانشان تدوين می شده و به همين دليل به سادگی به سر منشأ آنان منسوب می شده است؛ در حقيقت نام صحابی مورد ادعا در اين گونه موارد جنبه نمادين دارد.
از نقطه نظرهای بسياری اين متن با نسخه مادر کتاب منسوب به سليم بن قيس الهلالي که آن هم هسته اصلی اش متعلق به اواخر دوران اموی است و به نام شخصی ناشناخته و اسمی مستعار يعنی سليم پرداخته شده، شباهت دارد (در اين مورد، نک: تحقيق ممتاز دکتر مدرسی، همان، ص ۱۲۰)؛ اين شباهت به دليل ماهيت تبليغی شيعی هر دو و نيز پرداختی "تاريخی" از وقايع عصر پيامبر و پس از حضرت رسول با محوريت حضرت امير است که در اين تصوير پردازی تاريخی، مفاهيم و اهداف و تمايزات شيعی برجسته می شود. بنابراين هر دو متن مهمترين آموزه های شيعی را در دوران امويان و به ويژه اواخر آن دوران در بر دارند. البته متنی که به سليم منسوب است، در اثر گذر زمان شاهد اضافه شدن مطالب بسياری فراخور تحول عقايد بوده است. متن ما در مقايسه با متن سليم اصيلتر و دست ناخورده تر به نظر می رسد و در آن کمتر تحولات بعدی نمايان است. اين قبيل متون متعلق به دورانی از فعاليتهای شيعيان در دوران اموی است که تبليغات شيعی به واسطه فعاليتهای داعيان عباسی در نقاط مختلف عراق و خراسان توسعه يافته بود. همانطور که در مورد کتاب سليم بن قيس ديده می شود، کتاب او گرچه به نام سليم بن قيس منتشر شده اما اين نام در آن دوران که به خوبی شناخت نامهای صحابه و تابعين ساده بوده است به اين دليل به کار رفته که جنبه مستعار بودن آن لحاظ شود؛ درست مانند بيانيه های جريانهای سياسی و مبارزه جو در دوران "دعوت"و مبارزه. تدوين اين دست متون در نخستين مرحله می توانسته اثر يک شخص و يا يک انجمن و گروه باشد؛ البته طبيعی است که از مطالبی که در مجامع و محافل شيعی دهان به دهان می گشته و در تبليغات دينی مد نظر قرار می گرفته استفاده می شده است. البته متن عمرو بن ابی المقدام تنها يک متن تبليغی نيست، بلکه در آن به خوبی تحليلی دقيق از حوادث پس از پيامبر ارائه شده و مناسبات حضرت امير با قدرت سياسی و نيز عوامل و علل کودتای سقيفه توضيح داده شده است. اين سندی ارزشمند و بسيار کهن در اين زمينه است که از بسياری از روايات ديگر تاريخی در اين زمينه وثاقت بيشتری دارد؛ علاوه بر اينکه عقايد شيعيان نخستين را در اين موضوعات بازتاب می دهد.
در سندی که در الخصال شيخ صدوق ديده می شود، ظاهرا آغاز سند، طريقی مفرد است، اما حقيقت اين است که به دليل آنکه يعقوب بن يزيد خود از مشايخ سعد اشعري، راوی اين متن است، بنابراين بايد گفت که او در کنار احمد بن الحسين بن سعيد الأهوازي، ديگر شيخ سعد اشعري دو طريق مستقل را برای سعد اشعري تشکيل می داده اند. در سند البته نام اشخاصی نيز آمده که تعيين هويت آنها ساده نيست. اما به هر حال در پايان اين دو سند، نام عمرو بن ابی المقدام به عنوان حلقه مشترک آمده است. سند چنين است: "حدثنا أبي ومحمد بن الحسن رضي الله عنهما قالا : حدثنا سعد بن عبد الله قال : حدثنا أحمد بن الحسين بن سعيد قال : حدثني جعفر بن محمد النوفلي ، عن (کذا: وعن ) يعقوب بن يزيد قال (شايد : قالا): قال أبو عبد الله جعفر بن أحمد بن محمد بن عيسى بن محمد بن علي ابن عبد الله بن جعفر بن أبي طالب قال: حدثنا يعقوب بن عبد الله الكوفي قال : حدثنا موسى بن عبيد ، عن عمرو بن أبي المقدام ، عن أبي إسحاق ، عن الحارث ، عن محمد بن الحنفية رضي الله عنه؛ وعمرو بن أبي المقدام ، عن جابر الجعفي ، عن أبي جعفر قال: ..."
همانطور که می بينيم اين حديث که از يک سو، به نقل از ابو اسحاق سبيعي از حارث همداني، دو شخصيت شيعی که در تدوين احاديث شيعی با مايه های تبليغی در کوفه از آنها بهره گرفته می شده، نقل شده به محمد بن الحنفيه می رسد و از ديگر سو نامی از محمد حنفيه نيست و عمرو روايت را از طريقی ديگر يعنی از طريق جابر جعفي از امام باقر روايت می کند. اين روايت با سندی ناقص در اختصاص منسوب به شيخ مفيد (ص ۱۶۳) هم، به احتمال بسيار قوی بر اساس نسخه کتاب الخصال نقل شده است. عنوان اين متن در آنجا به صورت کتاب محنة أمير المؤمنين علي بن ابي طالب آمده که عنوانی مناسب با مضامين متن است. در آنجا البته امام باقر نيز روايت را از محمد حنفيه نقل می کند: "جعفر بن أحمد بن عيسى بن محمد بن علي بن عبد الله بن جعفر بن أبي طالب ، عن يعقوب الكوفي قال : حدثنا موسى بن عبيد ، عن عمرو بن أبي المقدام ، عن أبي إسحاق ، عن الحارث ، وعن جابر ، عن أبي جعفر ، عن محمد بن الحنفية قال..."
شيخ طوسي نيز در الفهرست (ص ۳۱۹) از کتابی با عنوان کتاب المسائل التي أخبر بها أميرُ المؤمنين اليهوديَّ نام برده و آن را در ذيل نام محدث شيعی ديگری به نام عمرو بن (ابي المقدام؟) ميمون ذکر کرده است؛ اما همانطور که استاد مدرسی به نقل از قاموس الرجال آورده اند، در اين مورد خطايی رخ داده است و اين متن در حقيقت به عمرو بن ابی المقدام نسبت داده می شده، کما اينکه در سند نقل شده در الفهرست نام او به وضوح آمده است؛ در واقع شيخ طوسي ميان دو عمرو خلط کرده است. سند شيخ طوسي به عمرو کاملا با سند الخصال متفاوت است:

الفهرست- الشيخ الطوسي ص ۳۱۹
"اخبرنا بها احمد بن عبدون ، عن ابي بكر الدوري ، عن محمد بن جعفر العلوي الحسني ، قال : حدثنا علي بن عبدك ، قال : حدثنا طريف مولى محمد بن اسماعيل ، عن موسى وعبيدالله ابني يسار ، عن عمرو بن ابي المقدام ، عن ابي اسحاق السبيعي ، عن الحارث الهمداني ، عن امير المؤمنين عليه السلام - وذكر الكتاب." در اين سند واسطه محمد حنفيه حذف شده است و حارث خود راوی متن از حضرت امير فرض شده است.
ابن طاووس قسمتی کوتاه از اين متن را با سند کم و بيش مشابه شيخ طوسي در الاقبال نقل کرده است:
إقبال الأعمال - السيد ابن طاووس الحسني ج ۲ ص ۳۷
"... فمن ذلك ما رواه حسن بن اشناس رحمه الله ، قال : حدثنا ابن أبى الثلج الكاتب ، قال : حدثنا جعفر بن محمد العلوى ، قال : حدثنا على بن عبدل ( عبدک) الصوفى ، قال : حدثنا طريف مولى محمد بن اسماعيل بن (کذا: عن) موسى وعبيدالله بن يسار ، عن عمرو بن أبى المقدام ، عن أبى اسحاق السبيعى ، عن الحارث الهمداني ، وعن جابر ، عن أبى جعفر ، عن محمد بن الحنيفة ، عن على عليه السلام".
اين سند در بخش اصلی آن با سند شيخ طوسي همسان است؛ گرچه در پايان آن هم اشاره به روايت جابر شده که در سند الفهرست ديده نمی شود. به هر حال در کتاب ابن اشناس اين سند باز مانند سند الخصال به صورت مزدوج ميان حارث و جابر آمده بوده است. پيش از شيخ صدوق نيز اين متن وسيله قاضي نعمان اسماعيلي در کتاب شرح الأخبار (۱/۲۵۴، ۲۶۳، ۲۸۷، ۳۰۴، ۳۴۵) نقل شده است؛ در اين روايت، سند کامل نيست و تنها به روايت محمد بن سلام (بدون ذکر عمرو بن ابی المقدام) اشاره شده که می دانيم از راويانی است که اسماعيليان مغرب از روايات او استفاده می کرده اند.
به هر حال چنين پيداست که عمرو بن ابی المقدام اين متن را از طريق دو سند مختلف روايت می کرده است؛ ما به درستی نمی دانيم که آيا حقيقتا عمرو بن ابی المقدام مسئوليتی در روايت اين متن داشته يا خير و اگر داشته باز از سند مزدوج درست بر نمی آيد که آيا او هم زمان دو سند مختلف از اين متن را روايت می کرده يا اينکه اين دو سند مختلف که يکی به امام باقر و ديگری به حارث همداني نسبت داده شده، هر يک مربوط به يک سند منفردی است که در حلقه های بعد از عمرو بن ابی المقدام با هم در يک سند تلفيق شده است. به هر حال اسناد متفاوت ياد شده که همگی به عمرو بن ابی المقدام به عنوان حلقه مشترک نسبت داده شده، نشان می دهد که وی در تمامی آنها مسئول روايت اين متن بوده و بدين ترتيب مسئوليت اين متن نه به روايان او و نه به جابر جعفي و حارث به عنوان مشايخ او باز می گردد و در واقع او ظاهرا مسئول نهايی اين متن بوده است (مقايسه کنيد با نظر استاد مدرسی درباره اينکه اين متن بخشی از کتاب النهروان جابر بن يزيد بوده است که با نظر مطرح در اين مقاله متفاوت است؛ مدرسی، ص ۱۴۰ ترجمه فارسی). البته همه اينها به شرط پذيرش ادعای ظاهر اسناد روايات است. شرط ديگر اينکه حقيقتا اسناد پيشگفته متمايز فرض شوند نه اينکه يکی حقيقی و ديگری بر اساس آن تنظيم و اسامی برخی با برخی ديگر تعويض شده باشد. به هر حال می توان مسئوليت اين متن را به عمرو بن ابی المقدام مربوط دانست؛ چيزی که با واقعيت درون متنی و روزگار او کاملا سازگار است. اين متن چنانکه از نقلها و سندهای مختلف آن بر می آيد، متنی مشهور در ميان طيفهای مختلف شيعی بوده است.
در مورد يکی از راويان اين متن، احمد بن الحسين بن سعيد که معروف به دندان بوده در تحقيقات مختلف امامی شناسی و اسماعيلی شناسی مطالب و احتمالاتی آمده و اينجا ما قصد بررسی شخصيت او را نداريم؛ تنها بايد گفت که مکتب کهن رجالی قم (شهری که احمد در آنجا درگذشته است) او را به غلو متهم می کرده اند؛ گرچه ابن غضائري چندان با اين رأی موافق نيست (درباره او نک: نجاشی، ص ۷۷-۷۸؛ طوسي، الفهرست،ص ۵۵-۵۶؛ ابن غضائري، الرجال، ص ۴۰-۴۱). از آنجا که در طول اين متن نوعی احتجاج و مناشده حضرت با اصحاب حاضر در مجلس مکررا در فرازهای مختلف متن ديده می شود، و از آنجا که در سند الخصال، از احمد بن الحسين بن سعيد الأهوازي به عنوان يکی از حلقه های روايت اين متن سخن رفته است، بعيد نيست که اين متن در عين حال که مسئوليت آن بر عهده عمرو بن ابی المقدام است، اما به عنوان يک کتاب از سوی احمد بن الحسين عرضه شده باشد. در متون روايی اين قبيل کتابها که متنی را روايت می کنند و به نام راويان مختلف آن در منابع نسبت داده می شوند، بسيارند. بنابر اين من احتمال می دهم کتابی به نام الاحتجاج که در منابع رجالی به احمد فرزند حسين بن سعيد اهوازي نسبت داده شده، چيزی جز همين متن نبوده که وسيله او روايت شده بوده و بعدا وسيله شاگردش سعد بن عبد الله اشعري (شايد در کتاب الامامة او؛ برای آن نک: نجاشی، ص۱۷۸) روايت شده و دست آخر در کتاب الخصال نقل شده است.

متن کتاب

الخصال- الشيخ الصدوق ص ۳۶۴ به بعد
[امتحان الله عزوجل أوصياء الانبياء في حياة الانبياء في سبعة مواطن وبعد وفاتهم في سبعة مواطن]
حدثنا أبي ومحمد بن الحسن رضي الله عنهما قالا : حدثنا سعد بن عبد الله قال : حدثنا أحمد بن الحسين بن سعيد قال : حدثني جعفر بن محمد النوفلي ، عن (کذا: وعن ) يعقوب بن يزيد قال : قال أبو عبد الله جعفر بن أحمد بن محمد بن عيسى بن محمد بن علي ابن عبد الله بن جعفر بن أبي طالب قال (شايد : قالا): حدثنا يعقوب بن عبد الله الكوفي قال : حدثنا موسى بن عبيد ، عن عمرو بن أبي المقدام ، عن أبي إسحاق ، عن الحارث ، عن محمد بن الحنفية رضي الله عنه؛ وعمرو بن أبي المقدام ، عن جابر الجعفي ، عن أبي جعفر قال:
أتى رأس اليهود علي بن أبي طالب عليه السلام عند منصرفه عن وقعة النهروان وهو جالس في مسجد الكوفة فقال : يا أمير المؤمنين إني اريد أن أسالك عن أشياء لا يعلمها إلا نبي أو وصي نبي قال : سل عما بدالك يا أخا اليهود ؟ قال : إنا نجد في الكتاب أن الله عزوجل إذا بعث نبيا أوحى إليه أن يتخذ من أهل بيته من يقوم بأمر امته من بعده وأن يعهد إليهم فيه عهدا يحتذي عليه ويعمل به في امته من بعده وأن الله عزوجل يمتحن الاوصياء في حياة الانبياء ويمتحنهم بعد وفاتهم فأخبرني كم يمتحن الله الاوصياء في حياة الانبياء ؟ وكم يمتحنهم بعد وفاتهم من مرة ؟ وإلى ما يصير آخر أمر الاوصياء إذا رضي محنتهم ؟ . فقال له علي عليه السلام : والله الذي لا إله غيره ، الذي فلق البحر لبني إسرائيل وأنزل التوراة على موسى عليه السلام لئن أخبرتك بحق عما تسأل عنه لتقرن به ؟ قال : نعم قال : والذي فلق البحر لبني إسرائيل وأنزل التوراة على موسى عليه السلام لئن أجبتك لتسلمن ؟ قال : نعم ، فقال له علي عليه السلام : إن الله عزوجل يمتحن الاوصياء في حياة الانبياء في سبعة مواطن ليبتلي طاعتهم ، فإذا رضي طاعتهم ومحنتهم أمر الانبياء أن يتخذوهم أولياء في حياتهم وأوصياء بعد وفاتهم ويصير طاعة الاوصياء في أعناق الامم ممن يقول بطاعة الانبياء ، ثم يمتحن الاوصياء بعد وفاة الانبياء عليهم السلام في سبعة مواطن ليبلو صبرهم ، فإذا رضي محنتهم ختم لهم بالسعادة ليلحقهم بالانبياء ، وقد أكمل لهم السعادة . قال له رأس اليهود : صدقت يا أمير المؤمنين فأخبرني كم امتحنك الله في حياة محمد من مرة ؟ وكم امتحنك بعد وفاته من مرة ؟ وإلى ما يصير أخر أمرك ؟ فأخذ علي عليه السلام بيده وقال : انهض بنا أنبئك بذلك فقام إليه جماعة من أصحابه فقالوا : يا أمير المؤمنين أنبئنا بذلك معه ، فقال : إني أخاف أن لا تحتمله قلوبكم ، قالوا : ولم ذاك يا أمير المؤمنين ؟ قال : لامور بدت لي من كثير منكم ، فقام إليه الاشتر فقال : يا أمير المؤمنين أنبئنا بذلك ، فوالله إنا لنعلم أنه ما على ظهر الارض وصي نبي سواك ، وإنا لنعلم أن الله لا يبعث بعد نبينا صلى الله عليه وآله نبيا سواه وأن طاعتك لفي أعناقنا موصولة بطاعة نبينا ، فجلس علي عليه السلام وأقبل على اليهودي فقال : يا أخا اليهود إن الله عزوجل امتحنني في حياء نبينا محمد صلى الله عليه واله في سبعة مواطن فوجدني فيهن - من غير تزكية لنفسي - بنعمة الله له مطيعا قال : وفيم وفيم يا أمير المؤمنين ؟ قال أما أولهن فإن الله عزوجل أوحى إلى نبينا صلى الله عليه واله وحمله الرسالة وأنا أحدث أهل بيتي سنا ، أخدمه في بيته وأسعى في قضاء بين يديه في أمره ، فدعا صغير بني عبد المطلب وكبيرهم إلى شهادة أن لا إله إلا الله وأنه رسول الله فامتنعوا من ذلك وأنكروه عليه وهجروه ، ونابذوه واعتزلوه واجتنبوه وسائر الناس مقصين له ومخالفين عليه ، قد استعظموا ما أورده عليهم مما لم تحتمله قلوبهم وتدركه عقولهم ، فأجبت رسول الله صلى الله عليه وآله وحدي إلى ما دعا إليه مسرعا مطيعا موقنا ، لم يتخالجني في ذلك شك ، فمكثنا بذلك ثلاث حجج وما على وجه الارض خلق يصلي أو يشهد لرسول الله صلى الله عليه واله بما آتاه الله غيري وغير ابنة خويلد رحمها الله وقد فعل ثم أقبل عليه السلام على أصحابه فقال : أليس كذلك قالوا : بلى يا أمير المؤمنين فقال عليه السلام : وأما الثانية يا أخا اليهود فإن قريشا لم تزل تخيل الاراء وتعمل الحيل في قتل النبي صلى الله عليه وآله حتى كان آخر ما اجتمعت في ذلك يوم الدار - دار الندوة - وإبليس الملعون حاضر في صورة أعور ثقيف ، فلم تزل تضرب أمرها ظهر البطن حتى اجتمعت آراؤها على أن ينتدب من كل فخذ من قريش رجل ، ثم يأخذ كل رجل منهم سيفه ثم يأتي النبي صلى الله عليه وآله وهو نائم على فراشه فيضربونه جميعا بأسيافهم ضربة رجل واحد فيقتلوه ، وإذا قتلوه منعت قريش رجالها ولم تسلمها فيمضي دمه هدرا ، فهبط جبرئيل عيله السلام على النبي صلى الله عليه وآله فأنبأه بذلك وأخبره بالليلة التي يجتمعون فيها والساعة التي يأتون فراشه فيها ، وأمره بالخروج في الوقت الذي خرج فيه إلى الغار ، فأخبرني رسول الله صلى الله عليه وآله بالخبر ، وأمرني أن أضطجع في مضجعه وأقيه بنفسي ، فأسرعت إلى ذلك مطيعا له مسرورا لنفسي بأن اقتل دونه ، فمضى عليه السلام لوجهه واضطجعت في مضجعه وأقبلت رجالات قريش موقنة في أنفسها أن تقتل النبي صلى الله عليه وآله فلما استوى بي وبهم البيت الذي أنا فيه ناهضتهم بسيفي فدفعتهم عن نفسي بما قد علمه الله والناس ، ثم أقبل عليه السلام على أصحابه فقال : أليس كذلك ؟ قالوا : بلى يا أمير المؤمنين ، فقال عليه السلام : وأما الثالثة يا أخا اليهود فإن ابني ربيعة وابن عتبة كانوا فرسان قريش دعوا إلى البراز يوم بدر فلم يبرز لهم خلق من قريش فأنهضني رسول الله صلى الله عليه وآله مع صاحبي - رضي الله عنهما - وقد فعل وأنا أحدث أصحابي سنا وأقلهم للحرب تجربة ، فقتل الله عزوجل بيدي وليدا وشيبة ، سوى من قتلت من جحاجحة قريش في ذلك اليوم ، وسوى من أسرت ، وكان مني أكثر مما كان من أصحابي واستشهد ابن عمي في ذلك رحمة الله عليه ، ثم التفت إلى أصحابه فقال : أليس كذلك قالوا : بلى يا أمير المؤمنين ، فقال علي عليه السلام : وأما الرابعة يا أخا اليهود فإن أهل مكة أقبلوا إلينا على بكرة أبيهم قد استحاشوا من يليهم من قبايل العرب وقريش طالبين بثأر مشركي قريش في يوم بدر ، فهبط جبرئيل عليه السلام على النبي صلى الله عليه وآله فأنبأه بذلك ، فذهب النبي صلى الله عليه وآله وعسكر بأصحابه في سد أحد ، وأقبل المشركون إلينا فحملوا إلينا حملة رجل واحد ، واستشهد من المسلمين من استشهد ، وكان ممن بقي من الهزيمة ، وبقيت مع رسول الله صلى الله عليه وآله ومضى المهاجرون والانصار إلى منازلهم من المدينة كل يقول : قتل النبي صلى الله عليه وآله وقتل أصحابه ثم ضرب الله عزوجل وجوه المشركين وقد جرحت بين يدي رسول الله صلى الله عليه وآله نيفا وسبعين جرحة منها هذه وهذه - ثم ألقى عليه السلام رداءه وأمر يده على جراحاته - وكان مني في ذلك ما على الله عزوجل ثوابه إن شاء الله ، ثم التفت عليه السلام إلى أصحابه فقال : أليس كذلك ؟ قالوا : بلى يا أمير المؤمنين ، فقال عليه السلام : وأما الخامسة يا أخا اليهود فإن قريشا والعرب تجمعت وعقدت بينها عقدا وميثاقا لا ترجع من وجهها حتى تقتل رسول الله وتقتلنا معه معاشر بني عبد المطلب ، ثم أقبلت بحدها وحديدها حتى أناخت علينا بالمدينة ، واثقة بأنفسها فيما توجهت له فهبط جبرئيل عليه السلام على النبي صلى الله عليه وآله فأنبأه بذلك فخندق على نفسه ومن معه من المهاجرين والانصار ، فقدمت قريش فأقامت على الخندق محاصرة لنا ، ترى في أنفسها القوة وفينا الضعف ترعد وتبرق ورسول الله صلى الله عليه وآله يدعوها إلى الله عزوجل ويناشدها بالقرابة والرحم فتأبى ، ولا يزيدها ذلك إلا عتوا ، وفارسها وفارس العرب يومئذ عمرو بن عبدود ، يهدر كالبعير المغتلم يدعو إلى البراز ويرتجز ويخطر برمحه مرة وبسيفه مرة لا يقدم عليه مقدم ، ولا يطمع فيه طامع ، ولا حمية تهيجه ولا بصيرة تشجعه ، فأنهضني إليه رسول الله صلى الله عليه وآله وعممني بيده وأعطاني سيفه هذا ، و ضرب بيده إلى ذي الفقار ، فخرجت إليه ونساء أهل المدينة بواك إشفاقا علي من ابن عبدود ، فقتله الله عزوجل بيدي ، والعرب لا تعدلها فارسا غيره ، وضربني هذه الضربة - وأومأ بيده إلى هامته - فهزم الله قريشا والعرب بذلك وبما كان مني فيهم من النكاية ، ثم التفت عليه السلام إلى أصحابه فقال : أليس كذلك ؟ قالوا : بلى يا أمير المؤمنين ، فقال عليه السلام : وأما السادسة يا أخا اليهود فإنا وردنا مع رسول الله صلى الله عليه وآله مدينة أصحابك خيبر على رجال من اليهود وفرسانها من قريش وغيرها ، فتلقونا بأمثال الجبال من الخيل والرجال والسلاح ، وهم في أمنع دار وأكثر عدد ، كل ينادي ويدعو ويبادر إلى القتال فلم يبرز إليهم من أصحابي أحد إلا قتلوه حتى إذا احمرت الحدق ، ودعيت إلى النزال وأهمت كل امرئ نفسه . والتفت بعض أصحابي إلي بعض وكل يقول : يا أبا الحسن انهض ، فأنهضني رسول الله صلى الله عليه وآله إلى دارهم فلم يبرز إلي منهم أحد إلا قتلته ، ولا يثبت لي فارس إلا طحنته ثم شددت عليهم شدة الليث على فريسته ، حتى أدخلتهم جوف مدينتهم مسددا عليهم ، فاقتلعت باب حصنهم بيدي حتى دخلت عليهم مدينتهم وحدي أقتل من يظهر فيها من رجالها ، وأسبي من أجد من نسائها حتى أفتتحها وحدي ، ولم يكن لي فيها معاون إلا الله وحده ، ثم التفت عليه السلام إلى أصحابه فقال : أليس كذلك ؟ قالوا : بلى يا أمير المؤمنين ، فقال عليه السلام : وأما السابعة يا أخا اليهود فإن رسول لله صلى الله عليه وآله لما توجه لفتح مكة أحب أن يعذر إليهم ويدعوهم إلى الله عزوجل آخرا كما دعاهم أولا فكتب إليهم كتابا يحذرهم فيه وينذرهم عذاب الله ويعدهم الصفح ويمنيهم مغفرة ربهم ، ونسخ لهم في آخره سورة براءة ليقرأها عليهم ، ثم عرض على جميع أصحابه المضي به فكلهم يرى التثاقل فيه ، فلما رأى ذلك ندب منهم رجلا فوجهه به فأتاه جبرئيل فقال : يا محمد لا يؤدي عنك إلا أنت أو رجل منك فأنبأني رسول الله صلى الله عليه وآله بذلك ووجهني بكتابه و رسالته إلى أهل مكة قأتيت مكة وأهلها من قد عرفتم ليس منهم أحد إلا ولو قدر أن يضع على كل جبل مني إربا لفعل ، ولو أن يبذل في ذلك نفسه وأهله وولده وماله ، فبلغتهم رسالة النبي صلى الله عليه وآله وقرأت عليهم كتابه ، فكلهم يلقاني بالتهدد والوعيد ويبدى لي البغضاء ، ويظهر الشحناء من رجالهم ونسائهم ، فكان مني في ذلك ما قد رأيتم ، ثم التفت إلى أصحابه فقال : أليس كذلك ؟ قالوا : بلى يا أمير المؤمنين . فقال عليه السلام : يا أخا اليهود هذه المواطن التي امتحنني فيه ربي عزوجل مع نبيه صلى الله عليه وآله فوجدني فيها كلها بمنه مطيعا ، ليس لاحد فيها مثل الذي لي ولو شئت لوصفت ذلك ولكن الله عزوجل نهى عن التزكية . فقالوا : يا أمير المؤمنين : صدقت والله ولقد أعطاك الله عزوجل الفضيلة بالقرابة من نبينا صلى الله عيله وآله وسلم ، وأسعدك بأن جعلك أخاه ، تنزل منه بمنزلة هارون من موسى ، وفضلك بالمواقف التي باشرتها ، والاهوال التي ركبتها ، وذخر لك الذي ذكرت وأكثر منه مما لم تذكره ، ومما ليس لاحد من المسلمين مثله ، يقول ذلك من شهدك منا مع نبينا صلى الله عيله وآله ومن شهدك بعده ، فأخبرنا يا أمير المؤمنين ما امتحنك الله عزوجل به بعد نبينا صلى الله عليه وآله فاحتملته وصبرت ، فلو شئنا أن نصف ذلك لوصفناه علما منا به وظهورا منا عليه ، إلا أنا نحب أن نسمع منك ذلك كما سمعنا منك ما امتحنك الله به في حياته فأطعته فيه . فقال عليه السلام : يا أخا اليهود إن الله عزوجل امتحنني بعد وفاة نبيه صلى الله عليه وآله في سبعة مواطن فوجدني فيهن - من غير تزكية لنفسي - منه ونعمته صبورا . واما أولهن يا أخا اليهود فإنه لم يكن لي خاصة دون المسلمين عامة أحد آنس به أو أعتمد عليه أو أستنيم إليه أو أتقرب به غير رسول الله صلى الله علية وآله ، هو رباني صغيرا وبوأني كبيرا ، وكفاني العيلة ، وجبرني من اليتم ، وأغناني عن الطلب ، ووقاني المكسب . وعال لي النفس والولد والاهل هذا في تصاريف أمر الدنيا مع ما خصني به من الدرجات التي قادتني إلى معالي الحق عند الله عزوجل فنزل بي من وفاة رسول - الله صلى الله عليه وآله ما لم أكن أظن الجبال لو حملته عنوة كانت تنهض به فرأيت الناس من أهل بيتي ما بين جازع لا يملك جزعه ، ولا يضبط نفسه ، ولا يقوي على حمل فادح ما نزل به قد أذهب الجزع صبره ، وأذهل عقله ، وحال بينه وبين الفهم والافهام والقول والاسماع ، وسائر الناس من غير بني عبد المطلب بين معز يأمر بالصبر ، و بين مساعد باك لبكائهم ، جازع لجزعهم ، وحملت نفسي على الصبر عند وفاته بلزوم الصمت والاشتغال بما أمرنى به من تجهيزه ، وتغسيله وتحنيطه وتكفينه ، والصلاة عليه ، و وضعه في حفرته ، وجمع كتاب الله وعهده إلى خلقه ، لا يشغلني عن ذلك بادر دمعة ولا هائج زفرة ولا لاذع حرقة ولا جزيل مصيبة حتى أديت في ذلك الحق الواجب لله عزوجل ولرسوله صلى الله عليه وآله علي ، وبلغت منه الذي أمرني به ، واحتملته صابرا محتسبا ، ثم التفت عليه السلام إلى أصحابه فقال : أليس كذلك ؟ قالوا : بلى يا أمير المؤمنين . فقال عليه السلام : وأما الثانية يا أخا اليهود ، فإن رسول الله صلى الله عليه وآله أمرني في حياته على جميع امته وأخذ على جميع من حضره منهم البيعة والسمع والطاعة لامري ، وأمرهم أن يبلغ الشاهد الغائب ذلك ، فكنت المؤدى إليهم عن رسول الله صلى الله عليه وآله أمره إذا حضرته والامير على من حضرني منهم إذا فارقته ، لا تختلج في نفسي منازعة أحد من الخلق لي في شئ من الامر في حياة النبي صلى الله عليه وآله ولا بعد وفاته ، ثم أمر رسول الله صلى الله عليه وآله بتوجيه الجيش الذي وجهه مع اسامة بن زيد عند الذي أحدث الله به من المرض الذي توفاه فيه ، فلم يدع النبي أحدا من أفناء العرب ولا من الاوس والخزرج وغيرهم من سائر الناس ممن يخاف على نقضه ومنازعته ولا أحدا ممن يراني بعين البغضاء ممن قد وترته بقتل أبيه أو أخيه أو حميمه إلا وجهه في ذلك الجيش ، ولا من المهاجرين والانصار والمسلمين وغيرهم والمؤلفة قلوبهم والمنافقين ، لتصفو قلوب من يبقى معي بحضرته ، ولئلا يقول قائل شيئا مما أكرهه ، ولا يدفعني دافع من الولاية والقيام بأمر رعيته من بعده ، ثم كان آخر ما تكلم به في شئ من أمر امته أن يمضي جيش اسامة ولا يتخلف عنه أحد ممن أنهض معه ، وتقدم في ذلك أشد التقدم وأوعز فيه أبلغ الايعاز وأكد فيه أكثر التأكيد فلم أشعر بعد أن قبض النبي صلى الله عليه وآله إلا برجال من بعث اسامة بن زيد وأهل عسكره قد تركوا مراكزهم ، وأخلوا مواضعهم ، وخالفوا أمر رسول الله صلى الله عليه وآله فيما أنهضهم له و أمرهم به وتقدم إليهم من ملازمة أميرهم والسير معه تحت لوائه حتى ينفذ لوجهه الذي أنفذه إليه ، فخلفوا أميرهم مقيما في عسكره ، وأقبلوا يتبادرون على الخيل ركضا إلى حل عقدة عقدها الله عزوجل لي ولرسوله صلى الله عليه وآله في أعناقهم فحلوها ، وعهد عاهدوا الله ورسوله فنكثوه ، وعقدوا لانفسهم عقدا ضجت به أصواتهم واختصت به آراؤهم من غير مناظرة لاحد منا بني عبد المطلب أو مشاركة في رأي أو استقالة لما في أعناقهم من بيعتى ، فعلو ذلك وأنا برسول الله صلى الله عليه وآله مشغول وبتجهيزه عن سائر الاشياء مصدود فإنه كان أهمها وأحق ما بدئ به منها ، فكان هذا يا أخا اليهود أقرح ما ورد على قلبي مع الذي أنا فيه من عظيم الرزية ، وفاجع المصيبة ، وفقد من لا خلف منه إلا الله تبارك وتعالى ، فصبرت عليها إذا أتت بعد أختها على تقاربها وسرعة اتصالها ، ثم التفت عليه السلام إلى أصحابه فقال : أليس كذالك ؟ قالوا : بلى يا أمير المؤمنين ، فقال عليه السلام : وأما الثالثة يا أخا اليهود فإن القائم بعد النبي صلى الله عليه وآله كان يلقاني معتذرا في كل أيامه ويلوم غيره ما ارتكبه من أخذ حقي ونقض بيعتي وسألني تحليله ، فكنت أقول : تنقضي أيامه ، ثم يرجع إلي حقي الذي جعله الله لى عفوا هنيئا من غير أن أحدث في الاسلام مع حدوثه وقرب عهده بالجاهلية حدثا في طلب حقي بمنازعة لعل فلانا يقول فيها : نعم وفلانا يقول : لا ، فيؤول ذلك من القول إلى الفعل ، وجماعة من خواص أصحاب محمد صلى الله عليه وآله أعرفهم بالنصح لله ولرسوله ولكتابه ودينه الاسلام يأتوني عودا وبدءا وعلانية وسرا فيدعوني إلى أخذ حقي ، ويبذلون أنفسهم في نصرتي ليؤدوا إلى بذلك بيعتى في أعناقهم ، فأقول رويدا وصبرا لعل الله يأتيني بذلك عفوا بلا منازعة ولا إراقة الدماء ، فقد ارتاب كثير من الناس بعد وفاة النبي صلى الله عليه وآله ، وطمع في الامر بعده من ليس له بأهل ، فقال كل قوم : منا أمير ، وما طمع القائلون في ذلك إلا لتناول غيري الامر ، فلما دنت وفاة القائم وانقضت أيامه صير الامر بعده لصاحبه ، فكانت هذه اخت اختها ، ومحلها مني مثل محلها وأخذا مني ما جعله الله لي ، فاجتمع إلى من أصحاب محمد صلى الله عليه وآله ممن مضى وممن بقي ممن أخره الله من اجتمع فقالوا لى فيها مثل الذي قالوا في اختها ، فلم يعد قولي الثاني قولي الاول صبرا واحتسابا ويقينا وإشفاقا من أن تفنى عصبة تألفهم رسول الله صلى الله عليه وآله باللين مرة وبالشدة اخرى ، وبالنذر مرة وبالسيف اخرى حتى لقد كان من تألفه لهم أن كان الناس في الكر والفرار والشبع والري ، واللباس والوطاء والدثار و نحن أهل بيت محمد صلى الله عليه وآله لا سقوف لبيوتنا ، ولا أبواب ولا ستور إلا الجرائد ، وما أشبهها ولا وطاء لنا ولا دثار علينا ، يتداول الثوب الواحد في الصلاة أكثرنا ، ونطوي الليالي والايام عامتنا ، وربما أتانا الشئ مما أفاءه الله علينا وصيره لنا خاصة دون غيرنا ونحن على ما وصفت من حالنا فيؤثر به رسول الله صلى الله عليه وآله أرباب النعم والاموال تألفا منه لهم ، فكنت أحق من لم يفرق هذه العصبة التى ألفها رسول الله صلى الله عليه وآله ولم يحملها على الخطة التي لاخلاص لها منها دون بلوغها أو فناء آجالها لاني لو نصبت نفسي فدعوتهم إلى نصرتي كانوا منى وفي أمري على إحدى منزلتين إما متبع مقاتل ، وإما مقتول إن لم يتبع الجميع ، وإما خاذل يكفر بخذلانه إن قصر في نصرتي أو أمسك عن طاعتي ، وقد علم الله أني منه بمنزلة هارون من موسى ، يحل به في مخالفتي والامساك عن نصرتي ما أحل قوم موسى بأنفسهم في مخالفة هارون وترك طاعته ورأيت تجرع الغصص ورد أنفاس الصعداء ولزوم الصبر حتى يفتح الله أو يقضى بما أحب أزيد لي في حظي وأرفق بالعصابة التي وصفت أمرهم " وكان أمر الله قدرا مقدورا " و لو لم أتق هذه الحالة - يا أخا اليهود - ثم طلبت حقي لكنت أولى ممن طلبه لعلم من مضى من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله ومن بحضرتك منه بأني كنت أكثر عددا وأعز عشيرة وأمنع رجالا وأطوع أمرا وأوضح حجة وأكثر في هذا الدين مناقب وآثارا لسوابقي وقرابتي ووراثتي فضلا عن استحقاقي ذلك بالوصية التي لا مخرج للعباد منها والبيعة المتقدمة في أعناقهم ممن تناولها ، وقد قبض محمد صلى الله عليه وآله وإن ولاية الامة في يده وفي بيته ، لا في يد الاولى تناولوها ولا في بيوتهم ، ولاهل بيته الذين أذهب الله عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا أولى بالامر من بعده من غيرهم في جميع الخصال ، ثم التفت عليه السلام إلى أصحابه فقال : أليس كذلك ؟ فقالو : بلى يا أمير المؤمنين فقال عليه السلام : وأما الرابعة يا أخا اليهود فإن القائم بعد صاحبه كان يشاورني في موارد الامور فيصدرها عن أمري ويناظرني في غوامضها فيمضيها عن رأيي ، لا أعلم أحدا ولا يعلمه أصحابي يناظره في ذلك غيري ، ولا يطمع في الامر بعده سواي ، فلما ( أن ) أتته منيته على فجأة بلا مرض كان قبله ولا أمر كان أمضاه في صحة من بدنه لم أشك أني قد استرجعت حقي في عافية بالمنزلة التى كنت أطلبها ، والعاقبة التي كنت التمسها وإن الله سيأتي بذلك على أحسن ما رجوت ، وأفضل ما أملت ، وكان من فعله أن ختم أمره بأن سمى قوما أنا سادسهم ، ولم يستوني بواحد منهم ، ولا ذكر لي حالا في وراثة الرسول ولا قرابة ولا صهر ولا نسب ، ولا لواحد منهم مثل سابقة من سوابقي ولا أثر من آثارى ، وصيرها شورى بيننا وصير ابنه فيها حاكما علينا وأمره أن يضرب أعناق النفر الستة الذين صير الامر فيهم إن لم ينفذوا أمره ، وكفى بالصبر على هذا - يا أخا اليهود - صبرا فمكث القوم أيامهم كلها كل يخطب لنفسه وأنا ممسك عن أن سألوني عن أمري فناظرتهم في أيامي وأيامهم وآثاري وآثارهم ، وأوضحت لهم ما لم يجهلوه من وجوه استحقاقي لها دونهم وذكرتهم عهد رسول الله صلى الله عليه وآله إليهم وتأكيد ما أكده من البيعة لى في أعناقهم ، دعاهم حب الامارة وبسط الايدي والالسن في الامر والنهي والركون إلى الدنيا والاقتداء بالماضين قبلهم إلى تناول ما لم يجعل الله لهم ، فإذا خلوت بالواحد ذكرته أيام الله وحذرته ما هو قادم عليه وصائر إليه ، التمس مني شرطا أن اصيرها له بعدي فلما لم يجدوا عندي إلا المحجة البيضاء ، والحمل على كتاب الله عزوجل ووصية الرسول وإعطاء كل امرئ منهم ما جعله الله له ، ومنعه ما لم يجعل الله له أزالها عني إلى ابن عفان طمعا في الشحيح معه فيها ، وابن عفان رجل لم يستوبه ( ؟ ) وبواحد ممن حضره حال قط فضلا عمن دونهم لاببدر التى هي سنام فخرهم ولا غيرها من المآثر التي أكرم الله بها رسوله ومن اختصه معه من أهل بيته عليه السلام ثم لم أعلم القوم أمسوا من يومهم ذلك حتى ظهرت ندامتهم ونكصوا على أعقابهم وأحال بعضهم على بعض ، كل يلوم نفسه ويلوم أصحابه ، ثم لم تطل الايام بالمستبد بالامر ابن عفان حتى أكفروه وتبرؤوا منه ومشى إلى أصحابه خاصة وسائر أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله عامة يستقيلهم من بيعته ويتوب إلى الله من فلتته ، فكانت هذه - يا أخا اليهود - أكبر من اختها وأفظع وأحرى أن لا يصبر عليها ، فنالني منها الذي لا يبلغ وصفه ولا يحد وقته ، ولم يكن عندي فيها إلا الصبر على ما أمض وأبلغ منها ، ولقد أتاني الباقون من الستة من يومهم كل راجع عما كان ركب مني يسألني خلع ابن عفان والوثوب عليه وأخذ حقي ويؤتيني صفقته وبيعته على الموت تحت رايتي أو يرد الله عزوجل على حقي ، فوالله - يا أخا اليهود - ما منعني منا إلا الذي منعني من اختيها قبلها ، ورأيت الابقاء على من بقي من الطائفة أبهج لي وآنس لقلبي من فنائها ، وعلمت أني إن حملتها على دعوة الموت ركبته ، فأما نفسي فقد علم من حضر ممن ترى ومن غاب من أصحاب محمد صلى الله عليه وآله أن الموت عندي بمنزلة الشربة الباردة في اليوم الشديد الحر من ذي العطش الصدى ، ولقد كنت عاهدت الله عزوجل ورسوله صلى الله عليه وآله أنا وعمي حمزة وأخي جعفر ، وابن عمي عبيدة على أمر وفينا به لله عزوجل ولرسوله ، فتقدمني أصحابي وتخلفت بعدهم لما أراد الله عزوجل فأنزل الله فينا " من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا " حمزة وجعفر وعبيدة وأنا والله والمنتظر - يا أخ االيهود - وما بدلت تبديلا ، وما سكتني عن ابن عفان وحثني على الامساك عنه إلا أني عرفت من أخلاقه فيما اختبرت منه بما لن يدعه حتى يستدعي الاباعد إلى قتله وخلعه فضلا عن الاقارب وأنا في عزلة ، فصبرت حتى كان ذلك ، لم أنطق فيه بحرف من " لا " ، ولا " نعم " ثم أتاني القوم وأنا - علم الله - كاره لمعرفتي بما تطاعموا به من اعتقال الامول والمرح في الارض وعلمهم بأن تلك ليست لهم عندي وشديد عادة منتزعة فلما لم يجدوا عندي تعللوا الاعاليل ، ثم التفت عليه السلام إلى أصحابه فقال : أليس كذلك ؟ فقالوا : بلى يا أمير المؤمنين فقال عليه السلام : وأما الخامسة يا أخا اليهود فإن المتابعين لي لما لم يطمعوا في تلك مني وثبوا بالمرأة علي وأنا ولي أمرها ، والوصي عليها ، فحملوها على الجمل وشدوها على الرحال ، وأقبلوا بها تخبط الفيافي وتقطع البراري وتنبح عليها كلاب الحوأب ، وتظهر لهم علامات الندم في كل ساعة وعند كل حال في عصبة قد بايعوني ثانية بعد بيعتهم الاولى في حياة النبي صلى الله عليه وآله حتى أتت أهل بلدة قصيرة أيديهم ، طويلة لحاهم ، قليلة عقولهم عازبة آراؤهم ، وهم جيران بدو ووراد بحر ، فأخرجتهم يخبطون بسيوفهم من غير علم ، ويرمون بسهامهم بغير فهم ، فوقفت من أمرهم على اثنتين كلتاهما في محلة المكروه ممن إن كففت لم يرجع ولم يعقل ، وإن أقمت كنت قد صرت إلى التي كرهت فقدمت الحجة بالاعذار والانذار ، ودعوت المرأة إلى الرجوع إلى بيتها ، على الوفاء ببيعتهم لي ، والترك لنقضهم عهد الله عزوجل في ، وأعطيتهم من نفسي كل الذي قدرت عليه ، وناظرت بعضهم فرجع وذكرت فذكر ، ثم أقبلت على الناس بمثل ذلك فلم يزدادوا إلا جهلا وتماديا وغيا ، فلما أبوا إلا هي ، ركبتها منه فكانت عليهم الدبرة ، وبهم الهزيمة ، ولهم الحسرة ، وفيهم الفناء والقتل ، وحملت نفسي على التي لم أجد منها بدا ، ولم يسعني إذ فعلت ذلك وأظهرته آخرا مثل الذي وسعني منه أولا من الاغضاء والامساك ورأيتني إن أمسكت كنت معينا لهم علي بامساكي على ما صاروا إليه وطمعوا فيه من تناول الاطراف ، وسفك الدماء وقتل الرعية وتحكيم النساء النواقص العقول والحظوظ على كل حال ، كعادة بنى الاصفر ومن مضى من ملوك سبأ والامم الخالية ، فأصير إلى ما كرهت أولا وآخرا ، وقد أهملت المرأة وجندها يفعلون ما وصفت بين الفريقين من الناس ، ولم أهجم على الامر إلا بعدما قدمت وأخرت ، وتأنيت وراجعت ، وأرسلت وسافرت ، وأعذرت وأنذرت وأعطيت القوم كل شئ يلتمسوه بعد أن عرضت عليهم كل شئ لم يلتمسوه ، فلما أبوا إلا تلك ، أقدمت عليها ، فبلغ الله بي وبهم ما أراد ، وكان لي عليهم بما كان مني إليهم شهيدا ، ثم التفت عليه السلام إلى أصحابه فقال : أليس كذلك ؟ قالوا : بلى يا أمير المؤمنين ، فقال عليه السلام : وأما السادسة يا أخا اليهود فتحكيمهم [ الحكمين ] ومحاربة ابن آكلة الاكباد وهو طليق معاند لله عزوجل ولرسوله والمؤمنين منذ بعث الله محمدا إلى أن فتح الله عليه مكة عنوة فاخذت بيعته وبيعة أبيه لى معه في ذلك اليوم وفي ثلاثة مواطن بعده ، وأبوه بالامس أول من سلم علي بإمرة المؤمنين ، وجعل يحثني على النهوض في أخذ حقي من الماضين قبلى ، ويجدد لي بيعته كلما أتاني ، وأعجب العجب أنه لما رأى ربي تبارك وتعالى قد رد إلي حقى وأقر في معدنه ، وانقطع طمعه أن يصير في دين الله رابعا وفي أمانة حملناها حاكما ، كر على العاصي بن العاص فاستماله فمال إليه ، ثم أقبل به بعد أن أطعمه مصر ، وحرام عليه أن يأخذ من الفيئ دون قسمه درهما ، وحرام على الراعي إيصال درهم إليه فوق حقه ، فأقيل يخبط البلاد بالظلم ويطأها بالغشم ، فمن بايعه أرضاه ، ومن خالفه ناواه ، ثم توجه إلي ناكثا علينا مغيرا في البلاد شرقا وغربا ويمينا وشمالا ، والانباء تأتيني والاخبار ترد علي بذلك ، فأتاني أعور ثقيف فأشار علي أن أوليه البلاد التي هو بها لاداريه بما اوليه منها وفي الذي أشار به الرأي في أمر الدنيا لو وجدت عند الله عزوجل في توليته لي مخرجا ، وأصبت لنفسي في ذلك عذرا ، فأعلمت الرأي في ذلك ، وشاورت من أثق بنصيحته لله عزوجل و لرسوله صلى الله عليه وآله ولي وللمؤمنين فان رأيه في ابن آكلة الاكباد كرأيي ، ينهاني عن توليته ويحذرني أن ادخل في أمر المسلمين يده ، ولم يكن الله ليراني أتخذ المضلين عضدا ، فوجهت إليه أخا بجيلة مرة وأخا الاشعريين مرة كلاهما ركن إلى الدنيا وتابع هواه فيما أرضاه ، فلما لم أراه [ أن ] يزداد فيما انتهك من محارم الله إلا تماديا شاورت من معي من أصحاب محمد صلى الله عليه وآله البدريين والذين ارتضى الله عزوجل أمرهم ورضي عنهم بعد بيعتهم ، وغيرهم من صلحاء المسلمين والتابعين فكل يوافق رأيه رأيي في غزوه و محاربته ومنعه مما نالت يده ، وإني نهضت إليه بأصحابى ، أنفذ إليه من كل موضع كتبي وأوجه إليه رسلي أدعوه إلى الرجوع عما هو فيه ، والدخول فيما فيه الناس معي ، فكتب يتحكم علي ويتمنى علي الاماني ويشترط علي شروطا لا يرضاها الله عزوجل ورسوله ولا المسلمون ، ويشترط في بعضها أن أدفع إليه أقواما من أصحاب محمد صلى الله عليه وآله أبرارا ، فيهم عمار بن ياسر ، وأين مثل عمار ؟ والله لقد رأيتنا مع النبي صلى الله عليه وآله وما يعد منا خمسة إلا كان سادسهم ، ولا أربعة إلا كان خامسهم ، اشترط دفعهم إليه ليقتلهم ويصلبهم وانتحل دم عثمان ، ولعمر والله ما ألب على عثمان ولا جمع الناس على قتله إلا هو وأشباهه من أهل بيته أغصان الشجرة الملعونة في القرآن ، فلما لم اجب إلى ما اشترط من ذلك كر مستعليا في نفسه بطغيانه وبغيه بحمير لا عقول لهم ولا بصائر ، فموه لهم أمرا فاتبعوه ، وأعطاهم من الدنيا ما أمالهم به إليه ، فناجزناهم وحاكمناهم إلى الله عزوجل بعد الاعذار والانذار فلما لم يزده ذلك إلا تماديا وبغيا لقيناه بعادة الله التي عودناه من النصر على أعدائه وعدونا ، وراية رسول الله صلى الله عليه وآله بأيدينا ، لم يزل الله تبارك وتعالى يفل حزب الشيطان بها حتى يقضي الموت عليه ، وهو معلم رايات أبيه التى لم أزل أقاتلها مع رسول الله صلى الله عليه وآله في كل المواطن ، فلم يجد من الموت منجى إلا الهرب فركب فرسه وقلب رايته ، لا يدري كيف يحتال فاستعان برأي ابن العاص فأشار عليه بإظهار المصاحف ورفعها علي الاعلام والدعاء إلى ما فيها وقال : إن ابن أبي طالب وحزبه أهل بصائر ورحمة وتقيا وقد دعوك إلى كتاب الله أولا وهم مجيبوك إليه آخرا فأطاعه فيما أشار به عليه إذ رأى أنه لا منجى له من القتل أو الهرب غيره ، فرفع المصاحف يدعو إلى ما فيها بزعمه ، فمالت إلى المصاحف قلوب ومن بقي من أصحابي بعد فناء أخيارهم وجهدهم في جهاد أعداء الله وأعدائهم على بصائرهم وظنوا أن ابن آكلة الاكباد له الوفاء بما دعا إليه ، فأصغوا إلى دعوته وأقبلوا بأجمعهم في إجابته فأعلمتهم أن ذلك منه مكر ومن ابن العاص معه وأنهما إلى النكث أقرب منهما إلى الوفاء ، فلم يقبلوا قولي ولم يطيعوا أمري ، وأبوا إلا إجابته كرهت أم هويت ، شئت أو أبيت حى أخذ بعضهم يقول لبعض : إن لم يفعل فألحقوه بان عفان أو ادفعوه إلى ابن هند برمته . فجهدت - علم الله جهدي - ولم أدع غلة في نفسي إلا بلغتها في أن يخلوني ورأيى فلم يفعلوا ، وراودتهم على الصبر على مقدار فواق الناقة أو ركضة الفرس فلم يجيبوا ما خلا هذا الشيخ - وأومأ بيده إلى الاشتر - وعصبة من أهل بيتي ، فوالله ما منعني أن أمضي على بصيرتي إلا مخافة أن يقتل هذان - وأومأ بيده إلى الحسن والحسين عليه السلام - فينقطع نسل رسول الله صلى الله عليه وآله وذريته من أمته ومخافة أن يقتل هذا وهذا - وأومأ بيده إلى عبد الله بن جعفر ومحمد بن الحنفية رضي الله عنهما - فإني أعلم لولا مكاني لم يقفا ذلك الموقف فلذلك صبرع على ما أراد القوم مع ما سبق فيه من علم الله عزوجل فلما رفعنا عن القوم سيوفنا تحكموا في الامور وتخيروا الاحكام والآراء وتركوا المصاحف وما دعوا إليه من حكم القرآن ، وما كنت أحكم في دين الله أحدا إذ كان التحكيم في ذلك الخطأ الذي لا شك فيه ولا امتراء ، فلما أبوا إلا ذلك أردت أن احكم رجلا من أهل بيتي أو رجلا ممن أرضي رأيه وعقله وأثق بنصيحته ومودته ودينه . وأقبلت لا اسمي أحدا إلا امتنع منه ابن هند ولا أدعوه إلى شئ من الحق إلا أدبر عنه ، وأقبل ابن هند يسومنا عسفا ، وما ذاك إلا باتباع أصحابي له على ذلك فلما أبوا إلا غلبتي على التحكم تبرأت إلى الله عزوجل منهم وفوضت ذلك إليهم فقلدوه امرءا فخدعه ابن العاص خديعة ظهرت في شرق الارض وغربها ، وأظهر المخدوع عليها ندما ، ثم أقبل عليه السلام على أصحابه فقال : أليس كذلك قالوا : بلى يا أمير المؤمنين فقال عليه السلام وأما السابعة يا أخا اليهود فإن رسول الله صلى الله عليه وآله كان عهد إلي أن أقاتل في آخر الزمان من أيامي قوما من أصحابي يصومون النهار ويقومون الليل ويتلون الكتاب ، يمرقون بخلافهم علي ومحاربتهم إياي من الدين مروق السهم من الرمية ، فيهم ذوالثدية يختم لى بقتلهم بالسعادة فلما انصرفت إلى موضعي هذا يعني بعد الحكمين أقبل بعض القوم على بعض باللائمة فيما صاروا إليه من تحكيم الحكمين ، فلم يجدوا لانفسهم من ذلك مخرجا إلا أن قالوا : كان ينبعي لاميرنا أن لا يبايع من أخطأ وأن يقضى بحقيقة رأيه على قتل نفسه وقتل من خالفه منا فقد كفر بمتابعته إيانا وطاعته لنا في الخطأ ، وأحل لنا بذلك قتله وسفك دمه ، فتجمعوا على ذلك وخرجوا راكبين رؤوسهم ينادون بأعلى أصواتهم : لا حكم إلا لله ، ثم تفرقوا فرقة بالنخيلة واخرى بحروراء واخرى راكبة رأسها تخبط الارض شرقا حتى عبرت دجلة ، فلم تمر بمسلم إلا امتحنته ، فمن تابعها استحيته ، ومن خالفها قتلته ، فخرجت إلى الاوليين واحدة بعد اخرى أدعوهم إلى طاعه الله عزوجل والرجوع إليه فأبيا إلا السيف لا يقنعهما غير ذلك ، فلما أعيت الحيلة فيهما حاكمتهما إلى الله عزوجل فقتل الله هذه وهذه وكانوا - يا أخا اليهود - لولا ما فعلوا لكانوا ركنا قويا وسدا منيعا ، فأبى الله إلا ما صاروا إليه ، ثم كتبت إلى الفرقة الثالثة ووجهت رسلي تترى وكانوا من جلة أصحابي و أهل التعبد منهم والزهد في الدنيا فأبت إلا اتباع اختيها والاحتذاء على مثالهما وأسرعت في قتل من خالفها من المسلمين وتتابعت إلي الاخبار بفعلهم ، فخرجت حتى قطعت إليهم دجلة ، أوجه السفراء والنصحاء وأطلب العتبي بجهدي بهذا مرة و بهذا مرة - أومأ بيده إلى الاشتر ، والاحنف بن قيس ، وسعيد بن قيس الارحبي والاشعث بن قيس الكندي - فلما أبوا إلا تلك ركبتها منهم فقتلهم الله - يا أخا اليهود - عن آخرهم ، وهم أربعة آلاف أو يزيدون حتى لم يفلت منهم مخبر ، فاستخرجت ذا الثدية من قتلاهم بحضرة من ترى ، له ثدي كثدي المرأة ثم التفت عليه السلام إلى أصحابه فقال ، أليس كذلك ؟ قالوا ، بلى يا أمير المؤمنين ، فقال عليه السلام : قد وفيت سبعا وسبعا يا أخا اليهود ، وبقيت الاخرى وأوشك بها فكان قد . فبكى أصحاب علي عليه السلام وبكى رأس اليهود وقالوا : يا أمير المؤمنين أخبرنا بالاخرى فقال : الاخرى أن تخضب هذه - وأومأ بيده إلى لحيته - من هذه - أومأ بيده إلى هامته ، قال : وارتفعت أصوات الناس في المسجد الجامع بالضجة والبكاء حتى لم يبق بالكوفة دار إلا خرج أهلها فزعا ، وأسلم رأس اليهود على يدي علي عليه السلام من ساعته ولم يزل مقيما حتى قتل أمير المؤمنين عليه السلام وأخذ ابن ملجم - لعنه الله - فأقبل رأس اليهود حتى وقف على الحسن عليه السلام والناس حوله وابن ملجم - لعنه الله - بين يديه فقال له : يا أبا محمد اقتله قتله الله ، فإني رأيت في الكتب التي انزلت على موسى عليه السلام أن هذا أعظم عند الله عزوجل جرما من ابن آدم قاتل أخيه ومن القدار عاقر ناقة ثمود.
پنجشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۰۴
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت