آرشیو
دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۵۶۲٫۱۲۱ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱٫۱۶۹ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۴۶۲
بازدید از این یادداشت : ۲۸۴

پر بازدیدترین یادداشت ها :

آقای ويلفرد مادلونگ در برخی از نوشته های اخيرش اين نظريه را مطرح کرده که جانشيني پيامبر در واقع همان وراثت از او بوده و چون حضرت صديقه طاهره (ع) تنها فرزند بازمانده از حضرت رسول (ص) بوده بنابراين حق خلافت از آن او بود و نه حضرت امير (ع). آقای مادلونگ در اين چارچوب حضرت امير (ع) را صرفا وصي پيامبر می داند و معتقد است که او نمی توانسته همزمان هم امام قلمداد شود و هم وصي. چرا که امامت در انديشه شيعی همان خلافت است و اگر کسی خليفه کسی باشد يعنی وارث اوست در حالی که وارث از وصی جداست. بدين ترتيب او انديشه اسماعيليه را درباره تمايز وصايت و امامت درست تر از دکترين اماميه می داند که طبق آن حضرت امير (ع) هم وصي پيامبر است و هم نخستين امام. آقای مادلونگ اين نظر خود را مستند به قانون ارث و وصايت در قرآن می دانند.

از آنجا که آقای مادلونگ در نوشته های اخيرش که در اين زمينه نوشته تا آنجا که من اطلاع پيدا کرده ام مستند اين مطلب که حضرت امير (ع) وصي پيامبر بوده را روشن نکرده اند فرض من اين است که اصل وجود اين وصايت را مستند می دانند به همان باور شيعيان در سده های نخستين (و بل در همان قرن اول) که حضرت امير را وصي رسول الله می خوانده اند. البته آقای مادلونگ در يکی از نوشته های اخيرشان اين را مطرح کرده اند که پيامبر در هنگام مرگ می خواست وصيت را مکتوب کند اما عمر بن الخطاب مانع از کتابت وصايت پيامبر شد. اين نکته ای است که از لحاظ تاريخی درست است و روايات زيادی آن را تأييد می کند. منتهی شيعيان که اين روايت را نقل کرده اند برای وصايت حضرت امير (ع) تنها به اين مورد استناد نمی کنند. چرا که به هرحال طبق اين روايت وصايت پيامبر مکتوب نشد و آقای مادلونگ هم طبعا بدين ترتيب از جزئيات محتوای آن اطلاعی ندارند. آنچه شيعيان در مورد وصايت حضرت امير (ع) بدان استناد می کنند تعدادی از روايات است که در آن پيامبر مکررا حضرت امير (ع) را به عنوان وصي و خليفه خود توأمان معرفی کرده اند. برداشت شيعيان سده اول هم از وصايت حضرت امير (ع) همين بوده و به ويژه اين مطلب در اشعار زيادی از سده اول باقی مانده که ابن ابی الحديد و بسياری ديگر آنها را نقل کرده اند و در درستی آنها ترديدی نيست. در جريان ادعای انتقال وصايت از ابو هاشم به فرزندان عباس هم باز مفهومی که از "وصايت" و "وصيت ابوهاشم" در سده اول و آغاز سده دوم در ميان شيعيان و غير شيعيان متبادر بود همان امامت و جانشينی (و انتقال وراثت جايگاه) پيامبر بود و نه چنانکه آقای مادلونگ تصور کرده. در واقع از همان آغاز برداشت عمومی شيعه از مسئله وصايت همان جانشينی مقام پيامبر بود و نه وصايت در دارائی ها و یا خواسته های شخصی پيامبر بعد از مرگش. اگر هم سخنی از وراثت در امر امامت در ادبيات شيعی در سده های نخستين رفته باز هم وراثت در امر جانشينی مقام دينی و اجتماعی پيامبر در ميان امت بود و نه وراثت در دارائی های شخصی پيامبر. ظاهرا قضيه فدک، گرچه مرتبط با جريان حوادث بعد از سقيفه، آقای مادلونگ را به اين استنباط به نظر ما نادرست انداخته است.

در خود قرآن هم وصايت در چارچوب مقام نبوت انبياء مورد توجه قرار گرفته. به اين آيه شريفه توجه کنيد: «شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَن يَشَاء وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ» (الشوری، ۱۳). در آيه ای ديگر حتی وصايت در مفهومی اخلاقی و دينی به کار رفته: « وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ » (لقمان، ۱۴). شيعيان وصايت را در همين چارچوب می فهميده اند.

يکی از مهمترين مستندات شيعه در خصوص امر امامت و جانشيني حضرت امير (ع) حديث منزلت است. طبق حديث منزلت، جايگاه و منزلت حضرت امير (ع) نسبت به حضرت رسول (ص) همانند جايگاه هارون نسبت به حضرت موسی است. طبق اين حديث، پيامبر حضرت امير را در منزلت هارون نسبت به موسی قرار می دهد (انت منی بمنزلة هارون من موسی) و در عين حال می فرمايند: الا انه لانبی بعدی. روشن است که اين حديث در شرايطی نقل می شد که اين آگاهی وجود داشت که جانشين حضرت موسی بعد از مرگ او به دليل مرگ زودهنگام هارون، يوشع بن نون بود منتهی اين تکه دوم حديث روشن می کند که مسئله در اصل مربوط بود به اصل جانشينی مقام های دينی پيامبر که البته از آن شأن نبوت استثناء شده است و مسئله بعد از مرگ پيامبر (ص) مسئله ای ثانوی است. در حقيقت طبق ديدگاه شيعه وصايت و جانشيني حضرت امير در واقع جانشيني شأن دينی و اجتماعی پيامبر (به استثنای امر نبوت) است فارغ از زمان آن. اگر فهم شيعه در عصر اول اين بود که وصايت حضرت امير (ع) صرفا مربوط به امور بعد از مرگ پيامبر و وصايت به معنای وصايت و تولیت امور ميت است نقل حديث منزلت که در آن بر شباهت حضرت با هارون تأکيد شده و تازه شأن نبوت در آن استثناء شده بی معنا بود. در واقع پيامبر اکرم (ص) حضرت امير را جانشين خود در ميان امت قرار دادند همانطور که هارون جانشين موسی در زمان غيبت او بود: وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ. روشن است که در اين آيه خلافت به معنای وراثت مورد نظر آقای مادلونگ نيست. ديدگاه ايشان مستندی تاريخی ندارد.

وصايت پيامبر در حقيقت وصايت در رسيدگی و اداره و تصدی شؤون پيامبری حضرت رسول بود و نه اموال و دارائی ها و يا خواسته های شخصی. خلافت هم ربطی به وراثت اموال و يا دارایی ها نداشت.


امامت شيعی و ديدگاه نادرست آقای مادلونگ

در نوشته اخيری از آقای مادلونگ او اين نکته را مطرح می کند که چون اماميه امامت را در نسل مستقيم پيامبر (ص) می دانند به همين دليل حضرت امير (ع) نمی توانسته امام بعد از پيامبر باشد و چون خلافت و جانشينی پيامبر ميراث اوست در نسل او، نه حضرت را می توان امام خواند و نه خليفه و جانشين پيامبر. او صرفا وصي پيامبر بود. اين ديدگاه به نظر من با کليت کتاب خلافت محمد (ص) که سال ها پيش آقای مادلونگ نوشت ناسازگار است و من هيچ توضيحی برای اين ناسازگاری ندارم.

آنچه می توانم بگويم اين است که تفسيری که ايشان به اماميه درباره وراثت امامت در خط مستقيم در نسل آن حضرت نسبت می دهد درست نيست و اساسا با کل دکترين اماميه ناسازگار است. ايشان اين عقيده شيعه اماميه را در مخالفت با دکترين زيديه قلمداد می کند. اصل تشيع بر انديشه جانشينی حضرت امير (ع) پس از پيامبر و امامت حضرت استوار است. امامت او را اماميه به نص و تصريح پيامبر می دانسته اند و اگر سخنی از وراثت در امامت شده درباره انتقال امامت در نسل امام حسين (ع) است؛ تازه، با اين توضيح که حتی درباره معنای اين نوع وراثت در ميان اماميه اتفاق نظر نبوده. نظريه متکلمان شيعه اين است که امامت تنها از طريق نص امام بر امام بعدی منتقل می شود و نه صرف وراثت. در کنار اين، بحث عترت پيامبر و مقصود از آن از ديرباز از بحث های مهم متکلمان شيعی بوده و مراد از عترت در حديث ثقلين را نه فرزندان مستقيم و بل اهل بيت پيامبر که شامل حضرت امير هم می شود می دانستند. البته در اين زمينه جزئياتی مطرح بوده و حتی زيديه و اماميه با هم در خصوص آن اختلافاتی داشته اند. محمد بن بحر الرهني، عالم امامی سده چهارم در اين زمينه کتابی دارد که شيخ صدوق از آن در آثارش نقل کرده است.

درباره خلافت هم برداشت آقای مادلونگ از اين مفهوم خطاست. اگر داوری جاحظ در العثمانيه را ملاک قرار دهيم او تصريح می کند که برداشت مخالفان تشيع از خلافت اين بوده که نبايد متکی بر انديشه قرابت باشد، چرا که خلافت جانشينی امر دينی است و ربطی به قرابت ندارد (ص ۲۰۵ به بعد). در خود سقيفه هم درست است که به اولويت قبيله پيامبر استناد شد اما سخنی از جانشينی در خاندان پيامبر نرفت؛ سهل است خروجی سقيفه نتيجه باوری مخالف با آن انديشه بود. در مقابل، عباس عموی پيامبر (ص) و امير المؤمنين (ع) در مقام مخالفت با بيعت سقيفه ابراز می داشتند که اگر اصل بر پيوستگی قبيلگی است، خاندان پيامبر اولويت دارند و اگر بنابر تصميم جمعی است چرا خاندان بنی هاشم مورد مشورت و اظهار رأی و نظر قرار نگرفته اند؟ درباره امامت بلافصل استناد شيعه به نصوص خود پيامبر بود بر جانشينی حضرت امير(ع). بعدا البته برای تداوم امامت بحث عترت و ذريه پيامبر (ص) مطرح شد؛ هم از سوی زيديه و هم اماميه. اينکه خلافت ربطی به وراثتی از نوع وراثت اموال و ديون پيامبر نداشت تصورش برای مسلمانان عصر اول پيچيده نبود (مگر آنان پيامبر را پادشاه می دانستند و يا او را صاحب "ملک" می دانستند؟. قطعا چنين نيست). در سقيفه اصل بحث و گفتگو بر سر اين نوع از خلافت نبود. به همين دليل هم ابوبکر خود را خليفه پيامبر خواند. مخالفان ابوبکر هم با او بر سر مفهوم خود خلافت مخالفتی نداشتند. آنها او را شايسته اين عنوان نمی ديدند. در قرآن داود پيامبر خليفه خدا خوانده شده و با وجود آنکه در قرآن مشتقات "ارث" آمده کسی اين آيه از قرآن را مرتبط با ارث اموال ميت نمی فهميد: يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى. يا اين آيه از قرآن را: وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ.

ديدگاهی شيعی که هم در ميان زيديه و هم شيعه در سده های اول وجود داشت اين بود که جانشينی پيامبر به عنوان سنتی الهی در ميان انبياء سنت کتاب مقدس در ميان ذريه پيامبران تداوم دارد و آنان برگزيدگان خداوندند برای آن (آيه شريفه: إِنَّ ٱللَّهَ ٱصْطَفَىٰٓ ءَادَمَ وَنُوحًا وَءَالَ إِبْرَٰهِيمَ وَءَالَ عِمْرَٰنَ عَلَى ٱلْعَٰلَمِينَ در اين سياق در آثار شيعی متقدم نقل می شد). امامت حضرت امير (ع) به عنوان فردی از برگزيدگان و ذريه آل ابراهيم هم در همين چارچوب تفسير می شد (نک: http://ansari.kateban.com/post/۱۷۵۳. آقای ماهر جرار هم در يک کنفرانس در آمريکا مقاله ای در اين موضوع اخير ارائه داد که مفيد است). از اين جانشينی و تداوم آن در ذريه و آل پيامبران خيلی زود تعبير به امامت هم شد. قرآن خود آن را امامت خوانده است: وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ. وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِّلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى ۖ وَعَهِدْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. جاحظ در العثمانيه (ص ۲۱۰) بر اين مفهوم از امامت قرآنی که خلافت پيامبر تعبيری از آن بوده تأکيد می کند و اين نشان می دهد شيعه و سني بر آن اتفاق نظر داشته اند. امامت (همانطور که جاحظ هم بر آن تأکيد می کند، ص ۲۱۱) دنباله نبوت است و مخصوص برگزيدگان از آل ابراهيم. جاحظ اينجا اين آيه را نقل می کند، آيه ای که ديدگاه شيعه را هم درباره امامت بازتاب می دهد: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإِبْرَاهِيمَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ ۖ فَمِنْهُم مُّهْتَدٍ ۖ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ. ثُمَّ قَفَّيْنَا عَلَىٰ آثَارِهِم بِرُسُلِنَا وَقَفَّيْنَا بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَآتَيْنَاهُ الْإِنجِيلَ وَجَعَلْنَا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَرَحْمَةً وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا ۖ فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ ۖ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ.

بدين ترتيب امامت و خلافت از جنس نبوت بود. داود در آيه ای از قرآن خليفه خوانده شده و آيه ای ديگر او را صاحب علم و حکمت و "مُلک" خوانده: فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ ۗ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ. داود صاحب مُلک است به دليل اينکه خلافت را داراست. در قرآن او تنها خليفه خوانده شده. طالوت در مقابل در قرآن، مَلِک خوانده شده است: وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا... آل ابراهيم صاحب کتاب و حکمت و ملک عظيمند (آيه شريفه: أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ ۖ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُم مُّلْكًا عَظِيمًا).


شيعيان با نقل حديث منزلت دقيقا امامت را در همين چارچوب قرآنی می فهميدند: منزلت اميرالمؤمنين (ع) نسبت به پيامبر همچون منزلت هارون به موسی است. همه آنان ذريه و برگزيدگان آل ابراهيم بودند. نسبت اميرالمؤمنين نسبت به حضرت رسول بايد در اين چارچوب فهميده شود: خلافت و جانشينی، منتهی از آنجا که حضرت محمد (ص) پيامبر خاتم است حضرت امير بنابر اين حديث جانشينی اش به معنای نبوت نيست گرچه در دنباله و از جنس آن است. همه خصوصيات هارون را دارد در غياب موسی جز امر نبوت را که امری مستمر در سنت جانشينی و برگزيدگی آل ابراهيم بود. با وجود اينکه حديث معروف و منسوب به سفينه (الخلافة في أمتي ثلاثون سنة ثم تعود ملكاً) از ساخته های بعدی است و شيعه هم آن را قبول ندارد اما می تواند آينه ای باشد برای روشن شدن تصوری که مسلمانان اوليه از تمايز ميان خلافت و پادشاهی داشته اند.

شيعه اماميه بر خلاف تصوری که آقای مادلونگ در اين نوشته اخير ابراز کرده جانشينی پيامبر را وراثت از نوع وراثت در اموال و املاک و دارایی ها و ديون مردگان نمی دانست، کما اينکه وصايت پيامبر را در مفهوم وصايت به معنای تصدی بر آن ها و انجام خواسته های اشخاص بعد از مرگ نمی يافت. برای شيعه اماميه، امير المؤمنين علی (ع) هم امام است و هم وصی پيامبر. از ديدگاه شيعه اماميه او امام نخستين بعد از پيامبر قلمداد می شود و پدر امامان بعد از او از نسلش که همگی با "نص" و "تعيين" به امامت برگزيده شده اند.
شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۷:۱۶
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت