دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۴۸٫۷۲۳ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۸۲ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۱۱۲
بازدید از این یادداشت : ۱٫۱۲۶

پر بازدیدترین یادداشت ها :
در چند مقاله ای که درباره آثار مهدوی فضل بن شاذان، فقيه، متکلم و محدث برجسته امامی مذهب نيمه اول سده سوم قمری در اين سايت قرار داده ام، درباره آثار متعدد او اطلاعات لازم ارائه گرديد. اينک تحريری جديد از آن مقالات در رساله دکتری من در دست چاپ است. در آن مقالات ابراز شد که کتابی که به عنوان مختصر اثبات الرجعة به فضل بن شاذان نسبت داده شده و منتشر شده از او نيست و اساساً متنی است مجعول و ساختگی که ريشه آن به اواخر دوران صفوی می رسد. در عين حال اين نکته ابراز شد که بسياری از احاديثی که از فضل بن شاذان درباره رجعت و يا قائميت و نيز ملاحم روايت شده بوده در سده چهارم و پنجم در اختيار شيخ مفيد و شيخ طوسي بوده و آن دو به طور گسترده از آن متون / احاديث/ کتب در الارشاد و الغيبة خود به ترتيب نقل کرده اند. می دانيم که راوی عمده آثار مهدوی این شاذان، محدث برجسته قم احمد بن ادريس اشعري گزارش شده است. بخشی از نقلهای شيخ طوسي به کتاب القائم فضل بن شاذان بايد مربوط بوده باشد و بخشی نيز به کتاب الرجعة و يا همچنين کتاب الملاحم او. بعد از شيخ مفيد و شيخ طوسي، در اواخر سده هشتم و اول سده نهم، حسن بن سليمان الحلي کتاب القائم فضل بن شاذان را در اختيار داشته و از آن نقل محدودی کرده است. می دانيم که همعصر او بهاء الدين علي بن عبد الکريم بن عبد الحميد النيلي هم ظاهراً همين کتاب القائم را در اختيار داشته است. وی که نويسنده الأنوار المضيئة است و می دانيم بخشی از آن اختصاص دارد به اخبار و مباحث امام غائب، در آن کتاب هيچ روايتی از فضل بن شاذان در اين زمينه نقل نمی کند. وی گويا تنها بعد از تأليف آن کتاب بوده که با نسخه ای از کتاب القائم فضل بن شاذان آشنايی می يابد. بعيد نيست کتابی که او يافته بوده مشتمل بر چند کتاب حديثی فضل بن شاذان در اين زمينه يعنی سه کتاب الملاحم، الرجعة و القائم بوده و او همه را يک کتاب فرض کرده است. به هر حال هويت دقيق آن متن کاملاً بر ما روشن نيست (نيز نک: پس از اين). او بعد از تأليف کتاب الأنوار المضيئة و با پيدا شدن متن کتاب ابن شاذان، گويا قصد تأليف کتاب مستقلی درباره امام غائب داشته که بخشهايی از همين نوشته، پيش از آنکه صورت نهايی به خود بگيرد بعداً در اختيار نويسندگان امامی قرار گرفته است. ظاهراً نام اين کتاب السلطان المفرّج عن أهل الإيمان بوده که نخستين بار مورد اشاره حسن بن سليمان الحلي قرار گرفته است. بخشی از اين کتاب همينک ذيل همين نام منتشر شده اما گويا اين تنها بخشی از اصل کتاب نا تمام النيلي بوده و بخشی ديگر از آن همانی است که به عنوان سرور أهل الإيمان به تازگی منتشر شده است. اين نام را خود النيلي بر اين کتاب اخير نگذارده بوده و تنها بعداً کاتبی که دفتری ظاهراً نا تمام از النيلي درباره امام غائب، مشتمل بر دو بخش السلطان المفرج و آنچه آن را کاتب "سرور أهل الإيمان" خوانده بوده، به دستش می رسد با اين عنوان منتشر کرده بوده است. اين بخش از کتاب النيلي بعداً با عنوان الغيبة در اختيار علامه مجلسي بوده و او احاديثی را به نقل از اين کتاب در بحار الأنوار آورده و از جمله تعدادی از احاديث کتاب القائم فضل بن شاذان را. به نظر ما آنچه تحت عنوان سرور أهل الإيمان منتشر شده تنها قسمتی است از کتابی از النيلي درباره قائميت و غيبت که گويا نام اصليش چنانکه گفتيم السلطان المفرّج بوده و چون اين کتاب هيچگاه ظاهراً تکميل نشده بوده، بعداً دو بخش متفاوت آن از هم جدا فرض شده و يکی به وسيله کاتبی سرور أهل الإيمان نام گرفته و قسمتی هم که تنها ناظر به ملاقاتها با امام غائب بوده تحت همان عنوان اصلی کل کتاب يعنی السلطان المفرّج مورد استنساخ قرار گرفته است. به هر حال نتيجه اين بحث اينکه النيلي دو نوشته در زمينه قائميت داشته، يکی فصلی بزرگ از کتابش به نام الأنوار المضيئة که بخش امام غائب آن را بعداً می دانيم مستقلاً استنساخ کرده اند و با عنوان منتخب الأنوار المضيئة معروف است و سالها پيش هم در قم به چاپ رسيد و اخيراً نيز باز تصحيح جديدی از آن به دست داده شده است؛ و ديگری کتاب السلطان المفرّج بوده که ظاهراً نيمه تمام باقی مانده و گويا علت اصلی تأليف آن هم دستيابی نويسنده به کتاب القائم فضل بن شاذان بوده، و همينک بخشی از آن تحت همين عنوان و بخشی ديگر تحت عنوان پيشنهادی سرور أهل الإيمان منتشر شده است. درباره الأنوار المضيئة و نويسنده آن و نيز هويت منتخب الأنوار و همچنين نسبت اين کتاب با دو کتاب ديگر سرور أهل الإيمان و السلطان المفرج عن أهل الإيمان و نيز انتساب کتابی به نام الغيبة به او در منابع رجالی و کتابشناختی و نيز در مقدمه های چاپهای کتابهای او اشتباهات و مطالب بی اساسی راه يافته و کسی تاکنون مؤفق به کشف آنچه ما در ارتباط با کتابهای الغيبة و رابطه آن با دو کتاب سرور و السلطان ابراز کرديم نشده بوده است.
همانطور که گفتيم ظاهراً عمده دليل تأليف کتاب السلطان المفرّج/ يا کتاب غيبت النيلي و بعد از اختصاص بخش بزرگی از کتاب الأنوار المضيئة به امام عصر، دستيابی نويسنده دانشمند کتاب به کتاب القائم/ کتب قائميت فضل بن شاذان بوده است. بدين ترتيب او بخش قابل توجهی از احاديث فضل را در کتاب جديدش نقل می کند؛ در حالی که پيشتر در الأنوار المضيئة وی روايتی از فضل بن شاذان نمی آورد. دفتری که در اختيار او قرار گرفته، چنانکه گذشت دقيقاً ريشه اش معلوم نيست. اما اين دفتر سندی داشته به احمد بن ادريس که چنانکه گفتيم راوی اصلی احاديث قائميت/ رجعت فضل بن شاذان بوده است. در اين دفتر، البته راوی از احمد بن ادريس، ابن همام اسکافي است که می دانيم محدث برجسته عصر غيبت صغرای امام غائب در بغداد بوده و از راويان احمد بن ادريس هم بوده است؛ اما هيچگاه سندی در کتابهای حديثی ديده نشده که او راوی احاديث قائميت فضل بن شاذان از طريق احمد بن ادريس باشد. شگفت اين است که اگر او به واقع راوی چنين دفتری بوده، چرا شاگردش محمد بن ابراهيم النعماني که به روايت احاديث قائميت تا آنجا که ممکن بوده سعی وافر داشته، اين نوع احاديث را در کتاب الغيبة نقل نکرده و ابداً اشاره ای به فضل بن شاذان ندارد. به هر حال احتمال زياد دارد که نام محمد بن همام در سند کتاب القائم منقول در اثر النيلي تنها سندی ترکيبی است و اين دفتر، در واقع دفتری بوده از احاديث فضل بن شاذان درباره قائميت به روايت احمد بن ادريس (محتملاً يا گزيده ای از سه کتاب ابن شاذان در اين زمينه و يا به احتمالی ديگر روايت دفتری شامل متن سه کتاب؛ چنانکه در مقالات گذشته در اين باره توضيح لازم را داده ايم) که آن را با سندی ترکيبی/ اجازات ترکيبی با روايت محمد بن همام اسکافي روايت می کرده اند. همانطور که گفتيم شايد آنچه النيلي "کتاب فضل بن شاذان" می خواند دفتری شامل مجموع سه کتاب حديثی ابن شاذان و يا گزيده ای از هر سه دفتر و به هر حال به روايت احمد بن ادريس اشعري بوده که پيشتر نيز گفتيم همين روايت احمد بن ادريس در سده های چهارم و پنجم قمری در اختيار علمای اماميه بغداد و عراق بوده است. به همين دليل روايات مشترک ميان آنچه در کتاب نيلي روايت شده با روايات شيخ طوسي ديده می شود و اين مجموعه مکمل آن مجموعه ای است که پيشتر ما در مقاله سابق الذکر از متن کتاب ابن شاذان بازسازی کرديم.
نکته ای که جالب توجه است اشاره ای است به اين کتاب ابن شاذان و با روايت النيلي در الذريعة آقابزرگ که مشتمل بر نکاتی است که بايد مورد اشاره قرار گيرد. ابتدا عين عبارت الذريعة را نقل می کنيم (نک: الذريعة الی ‏تصانيف ‏الشيعة، ج‏۲۰، ص: ۲۰۱ ):
"مختصر الغيبة لفضل بن شاذان، للسيد بهاء الدين علي بن غياث الدين عبد الكريم بن عبد الحميد النيلي النجفي، قال في آخره [هذا آخر ما اخترناه من كتاب الفضل بن شاذان‏] و قال كاتبه السيد عبد المطلب بن محمد العلواني الحسيني الموسوي إنه نقل عن خط من نقل عن خط السيد السعيد السيد علي بن عبد الحميد، و الفراغ من كتابه السيد عبد المطلب ۱۲۲۲، و نسخه أخرى كانت عند الشيخ محمد السماوي كتابتها ۱۰۸۵ ملكها الشيخ الحر، ثم ابنه الشيخ محمد رضا الحر، ثم جمع آخر من العلماء، أول رواياته عن محمد بن إسماعيل ابن بزيع عن حماد بن عيسى عن إبراهيم بن عمر اليماني عن أبان بن أبي عياش عن سليم بن قيس الهلالي، و كتب الشيخ الحر في آخره [هذا ما وجدناه منقولا من رسالة إثبات الرجعة للفضل بن شاذان بخط بعض فضلاء المحدثين‏] و ذكرت هذه النسخة بعنوان منتخب إثبات الرجعة لاحتمال تعددهما فراجع".
مرحوم آقا بزرگ با وجود اينکه احتمال اتحاد ميان دو نسخه مذکور در کلامش را داده اما باز احتياط کرده و در پايان کلام احتمال تعدد را رد نکرده است. واقع اين است که دو نسخه ياد شده هيچ ارتباطی با هم ندارند. نسخه دومی همان مختصر اثبات الرجعه ی است که به چاپ رسيده و گفتيم نمی تواند از فضل بن شاذان باشد. اما نسخه اول همين متنی است که اخيراً به نام سرور أهل الإيمان منتشر شده است و چون در اواخر نسخه کتاب سرور اهل الإيمان اشاره به پايان نقل گزيده وار (اخترناه) از کتاب فضل بن شاذان (کتاب القائم/ کتاب الغيبة) شده (و محتملاً کاتب دنباله نسخه موسوم به سرور را در نسخه خود کتابت نکرده بوده) اين توهم پيدا شده که کل کتاب تأليفی است فراهم آمده و مستقل از النيلي و با موضوع اختصار کتاب الغيبة فضل بن شاذان. آقا بزرگ در عين حال گمان برده که اين کتاب عيناً همان متنی است که نسخه آن به شيخ حر عاملي می رسد و با عنوان مختصر اثبات الرجعة معروف است (مصحح مختصر اثبات الرجعة هم همين گمان را داشته است). جالب اين است که آقابزرگ در وصف تأليف النيلی در زمينه غيبت (نک: ۱۲/ ۱۷۳)مطالبی را بی توجه به وجود مختصر الغيبة ی که خود در جای ديگر به عنوان گزيده ای از متن فضل بن شاذان به النيلي نسبت می دهد مطرح کرده و به هر حال نتوانسته ماهيت کتاب الغيبة را که به النيلي نسبت می دهند تشخيص دهد و به دليل عدم تطبيق مطالب متناقضی مطرح شده است. همانطور که گفتيم تاکنون تمامی مراجع کتابشناسی در اين زمينه دچار خطا در تشخيص هويت سه کتاب سرور، السلطان المفرّج و الغيبة منسوب به النيلي شده اند.
نکته آخر اينکه ما در مقالات مرتبط با فضل بن شاذان که پيشتر در اين سايت منتشر شده بود، متذکر شديم که محتوای آنچه به او در الارشاد مفيد و يا کتاب الغيبة شيخ طوسي انتساب يافته با عصر و زمانه فضل بن شاذان بيگانه نيست و در آن می توان عقايد دست کم بخشی از شيعيان امامی و يا نزديک به اماميه را در رابطه با موضوعات رجعت و قائم يافت. اينکه فضل بن شاذان آيا تنها راوی اين احاديث بوده (و يا دست کم بخشی از آن؛ اگر وجود زياداتی را در متن کتابش محتمل بدانيم) و يا اينکه به اين احاديث از نقطه نظر کلامی هم اعتقاد داشته، محل بحث ما در اين نوشتار نيست؛ اما مسلم است که حال و هوای کلی شيعيان در نيمه سده سوم قمری و اعتقاد ايشان به قائم و ضرورت وجود او و آمالی که نسبت به ظهور او داشته اند از روايات درست تاريخی کاملاً قابل گواهی است. در اين مجموعه روايات چيزی که ناهماهنگ با دوره فضل بن شاذان باشد ديده نمی شود؛ در حالی که متن مختصر اثبات الرجعة بی ترديد بر اساس تحولات بعدی در تفکر اماميه ساخته شده و به ابن شاذان نسبت داده شده است.


در اينجا ما متن کتاب ابن شاذان را بر اساس روايت النيلي نقل می کنيم:

سرور أهل الإيمان، ص۳۷ به بعد
و في كتاب العالم الفاضل الفضل بن شاذان، رواية أبي علي محمّد بن همام بن سهيل الكاتب، عن أحمد بن إدريس، عن عليّ بن [محمّد بن‏] قتيبة النيشابوري، عن الفضل المذكور، روى أنّه يكون [في‏] راية المهدي عليه السّلام «اسمعوا و أطيعوا».
و من ذلك يرفعه إلى ورد، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: آيتان بين يدي هذا الأمر: كسوف‏ القمر لخمس‏ ، و الشمس لخمسة عشر، لم يكن مثل ذلك منذ هبط آدم [إلى الأرض‏] ، و عند ذلك يسقط حساب المنجّمين‏.
و عن سليمان بن خالد، يرفعه إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: قدّام القائم موتان: موت أحمر و موت أبيض حتّى يذهب من كلّ سبعة خمسة؛ الموت الأحمر السيف، و الموت الأبيض الطاعون‏.
و عن أبي بصير و محمّد بن مسلم، قالا: سمعنا أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: لا يكون هذا الأمر حتّى يذهب ثلثا الناس. فقلنا له: فإذا ذهب ثلثا الناس فما يبقى؟ قال: أ ما ترضون أن تكونوا من‏ الثلث الباقي‏؟!
(و بالطريق المذكور يرفعه إلى المفضّل بن عمر، قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام). [لقد ذكر اللّه تعالى المفتقدين من أصحاب القائم عليه السّلام في كتابه: أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً ، إنّهم يفتقدون في فرشهم ليلا فيصبحون بمكّة، بعضهم يسير في السحاب؛ يعرف اسمه و اسم أبيه و حليته و نسبه. قال: فقلت: جعلت فداك أيّهم أعظم إيمانا؟ قال: الذين يسيرون في السحاب نهارا].
و عن أحمد بن عمرو بن مسلم البجلي‏، عن محمّد بن سنان، عن أبي الجارود، قال: سمعت [محمد] بن بشر الهمداني يقول‏: قلنا لمحمّد بن الحنفيّة: جعلنا اللّه فداك، بلغنا أنّ لآل فلان راية، و لآل جعفر راية، فهل عندكم في ذلك شي‏ء؟ قال: أمّا راية بني جعفر فليس بشي‏ء، و أمّا راية فلان فإنّ‏ لهم ملكا يقرّبون فيه البعيد، و يبعّدون فيه القريب، عسر ليس فيه يسر، تصيبهم فيه فزعات و روعات‏، كلّ ذلك ينجلي عنهم تجلّي‏ السحاب، حتّى إذا أمنوا و اطمأنّوا فظنّوا أنّ ملكهم لا يزول صيح‏ فيهم صيحة فلم يبق لهم راع يجمعهم، و لا داع يسمعهم‏ ، و ذلك قول اللّه تبارك و تعالى: حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها أَتاها أَمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ‏. قلت: جعلت فداك، أ لا لذلك وقت؟ قال: لا؛ لأنّ علم اللّه غلب وقت‏ الموقّتين، إنّ اللّه وعد موسى ثلاثين ليلة فأتمّها بعشر؛ لم‏ يعلمها موسى و لم يعلمها بنو إسرائيل، فلمّا جاز الوقت قالوا: أغرّنا موسى؟! فعبدوا العجل. و لكن إذا كثرت الحاجة و الفاقة في الناس، و أنكر الناس بعضهم بعضا، فعند ذلك توقّعوا أمر اللّه صباحا و مساء. قلت: جعلت فداك، أمّا الفاقة فقد عرفتها، فما إنكار الناس بعضهم بعضا؟ قال: يلقى الرجل صاحبه في الحاجة بغير الوجه الذي كان يلقاه به‏، و يكلّمه بغير اللسان الذي كان يكلّمه به‏ ... و الخبر بطوله‏.
[و روي‏ عن أئمّتنا عليهم السّلام أيضا مثل ذلك‏.]
و عن‏ عثمان بن عيسى، عن بكر بن محمّد الأزدي، عن‏ سدير، [قال‏]: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: يا سدير، الزم بيتك و كن حلسا من أحلاسه‏ ، و اسكن ما سكن الليل و النهار، فإذا بلغ‏ أنّ السفياني قد خرج فارحل إلينا و لو على رجلك. قلت: جعلت فداك، هل قبل ذلك شي‏ء؟ قال: نعم- و أشار بيده بثلاث أصابعه إلى الشام، و قال-: ثلاث رايات: [راية] حسنيّة، و راية امويّة، و راية قيسيّة، فبينما هم‏ [على ذلك إذ] قد خرج السفياني فيحصدهم حصد الزرع ما رأيت مثله قطّ.
عن ابن محبوب، يرفعه‏ إلى جابر، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: يا جابر، لا يظهر القائم حتّى يشمل‏ أهل البلاد فتنة يطلبون منها المخرج فلا يجدونه، و يكون‏ قبل‏ ذلك بين الحيرة و الكوفة قتلى، هم فيهما على سواء، و ينادي مناد من السماء.
(و عن رفيد مولى ابن هبيرة، يرفعه) إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام في خبر طويل أنّه قال: لا يكون ذلك حتّى يخرج خارج من آل أبي سفيان يملك تسعة أشهر كحمل المرأة، و لا يكون ذلك‏ حتّى يخرج رجل‏ من ولد الشيخ فيسير حتّى يقتل‏ ببطن النجف، فو اللّه كأنّي [أنظر] إلى رماحهم و سيوفهم و أمتعتهم إلى حائط من حيطان النجف يوم الإثنين، و يستشهد يوم الأربعاء.
و عن عبد الرحمن بن مسلمة الجريري‏: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: يوبّخوننا و يكذّبوننا. [أنّا نقول: إنّ صيحتين تكونان، يقولون: من أين تعرف المحقّة من المبطلة إذا كانتا؟ قال عليه السّلام: فما ذا تردّون عليهم؟ قلت: ما نردّ عليهم شيئا، قال: قولوا: يصدّق بها إذا كانت من كان يؤمن بها من قبل؛ إنّ اللّه عزّ و جلّ يقول: أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ‏].
عن ابن محبوب، عن [ابن‏] عاصم الحافظ، عن أبي حمزة الثمالي، قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إذا سمعتم باختلاف الشام فيما بينهم فالهرب من الشام فإنّ القتل بها و الفتنة. قلت: إلى أيّ البلاد؟ قال: إلى مكّة؛ فإنّها خير بلاد يهرب‏ الناس إليها. قلت: فالكوفة؟ قال: (يا بؤسى للكوفة) ما ذا يلقون!! يقتل الرجال (على الأسامي و الكنى، فالويل) لمن كان في أطرافها، ما ذا يمرّ عليهم من أذاهم‏ ، و يسبى بها رجال و نساء، و أحسنهم حالا من يعبر الفرات و من لا يكون شاهدا بها.
قلت‏: ما ترى في سكنى‏ سوادها؟ فقال بيده- يعني لا-. ثمّ قال: الخروج منها خير من المقام فيها. قلت: كم يكون ذلك؟ قال: ساعة واحدة من نهار. قلت: ما حال من يؤخذ منهم؟ قال: ليس عليهم بأس، أما إنّهم سينقذهم أقوام مالهم عند أهل الكوفة يومئذ قدر، أما لا يجوزون بهم الكوفة.
و عنه عليه السّلام قال: إذا سلم صفر سلمت السنة- إلى أن قال:- و العجب بين جمادى و رجب‏.
و من ذلك عن‏ الحسين بن أبي العلا، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: سألته عن رجب، قال: ذلك شهر ذكر كانت الجاهليّة تعظّمه، و كانوا يسمّونه شهر اللّه‏ الأصمّ. قلت: شعبان؟ قال: تتشعّب‏ فيه الامور. قلت: رمضان؟ قال: شهر اللّه، و فيه ينادي مناد باسم‏ صاحبكم و اسم أبيه. قلت: فشوّال؟ قال: فيه يشول أمر القوم. قلت: فذو القعدة؟ قال: يقاعدون فيه.
قلت: فذو الحجّة؟ قال: ذلك شهر الدم. قلت: فالمحرّم؟ قال: يحرّم فيه الحلال و يحلّل فيه الحرام. قلت: صفر و ربيع؟ قال: فيهما خزي فظيع و أمر عظيم.
قلت: جمادى؟ قال: فيها الفتح من أوّلها إلى آخرها.
و عن الحسن بن محبوب، عن محمّد، عن أحدهما، قال: إذا رأيتم نارا كهيئة الهودة تطلع ثلاثة أيّام أو سبعة أيّام- بالشك من الراوي- فتوقّعوا فرج آل محمّد إنّ اللّه عزيز حكيم‏.
و عنه، عن‏ أبي أيّوب الخزّاز، عن محمّد بن مسلم، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: ينادي مناد من السماء باسم القائم، فيسمع ما بين المشرق و المغرب، فلا يبقى راقد إلّا قام، و لا قائم إلّا قعد، و لا قاعد إلّا قام على رجليه من ذلك الصوت، و هو صوت جبرئيل الروح الأمين‏.
و عن سيف بن عميرة، عن بكر بن محمّد الأزدي، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: خروج الثلاثة- السفياني و الخراساني و اليماني- [في سنة واحدة] ، في شهر واحد، في يوم واحد، نظام كنظام الخرز يتبع بعضه بعضا، يقبلون الناس‏ من كلّ وجه كالنار في الحلق ، ليس فيها راية أهدى من راية اليماني؛ هي راية هدى تدعو إلى صاحبكم‏.
و عنه عليه السّلام بالطريق المذكور، قال: يقوم القائم في وتر من السنين: تسع و ثلاث و خمس و إحدى‏.
و عن عبد اللّه بن جبلة، عن أبي عمّار، يرفعه إلى الحسن بن عليّ عليهما السّلام أنّه قال: لا يكون هذا الأمر الذي تنتظرون حتّى يتبرّأ بعضكم من بعض، و يلعن بعضكم بعضا، و حتّى يبصق‏ بعضكم في وجه‏ بعض، و حتّى يشهد بعضكم بالكفر على بعض. قلت‏: ما في ذلك من خير!! قال: الخير كلّه في ذلك، عند ذلك يقوم قائمنا (فيدفع ذلك كلّه).
و عن‏ إسماعيل بن مهران، عن يوسف‏ بن عميرة، عن أبي بكر الحضرمي، قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: كيف نصنع إذا خرج السفياني؟ قال: تغيّب الرجال وجوهها منه، و ليس على العيال بأس، فإذا ظهر على الأكوار الخمس‏ - يعني كور الشام- فانفروا إلى صاحبكم‏.
و عن محمّد بن إسحاق‏ يرفعه إلى الأصبغ بن نباتة، قال: سمعت أمير المؤمنين عليه السّلام يقول للناس: سلوني قبل أن تفقدوني، لأنّي بطرق السماء أعلم من العلماء، و لأنّي بطرق‏ الأرض أعلم من العلماء، أنا يعسوب [الدين، أنا يعسوب‏] المؤمنين (و المال يعسوب الظلمة، أنا غاية السابقين) و إمام المتقين و ديّان الناس يوم الدين، أنا قسيم النار، و خازن الجنان، و صاحب الحوض [و الميزان‏] ، و صاحب الأعراف، فليس منّا إمام إلّا و هو عارف بجميع أهل ولايته؛ فذلك‏ قول اللّه عزّ و جل: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ. ألا أيّها الناس سلوني قبل أن تفقدوني، تشغر برجلها فتنة شرقيّة، و تطأ في خطامها بعد موت و حياة، و تشبّ نار بالحطب الجزل من غربيّ الأرض، رافعة ذيلها، تدعو يا ويلها، مكتوب‏ لرجله‏ و مثلها، فإذا استدار الفلك، قلتم: مات أو هلك، بأيّ واد سلك، فيومئذ تأويل هذه الآية: ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً. و لذلك آيات و علامات: أوّلهنّ إحصار الكوفة بالرصد و الخندق، و تخريق الروايا في سكك الكوفة، و تعطيل المساجد أربعين ليلة، و كشف الهيكل، و خفق رايات حول المسجد الأكبر، و يستهرئ‏ القاتل و المقتول في النار، و قتل سريع، و موت ذريع‏ ، و قتل النفس الزكيّة بظهر الكوفة في سبعين، و المذبوح بين الركن و المقام، و قتل الأسقع‏ صبرا في بيعة الأصنام. و خروج السفياني براية حمراء، أميرها رجل من [بني‏] كلب، و اثني عشر ألف عنان من خيل السفياني، يتوجّه إلى مكّة و المدينة، أميرها أحد بني أميّة يقال له خزيمة؛ أطمس العين الشمال، على عينه ظفرة غليظة، يتمثل بالرجال، لا تردّ له راية حتّى ينزل المدينة، (فيخرج رجالا و نساء من آل محمّد فيجمعهم- من‏ كان‏ في المدينة) - بدار يقال لها دار ابن‏ الحسن الأموي، و يبعث خيلا في طلب رجل من آل محمّد و قد اجتمع إليه الناس‏ من الشيعة، يعود إلى مكّة و أميرها رجل من غطفان، إذا توسّطوا القاع الأبيض خسف بهم، فلا ينجو إلّا رجل يحوّل اللّه وجهه إلى قفاه لينذرهم و يكون‏ آية لمن خلفهم، و يومئذ تأويل هذه الآية: وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ‏. و يبعث السفياني‏ مائة و ثلاثين ألفا إلى الكوفة، ينزلون‏ الروحاء و الفاروق‏ ، فيسير منها ستّون ألفا حتّى ينزلوا الكوفة موضع قبر هود عليه السّلام بالنخيلة، فيهجمون عليهم‏ يوم الزينة، و أمير الناس جبّار عنيد يقال له: الكاهن الساحر، فيخرج من مدينة الزوراء إليهم [أمير في‏] خمسة آلاف من الكهنة، و يقتل على جسرها سبعين ألفا حتّى يحتمي‏ الناس [من‏] الفرات ثلاثة أيّام من الدماء و نتن الأجساد، و يسبى من الكوفة سبعون ألف بكر لا يكشف عنهنّ‏ كفّ و لا قناع حتّى يوضعن في المحامل و يذهب بهنّ إلى الثوية و هي الغريّان‏. ثمّ يخرج من الكوفة مائة ألف ما بين مشرك و منافق حتّى يقدموا دمشق، لا يصدّهم عنها صادّ، و هي إرم ذات العماد. و تقبل رايات من شرق‏ الأرض غير معلمة، ليست بقطن و لا كتان و لا حرير، مختوم في رءوس القنا بخاتم السيّد الأكبر، يسوقها رجل من آل محمّد يظهر بالمشرق، و توجد ريحها في المغرب كالمسك الأذفر، يسير الرعب أمامها بشهر، حتّى ينزلوا الكوفة طالبين بدماء آبائهم. فبيناهم على ذلك إذ أقبلت خيل اليماني و الخراساني يستبقان كأنّهما فرسا رهان؛ شعث غبر جرد، أصحاب‏ نواطي و أقداح، إذا يضرب أحدهم برجله قاطن‏ ، فيقول: لا خير في مجلسنا بعد يومنا هذا، اللهمّ فإنّا التائبون، و هم الأبدال- الذين وصفهم اللّه تعالى: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ‏ - و نظراؤهم من آل محمّد. و يخرج رجل من أهل نجران يستجيب للإمام، فيكون أوّل النصارى إجابة، فيهدم بيعته و يدقّ صليبه، و يخرج‏ بالموالي و ضعفاء الناس فيسيرون إلى النخيلة بأعلام هدى، فيكون مجتمع‏ الناس جميعا في الأرض كلّها بالفاروق، فيقتل يومئذ ما بين المشرق و المغرب ثلاثة آلاف ألف، يقتل بعضهم بعضا، فيومئذ تأويل هذه الآية: فَما زالَتْ تِلْكَ دَعْواهُمْ حَتَّى جَعَلْناهُمْ حَصِيداً خامِدِينَ‏ بالسيف. و ينادي مناد في [شهر] رمضان من ناحية المشرق عند الفجر: يا أهل الهدى اجتمعوا، و ينادي [مناد] من قبل المغرب‏ بعد ما يغيب الشفق: يا أهل الباطل [اجتمعوا] ، و من الغد عند الظهر تتلوّن الشمس [و] تصفرّ فتصير سوداء مظلمة، و يوم الثالث يفرّق اللّه ما بين الحقّ و الباطل، و تخرج دابّة الأرض، و يقبل الروم إلى قرية ساحل البحر عند كهف الفتية، فيبعث اللّه الفتية من كهفهم [مع‏] كلبهم، منهم رجل يقال له: تمليخا، و آخر: خملاها، و هما الشاهدان المسلمان للقائم‏.
و عن محمّد بن عمير، يرفعه إلى أبي جعفر صلوات اللّه عليه، قال: من الأمور أمور محتومة و امور موقوفة، و السفيانيّ من الأمور المحتومة الذي لا بدّ منه‏.
و عن إسماعيل بن مهران، يرفعه إلى عمر بن أبان الكلبي، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: كأنّي بالسفياني أو بصاحب جيش السفياني قد طرح رحله في رحبتكم بالكوفة، فينادي مناديه: من جاء برأس رجل من شيعة عليّ فله ألف درهم، فيثب الجار على جاره فيقول: هذا منهم، فيضرب عنقه‏ و يأخذ ألف درهم. [أما] إنّ غمّازيكم يومئذ لا يكونون إلّا أولاد بغايا ، فكأنّي أنظر إلى صاحب البرقع. قلت: و ما صاحب البرقع؟ قال: رجل منكم يقول بقولكم يلبس البرقع فيخونكم‏ ، فيعرفكم و لا تعرفونه، فيغمز بكم رجلا رجلا، ألا إنّه لا يكون إلّا ابن بغيّ‏.
و من كتاب الفضل بن شاذان يرفعه‏ (بروايته‏ عن أبي جميلة) ، عن سعد، عن أبي محمّد الحسن بن عليّ عليهما السّلام، قال: لموضع رجل‏ بالكوفة أحبّ إليّ من دار بالمدينة.
و عنه، عن سعد، عن‏ الأصبغ، قال: سمعت عليّا عليه السّلام يقول: من كان له دار بالكوفة فليتمسّك بها.
[و ذكر في ذلك أخبار كثيرة يكفي هذا منها].
و من ذلك بالطريق المذكور، يرفعه إلى مفضّل بن عمر، أنّه‏ قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام [يقول‏]: إنّ قائمنا إذا قام أشرقت الأرض بنور ربّها، و استغنى العباد عن ضوء الشمس، و صار النهار و الليل واحدا و ذهبت الظلمة، و يعمّر الرجل في ملكه حتّى يولد له ألف ذكر و لا يولد فيهم أنثى، و يا بنى في ظهر الكوفة مسجد له ألف باب، و تتّصل بيوت الكوفة بنهر كربلاء و بالحيرة، حتّى يخرج الرجل يوم الجمعة على بغلة سفواء يريد الجمعة فلا يدركها.
و عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه ذكر مسجد السهلة فقال: هو منزل قائمنا إذا قدم بأهله‏.
و من ذلك بالطريق المذكور، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: يدخل المهدي الكوفة و فيها ثلاث رايات قد اضطربت بينها فتصفو، فيدخل حتّى يأتي بالمنبر فيخطب، فلا يدري الناس ما يقول من البكاء، و هو قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: كأنّي بالحسنيّ و الحسينيّ قد قاداها، فيسلّمها إلى الحسيني فيبايعونه، فإذا دخلت الجمعة الثانية قال الناس: يا ابن رسول اللّه، إنّ الصلاة خلفك‏ تضاهي الصلاة خلف رسول اللّه، و المسجد لا يسعنا، (فيقول: إنّي مرتاد لكم)، فيخرج إلى الغري فيخطّ مسجدا له ألف باب يسع الناس، و يبعث فيحفر من خلف قبر الحسين عليه السّلام نهرا يجري إلى الغري‏ حتّى يرمي‏ في النجف، و يعمل‏ على فوهته‏ قناطر و أرحاء ماء في السبيل، فكأنّي بالعجوز على رأسها مكتل‏ فيه شي‏ء حتّى‏ تطحنه بلا كراء.
و عنه عليه السّلام أنّه قال: يهزم المهديّ السفيانيّ و جيشه و يقتلهم أجمعين، و يذبح السفياني تحت شجرة أغصانها مدلّاة في بحيرة طبريّة ممّا يلي الشام، و الحديث مختصر.
و من ذلك بالطريق المذكور يرفعه‏ إلى بشير النبّال، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام‏ ، قال‏: هل تدري ما أوّل ما يبدأ به القائم؟ قلت: لا. قال: يخرج هذين‏ طريّين‏ فيحرقهما ثمّ يذرّيهما في الريح، و يكسر المسجد. ثمّ قال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: عريش كعريش أخي موسى. و ذكر أنّ مقدّم مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان طينا و جانباه‏ جريدة النخل‏.
و من ذلك بالطريق المذكور يرفعه إلى إسحاق‏ بن عمّار، عن أبي عبد اللّه، قال: إذا قدم القائم (الله ۱۴۴) و همّ‏ أن يكسر الحائط الذي على القبر، بعث‏ اللّه ريحا شديدا و صواعق و رعودا، حتّى يقول الناس: إنّما ذا لذا، فيتفرّق أصحابه [عنه‏] حتّى لا يبقى معه أحد، فيأخذ المعول بيده فيكون أوّل من‏ يضرب بالمعول، ثمّ يرجع إليه أصحابه إذا رأوه يضربه بالمعول‏، فيكون ذلك اليوم فضل بعضهم على بعض بقدر سبقهم إليه، فيهدمون الحائط، ثمّ يخرجهما غضّين طريّين‏، فيلعنهما و يتبرّأ منهما و يصلبهما، ثمّ ينزلهما و يحرقهما ثمّ يذريهما في الريح‏.
و من ذلك بالطريق المذكور، يرفعه إلى أبي بصير، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال‏: إذا ظهر القائم على نجف الكوفة خرج إليه قرّاء أهل الكوفة و قد علّقوا المصاحف على‏ أعناقهم و في‏ أطراف رماحهم، شعارهم (يا ۲۲۱۲۱ يا ۲۴۷ تر) و يقولون‏: لا حاجة لنا فيك يا ابن فاطمة، قد جرّبناكم فما وجدنا عندكم خيرا، ارجعوا من حيث جئتم، فيقتلهم حتّى لا يبقى منهم مخبر.
و عنه عليه السّلام، قال‏: دولتنا آخر الدول، و لم يبق‏ أهل بيت‏ لهم دولة إلّا ملكوا قبلنا كيلا يقولوا إذا رأوا سيرتنا: إذا ملكنا سرنا مثل هؤلاء. [و هو قول اللّه عزّ و جلّ‏] وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ*.
و من ذلك بالطريق المذكور، يرفعه إلى أبي بصير، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: إذا قام القائم و دخل الكوفة أمر بهدم‏ المساجد الأربعة حتّى يبلغ أساسها و يصيّرها عريشا كعريش موسى عليه السّلام، و تكون المساجد كلّها جمّاء لا شرف لها [كما] كانت على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و يوسع الطريق الأعظم فيصير ستّين ذراعا، و يهدم كلّ مسجد على الطريق، و كلّ جناح و كنيف و ميزاب إلى الطريق، و يأمر اللّه الفلك في زمانه فيبطئ في دوره حتّى يكون اليوم و الليلة من أيّامه كعشرة أيّام من أيّامكم، و الشهر كعشرة أشهر، و السنة كعشر سنين من سنينكم. و لا يلبث إلّا قليلا حتّى يخرج عليه مارقة الموالي برميلة الدسكرة عشرة آلاف شعارهم (يا ۷ و ۱۴۵)، فيدعو رجلا من الموالي فيقلّده سيفه، ثمّ يخرجهم‏ فيقتلهم حتّى لا يبقي منهم أحدا. ثمّ يتوجّه إلى كابل شاه- و هي مدينة لم يفتحها أحد قطّ [غيره‏] - فيفتحها، ثمّ يتوجّه إلى الكوفة فينزلها فتكون داره، و الحديث مختصر.
و عن‏ عبد الكريم بن عمرو الخثعمي‏، قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام: كم يملك القائم؟ قال: سبع سنين تكون‏ سبعين سنة من سنينكم هذه‏.
و من ذلك عنه عليه السّلام، قال‏: كأنّي أنظر إلى القائم و أصحابه في نجف الكوفة كأنّ على رءوسهم الطير قد شنّت مزادهم‏ و خلقت ثيابهم (متنكّبين‏ قسيّهم)، قد أثّر السجود بجباههم، ليوث بالنهار، رهبان بالليل، كأنّ قلوبهم زبر الحديد، يعطى الرجل منهم قوّة أربعين رجلا، (و يعطيهم صاحبهم [التوسّم‏] لا يقتل) أحد منهم إلّا كافرا أو منافقا، [و قد] وصفهم اللّه بالتوسّم في كتابه العزيز: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ‏.
(و ممّا ننقله من كتاب فضل بن شاذان المقدّم ذكره ما رواه الحسن بن محبوب يرفعه) إلى [أبي‏] جعفر عليه السّلام، قال: إذا خسف بجيش السفياني- إلى أن قال:- و القائم يومئذ بمكّة (مسند ظهره إلى) الكعبة مستجيرا بها، يقول: [أنا وليّ اللّه‏] ، أنا أولى الناس‏ باللّه و بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله، فمن حاجّني في آدم فأنا أولى الناس بادم، و من حاجّني في نوح فأنا أولى الناس بنوح، و من حاجّني [في‏] إبراهيم‏ فأنا أولى الناس بإبراهيم، [و من حاجني في محمّد فأنا أولى الناس بمحمّد] ، و من حاجّني في النبيّين فأنا أولى الناس بالنبيّين، إنّ‏ اللّه تعالى يقول: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ. ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏ ، فأنا بقيّة آدم، و خيرة نوح، و مصطفى من‏ إبراهيم، و صفوة من‏ محمّد، ألا و من حاجّني في كتاب اللّه فأنا أولى الناس بكتاب اللّه، ألا و من حاجّني في سنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأنا أولى الناس بسنّة رسول اللّه و سيرته، و انشد اللّه من سمع كلامي لما بلغه‏ الشاهد منكم‏ الغائب. فيجمع اللّه له أصحابه ثلاثمائة و ثلاثة عشر [رجلا]، فيجمعهم اللّه على غير ميعاد، قزع كقزع الخريف، ثمّ تلا هذه الآية: أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فيبايعونه‏ بين الركن و المقام، و معه عهد من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و قد توارثه‏ عن‏ الآباء، فإن أشكل عليهم من ذلك شي‏ء فإنّ الصوت في‏ السماء لا يشكل عليهم إذا نودي باسمه و اسم أبيه‏.
(و من ذلك في خبر طويل يرفعه إلى عليّ بن الحسين عليهما السّلام- إلى أن قال):- فيجلس تحت شجرة سمرة، فيجيئه جبرئيل في صورة رجل من كلب، فيقول: يا عبد اللّه [ما يجلسك هاهنا؟ فيقول: يا عبد اللّه إنّي‏] أنتظر أن يأتي العشاء فأخرج في برده‏ إلى مكّة، و أكره أن أخرج في هذا الحرّ، (فيقول له: و ما من هاهنا إلى‏ مكّة [من‏] الحرّ حتّى تصيبك مشقّته) ؟! قال: فيضحك، فإذا ضحك عرفه [أنّه جبرئيل عليه السّلام‏]. قال: فيأخذه‏ بيده و يصافحه و يسلّم عليه، فيقول‏ له: قم، و يجيئه بفرس يقال له البراق، فيركبه ثمّ يذهب‏ إلى جبل رضوى، فيأتي محمّد و عليّ فيكتبان له عهدا منشورا يقرؤه على الناس. قال‏: ثمّ يخرج إلى مكّة و الناس مجتمعون‏. قال: فيقوم رجل منه فينادي: أيّها الناس، هذا طلبتكم، قد جاءكم‏ يدعوكم إلى ما دعاكم إليه نبيّ‏ اللّه و عليّ. قال: فيقومون إليه ليقتلوه. قال: فيقوم هو بنفسه فيدعوهم‏ فيقول: أيّها الناس، أنا فلان ابن فلان، أنا ابن نبيّ اللّه، أدعوكم إلى ما دعاكم إليه نبيّ اللّه. فيقومون إليه ليقتلوه، فيقوم ثلاثمائة أو نيّف‏ على ثلاثمائة رجل‏ فيمنعونه، منهم‏ خمسون من أهل الكوفة و سائر هم من أفنان‏ الناس لا يعرف بعضهم بعضا، اجتمعوا على غير ميعاد.
و من ذلك‏ يرفعه إلى أبي بصير، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: إنّ القائم ينتظر من ثنية ذي طوى في عدّة أهل بدر ثلاثمائة و ثلاثة عشر [رجلا] حتّى يسند ظهره إلى الحجر و يهزّ الراية المغلّبة.
قال عليّ بن [أبي‏] حمزة (أحد رواة الخبر، قال): فذكرت‏ [ذلك‏] لأبي إبراهيم عليه السّلام، قال: و كتاب منشور.
و من ذلك يرفعه إلى أبان بن تغلب، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: إنّ أوّل من يبايع القائم عليه السّلام جبرئيل في صورة طير أبيض، فيبايعه ثمّ يضع رجلا على‏ بيت المقدس، و رجلا على البيت الحرام، ثمّ ينادي بصوت رفيع يسمعه الخلائق: أَتى‏ أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ‏.
و من ذلك‏ يرفعه إلى أبي بصير، عن أبي جعفر عليه السّلام- في حديث طويل إلى أن قال:- فيقول‏ لأصحابه: يا قوم، إنّ أهل مكّة لا يريدونني، و لكنّي مرسل إليهم لأحتجّ عليهم بما ينبغي لمثلي أن يحتجّ عليهم، فيدعو رجلا منهم‏ فيقول [له: امض إلى أهل مكّة فقل:]: يا أهل مكّة، أنا رسول فلان إليكم و هو يقول لكم: إنّا أهل بيت الرحمة و معدن الرسالة و الخلافة، و نحن ذرّيّة محمّد و سلالة النبيّين، و إنّا قد ظلمنا و اضطهدنا و قهرنا و ابتزّ منّا حقّنا منذ قبض نبيّنا إلى يومنا هذا، فنحن نستنصركم فانصرونا. فإذا تكلّم هذا الفتى هذا الكلام أتوا إليه فذبحوه بين الركن و المقام، و هي‏ النفس الزكيّة، فإذا بلغ ذلك الإمام قال لأصحابه: أ لم اخبركم‏ أنّ أهل مكّة لا يريدوننا، فلا يدعونه حتّى يخرج، فيهبط من عاقبة طوى في ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا عدّة أهل بدر حتّى يأتي المسجد الحرام، فيصلّي [فيه‏] عند مقام إبراهيم أربع ركعات، و يسند ظهره إلى الحجر الأسود، ثمّ يحمد اللّه و يثني عليه [و يذكر النبي صلّى اللّه عليه و آله و يصلّي عليه‏] و يتكلّم بكلام لم يتكلّم به أحد من الناس، فيكون أوّل من يضرب على يده‏ و يبايعه جبرئيل و ميكائيل، و يقوم‏ معهما رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أمير المؤمنين عليه السّلام فيدفعان إليه كتابا جديدا، على العرب شديدا، بخاتم رطب، فيقولون له: اعمل بما فيه، و يتابعه‏ الثلاثمائة و ناس‏ قليل من أهل مكّة. ثمّ لا يخرج من مكّة حتّى يكون في مثل الحلقة- قلت: و ما الحلقة؟ قال: عشرة آلاف [رجل‏] - جبرئيل عن يمينه و ميكائيل عن يساره‏ ، ثمّ يهزّ الراية الجلية و ينشرها، و هي راية رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله السحابة، و درع رسول اللّه [السابغة] ، و يتقلّد بسيف رسول اللّه ذي‏ الفقار.
و من ذلك يرفعه إلى عبد الحميد بن سعيد، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: إذا وضع المؤمن في قبره فسح اللّه له في قبره مسيرة شهر أمامه و عن يمينه و عن يساره و عن خلفه، و يفتح له باب إلى الجنّة فيدخل عليه روحها و ريحانها، إلى أن يبعث اللّه قائم آل محمّد، و إنّه ليزور آل محمّد فيأكل من طعامهم و شرابهم و يتحدّث معهم في مجالسهم إلى أن يقوم قائمنا أهل البيت، فإذا قام قائمنا أقبلوا معه زمرا فزمرا، فعند ذلك يرتاب المبطلون، و يضمحلّ أثر المنتحلين‏ و قليل ما يكونون‏. يا عبد الحميد، يهلك المخاصمون‏ ، و ينجو المقرّبون، و يثبت الحصن‏ على أوتادها، و أمّا الكافر فإذا وضع في قبره فتح له باب من أبواب جهنّم يدخل عليه‏ من فورها و حرّها إلى أن يبعث قائمنا فيبعث فيضرب عنقه ، و الخبر طويل اختصرنا هذا منه.
و في‏ خبر آخر: و ما من بلدة إلّا يخرج معه‏ منهم طائفة إلّا أهل البصرة؛ فإنّه لا يخرج معه منهم‏ إنسان‏.
و من ذلك‏ يرفعه إلى الفضيل بن يسار، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: له كنز بالطالقان ما هو ذهب و لا فضّة، و راية لم ينشرها منذ طويت، و رجال كأنّ‏ قلوبهم زبر الحديد لا يشوبها شكّ، أشدّ في ذات [اللّه‏] من الحجر، لو زاحموا الجبال لأزالوها، لا يقصدون براياتهم بلدة إلّا (أبادها اللّه و) خرّبوها، كأنّ على خيولهم العقبان، يتمسّحون بسرج الإمام إذا ركب‏ يطلبون بذلك البركة، و يحفّون به (حتّى لا يرى مكروها، إشفاقا عليه)، يقونه‏ بأنفسهم في الحروب، و يكفونه ما يريد، منهم‏ رجال لا ينامون الليل، لهم دويّ في مصلّاهم‏ كدويّ النحل، يبيتون قياما على أطرافهم، و يصبحون على خيولهم، رهبان‏ بالليل، ليوث بالنهار، هم أطوع له من الأمة لسيّدها، كالمصابيح، كأنّ قلوبهم القناديل، و هم من خشية ربّهم‏ مشفقون، يدعون بالشهادة، و يتمنّون أن يقتلوا في سبيل اللّه، شعارهم «يا لثارات الحسين عليه السّلام» إذا ساروا يسير الرعب أمامهم مسيرة شهر، يمشون إلى الموت‏ أرسالا، بهم‏ ينصر اللّه إمام الحقّ‏.
و من ذلك يرفعه إلى ابن المغيرة، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: إذا قام القائم من آل محمّد أقام‏ خمسمائة من قريش فيضرب أعناقهم، [ثمّ‏] خمسمائة ثمّ خمسمائة حتّى عدّ ستّ‏ مرّات. قلت: يبلغ عدد هؤلاء هذا ؟ قال: منهم و من مواليهم‏.
(و من ذلك يرفعه إلى أبي خالد الكابلي)، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: يبايع القائم بمكّة على‏ كتاب اللّه و سنّة رسوله، و يستعمل على مكّة، ثمّ يسير نحو المدينة فيبلغه أنّ عامله قتل، فيرجع إليهم فيقتل المقاتلة و لا يزيد على ذلك (شيئا، يعني السبي‏)، ثمّ ينطلق فيدعو الناس بين المسجدين إلى كتاب اللّه و سنّة رسوله‏ و الولاية لعليّ بن أبي طالب و البراءة من عدوّه، (و لا يسمّي واحدا)، حتّى يخرج إلى‏ البيداء فيخرج إليه جيش السفياني، [فيخسف اللّه بهم‏]، و الخبر بطوله قد تقدّم‏.
(و من ذلك يرفعه إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام- في خبر طويل إلى أن قال:- ثمّ) يخرج إلى المدينة فيقيم بها ما شاء اللّه، ثمّ يخرج إلى الكوفة، و يستعمل عليها رجلا من أصحابه، فإذا نزل الشقرة جاءهم كتاب السفياني: إن لم تقتلوه لأقتلنّ مقاتليكم و لأسبينّ ذراريكم، فيقبلون على عامله فيقتلونه، فيأتيه‏ الخبر فيرجع إليهم فيقتلهم، و يقتل قريشا حتّى لا يبقى منهم [إلّا] أكلة كبش، ثمّ يخرج إلى الكوفة و يستعمل رجلا من أصحابه فيقبل و ينزل النجف‏.
(و من ذلك يرفعه إلى) عبد اللّه بن سنان، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: يقبل‏ القائم حتّى (إذا بلغ الشقرّق قال) له رجل من ولد أبيه: إنّك لتجفلنّ‏ الناس إجفال النعم، فبعهد من رسول اللّه أو بما ذا؟ قال: و ليس في الناس يومئذ رجل أشدّ بأسا منه، فيقوم إليه رجل من الموالي فيقول [له‏]: لتسكتنّ أو لأضربنّ عنقك، فعند ذلك يخرج القائم عهدا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله‏.
(و من ذلك يرفعه إلى أبي خالد) الكابلي، عن عليّ بن الحسين عليه السّلام، قال: يقبل‏ القائم من المدينة حتّى ينتهي إلى الحفر و تصيبهم مجاعة شديدة. قال: فيصبحون‏ و قد نبتت لهم ثمرة، فيأكلونها و يتزوّدون منها، [و هو] قول اللّه تعالى: وَ آيَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْناها وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ‏ ، ثمّ يسير حتّى ينتهي إلى القادسيّة و قد اجتمع الناس بالكوفة و قد بايعوا السفياني‏.
(و من ذلك يرفعه) إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: يقدم القائم حتّى يأتي النجف، فيخرج إليه من الكوفة جيش السفياني و أصحابه و النّاس [معه‏] ، و ذلك يوم الأربعاء، فيدعوهم و يناشدهم حقّهم و يخبرهم أنّه مظلوم مقهور. و يقول: من حاجّني في اللّه فأنا أولى الناس باللّه- إلى‏ آخر ما تقدّم من هذه‏-. فيقولون: ارجع من حيث جئت‏ لا حاجة لنا فيك، قد خبرناكم و اختبرناكم‏ ، فيفترقون على‏ غير قتال. فإذا كان يوم الجمعة عادوا، فيجي‏ء سهم فيصيب رجلا من المسلمين فيقتله، فيقال: إنّ فلانا قد قتل، فعند ذلك ينشر راية رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فإذا نشرها انحطّت عليه ملائكة بدر، فإذا زالت الشمس هبّت‏ الريح له، فيحمل عليهم هو و أصحابه فيمنحه اللّه تعالى أكتافهم فيولّون‏، فيقتلهم حتّى يدخلهم أبيات الكوفة، و ينادي مناديه: ألا لا تتبعوا مولّيا و لا تجهزوا على جريح، و يسير بهم كما سار عليّ في‏ أهل البصرة.
و من ذلك‏ يرفعه إلى جابر بن يزيد، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: إذا بلغ السفياني أنّ القائم قد توجّه‏ إليه من ناحيه الكوفة، تجهّز بخيله حتّى يلقى القائم، فيخرج القائم فيقول: أخرجوا إليّ ابن عمّي، فيخرج إليه‏ السفياني، فيكلّمه القائم فيجيبه‏ السفياني فيبايع له‏، ثمّ ينصرف إلى أصحابه فيقولون له: ما صنعت؟ فيقول: سلّمت‏ و بايعته، فيقولون له: قبّح اللّه رأيك!! بينما كنت خليفة [متبوعا] قد صرت‏ تابعا؟! [فيستقبله‏] فيقاتله‏، ثمّ يمسون تلك الليلة، ثمّ يصبحون و القائم‏ بالحرب فيقتتلون يومهم [ذلك‏]، ثمّ إنّ اللّه يمنح القائم و أصحابه أكتافهم فيقتلونهم‏ حتّى يفنوهم، حتّى أنّ الرجل ليختفي خلف‏ الشجر و الحجر ، فيقول الشجر و الحجر: يا مؤمن، هذا كافر فاقتله، فيقتله. قال: فتشبع (سباع الأرض و طير السماء) من لحومهم، فيقيم بها القائم ما شاء اللّه أن يقيم‏. قال: ثمّ يعقد القائم فيها ثلاث رايات‏: لواء إلى القسطنطينيّة يفتح اللّه له، و لواء إلى الصين فيفتح اللّه‏ له، و لواء إلى جبال الديلم فيفتح اللّه‏ له‏.
و من ذلك يرفعه‏ إلى أبي بصير، عن أبي جعفر عليه السّلام- في خبر طويل تقدّم بعضه‏ إلى أن قال:- و يهرب‏ قوم كثير من بني أميّة حتّى يلحقوا بأرض الروم، فيطلبون‏ إلى ملكها أن يدخلوا إليه، فيقول لهم الملك: لا ندخلكم حتّى تدخلوا في ديننا و تنكحونا و ننكحكم، و تأكلوا لحوم الخنازير معنا ، و تشربوا الخمر، و تعلّقوا الصّلبان في أعناقكم، و الزنانير في أوساطكم، فيفعلون‏ ذلك، فيدخلونهم مدينتهم‏. فيبعث إليهم القائم أن أخرجوا هؤلاء الذين أدخلتموهم، فيقولون: هؤلاء قوم رغبوا في ديننا و زهدوا عن‏ دينكم، فيقول: إنّكم [إن‏] لم تخرجوهم وضعت‏ السيف فيكم، فيقولون [له‏]: هذا كتاب اللّه بيننا و بينكم، فيقول: قد رضيت به، فيخرجونه‏ إليه، فيقرأه عليهم و إذا في شرطه الذي شرط عليهم أن‏ يدفعوا إليه‏ من دخل إليهم مرتدّا عن الإسلام، و لا يردّ إليهم من خرج من عندهم راغبا في الإسلام. فلمّا قرأ الكتاب عليهم و رأوا أنّ‏ هذا الشرط لازم لهم أخرجوهم إليه، فيقتل الرجال و يبقر بطون الحبالى، و رفع الصبيان‏ في الرماح‏. قال: و اللّه لكأنّي أنظر إليه و إلى أصحابه يقتسمون الدنانير على الجحف‏، ثمّ يسلم الروم على يده، فيا بني فيهم المسجد، و يستخلف عليهم رجلا من أصحابه ثمّ ينصرف.
و من ذلك يرفعه إلى [أبي‏] خالد الكابلي، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: إذا فرغ القائم عليه السّلام من أمر السفياني رجع إلى الكوفة، [و] بعث الثلاثمائة و ثلاث عشر في الآفاق كلّها، و يمسح على أكتافهم و على صدورهم فلا يتعايون ببلد بين قضاء، و لا تبقى أرض إلّا و نودي فيها شهادة أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و هو قوله: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ‏ و لا يقبل صاحب الأمر جزية كما قبلها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و هو قول اللّه: قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ‏. قال أبو جعفر عليه السّلام: يقاتلون و اللّه حتّى لا يشرك باللّه شي‏ء، و حتّى تخرج العجوز الضعيفة من المشرق تريد المغرب لا يهجمها أحد، و تخرج الأرض بذرها، و تنزل السماء قطرها، و يخرج الناس بخراجهم على رقابهم إلى المهدي، و يوسّع اللّه على شيعتنا، فلولا ما كتب اللّه لهم من السعادة لطغوا. فبينما صاحب هذا الأمر على منبر الكوفة و قد حكم ببعض الأحكام و ببعض السنن، إذ خرجت‏ خارجيّة من المسجد يريدون الخروج عليه، فيقول لأصحابه: انطلقوا فإنّكم تلحقونهم في التّمارين، فيلحقونهم فيأتون بهم اسارى، فيذبحون، و هم آخر خارجة تخرج على قائم آل محمّد.
و من ذلك يرفعه إلى أبي عبيدة الحذّاء، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: يا أبا عبيدة، إذا قام قائم آل محمّد حكم بحكم داود لا يسأل عن بيّنة.
و من ذلك‏ عن أبي بصير، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: يقضي القائم بقضيّة ينكرها بعض أصحابه ممّن قد ضرب قدّامه بالسيف و هو قضاء آدم، فيقدّمهم فيضرب أعناقهم، ثمّ يقضي الثانية بقضيّة ينكرها قوم آخرون ممّن قد ضرب‏ قدّامه بالسيف و هو قضاء إبراهيم فيقدّمهم فيضرب أعناقهم، ثمّ يقضي الثالثة بقضيّة فينكرها (عليه بعض) ممّن قد ضرب قدّامه بالسيف و هو قضاء داود فيقدّمهم فيضرب أعناقهم، ثمّ يقضي الرابعة بقضيّة و هو قضاء محمّد صلّى اللّه عليه و آله فلا ينكر ذلك‏ أحد عليه‏.
و من ذلك يرفعه‏ إلى أبان بن تغلب، قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: إذا خرج القائم عليه السّلام لم يقم‏ بين يديه أحد إلّا عرفه؛ صالح أو طالح‏.
و من ذلك يرفعه‏ إلى [أبي‏] الجارود، قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام: جعلت فداك، أخبرني عن صاحب هذا الأمر. قال: (صاحب هذا الأمر) يمسي من أخوف الناس و يصبح من آمن الناس، يوحى إليه هذا الأمر في ليلة. فقلت‏:يوحى إليه يا أبا جعفر؟ قال: يا أبا الجارود، إنّه ليس وحي نبوّة، لكنّه‏ يوحى إليه كوحيه إلى مريم بنت عمران و إلى أمّ موسى و إلى النحل. يا أبا الجارود، إنّ قائم‏ آل محمّد لأكرم على اللّه تعالى من مريم بنت عمران و من أمّ موسى و من‏ النحل‏.
يرفعه إلى رفيد مولى ابن‏ هبيرة، قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: كيف أنت إذا رأيت أصحاب القائم قد ضربوا فساطيطهم بصحن مسجد الكوفة، ثمّ أخرج إليهم المثال المستأنف بأمر جديد على العرب شديد. قلت: يسير القائم بسيرة عليّ في أهل السواد؟ قال: يا رفيد، إنّ عليّا سار بما في الجفر الأبيض، و إنّ القائم يسير فيهم بما في الجفر الأحمر. قلت: و ما الجفر الأحمر؟ فأومأ بهذه- و أمرّ بأصابعه على حلقه- يقول: الذبح. و في رواية اخرى: قال: قلت: و ما الجفر الأبيض؟ قال: المنّ و الكفّ. قلت: و ما الجفر الأحمر؟ قال: السيف‏ و القتل- أو قال: القتل و السبي -.
و من ذلك يرفعه‏ إلى عبد اللّه بن سنان، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: إذا خرج القائم لم يكن بينه و بين العرب‏ و قريش‏ إلّا السيف، لا يأخذ منها إلّا السيف‏ و لا يعطيها إلّا السيف‏.
و عنه عليه السّلام: لا تذهب الدنيا حتّى تندرس أسماء القبائل، و تنسب القبيلة إلى رجل منكم، فيقال لها: آل فلان، و حتّى يقوم‏ الرجل منكم إلى حسبه [و نسبه‏] و قبيلته فيدعوهم إلى أمرهم‏ ، فإن أجابوه و إلّا ضرب أعناقهم‏.
و من ذلك يرفعه إلى‏ [أبي‏] خالد الكابلي، قال: قال أبو جعفر عليه السّلام: وجدنا في كتاب عليّ‏ إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ‏ (فأنا و أهل بيتي الذين أورثنا الأرض، و نحن المتّقون. قال: [و] قال: الأرض كلّها لنا)، فمن أخذ أرضا من المسلمين فعمرها فيؤدّ خراجها إلى الإمام من أهل بيتي و له‏ ما أكل منها، حتّى يظهر القائم من أهل بيتي بالسيف فيحويها و يمنعها و يخرجهم عنها كما حواها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، إلّا ما كان في أيدي شيعتنا فإنّه يقاطعهم على ما في أيديهم و يترك الأرض في أيديهم‏.
و من ذلك يرفعه‏ إلى جابر، عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: أوّل ما يبدأ القائم بانطاكيّة فيستخرج‏ التوراة من غار فيه عصا موسى و خاتم سليمان. قال: و أسعد الناس به أهل الكوفة. و (إنّما سمّي المهدي لأنّه يهدي‏ إلى أمر خفي‏.
و من ذلك يرفعه إلى جابر، عن أبي جعفر عليه السّلام)، قال: إنّما سمّي المهدي عليه السّلام لأنّه يهدي إلى أمر خفي، حتّى أنّه يبعث إلى رجل لا يعلم الناس (به و أهل الكوفة أنّ‏) له ذنبا فيقتله، حتّى أنّ أحدهم يتكلّم في بيته فيخاف أن يشهد عليه الجدار.
و عنه عليه السّلام، قال: يملك القائم ثلاثمائة سنة و تسع سنين‏ كما لبث أهل الكهف في كهفهم، يملأ الأرض عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما، يفتح‏ اللّه [له‏] شرق الأرض و غربها، و يقتل الناس حتّى لا يبقى إلّا دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله، يسير بسيرة سليمان ابن داود، و يدعو الشمس و القمر فيجيبانه، و تطوى له الأرض، و يوحى إليه فيعمل بالوحي بأمر اللّه تبارك و تعالى‏.
و عنه عليه السّلام: إذا ظهر القائم و دخل الكوفة بعث اللّه تعالى [من ظهر الكوفة] سبعين ألف صدّيق، فيكونون معه‏ في أصحابه و أنصاره، و يردّ السواد إلى أهله الذين‏ هم أهله، و يعطي الناس عطائين‏ في السنة، و يرزقهم رزقين في الشهر، و يسوّي بين الناس حتّى لا يرى محتاج‏، و يجي‏ء أصحاب الزكاة بزكواتهم‏ إلى المحاويج من شيعته‏ فلا يقبلونها، فيصرّونها صررا و يرمون بها في دورهم، فيخرجون إليهم فيقولون: لا حاجة لنا في دراهمكم- و الخبر بطوله‏ -. حتّى‏ قال: و تجمع‏ إليه أموال أهل الدنيا كلّها من بطن الأرض و ظهرها، فيقال للناس: تعالوا إلى ما قطعتم فيه الأرحام و سفكتم فيه الدماء الحرام، و ركبتم فيه محارم اللّه‏ ، فيعطي عطاء لم يعطه أحد قبله‏.
و عن أبي بصير، قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: هل يردّ النساء إلى الدنيا ممّن محض الإيمان محضا؟ قال: فلا بدّ من نساء يكنّ مع القائم. قلت: كم هنّ؟ قال: ثمان من النساء. قلت: و ما يصنع بهنّ؟ قال: يداوين الجرحى و يقمن على المرضى‏.
و من ذلك‏ يرفعه إلى ابن مسكان، قال: سمعت أبا عبد اللّه [يقول‏]: إنّ المؤمن في زمان القائم و هو بالمشرق ليرى أخاه و هو بالمغرب، و كذا الذي بالمغرب‏ يرى أخاه الذي بالمشرق‏.
و عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: من مات ردّ حتّى يقتل، و من قتل ردّ حتّى يموت‏.
و عن أمير المؤمنين عليه السّلام، قال: أنا سيّد الشّيب‏، و فيّ سنّة [من‏] أيّوب، و يجمع لي أهلي كما جمعوا ليعقوب‏.
و عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: كان عليّ عليه السّلام يقول: العجب بين جمادى و رجب، لنشر أموات، و جمع أشتات‏، و حصد نبات، و أصوات بعدها أموات، يخرج الموتى يضربون أعناق الأحياء.
و من ذلك يرفعه‏ إلى الأصبغ بن نباتة، قال: خرج أمير المؤمنين عليه السّلام إلى ظهر النجف‏ فلحقناه (و قد جاوز بني كندة ، و قد استقبل القبلة بوجهه، فلمّا صرنا إليه اتّكأ على فرسه حتّى كاد أن يلتقي طرفاه، ثمّ استتمّ قاعدا، ثمّ) قال‏: سلوني قبل أن تفقدوني فقد ملئت الجوانح منّي علما، كنت إذا سألت اعطيت، و إذا سكتّ ابتدئت، ثمّ مسح بيده‏ على بطنه و قال: أعلاه علم و أسفله ثفل. ثمّ مرّ حتّى أتى الغريين فجاوزه‏، فلحقناه و هو مستلق على الأرض بجسده ليس تحته ثوب، فقال له قنبر: يا أمير المؤمنين، أ لا أبسط ثوبي تحتك؟ قال: لا، هل هي إلّا تربة مؤمن أو مزاحمته في مجلسه؟! قال‏ الأصبغ: فقلت: يا أمير المؤمنين‏، تربة مؤمن قد عرفناها كانت أو تكون، فما مزاحمته في مجلسه‏ ؟ فقال‏: يا ابن نباتة، لو كشف لكم لألفيتم أرواح المؤمنين في هذا الظّهر حلقا يتزاورون و يتحدّثون، إنّ في هذا الظّهر روح كلّ‏ مؤمن، و بوادي برهوت نسمة كلّ كافر. ثمّ ركب بغلة رسول اللّه‏ صلّى اللّه عليه و آله و انتهى إلى المسجد، فنظر إليه- و كان بخزف و دنان و طين- فقال: ويل لمن هدمك، و ويل لمن شهد بهدمك‏ ، و ويل لبانيك بالمطبوخ، المغيّر قبلة نوح، و طوبى لمن شهد تهدّمه‏ مع قائم أهل بيتي، أولئك خيار الامّة مع أبرار العترة.
و عنه عليه السّلام: كأنّي بشيعتنا في مسجد الكوفة قد ضربوا الفساطيط يعلّمون الناس القرآن كما نزل، أما إنّ قائمنا إذا قام كسره و سوّى قبلته‏.
[و ليكن هذا آخر ما اخترناه من كتاب الفضل بن شاذان، فباللّه المستعان. إلى هنا نقل من خطّ السيّد السعيد المرحوم عليّ بن عبد الحميد نقله العبد عبد اللّه و إن كان فيه بعض الكلمات لم يدركها العبد لصعوبة خطّ السيّد.]

جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱۶:۱۱
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت