دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۸۴٫۰۰۳ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱۳۳ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۱۸۶
بازدید از این یادداشت : ۱٫۸۵۶

پر بازدیدترین یادداشت ها :
نويسنده اين سطور چند سال پيش مقاله ای منتشر کرد درباره تفسير منسوب به امام حسن عسکري (ع) و درباره ماهيت و ريشه آن به بحث پرداخت. در آنجا گفتم که اين تفسير يک هسته قديمی دارد که ابن بابويه آن را در آثارش به نقل از شخصی مجهول الحال به نام ابوالحسن محمد بن القاسم المفسّر الجرجاني نقل کرده؛ اما بعداً در اوائل سده ششم قمری متن فعلی بر پايه آن متن قديمی ساخته و پرداخته و بخشهای بسيار زيادی بدان افزوده شده و مقدمه ای داستانی و خيال پردازانه ای با اغلاطی تاریخی بدان ملحق شده است. چنانکه می دانيم بيشتر فقها و رجاليان شيعه اين کتاب را اساساً معتبر نمی دانند و تعابيری بسيار منفی درباره آن دارند (نک: مقاله مفيد دانشمند جناب آقای رضا استادی درباره اين کتاب که اين اقوال را دسته بندی و مورد بررسی قرار داده است؛ در زبانهای خارجی بارآشر درباره اين کتاب بخشی را در کتابش درباره تفسير شيعی قرآن اختصاص داده است). متن مقاله پيشگفته خود را با اندکی تغيير در اينجا ديگر بار منتشر می کنم. اما اينجا مناسب است که چند نکته ديگر را در قالب تکميل و توضيح آنچه چند سال پيش نوشته ام به همراه ذکر تعدادی از شواهد بحث به عنوان مقدمه اضافه کنم. اين مطالب را در ضمن چند بخش ذکر می کنم:
۱- ابن بابويه صدوق تنها کسی است که بخشهايی از متن اين تفسير را در آثارش روايت کرده است؛ به نقل از کسی به نام "محمد بن القاسم المفسّر المعروف بأبي الحسن الجرجاني" (نمونه سند در معاني الأخبار، ص۴: " حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ‏ الْقَاسِمِ‏ الْجُرْجَانِيُ‏ الْمُفَسِّرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو يَعْقُوبَ يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ وَ كَانَا مِنَ الشِّيعَةِ الْإِمَامِيَّةِ عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ع‏ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ فَقَالَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَتَأَلَّهُ إِلَيْهِ عِنْدَ الْحَوَائِجِ.."). منابع بعدی تنها از طريق ابن بابويه به روايات اين شخص دسترسی داشته اند. نسخه های موجود اين اثر هم روايت اين کتاب را به همين شخص می رسانند و در روايت آن باز اين ابن بابويه است که به عنوان راوی متن تفسير موجود شناخته می شود. اين شخص مطلقاً شناخته نيست. احتمالاً او وجود تاريخی داشته و شيخ صدوق او را در خراسان ديده بوده است. دليلی وجود ندارد که وجودش را به عنوان يک راوی انکار کنيم (گاه روايات ديگری هم از محمد بن القاسم از منابع ديگر و غير مرتبط با اسناد شناخته شده در رابطه با تفسير مورد گفتگو در آثار صدوق ديده می شود؛ نمونه، الأمالي، ص۳۶۱: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْأَسْتَرْآبَادِيُّ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْمَلِكِ‏ بْنُ‏ أَحْمَدَ بْنِ هَارُونَ‏ قَالَ حَدَّثَنَا عَمَّارُ بْنُ رَجَاءٍ ... ؛ يا نک: الأمالي ؛ ص۴۵۳ به بعد: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْأَسْتَرْآبَادِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو يَحْيَى مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَزِيدَ الْقُمِّيُّ قَالَ حَدَّثَنَا سُفْيَانُ بْنُ عُيَيْنَةَ عَنِ الزُّهْرِيِّ ). از تعبير "ترضيه" که شيخ صدوق برای او به کار می برد معلوم می شود که در زمان تأليف عمده آثار شيخ صدوق او درگذشته بوده و نيز اينکه به احتمال قوی امامی مذهب بوده است. در روايات شيخ صدوق از او که البته در قياس با حجم نسخه موجود تفسير العسکري زياد هم نيست، محمد بن القاسم المفسّر الجرجاني از دو راوی که آنان را با تعبير "وکانا من الشيعة الإمامية" ياد می کند ( برای اين تعبير ؛ نک، مثلاً: التوحيد، ص ۲۳۰) تفسير پاره ای از آيات قرآن (سوره های فاتحه و بخشی از بقره) و يا نقل پاره ای از روايات را فراهم می آورد که آن دو از پدران خود و پدران آن دو مستقيماً از امام حسن عسکري شنيده بودند (برخی از اين روايات نقل اقوال و احاديث خود امام است و برخی ديگر روايات مسند امام است از امامان پيشين). معلوم نيست چرا بی دليل در همه اين روايات تأکيد می شود که آن دو راوی از شيعه اماميه بوده اند؟ يک احتمال اين است که پدران آن دو امامی مذهب نبوده و تنها فرزندان امامی مذهب بوده اند (البته اين مطلب خلاف داستانی است که در آغاز نسخه موجود تفسير درباره پدران آن دو گفته شده و چنانکه خواهيم ديد اين داستان به کلی ساختگی است و ربطی به ابن بابويه ندارد). اگر چنين باشد شايد پدران آن دو فی المثل زيدی بوده اند. من خود بعيد نمی دانم که مايه اصلی اين تفسير که هسته اصلی آن را تشکيل می داده و در نسخه موجود عمده بخشهايی را تشکيل می دهد که آيات به صورت بسيار جزيي و لفط به لفظ تفسير شده (که البته اين تنها بخش اندکی از کل تفسير را شامل می شود؛ و الا عمدتاً تفسير نقل رواياتی است بی ارتباط با آيات قرآن) از تفسير امام زيدی، الحسن بن علي الناصر الکبير الأطروش که می دانيم خود تفسير قرآن داشته اخذ شده باشد؛ اين، هم به دليل شباهت اسمی ميان ناصر کبير و امام حسن عسکري امکان پذير بوده و هم به دليل تأکيد بر امامی بودن دو راوی ياد شده بيشتر معقول به نظر می رسد. شايد اين دو راوی واقعاً راويان ناصر اطروش بوده اند و بعداً محمد بن القاسم المفسّر الجرجاني به دلائلی متن خود را بر اساس هسته اصلی روايت شده به وسيله آن دو برساخته باشد. شايد هم محمد بن القاسم که خود از اهالی جرجان بوده؛ جرجانی که در آن دوران گاه در دست حکومت علويان زيدي طبرستان بوده متنی از تفسير ناصر کبير را اساس و هسته کار خود قرار داده و آنگاه راويانی کاملاً ساختگی و محصول ذهن خود برای آن تراشيده است. به هر حال متن محمد بن القاسم چنانکه خواهيم گفت همينک در اختيار نيست و ظاهراً بخشی از آن و يا دفاتری به روايت او در تفسير قرآن به دست ابن بابويه رسيده بوده و او از آن در آثارش بهره گرفته است. نسخه موجود تفسير که به نام محمد بن القاسم المفسّر امروزه موجود است چنانکه خواهيم ديد اثری است مخلوق و پرداخته اوائل سده ششم قمری. احتمال ديگر در مورد زيدي بودن ريشه اين کتاب اين است که هسته اصلی اين کتاب يعنی آنچه بدان اشاره رفت در واقع نسخه ای از روايات تفسيری ناصر اطروش بوده که محمد بن القاسم المفسّر آن را يافته بوده و به روايت دو تن از راويان اما او به خطا آن را از امام حسن عسکري فرض کرده و بعداً برای آن دو راوی فرزندانی را ساخته و پرداخته و آنان را خواسته امامی جلوه دهد. او بدين ترتيب، منظور از "الحسن بن علي" در صدر سند را اشتباهاً نه ناصر کبير اطروش (که او هم گاه، چنانکه می دانیم در منابع زیدی به عنوان العسکری شناخته بوده) که الحسن بن علي العسکري پنداشته بوده است. چنانکه در مقاله ای که خواهد آمد نوشته ايم او در يک دفتر ديگر هم که ابن بابويه از او در آثارش نقل می کند چنان می نمايد که ميان امام عسکري و ناصر کبير خلط کرده است. به هر حال اين هسته اصلی عمدتاً جز در پاره ای از موارد و برخلاف ساختار کلی کتاب، تفسير مستقيم آيات قرآن است و جنبه فنی تفسيری خود را حفظ کرده است.

۲- نسخه موجود بيش از آنکه تفسير قرآن باشد مجموعه ای است از روايات؛ عمدتاً به ترتيب امامان اثنا عشر و مشتمل بر روايات احتجاجی و با مرکزيت نقل معجزات امامان. با اين وجود روايات کتاب به هيچ وجه افکار غلات شيعه را منتقل نمی کند و ابداً نمی توان حکم کرد که کتاب به سنت / سنت های غلات شیعه وابسته است؛ بلکه چنانکه خواهيم ديد معلوم است تنها هدفی تبليغی ورای پردازش آن بوده است.

۳- در دو بخش از نسخه موجود کتاب به وضوح در رابطه با نقش فقيهان سخن رفته و گرچه جز در يکجا و به صورت کاملاً حاشيه ای سخنی از غيبت واپسين امام نمی رود اما معلوم است که نويسنده متن می خواهد اهميت مرکزی فقيهان را در دوران غيبت روشن کند؛ در ضمن گوشه چشمی هم انتقادی به برخی از فقيهانی دارد که با اهل جور و ظلم همکاری می کنند. اين بخشها ابداً در آثار شيخ صدوق نقل نشده، اين در حالی است که اهميت اين بخش به پايه ای است که اگر حقيقتاً اين قسمت در اختيار شيخ صدوق بود آن را می بايست دست کم در کمال الدين خود نقل می کرد و يا فقيهان ديگر در دوران پيش از دوران تأليف احتجاج طبرسي که آن را چند قرن بعد نقل کرد (۲/ ۴۵۶ به بعد)مورد استناد فقهی قرار می دادند. يکی از اين دو بخش چنين است (التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص: ۲۹۹ به بعد):
"قَالَ: فَقَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ ع: فَإِذَا كَانَ هَؤُلَاءِ الْعَوَامُّ مِنَ الْيَهُودِ لَا يَعْرِفُونَ الْكِتَابَ إِلَّا بِمَا يَسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ- لَا سَبِيلَ لَهُمْ إِلَى غَيْرِهِ، فَكَيْفَ ذَمَّهُمْ بِتَقْلِيدِهِمْ وَ الْقَبُولِ مِنْ عُلَمَائِهِمْ وَ هَلْ عَوَامُّ الْيَهُودِ إِلَّا كَعَوَامِّنَا يُقَلِّدُونَ عُلَمَاءَهُمْ فَإِنْ لَمْ يَجُزْ لِأُولَئِكَ الْقَبُولُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ، لَمْ يَجُزْ لِهَؤُلَاءِ الْقَبُولُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ. فَقَالَ ع: بَيْنَ عَوَامِّنَا وَ عُلَمَائِنَا وَ بَيْنَ عَوَامِّ الْيَهُودِ وَ عُلَمَائِهِمْ فَرْقٌ مِنْ جِهَةٍ وَ تَسْوِيَةٌ مِنْ جِهَةٍ، أَمَّا مِنْ حَيْثُ إِنَّهُمْ اسْتَوَوْا، فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ ذَمَّ عَوَامَّنَا بِتَقْلِيدِهِمْ عُلَمَاءَهُمْ كَمَا [قَدْ] ذَمَّ عَوَامَّهُمْ. وَ أَمَّا مِنْ حَيْثُ إِنَّهُمْ افْتَرَقُوا فَلَا. قَالَ: بَيِّنْ لِي ذَلِكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ ص! قَالَ ع: إِنَّ عَوَامَّ الْيَهُودِ كَانُوا قَدْ عَرَفُوا عُلَمَاءَهُمْ بِالْكَذِبِ الصِّرَاحِ، وَ بِأَكْلِ الْحَرَامِ وَ بِالرِّشَا، وَ بِتَغْيِيرِ الْأَحْكَامِ عَنْ وَاجِبِهَا- بِالشَّفَاعَاتِ وَ الْعِنَايَاتِ وَ الْمُصَانَعَاتِ وَ عَرَفُوهُمْ بِالتَّعَصُّبِ الشَّدِيدِ- الَّذِي يُفَارِقُونَ بِهِ أَدْيَانَهُمْ- وَ أَنَّهُمْ، إِذَا تَعَصَّبُوا أَزَالُوا حُقُوقَ مَنْ تَعَصَّبُوا عَلَيْهِ، وَ أَعْطَوْا مَا لَا يَسْتَحِقُّهُ مَنْ تَعَصَّبُوا لَهُ- مِنْ أَمْوَالِ غَيْرِهِمْ وَ ظَلَمُوهُمْ مِنْ أَجْلِهِمْ وَ عَرَفُوهُمْ بِأَنَّهُمْ يُقَارِفُونَ الْمُحَرَّمَاتِ، وَ اضْطُرُّوا بِمَعَارِفِ قُلُوبِهِمْ- إِلَى أَنَّ مَنْ فَعَلَ‏ مَا يَفْعَلُونَهُ فَهُوَ فَاسِقٌ، لَا يَجُوزُ أَنْ يُصَدَّقَ عَلَى اللَّهِ، وَ لَا عَلَى الْوَسَائِطِ بَيْنَ الْخَلْقِ وَ بَيْنَ اللَّهِ، فَلِذَلِكَ ذَمَّهُمُ [اللَّهُ‏] لَمَّا قَلَّدُوا مَنْ قَدْ عَرَفُوا، وَ مَنْ قَدْ عَلِمُوا أَنَّهُ لَا يَجُوزُ قَبُولُ خَبَرِهِ، وَ لَا تَصْدِيقُهُ فِي حِكَايَتِهِ، وَ لَا الْعَمَلُ بِمَا يُؤَدِّيهِ إِلَيْهِمْ عَمَّنْ لَمْ يُشَاهِدُوهُ، وَ وَجَبَ عَلَيْهِمُ النَّظَرُ بِأَنْفُسِهِمْ فِي أَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص إِذْ كَانَتْ دَلَائِلُهُ أَوْضَحَ مِنْ أَنْ تَخْفَى، وَ أَشْهَرَ مِنْ أَنْ لَا تَظْهَرَ لَهُمْ. وَ كَذَلِكَ عَوَامُّ أُمَّتِنَا- إِذَا عَرَفُوا مِنْ فُقَهَائِهِمُ الْفِسْقَ الظَّاهِرَ، وَ الْعَصَبِيَّةَ الشَّدِيدَةَ وَ التَّكَالُبَ عَلَى حُطَامِ الدُّنْيَا وَ حَرَامِهَا، وَ إِهْلَاكَ مَنْ يَتَعَصَّبُونَ عَلَيْهِ- وَ إِنْ كَانَ لِإِصْلَاحِ أَمْرِهِ مُسْتَحِقّاً، وَ بِالتَّرَفُّقِ‏ بِالْبِرِّ وَ الْإِحْسَانِ عَلَى مَنْ تَعَصَّبُوا لَهُ، وَ إِنْ كَانَ لِلْإِذْلَالِ وَ الْإِهَانَةِ مُسْتَحِقّاً. فَمَنْ قَلَّدَ مِنْ عَوَامِّنَا [من‏] مِثْلَ هَؤُلَاءِ الْفُقَهَاءِ- فَهُمْ مِثْلُ الْيَهُودِ الَّذِينَ ذَمَّهُمُ اللَّهُ تَعَالَى بِالتَّقْلِيدِ- لِفَسَقَةِ فُقَهَائِهِمْ. فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ، حَافِظاً لِدِينِهِ، مُخَالِفاً لِهَوَاهُ، مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ. وَ ذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا [فِي‏] بَعْضِ فُقَهَاءِ الشِّيعَةِ لَا جَمِيعِهِمْ، فَإِنَّ مَنْ رَكِبَ مِنَ الْقَبَائِحِ وَالْفَوَاحِشِ- مَرَاكِبَ فَسَقَةِ فُقَهَاءِ الْعَامَّةِ فَلَا تَقْبَلُوا مِنْهُمْ عَنَّا شَيْئاً، وَ لَا كَرَامَةَ لَهُمْ، وَ إِنَّمَا كَثُرَ التَّخْلِيطُ- فِيمَا يَتَحَمَّلُ‏ عَنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ لِذَلِكَ، لِأَنَّ الْفَسَقَةَ يَتَحَمَّلُونَ عَنَّا، فَهُمْ يُحَرِّفُونَهُ بِأَسْرِهِ لِجَهْلِهِمْ، وَ يَضَعُونَ الْأَشْيَاءَ عَلَى غَيْرِ [مَوَاضِعِهَا وَ] وُجُوهِهَا- لِقِلَّةِ مَعْرِفَتِهِمْ وَ آخَرِينَ يَتَعَمَّدُونَ الْكَذِبَ عَلَيْنَا- لِيَجُرُّوا مِنْ عَرَضِ الدُّنْيَا- مَا هُوَ زَادُهُمْ إِلَى نَارِ جَهَنَّمَ. وَ مِنْهُمْ قَوْمٌ نُصَّابٌ لَا يَقْدِرُونَ عَلَى الْقَدْحِ فِينَا، يَتَعَلَّمُونَ بَعْضَ عُلُومِنَا الصَّحِيحَةِ فَيَتَوَجَّهُونَ بِهِ عِنْدَ شِيعَتِنَا، وَ يَنْتَقِصُونَ [بِنَا] عِنْدَ نُصَّابِنَا ثُمَّ يُضِيفُونَ إِلَيْهِ أَضْعَافَهُ وَ أَضْعَافَ أَضْعَافِهِ- مِنَ الْأَكَاذِيبِ عَلَيْنَا الَّتِي نَحْنُ بِرَاءٌ مِنْهَا، فَيَتَقَبَّلُهُ [الْمُسْلِمُونَ‏] الْمُسْتَسْلِمُونَ مِنْ شِيعَتِنَا عَلَى أَنَّهُ مِنْ عُلُومِنَا فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوهُمْ‏. وَ هُمْ أَضَرُّ عَلَى ضُعَفَاءِ شِيعَتِنَا مِنْ جَيْشِ يَزِيدَ عَلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع وَ أَصْحَابِهِ فَإِنَّهُمْ يَسْلُبُونَهُمُ الْأَرْوَاحَ وَ الْأَمْوَالَ، وَ لِلْمَسْلُوبِينَ عِنْدَ اللَّهِ أَفْضَلُ الْأَحْوَالِ- لِمَا لَحِقَهُمْ مِنْ أَعْدَائِهِمْ. وَ هَؤُلَاءِ عُلَمَاءُ السَّوْءِ النَّاصِبُونَ- الْمُشَبِّهُونَ بِأَنَّهُمْ لَنَا مُوَالُونَ، وَ لِأَعْدَائِنَا مُعَادُونَ يُدْخِلُونَ الشَّكَّ وَ الشُّبْهَةَ عَلَى ضُعَفَاءِ شِيعَتِنَا، فَيُضِلُّونَهُمْ وَ يَمْنَعُونَهُمْ عَنْ قَصْدِ الْحَقِّ الْمُصِيبِ. [لَا جَرَمَ‏] أَنَّ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ مِنْ قَلْبِهِ- مِنْ هَؤُلَاءِ الْعَوَامِّ- أَنَّهُ لَا يُرِيدُ إِلَّا صِيَانَةَ دِينِهِ وَ تَعْظِيمَ وَلِيِّهِ، لَمْ يَتْرُكْهُ فِي يَدِ هَذَا الْمُلَبِّسِ الْكَافِرِ. وَ لَكِنَّهُ يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً يَقِفُ بِهِ عَلَى الصَّوَابِ، ثُمَّ يُوَفِّقُهُ اللَّهُ تَعَالَى لِلْقَبُولِ مِنْهُ، فَيَجْمَعُ لَهُ بِذَلِكَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ، وَ يَجْمَعُ عَلَى مَنْ أَضَلَّهُ لَعْنَ الدُّنْيَا وَ عَذَابَ الْآخِرَةِ. ثُمَّ قَالَ: [قَالَ‏] رَسُولُ اللَّهِ ص: شِرَارُ عُلَمَاءِ أُمَّتِنَا الْمُضِلُّونَ عَنَّا، الْقَاطِعُونَ لِلطُّرُقِ إِلَيْنَا، الْمُسَمُّونَ أَضْدَادَنَا بِأَسْمَائِنَا، الْمُلَقِّبُونَ أَضْدَادَنَا بِأَلْقَابِنَا، يُصَلُّونَ عَلَيْهِمْ وَ هُمْ لِلَّعْنِ مُسْتَحِقُّونَ، وَ يَلْعَنُونَنَا وَ نَحْنُ بِكَرَامَاتِ اللَّهِ مَغْمُورُونَ، وَ بِصَلَوَاتِ اللَّهِ وَ صَلَوَاتِ مَلَائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ عَلَيْنَا- عَنْ صَلَوَاتِهِمْ عَلَيْنَا- مُسْتَغْنُونَ‏".
بخش دوم که مورد اشاره قرار گرفت از اين قرار است ( ص ۳۴۲ به بعد؛ از جمله در ص ۳۴۴): "وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا ع‏ يُقَالُ لِلْعَابِدِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ: نِعْمَ الرَّجُلُ كُنْتَ هِمَّتُكَ ذَاتُ نَفْسِكَ، وَ كَفَيْتَ النَّاسَ مَئُونَتَكَ، فَادْخُلِ الْجَنَّةَ. إِلَّا أَنَّ الْفَقِيهَ مَنْ أَفَاضَ عَلَى النَّاسِ خَيْرَهُ، وَ أَنْقَذَهُمْ مِنْ أَعْدَائِهِمْ، وَ وَفَّرَ عَلَيْهِمْ نِعَمَ جِنَانِ اللَّهِ، وَ حَصَلَ لَهُمْ رِضْوَانُ اللَّهِ تَعَالَى. وَ يُقَالُ لِلْفَقِيهِ: يَا أَيُّهَا الْكَافِلُ لِأَيْتَامِ آلِ مُحَمَّدِ، الْهَادِي لِضُعَفَاءِ مُحِبِّيهِ وَ مَوَالِيهِ قِفْ حَتَّى تَشْفَعَ لِكُلِّ مَنْ أَخَذَ عَنْكَ أَوْ تَعَلَّمَ مِنْكَ. فَيَقِفُ، فَيَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَ مَعَهُ فِئَاماً وَ فِئَاماً حَتَّى قَالَ عَشْراً- وَ هُمُ الَّذِينَ أَخَذُوا عَنْهُ عُلُومَهُ، وَ أَخَذُوا عَمَّنْ أَخَذَ عَنْهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، فَانْظُرُوا كَمْ فَرْقٌ‏ مَا بَيْنَ الْمَنْزِلَتَيْنِ. وَ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ع‏ إِنَّ مَنْ تَكَفَّلَ بِأَيْتَامِ آلِ مُحَمَّدٍ الْمُنْقَطِعِينَ عَنْ إِمَامِهِمْ، الْمُتَحَيِّرِينَ فِي جَهْلِهِمْ، الْأُسَرَاءِ فِي أَيْدِي شَيَاطِينِهِمْ، وَ فِي أَيْدِي النَّوَاصِبِ مِنْ أَعْدَائِنَا، فَاسْتَنْقَذَهُمْ مِنْهُمْ، وَ أَخْرَجَهُمْ مِنْ حَيْرَتِهِمْ، وَ قَهَرَ الشَّيَاطِينَ بِرَدِّ وَسَاوِسِهِمْ وَ قَهَرَ النَّاصِبِينَ بِحُجَجِ رَبِّهِمْ، وَ دَلِيلِ أَئِمَّتِهِمْ، لَيُفَضَّلُونَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى الْعَابِدِ- بِأَفْضَلِ الْمَوَاقِعِ بِأَكْثَرَ مِنْ فَضْلِ السَّمَاءِ عَلَى الْأَرْضِ، وَ الْعَرْشِ وَ الْكُرْسِيِّ وَ الْحُجُبِ [عَلَى السَّمَاءِ] وَ فَضْلُهُمْ عَلَى هَذَا الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ عَلَى أَخْفَى كَوْكَبٍ فِي السَّمَاءِ.". در دنباله در همان صفحه و ص ۳۴۵: وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ع‏ لَوْ لَا مَنْ يَبْقَى بَعْدَ غَيْبَةِ قَائِمِكُمْ‏ ع‏ مِنَ الْعُلَمَاءِ الدَّاعِينَ إِلَيْهِ وَ الدَّالِّينَ عَلَيْهِ، وَ الذَّابِّينَ عَنْ دِينِهِ بِحُجَجِ اللَّهِ، وَ الْمُنْقِذِينَ لِضُعَفَاءِ عِبَادِ اللَّهِ مِنْ شِبَاكِ إِبْلِيسَ وَ مَرَدَتِهِ، وَ مِنْ فِخَاخِ النَّوَاصِبِ لَمَا بَقِيَ أَحَدٌ إِلَّا ارْتَدَّ عَنْ دِينِ اللَّهِ، وَ لَكِنَّهُمُ الَّذِينَ يُمْسِكُونَ أَزْمَةَ قُلُوبِ ضُعَفَاءِ الشِّيعَةِ كَمَا يُمْسِكُ صَاحِبُ السَّفِينَةِ سُكَّانَهَا- أُولَئِكَ هُمُ الْأَفْضَلُونَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏. وَ قَالَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍ‏ ع‏ يَأْتِي عُلَمَاءُ شِيعَتِنَا الْقَوَّامُونَ لِضُعَفَاءِ مُحِبِّينَا وَ أَهْلِ وَلَايَتِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ الْأَنْوَارُ تَسْطَعُ مِنْ تِيجَانِهِمْ، عَلَى رَأْسِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ تَاجُ بَهَاءٍ، قَدِ انْبَثَّتْ تِلْكَ الْأَنْوَارُ فِي عَرَصَاتِ الْقِيَامَةِ- وَ دُورِهَا مَسِيرَةَ ثَلَاثِمِائَةِ أَلْفِ سَنَةٍ. فَشُعَاعُ تِيجَانِهِمْ يَنْبَثُّ فِيهَا كُلِّهَا، فَلَا يَبْقَى هُنَاكَ يَتِيمٌ قَدْ كَفَلُوهُ، وَ مِنْ ظُلْمَةِ الْجَهْلِ أَنْقَذُوهُ‏ وَ مِنْ حَيْرَةِ التِّيهِ أَخْرَجُوهُ، إِلَّا تَعَلَّقَ بِشُعْبَةٍ مِنْ أَنْوَارِهِمْ، فَرَفَعَتْهُمْ إِلَى الْعُلُوِّ حَتَّى يُحَاذِيَ بِهِمْ فَوْقَ الْجِنَانِ. ثُمَّ تُنْزِلُهُمْ‏ عَلَى مَنَازِلِهِمُ- الْمُعَدَّةِ فِي جِوَارِ أُسْتَادِيهِمْ وَ مُعَلِّمِيهِمْ، وَ بِحَضْرَةِ أَئِمَّتِهِمُ الَّذِينَ كَانُوا يَدْعُونَ إِلَيْهِمْ. وَ لَا يَبْقَى نَاصِبٌ مِنَ النَّوَاصِبِ يُصِيبُهُ مِنْ شُعَاعِ تِلْكَ التِّيجَانِ إِلَّا عَمِيَتْ عَيْنَاهُ وَ صَمَّتْ أُذُنَاهُ وَ أَخْرَسَ لِسَانُهُ، وَ يُحَوَّلُ عَلَيْهِ أَشَدَّ مِنْ لَهَبِ النِّيرَانِ، فيَحْمِلُهُمْ حَتَّى يَدْفَعَهُمْ إِلَى الزَّبَانِيَةِ، فَيَدُعُّوهُمْ‏ إِلى‏ سَواءِ الْجَحِيمِ‏."
معلوم است که نويسنده اين بخشها که نبايد متقدمتر از اوائل سده ششم قمری بوده باشد نظرش هم، تأييد جايگاه فقيهان است در زمان غيبت امام و به عنوان مرجع و اتوريته مذهبی و فقهی و ضرورت تقليد از فقيهان و هم گويا انتقاد می کند از شماری از فقيهان امامی که در آن دوران با دستگاه سلجوقی در ري و کاشان و منطقه جبال و خراسان همکاری می کرده و مقامات دبيری و قضايي داشته اند. در مجموع می توان رد پای وضعيت اختلافات ميان اخباريان و اصوليان را در ميان خود شيعه و نيز نزاعهای علمای شيعه با عالمان سنی در ري و جبال در دوران سلجوقيان را که نمونه اش را در کتاب نقض عبد الجليل قزويني نيز می بينيم در اين قسمت ديد. طبيعی است که بخشهای نقل شده چندان از نقطه نظر استناد برای فقيهان و نيز متکلمانی که در خصوص بحث غيبت امام و نحوه هدايت مؤمنان در عصر عدم حضور امام معصوم در جامعه پيش از اين دوران نوشته اند از اهميت برخوردار بود که اگر به واقع اين متنها در زمان شيخ صدوق در اختيار بود او و گروهی ديگر و حتی فقيهان و متکلمانی مانند شيخ مفيد و شريف مرتضی بدان در آثارشان استناد می کردند. شايد تصور شود که مقصود از انتقاد از فقيهان در متن نسخه موجود همکاری شماری از علمای شيعه در دوران آل بويه در بغداد و يا اندکی قبل با دستگاه عباسيان باشد و بنابراين متن در عصر شريف مرتضی فی المثل تنظيم شده اما اين مسئله تا اندازه ای بعيد است؛ به ويژه اينکه اثری از روايت اين نسخه ( جز خيلی محدود و آن هم صرفاً از طريق روايات خود ابن بابويه در آثارش و نه بر اساس نسخه موجود [نک: مورد دلائل الإمامة، پس از اين] در آثار پيش از نيمه سده ششم قمری ديده نمی شود (فی المثل ابن شعبه حرّاني که با وجود نصيري مذهب بودن به احاديث اماميه دسترسی داشته در بخش امام حسن العسکري در تحف العقول خود ابداً به روايات اين کتاب اشاره ندارد؛ در حالی که ابو منصور طبرسي در سده ششم بسيار بر اين متن متکی بوده است). يک نکته جالب ديگر در متن نسخه موجود تأکيد زياد بر حفظ تقيه در جامعه شيعه و ضرورت آن است که با عصر سلجوقی سازگار است.

۴- علاوه بر اين، شيخ صدوق جز چند مورد بسيار نادر هيچ يک از روايات امام رضا (ع)موجود در نسخه کنونی تفسير را در عيون اخبار الرضای خود که مخصوص جمع اخبار امام رضا (احاديث امام و روايات مسند ايشان از امامان قبل) بوده نياورده است ( نمونه روايات امام رضا که در عيون و هيچ يک از آثار شيخ صدوق نيامده؛ در التفسير، ص: ۳۱۲ به بعد)؛ حتی برخی از رواياتی که مستقيماً گفته خود امام رضاست؛ در حالی که او حتی به روايات مسند امام حسن عسکري به روايت محمد بن القاسم که نام امام رضا در سند هست (از طريق اسناد به آبای امام) توجه داشته است (نمونه روايت مسند از پدران و نه قول خود امام؛ نک: عيون أخبار الرضا عليه السلام ؛ ج‏۱ ؛ ص۳۰۱ ؛ نيز نمونه: ۱/ ۱۳۷: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ‏ الْقَاسِمِ‏ الْمُفَسِّرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِي يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع‏ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً )؛ سؤال اين است که چرا همه آنچه در متن کنونی است مورد استفاده او در عيون قرار نگرفته است. اين مورد و نيز اين نکته که عمده روايات اين کتاب در هيچ يک از آثار شيخ صدوق که بنابر نسخه موجود کتاب تفسير، راوی اين متن بوده نقل نشده است، به خوبی گواه اين نظر است که در زمان ابن بابويه نسخه موجود تفسير وجود خارجی نداشته و احتمالاً او تنها دفتری از روايات تفسيری محمد بن القاسم المفسّر را داشته که بسيار مختصرتر از متن موجود بوده است (برای روايات ابن بابويه در کتاب النبوه اش از محمد بن القاسم و تفسيرش، نک: قصص الأنبياء راوندي، ص ۱۷۰ البته با اين سند: و عن ابن بابويه حدثنا محمد بن القاسم الأسترآبادي حدثنا يوسف بن محمد بن زياد عن أبيه عن الحسن بن علي ص‏ في ....؛ نيز ص ۲۸۸: و عن ابن بابويه حدثنا محمد بن القاسم الأسترآبادي حدثنا يوسف بن محمد بن زياد عن أبيه عن الحسن بن علي ع‏ في قوله؛ که در نسخه موجود ديده نمی شود؛ در حالی که مربوط به سوره بقره است؛ در اين دو مورد می بينيم که محمد بن القاسم تنها از يکی از دو راوی نقل می کند. ابن بابويه در مشيخه، طريق خود را به محمد بن القاسم به عنوان يکی از منابع کتاب فقيه ذکر کرده ؛ نک: من لا يحضره الفقيه ، ج‏۴ ؛ ص ۵۰۲: و ما كان فيه عن محمّد بن القاسم الأسترآباديّ فقد رويته عنه‏).
محتملاً شيخ صدوق عين همين متن را نيز در کتاب تفسير القرآن خود که گاه از آن در آثارش در ارتباط با روايات همين تفسير محمد بن القاسم المفسّر ياد می کند گذارده بوده است ( فی المثل، نک: من لا يحضره الفقيه، ج‏۲، ص: ۳۲۷ تا ۳۲۸: وَ الْحَدِيثُ طَوِيلٌ أَخَذْنَا مِنْهُ مَوْضِعَ الْحَاجَةِ وَ قَدْ أَخْرَجْتُهُ فِي تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ). اين نکته که اين دفتر مورد اشاره شيخ طوسي و نجاشی در آثار رجالی و فهارس خود قرار نگرفته است ممکن است نشانی باشد بر اين نکته که اصلاً اين دفتر حديثی که در اختيار شيخ صدوق بوده نسخه مستقلی نبوده و تنها بخشی از تفسير القرآن ابن بابويه را تشکيل می داده است. ابن غضائري چنانکه بعد از اين خواهيم ديد تنها کسی است که از اين متن به واسطه ابن بابویه نام برده و شايد تنها نظرش تفسير القرآن ابن بابويه و نقلهای آن از روايات تفسيري محمد بن القاسم المفسّر بوده است (به هر حال گفتار ابن الغضائري درباره اين متن به خوبی گواه آن است که او نسخه موجود تفسير را نمی شناخته بلکه نظرش تنها روايت ابن بابويه در آثارش بوده ؛ چرا که او روايت دو راوی را مانند صدوق از پدرانشان ثبت می کند و نه مستقيماً از امام حسن عسکري؛ گرچه در نسخه موجود ابن الغضائري به جای آن امام از امام دهم ياد شده؛ نک: پس از اين). اين نکته را همينجا تذکر دهم که گاه رواياتی هست در مورد امام رضا با همين سند مورد گفتگو که در نسخه موجود تفسير نيست اما در عيون صدوق نقل شده (نک: عيون أخبار الرضا عليه السلام ؛ ج‏۲ ؛ ص۱۶۷ تا ۱۷۲: حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا يُوسُفُ‏ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْعَسْكَرِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ع‏ أَنَّ الرِّضَا عَلِيَّ بْنَ مُوسَى ع لَمَّا جَعَلَهُ الْمَأْمُونُ وَلِيَّ عَهْدِهِ احْتُبِسَ الْمَطَرُ .."؛ باز اين روايت که در تفسير نيست با اين سند: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرُ الْمَعْرُوفُ بِأَبِي الْحَسَنِ الْجُرْجَانِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ ...؛ نک: عيون أخبار الرضا عليه السلام ؛ ج‏۱ ؛ ص۲۵۴). در برخی نمونه ها نيز متن تفسير موجود با متن ابن بابويه تمايزهايی دارد (نمونه در ص ۵۸ به بعد؛ مقايسه شود با عيون أخبار الرضا عليه السلام ؛ ج‏۱ ؛ ص۳۰۰ به بعد).

۵- چنانکه خواهيم ديد متن تفسير العسکري متنی است پرداخته شده در سده ششم قمري که به سرعت متن آن در ميان اماميه شهرت يافت و کسانی مانند قطب راوندي (برای نمونه روايت آن در قطب راوندي، نک: الخرائج و الجرائح ؛ ج‏۲ ؛ ص۶۸۳)، ابو منصور طبرسي (مکرر در ذيل باب احاديث و احتجاجات امام يازدهم) و ابن شهرآشوب (نک: مناقب، ۱/ ۹۲، ۲/ ۲۹۳) از آن در کتابهای خود نقل کردند و از آن زمان به عنوان متنی روايي مورد توجه قرار گرفته است. اين متن ظاهراً بيشتر به دليل نياز جامعه اماميه در آن دوران به شيوه های تبليغات دينی و نقل روايات ناقل معجزات امامان ساخته و پرداخته شد و مورد تبليغ قرار گرفت. سازنده/ سازندگان اين دفتر ،متن نسخه محمد بن القاسم به روايت ابن بابويه را که شايد متن مختصری هم بوده هسته اصلی کار خود قرار دادند و بعد بدان (و يا برگزيده آن) هر چه از اينجا و آنجا يافتند و گاه نيز بدون هيچ گونه سابقه ای افزودند. آنگاه برای آنکه بر جذابيت متن بيافزايند داستانی هم در رابطه با دو راوی تفسير از زبان امام حسن عسکري و پيشينه آن دو و خانواده آنان در جرجان و در زمان حکومت علويان طبرستان بدان افزودند (اين مقدمه گرچه در بادی نظر نگاهی انتقادی به زيديه شمال ايران دارد اما در واقع ظاهراً قصد تطهير آنان را در نهايت دارد؛ شايد به دليل اينکه نسخه موجود تفسير هم احتمالاً در همين جرجان و يا در برخی ديگر از شهرهای شمالی ايران در حدود اوائل سده ششم قمری تحرير و پيشنهاد شده است؛ به ويژه اينکه در سند نسخه های موجود نام اهالی جرجان ديده می شود و جالب اينکه برخی از نسخه های اين کتاب، آنهايی که اساس طبع قرار گرفته نيز گويا ريشه اش به شمال ايران می رسد). سازندگان متن فعلی البته توجه نداشتند که در روايت ابن بابويه در آثارش آن دو راوی به واسطه پدران خود از امام حسن عسکري روايت می کنند، در حالی که در روايت و داستان سرايی آنان، آن دو مستقيماً محضر امام رسيده بودند (برای نقل آن دو از پدرانشان [عن أبويهما]، نک: التوحيد، ص ۲۳۰؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام ؛ ج‏۱ ؛ ص۲۶۶؛ حتی در ميانه يک روايت باز وقتی شيخ صدوق نقلی می کند از آن دو راوی در ادامه نقلشان از امام حسن عسکري؛ تصريح می کند به اينکه آن دو، مطلب را از پدرانشان از امام نقل کرده اند؛ نک: عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏۱، ص: ۲۶۹: قَالَ يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ عَنْ أَبَوَيْهِمَا أَنَّهُمَا قَالا فَقُلْنَا لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع‏ فَإِنَّ قَوْماً عِنْدَنَا يَزْعُمُونَ أَنَّ هَارُوتَ وَ مَارُوتَ مَلَكَانِ اخْتَارَهُمَا اللَّهُ ...."؛ برخلاف نسخه تفسير در همين مورد، ص ۴۷۵ که فرزندان با امام گفتگو می کنند و نه پدرانشان). گاه در خود متن تفسير موجود نيز مواردی هست که باز نشان می دهد که بر اساس نظر سازندگان متن، خود اين دو راوی و نه پدرانشان با امام ارتباط داشته اند؛ يعنی همان روايتی که در نسخه موجود کتاب و به حسب داستان آغازين کتاب ديده می شود و نه آنچه در روايت شيخ صدوق آمده است (نک: التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص: ۳۱۶: "قَالَ أَبُو يَعْقُوبَ يُوسُفُ بْنُ زِيَادٍ وَ عَلِيُّ بْنُ سَيَّارٍ (رض) حَضَرْنَا لَيْلَةً عَلَى غُرْفَةِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ع وَ قَدْ كَانَ مَلِكُ الزَّمَانِ لَهُ مُعَظِّماً، وَ حَاشِيَتُهُ لَهُ مُبَجِّلِينَ، إِذْ مَرَّ عَلَيْنَا وَالِي الْبَلَدِ- وَالِي الْجِسْرَيْنِ- وَ مَعَهُ رَجُلٌ مَكْتُوفٌ، وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع مُشْرِفٌ مِنْ رَوْزَنَتِهِ. فَلَمَّا رَآهُ الْوَالِي تَرَجَّلَ عَنْ دَابَّتِهِ إِجْلَالًا لَهُ. فَقَالَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع: عُدْ إِلَى مَوْضِعِكَ. فَعَادَ...؛ يا نک: ص ۳۶۳). شگفتا كه از دیگر سو، پردازندگان این مقدمه و متن فعلی موجود باز توجه نداشته اند که امامت امام یازدهم بسی كمتر از هفت سال بوده است، در حالی که در آن ادعا شده دو راوی هفت سال خدمت امام تفسیر را فرا گرفتند.

۶- متن نسخه تفسير العسکري آنچه امروزه در اختيار است، ناقص است و تنها شامل تفسير فاتحه و بخشی از بقره است. در پايان نسخه موجود چند پاره ديگر هم از برخی آيات سور بقره قرار گرفته و چنين گفته شده که آن تکه ها بعداً پيدا شده و بر نسخه ناقص اوليه افزوده شده است. متن تفسير العسکري در زمان ابو منصور طبرسي هم عيناً بايد همين مقدار موجود بوده باشد؛ چرا که آنچه او از تفسير در احتجاج نقل کرده در حدود همين متن موجود است و بنابراين او نسخه کاملتری در اختيار نداشته است. به نظر می رسد اصل کتاب تأليفی هم همين مقدار بوده و آنچه به عنوان يافته های بعدی در نسخه های موجود از آن سخن می رود تنها بخشی از داستانسرايي جاعلان متن کنونی است (البته نقلی به واسطه شاذان بن جبرئيل القمي که در سند روايت نسخه تفسير هم نامش هست در کتاب الحجة على الذاهب إلى كفر أبي طالب، ص۳۶۱ آمده که در نسخه تفسير ما ديده نمی شود. در اينجا البته سند تنها از يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ ياد می کند).

۷- محمد بن القاسم، از ديگر سو راوی متن ندبه ای کم و بيش معروف از امام سجاد (ع) در متون شيعی هم هست که آن را گفته اند شيخ صدوق روايت می کرده و نسخه ای از آن به صورت مستقل بعدها و نيز سند آن در ضمن اجازات شيعی روايت می شده و در اختيار است. احتمالاً اين متن مستقلاً از سوی شيخ صدوق در خراسان روايت می شده و عمدتاً نيز در ميان راويان غير شيعی او تداول يافت. سند اين متن چنين است: "أبو بكر محمد بن القاسم بن محمد الإسترآباذي، قال : حدّثنا عبد الملك بن إبراهيم و علي بن محمد بن سيار ، قال : حدّثنا أبو يحيى محمد بن عبد اللّه بن يزيد المقرئ/ المنقري، قال : حدّثنا سفيان بن عُيينة عن الزهري" روايت می کند (نک: بحار الأنوار؛ ج‏۱۰۴ ؛ ص۱۲۱ تا ۱۲۲؛ متن اين ندبه همراه با سند روايت آن تا سده هفتم قمري دو بار تاکنون در مجلات تراثنا و ميراث حديث شيعه چاپ شده است؛ چنانکه می بينيم در اينجا نام نيای او محمد ذکر شده و نيز کنيه اش ابو بکر : "أبو بكر محمد بن القاسم بن محمد الإسترآباذي". اين در حالی است که کنيه او در احاديث شيخ صدوق و نيز در سند نسخه موجود تفسير، ابو الحسن است. از ديگر سو، در نسخه موجود تفسير از او با اين عنوان ياد می شود: "أبو الحسن محمّد بن القاسم الأسترآباديّ الخطيب رحمه اللّه"). اين روايت ظاهراً در اصل در ضمن مجموعه ای از روايات محمد بن القاسم در زمينه زهديات امام سجاد است که او از علي بن محمد بن سيار با سند مشابه نقل می کرده است (نک: علل الشرائع ؛ ج‏۱ ؛ ص ۲۳۰ تا ۲۳۱).

۸- در آثار شيخ صدوق، گاه محمد بن القاسم تنها از يکی از آن دو راوی و آن يک راوی از پدرش از امام حسن عسکري ( ونه اينکه از دو راوی و آن دو از پدرانشان) متن روايت را نقل می کند (نک: نمونه، الخصال، ۲/۳۵۹، ۴۸۴؛ عيون أخبار الرضا، ۱/ ۲۵۴؛ سندها البته دچار تحريف شده اند؛ نيز نک: عيون أخبار الرضا عليه السلام ؛ ج‏۱ ؛ ص۲۷۹) اما در موارد ياد شده متن در نسخه تفسير موجود ديده نمی شود. از ديگر سو، ابن بابويه گاه در عيون اخبار الرضا روايتی را که نه حديث خود امام عسکري بلکه مسندی است از آبای خود (از جمله منقول به واسطه امام رضا) در ضمن کتاب از مجموعه روايات محمد بن القاسم نقل کرده است؛ اما روايت نقل شده در نسخه موجود تفسير ديده نمی شود (نک: عيون أخبار الرضا، ۱/ ۲۵۴ يا ج‏۱، ص: ۲۹۱). در پاره ای از روايات ابن بابويه، قائل گفتار بايد امام جواد باشد که فی المثل حديثی درباره امام رضا نقل می کند اما شکل روايت به گونه ای است که با سبک روايات امامان آن طور که ما از منابع ديگر می شناسيم هماهنگ نيست و معلوم است که متن از جای ديگری اخذ شده و سند بدان الحاق شده است (نک: التوحيد، ص: ۴۷: "حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ‏ الْقَاسِمِ‏ الْمُفَسِّرُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ: قَامَ رَجُلٌ إِلَى الرِّضَا ع فَقَالَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ صِفْ لَنَا رَبَّكَ فَإِنَّ مَنْ ..."؛ مورد ديگر در عيون أخبار الرضا عليه السلام؛ ج‏۱ ، ص۲۸۲).

۹- در مقاله ای که در ذيل خواهد آمد و نيز در مقاله ای که سالها پيش در مجله کتاب ماه دين منتشر کرده بوديم (با عنوان تصحيح يک سند در آثار شيخ صدوق) اشاره کرده ايم به يک رشته حديث در آثار شيخ صدوق و از آن جمله در معاني الأخبار (نک: ص: ۲۸۷ به بعد با اين سند: "حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ‏ الْقَاسِمِ‏ الْمُفَسِّرُ الْجُرْجَانِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْحُسَيْنِيُّ/ الْحسَنِيُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ النَّاصِرِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع؛ نيز نک: عيون أخبار الرضا عليه السلام ؛ ج‏۲ ؛ ص ۲ به بعد؛ نيز: ص۵۲؛ نيز: ج‏۱ ؛ ص۲۷۴ تا ۲۷۵؛ ۱/ ۲۹۷ به بعد؛ ج‏۱، ص: ۳۱۲) که در آن چنين می نمايد که محمد بن القاسم با يک واسطه از ناصر کبير اطروش روايت می کند و او از پدرش و پدر از امام جواد (اين روايات خيلی از لحاظ ترتيب بندی رشته احاديث بر اساس نام امامان شبيه روايت محمد بن القاسم در تفسير العسکري است؛ علاوه بر اينکه اينجا هم رشته ای از احاديث است مسنداً از امامان). اين در حالی است که اينجا منظور از "الحسن بن علي الناصري" می تواند امام حسن عسکري باشد؛ کما اينکه فهم صدوق هم از آن همين بوده است. ما در مقاله کتاب ماه دين به بررسی اين سند پرداخته ايم. گرچه روايت ناصر کبير اطروش از پدرش مستقيماً ظاهراً چندان مسلّم نيست اما روايت محمد بن القاسم از او با يک واسطه در اينجا بيشتر قابل قبول است تا روايت او با يک واسطه از امام حسن عسکري. به هر حال هم اين دسته روايات و هم روايت زهديات او از امام سجاد نشان می دهد محمد بن القاسم خود با زيديه گويا بی ارتباط نبوده؛ به ويژه اينکه اهل جرجان بوده است.


تحقيقی درباره منشأ متن موجود تفسير منسوب به امام حسن عسکري (ع)
تفسيری که به نام تفسير منسوب به امام حسن عسکري در ميان اماميه شناخته می شود، بی ترديد تفسيری کهن است. اما ما به درستی نمی دانيم که ريشه و اصل اين تفسير دقيقا مربوط به چه زمانی است. اطلاعاتی که منابع از اين کتاب به دست می دهند، بسيار اندک و آشکارا متناقض است. البته روشن است که قسمتهايی از آن علائق شيعی در سده های نخستين تشيع در سده های سوم و چهارم قمری را بازتاب می دهد. تاکنون تحقيقات متعددی درباره اين تفسير منتشر شده است؛ اين امر هم به دليل اهميت انتساب اين اثر به امام حسن عسکري است و هم به دليل پاره ای از مضامين آن است که برای درک تحولات عقايد و فقه اماميه به کار می آيد. دست کم بخشهايی از اين اثر به دليل آنکه در متون کهن حديثی يعنی در پاره ای از کتابهای ابن بابويه صدوق روايت شده، وضعيت روشنتری دارد. به تعبير ديگر قسمتی از مطالب اين تفسير را که برای نخستين بار در کتابهای شيخ صدوق نقل شده، دست کم می توان تا زمان او يعنی اواخر سده چهارم قمری پی گرفت. اما اين واقعيت تکليف کل متن موجود در شکل کنونی آنرا حل نمی کند. در حقيقت ما به درستی نمی دانيم که اين تفسير از چه زمانی در شکل کنونی آن در اختيار است. نسخه های اين کتاب همگی نسبتا متأخرند و نمی توانند استمرار تاريخی اين متن و اصالت انتساب آن را نشان دهند. تنها از طريق پاره ای از منابع و نيز نسخه های موجود کتاب می دانيم که اين کتاب در سده ششم توسط شماری از محدثان امامی روايت می شده است و برای آن طريقی تا شيخ صدوق و از وی به شخصی که اين تفسير را ظاهرا برای نخستين بار از راويان اصلی روايت می کرده است، ذکر می کرده اند. البته نسخه کتاب کامل نيست و اصلا معلوم نيست در اصل آن چه اندازه بوده است. از آنجا که تفسير کنونی تنها دو سوره فاتحه و بقره(وتازه نه به شکل کامل) را پوشش می دهد، معلوم می شود که اصل کتاب اگر کامل بوده، تا چه اندازه مفصلتر از متن کنونی می توانسته باشد. اما همين نسخه هم دست کم بنابر گواهی نسخه کنونی، همه يکجا فراهم نبوده و پاره هايی از آن به تدريج و با نقص در کنار بخشهای اوليه قرار گرفته است. بنابراين داستان نسخه و تبار آن کاملا در پرده ای از ابهام قرار دارد و ترديد در مجموعه کنونی را بيشتر دامن می زند. گفتيم که شماری از احاديث آن توسط ابن بابويه در کتابهای متعدد وی، گرچه با تفاوتی در نحوه اسناد آن نقل شده است. با اين وصف من تاکنون روايتی را به نقل از ابن بابويه در کتابهای حديثی متقدم و از نسل شاگردان و يا اندکی بعد از علمای حديث اماميه نيافته ام که نشان دهنده رواج متن اين تفسير از طريق ابن بابويه در ميان علمای متقدم باشد(حتی راويان ادعايی متن اين تفسير که در سند آغازين اين متن، اين کتاب را بنا بر ادعا روايت کرده اند از آن در آثار موجود خود نامی نبرده و يا رواياتی نقل نکرده اند. از ديگر سو، در کتاب دلائل الامامة،ص ۱۹۵ که کتابی است با ماهيت بسيار پيچيده از طريق آثار ابن بابويه روايتی از محمد بن القاسم موجود است با سند مورد گفتگو که تازه در نسخه موجود تفسير هم ديده نمی شود و متکی است بر آثار خود صدوق). از طريق غير ابن بابويه نيز نامی از ابو الحسن محمد بن القاسم المفسر الاسترابادي الخطيب که راوی/نويسنده اين متن فرض می شود، در کتابهای حديثی متقدم وجود ندارد. بنابراين اين کتاب تنها از طريق ابن بابويه شناخته می شده و در عين حال در روايات نسلهای بعدی تا قرن ششم قمری، از روايات اين کتاب، چه با واسطه و چه بی واسطه جز همان يک مورد در دلائل الإمامة مورد ديده نشده است. بدين ترتيب، تنها می توان بر اساس کتابهای ابن بابويه راهی به روشنايی نسبی برد. البته احمد ابن الغضائري در کتاب الضعفاء (ص ۹۸/۱۴۸بر اساس روايت ابن بابويه)، گزارشی درباره محمد بن القاسم المفسر الاسترابادي (راوی و گردآورنده اين متن که ابن بابويه از او به صورت مستقيم نقل می کند) می دهد، که از آن پيداست کاملا اين متن را می شناخته است. اما شايد به دليل همان نگاه انتقادی که او داشته و ديگران هم از رجاليان و محدثان بغداد نسبت به اين کتاب داشته اند، روايت احاديث اين متن را حتی با واسطه ابن بابويه جائز نمی دانسته اند. جالب اينکه نجاشی و يا طوسی در فهرستهای خود، با وجود آشنايی با روايات و طرق ابن بابويه، نه نامی از محمد بن القاسم المفسر برده اند و نه از اين متن و طرق آن يادی کرده اند. بنابراين مسئوليت وجود اين شخص و اين متن، دست کم بخشی از آن بر عهده ابن بابويه صدوق است. ما به درستی نمی دانيم که اساسا آيا اين شخص وجود خارجی داشته است و يا نه؟ اما از نوع تعبير ابن بابويه از وی در کتابهايش بر می آيد که وی او را ديده بوده و يا دست کم می شناخته است. بنابراين خيلی بعيد است که تنها مستند ابن بابويه در روايات محمد بن القاسم المفسر نسخه ای به صورت وجاده بوده که وی از آن با تعبير حدثنا روايت کند. به هر حال به دليل سفرهای خراسانی ابن بابويه، اين احتمال بسيار قوی است که تنها وی توانسته با اين محدث ملاقات کند و از او دفتری /دفاتری در حديث روايت نمايد؛ اما بغداديان با وی و شخصيت او آشنايی نداشته اند. تعبير ضعيف و کذاب ابن غضائري در مورد او نبايد به معنی آن تلقی شود که ابن غضائري از وی شناختی ويژه و شخصی و تاريخی داشته، بلکه کما اينکه در موارد ديگر هم می توان نشان گرفت، تنها ناظر به روايات اوست که آنرا از طريق ابن بابويه می شناخته است و تصريح او در مورد اينکه ابن بابويه از او روايت می کند، دلالت بر همين معنا می تواند داشته باشد.

از ديگر سو ما به درستی نمی دانيم که ابن بابويه چه دفاتر و يا رواياتی را از محمد بن القاسم المفسر روايت می کرده، اما بخشی از روايات او از محمد بن القاسم، شامل احاديثی است که می توان آنها را در دفتر موجود و موسوم به تفسير العسکري يافت. اما اين، همه موارد روايات ابن بابويه از او نيست، بلکه ابن بابويه از وی شماری اندک از احاديث ديگری هم روايت می کند که در غالب آنها، باز محمد بن القاسم رواياتی از امام عسکری به روايت از آبائشان نقل می کنند[۱]، اما آنها ارتباطی با تفسير موجود ندارند. اما قبل از آن توجه به اين نکته مهم است که نسخه موجود تفسير منسوب به امام حسن عسکري نيز کما اينکه پيشتر گفتيم، به روايت ابن بابويه است و در سده ششم نيز کما اينکه از الاحتجاج طبرسی بر می آيد (۱/۶-۸)، اين متن را با روايت ابن بابويه می شناخته اند. اما به نظر من، نه سند آغازين متن موجود (در دو نوع نسخه آن که در مقدمه آقای موحد ابطحی آنها را آورده اند) و نه سند مذکور در الاحتجاج طبرسي به ابن بابويه، هيچ کدام بر اساس سماع و يا قرائت و يا اجازه ای مبتنی بر مناوله و بر خاسته از نسخه ای به روايت ابن بابويه نيست و تنها در دوره های بعدی بر اساس اجازات عام، متن موجود را که به روايت ابن بابويه به صورت وجاده موجود بوده، با سندی به او روايت می کرده اند. بنابراين مشکل اصلی اين است که دفتر موجود در شکل کنونی آن ريشه در کدام تاريخ دارد و نسبت آن به ابن بابويه تا چه اندازه قابل اعتناست؟

به نظر نويسنده اين سطور، متن موجود تنها در دوره ای متأخرتر از عصر بغداد، در ميان محافل امامی پرداخته شده و شايد تنها در پاره ای از نسخه ها، روايت آن به ابن بابويه نسبت داده شده و شايد هم در پاره ای نسخه های ديگر که اختلافاتی در منشأ و حجم آنها با آن يکی داشته، به حسن بن خالد البرقي منسوب می شده است؛ مسئله ای که موجب آن شده که ابن شهر آشوب (معالم، ص ۷۰) بی هيچ سابقه ای تفسيری به نام تفسير العسکري را به اين شخص اخير و با املای امام عسکري (کدام يک از امامين عسکريين؟) نسبت دهد و اجزاء آنرا هم ۱۲۰ مجلد بداند. اين متن با وجود اينکه در بيشتر نسخه های آن به ابن بابويه نسبت داده می شده و وی راوی آن فرض می شده، اما در شکل کنونی آن، تنها ساخته دورانی پس از اوست. در حقيقت در اصل ظاهرا دفتری در حديث وجود داشته که در آن محمد بن القاسم المفسر از طريق دو تن راوی نا شناخته ( ابوالحسن علي بن محمد بن سيار /يسار/ صياد[۲] و ابو يعقوب يوسف بن محمد بن زياد) احاديثی در تفسير را از امام حسن عسکري و در بيشتر موارد به سند آن امام از آبای خويش روايت می کرده است و آن دفتر به روايت ابن بابويه از او در اختيار بوده است، همان دفتری که ابن بابويه از آن در کتابهای حديثی خود بهره می برده است و ابن غضائري نيز آن را می شناخته است. آن دفتر به احتمال قوی مقدمه نسبتا مفصلی را که همينک در متن موجود تفسير می بينيم دارا نبوده است، مقدمه ای که بی ترديد مطالب آن با روايات ابن بابويه از محمد بن القاسم المفسر در کتابهايش منافات دارد؛ چرا که در روايات ابن بابويه، دو راوی ناشناخته فوق از طريق دو پدر خود از امام حسن عسکري روايت می کنند، در حالی که در مقدمه متن موجود، ناشيانه پدر آن دو از مجالس املای تفسير غايب شده اند و اين دو فرزند هستند که متن تفسير را از امام روايت می کنند. احتمالا سازنده متن کنونی، مقدمه ای داستانی و جذاب که از لحاظ روانی می توانسته بر جذابيت متن موجود بيافزايد بر متن کتاب افزوده (مطالبی که از لحاظ تاريخی به ويژه مسائلی که به امام حسن عسکري و حسن بن زيد علوی، داعي کبير باز می گردد، مخدوش است) و آنگاه متنی تازه فراهم کرده که ضمن در بر داشتن متن اوليه که به روايت ابن بابويه بوده، شامل احاديث زياد ديگری، احتمالا بر اساس منابع ديگر ( شايد بر اساس تفسيری که به حسن بن خالد نسبت داده می شده و هويت و اصالت آن معلوم نيست) نيز بوده که ابدا نشانی از آنها در مجموعه روايات ابن بابويه از محمد بن القاسم در کتابهايش ديده نمی شود. اساسا نقلهای ابن بابويه از متن تفسير چندان زياد نيست و با اين حساب شايد بخشهای الحاقی مقدار قابل توجهی بوده است. آنگاه متن فراهم آمده، در ميان برخی محافل امامی در سده ششم قمری به عنوان متن روايت شده وسيله ابن بابويه قلمداد شده و با اضافه کردن اسنادی به آغاز آن برای روايت آن از شيخ صدوق، به عنوان کتابی با سند روايی متصل تلقی شده است، در حالی که بنا به سنت اجازات متأخر، اين اِسناد ناظر به مناوله و گواهی ويژه آن دفتر خاص از سوی ابن بابويه و از طريق انتقال گواهی شده تاريخی نبوده است. در سده ششم قمری علاقه به روايت معاجز و دلائل امامان و احاديث فضائل غريب در ميان شيعيان امامی فزونی گرفت و چندين کتاب در اين زمينه در همين سده نوشته شد. به هر حال با توجه به آن فضای فرهنگی و اعتقادی، روايات زيادی در همين گونه مضامين و نيز مضامين فضائل و مسائلی ديگر ساخته و پرداخته شده و به اين کتاب افزوده شده که به نظر من به هيچ وجه در دوره ابن بابويه شناخته شده نبوده است. در غير اين صورت بعيد است که ابن بابويه که علی الظاهر اعتماد زيادی به اين متن اوليه داشته، در روايت آن بخش از روايات در کتابهای خود، خودداری کرده باشد. البته ممکن است گفته شود که ابن بابويه در کتابهای مفقودش به شمار ديگری از روايات اين متن توجه کرده که به دليل مفقود شدن آنها، از آن بی اطلاعيم. اين البته خود می تواند به عنوان يک احتمال در نظر گرفته شود، اما با توجه به اهميت اين متن که در آن با وسائطی اندک مقدار زيادی احاديث از امام حسن عسکری از آباء ايشان روايت می شده، و اهميت آن برای محدثی مانند ابن بابويه پوشيده نبوده، بسيار بعيد است که با توجه به اعتمادی که به اين متن داشته، تنها به همين مقدار محدود در کتابهای موجودش بسنده کند. از ديگر سو، جز با چند استثناء محدود[۳]، در تمامی روايات ابن بابويه از محمد بن القاسم و از اين متن، امام حسن عسکری تنها با سند متصل از آبائشان از ائمه متقدم روايت می کنند و خود نقش زيادی در تفسير ندارند. اين در حالی است که در متن تفسير موجود، بخشی قابل توجه به تفسير خود امام باز می گردد.
با توجه به سهمی که ابن الغضائري در روايت متن اين تفسير، برای محدث امامی سهل بن أحمد الديباجي (د. ۳۸۰ق) قائل شده (با وجود اينکه نه در روايات ابن بابويه و نه در متن موجود سخنی از سهل ديباجي به ميان نمی آيد)؛ با وجود مبهم بودن عبارت وی در اين باره، می توان احتمال داد که متنی که توسط محمد بن القاسم المفسر روايت می شده، شايد در دفتری ديگر و به احتمال قوی بدون استناد به امام حسن عسکري، به روايت سهل بن أحمد الديباجي از پدرش روايت می شده، که از عبارت ابن غضائری درست نمی توان تشخيص داد که سهم سهل الديباجی در اين ميان چه بوده است[۴]. به هر حال ابن غضائری که می دانيم کتابشناس ماهر و دقيق النظري بوده و دفاتری را می شناخته که ديگران بدان دسترسی نداشته اند، اين دفتر دوم را هم می شناخته و برای او پرسش بر انگيز بوده که چه طور همين روايات، از طريق ابن بابويه از محمد بن القاسم المفسر که او را کذاب و ضعيف می خواند و از طريق او از دو تن راوی ناشناخته از پدرانشان از امام روايت می شده است؟ بنابراين وی که به خوبی به جعلی بودن مجموعه روايات منسوب به سهل ديباجی (که خود در جايی ديگر سخت مورد طعن و تضعيف ابن الغضائري قرار گرفته، الضعفاء، ص ۶۷/ ۶۶) واقف بوده، بر اساس اينکه آن روايات تفسيری از اين طريق ترديد بر انگيز نيز به امام نسبت داده می شده، ناچار به واکنش شده و ترديد خود را نسبت به محمد بن القاسم ابراز کرده است. نکته جالب اينکه در نسخه ابن غضائري از متن ابن بابويه از محمد بن القاسم، ظاهرا روايات به امام هادي (ابوالحسن الثالث عليه السلام) منسوب بوده است (و شايد به اين دليل که روايات، کما اينکه پيشتر گفتم بيشتر در شکل اسناد امام حسن عسکری از پدر از آبای ايشان است) ؛ در حالی که به روشنی در روايات ابن بابويه در کتابهايش، پدران آن دو راوی مجهول الحال، تفسير را از امام حسن عسکری شنيده اند و نه از امام هادي.
به هر حال اشتباهات تاريخی در اين متن که برخی از آنها مورد اشاره مرحوم بلاغي در آلاء الرحمان هم قرار گرفته، احتمال ساخته شدن بخشهای از اين تفسير وسيله متأخران را بيشتر می کند.

--------------------------------------------------------------------------------

[۱] نک: امالي صدوق، ص ۳۶۱/۱؛ علل الشرايع، ۱/۲۹۸/۲؛ عيون، ۱/۲۹۸/۲؛ ۱/۲۷۴/۹؛ ۱/۲۹۷/۵۴؛ ۱/۳۱۲/۸۱؛ ۲/۲/۱؛ ۲/۵۲/۱۹۹؛ معاني، ۲۸۷/۱؛ ۲۸۸/۲؛ ۲۸۹/۶. در پاره ای از اين دسته روايات، محمد بن القاسم از شخصی به نام احمد بن الحسن الحسيني روايت می کند که وی از امام حسن عسکري از آبای ايشان روايت می کند. در شماری از آنها، الحسن بن علي به الحسن بن علي الناصر يا الناصري تحريف شده که وی را ناصر اطروش فرض کرده اند. در اين باره سالها پيش مقاله ای کوتاه در کتاب ماه دين نوشته ام.

[۲] جالب است بدانيم که در موردی، محمد بن القاسم المفسر در روايت ابن بابويه، از علي بن محمد بن سيار( به تنهايی) روايتی نقل می کند که ربطی به تفسير ندارد و در آن وی نه از امام که از يک راوی ديگر (به نام ابو يحيی محمد بن يزيد المنقري)، سه روايت را از سفيان بن عيينه نقل می کند. نک: علل الشرايع، ۱/۲۳۰-۲۳۱/۳-۵؛ نيز نک: ندبة الامام السجاد، سند آغازين که در ميراث مکتوب شيعه، دفتر پنچم به چاپ رسيده است.

[۳] نک: التوحيد، ۲۳۰/۵؛ النبوة صدوق، نسخه راوندي در قصص الانبياء، ۱۷۰/۱۹۷؛ ۲۸۸/۳۵۷؛ معاني الاخبار، ۴/.۲؛ ۲۴/۴؛ ۳۳/۴؛ ۳۶/۹

[۴] عبارت وی چنين است: "والتفسير موضوع عن سهل الديباجي عن ابيه بأحاديث من هذه المناکير"

جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۵۶
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت

محترم خادمی
۲ دي ۱۳۹۶ ساعت ۲:۳۸
استاد فرهیخته جناب آقای انصاری،با تشکر از مطالب مفیدی که در کانال ارسال میکنید، میخواستم درخواست کنم اگر امکان دارد و در صورتی که تحقیق جامعی در این مورد دارید ،در مساله غیبت و مهدویت مطالبی را روی کانال بگذارید.
mohsen
۱۳ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۳۱
سلام؛ استاد ارجمند، طلبه ای هستم ساکن قم. مدت سه ماه است که کانال تلگرامی شما را دنبال میکنم و از مطالب آن بهره مند می شوم. درباب انتساب کتاب الابانه به ابوالحسن اشعری مطلبی در کانال تلگرامی گذاشته بودید که بسیار مفید و جذاب بود. علاقه مندم در این باره تحقیق کنم در صورت امکان راهنمایی های خود را به ایمیل بنده ارسال کنید.

با تحیات: به کتاب آقای ژیماره مراجعه فرمایید.