دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۶۰٫۳۴۸ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱۴۱ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۱۴۷
بازدید از این یادداشت : ۲٫۲۰۵

پر بازدیدترین یادداشت ها :
از ميان آثار بسيار مهمی که درباره تاريخ يمن در دست است، از کتابهايی بايد نام برد که در ذيل نوع ادبی سير امامان زيدی نوشته شده اند و از جمله اين کتابها کتابی است به نام السيرة المنصورية درباره سيره المنصور بالله عبد الله بن حمزة (د. ۶۱۴ق). نويسنده اين کتاب شخصی است از ملازمان امام (ودر حقيقت کاتب ديوان انشای امام) و مشهور به ابو فراس ابن دِعثم که نام کاملش چنين است: فاضل بن عباس بن علي بن محمد بن أبي القاسم بن أبي عمرو. از کتاب او تاکنون دو مجلد به چاپ رسيده که شامل دو جلد دوم و سوم اين اثر است و در ۱۹۹۳م در بيروت به کوشش عبد الغني محمود عبد العاطي در دو مجلد منتشر شده است. اين محقق تاکنون تحقيقات متعددی درباره المنصور بالله عرضه کرده است (از جمله، نک: عبد الغني محمود، "ابو فراس بن دعثم وکتابه السيرة المنصورية"، مجلة کلية الآداب، جامعة صنعاء، شماره ۱۰، سال ۱۹۸۹م، ص ۲۲۴-۲۶۳؛ نيز نک: همو، من رسائل الامام عبد الله بن حمزة، قاهره، ۱۹۸۶م). نسخه های اساس طبع او دو نسخه يکی در کتابخانه آمبروزيانا است و ديگری در کتابخانه جامع کبير صنعاء و هر يک از اين دو نسخه مشتمل بر يکی از اين دو مجلد است. بنابراين محقق با تلاشی ستودنی کتابش را بر اساس يک نسخه در هر مجلد به صورتی پاکيزه منتشر کرده است. با تلاشی که محقق کتاب برای دستيابی به نسخه های مجلدات ديگر کتاب داشته است، اما وی متذکر می شود که نسخه ای از دو جلد ديگر کتاب را به دست نياورده است. در نسخه های اين کتاب نامی از ابو فراس به عنوان مؤلف اثر نيامده، اما محقق معتقد است که کتاب تأليف همين کاتب ديوان انشای امام بوده است (برای درستی اين انتساب، نيز نک: السيرة المنصورية، ۲/۸۳۲). البته دست کم دو سيره ديگر هم برای امام در منابع زيدی ذکر شده يکی تأليف علي بن نشوان بن سعيد الحميري، فرزند نشوان حميري معروف و ديگری تأليف محمد بن أحمد بن الوليد الزيدي، دانشمند بلند مرتبه زيدی معاصر با امام (در اين مورد، نک: حبشي، مصادر تاريخ اليمن، ص ۴۰۹؛ نيز: الشامي، تاريخ اليمن الفکري في العصر العباسي، ۴/۳۱-۳۲؛ نيز: ذيل دو مدخل علي بن نشوان و عبد الله بن حمزة در کتاب عبد السلام عباس الوجيه با عنوان اعلام المؤلفين الزيدية. گفته شده که نسخه کتاب ابن الوليد همراه نسخه ای از الشافي عبدالله بن حمزه در کتابخانه جامع کبير موجود است). اسم کتاب بر روی غلاف نسخه مجلد دوم "السيرة الشريفة المنصورية" ذکر شده است. در منابع گفته شده که سيره ابو فراس در ۴ مجلد بوده و پايان تأليف کتابش هم ربيع الأول سال ۶۱۵ق يعنی ده ماهی پس از وفات المنصور بالله بوده است (نک: مقدمه محقق، ۲/۱۷). از آنجا که اين سيره به شيوه رسمی سيره نگاران امامان زيدی حاکم در يمن نوشته شده و نويسنده هم به دليل وظيفه ای که در دستگاه حکومت داشته، به اسناد و نامه های رسمی دسترسی داشته، اين کتاب اهميت زيادی برای تاريخ نگاری يمن در سده ششم و اوائل سده هفتم قمری و از جمله دوره حضور ايوبيان در اين سرزمين دارد. از ديگر اهميتهای اين کتاب مسائل مربوط به چالش ميان المنصور بالله به عنوان امام زيديان يمن با زيديان مطرفي است که در اين کتاب اسناد زيادی درباره اين موضوع ارائه داده شده است (نک: تحقيق در دست انتشار نويسنده اين سطور درباره مطرفيه و نيز دو مقاله همو در کتاب ماه دين درباره مطرفيه). محقق در تصحيح اشعار المنصور بالله که تعداد زيادی از آنها در اين کتاب نقل شده از نسخه های ديوان وی استفاده کرده اما متأسفانه در تصحيح رسائل و نامه های امام از نسخه کتاب رسائل الامام المنصور بالله که مشتمل بر بسياری از نامه های امام است و تا آنجا که نويسنده اين کتاب اطلاع دارد، تاکنون منتشر نشده، بهره ای نبرده است. ديوان المنصور بالله ظاهرا تاکنون منتشر نشده، اما نويسنده اين سطور نسخه هايی از آن را ديده است؛ کما اينکه نسخه ای از رسائل امام منصور بالله در اختيار اينجانب است که چند نمونه از رسائل موجود در آن کتاب را در کتاب روابط فرهنگی ميان ايران و يمن مورد بررسی قرار داده و متن آنها را تصحيح کرده ام که انشاء الله همراه کتاب منتشر خواهند شد. ظاهرا محقق کتاب از وجود نسخه اصلی رسائل امام اطلاعی نداشته است، نسخه ای که بسيار هم کهنه است و مشتمل بر اطلاعاتی است که می تواند به عنوان مکمل کتاب سيره ابو فراس مورد استفاده قرار گيرد. البته همين محقق از چند نسخه فرعی که شامل پاره ای از رسائل امام بوده است، بهره برده است.
مجلد سوم کتاب السيرة المنصورية، حوادث و مسائل تاريخی و مذهبی تا سال ۶۰۳ق را از سيره سياسی و دينی امام المنصور بالله روايت می کند. همانطور که گفتيم محقق کتاب نسخه ای از مجلد اخير کتاب پيدا نکرده و بنابراين نسخه چاپی کتاب در پايان نقص دارد؛ کما اينکه مجلد اول آن هم تاکنون به دست نيامده است. چند سالی پيش در بررسی يک نسخه خطی از يکی از کتابخانه های خصوصی يمن مجموعه ای به رؤيت نويسنده اين سطور رسيد که بخشی از آن را نسخه ای کهنه از کتابی درباره سيره منصور بالله تشکيل می دهد. تعداد اوراق اين بخش از مجموعه نسبتا قابل اعتناست؛ گرچه شامل بخش اخير سيره منصوربالله تماما نمی شود. از سبک و سياق کتاب به خوبی پيداست که اين نسخه بخشی از مجلد چهارم سيره ابو فراس است. متأسفانه اوراق آغازين نسخه همانند اوراق اخير آن از ميان رفته است، اما نسخه از آنجايی که شروع شده است حوادث اواخر سال ۶۰۴ق را حکايت می کند. بدين ترتيب، اين نسخه تقريبا از همانجايی آغاز می شود که مجلد سوم به آن منتهی شده است. شايسته است که اين قسمت از سيره ابو فراس به عنوان بخش باقيمانده جلد چهارم آن کتاب منتشر شود. شخصا اطلاعی ندارم که آيا محققان در حوزه يمن و زيديه از اين نسخه اطلاعی حاصل کرده اند يا خير. سبب نوشتن اين يادداشت هم توجه دادن به اهميت اين نسخه است. اما از ديگر سو اين نسخه به دليل اشتمال بر برخی از رسائل و مکاتبات امام المنصور بالله و بحث از زمينه های مکاتباتی از امام با برخی از زيديان شمال ايران برای تاريخنگاری صفحات گيلان و مازندران بسيار با اهميت است و مشتمل بر اطلاعاتی است که مطلقا در منابع فارسی و عربی ايرانی اثری از آنها ديده نمی شود. برخی از اطلاعات اين نسخه حتی در مجموعه رسائل و مکاتبات امام که نسخه آنرا کما اينکه گفتم در اختيار دارم، نيز ديده نمی شود. اين روزها به مناسبت اينکه بخشی جديد را به کتاب روابط فرهنگی ايران و يمن می افزايم، فرصت را مغتنم دانستم تا اطلاعاتی تازه از اين نسخه را در آن کتاب درج کنم. دو سال پيشتر هم مقاله ای مفصلتر درباره اين نسخه به قلم نويسنده اين سطور آماده چاپ گرديد که همينک در مجموعه مقالات آماده انتشار است. به عقيده من اين مجلد از مجلدات سيره از برخی جهات اهميت بيشتری نسبت به دو مجلد منتشر شده دارد؛ چرا که جوانب تازه تری از شخصيت المنصور بالله را روشن می کند که به ويژه مربوط است به سالهای پايانی زندگانی و امامت او. بخشی از اين اطلاعات به نامه نگاريهای امام المنصور بالله با زيديان و حاکمان محلی طبرستان و گيلان و نيز ارسال داعيان و نمايندگانی از سوی او به منطقه مربوط می شود که پيشتر هم در کتاب پيشگفته از اين موضوع بحث کرده بودم و حال بناست يکی دو سند تازه را هم به مجموعه اسناد پايانی آن کتاب بيافزايم. اين سندها و سندهای ديگری که در آن کتاب مورد بررسی قرار داده ايم، نشان از بلند پروازيهای المنصور بالله و اهداف او برای بسط سيطره امامت معنوی خود در بخشهايی از مناطق زيدی نشين ايران دارد.
از آنجا که شايد برخی از اطلاعات اين نسخه همينک به کار محققان تاريخ شمال ايران بيايد، به مواردی از اين نسخه متعلق به اين زمينه در اين يادداشت کوتاه اشاره می کنم؛ اميد می برم کار کتاب روابط فرهنگی ايران و يمن هرچه زودتر و برای چندمين بار متوالی پايان گيرد و شرايط برای انتشار آن فراهم گردد.
پيش از هر چيز به اين نکته اشاره کنم که در آغاز نسخه ما در حاشيه صفحه در بالای نسخه به عنوان کلی کتاب اشاره شده است و چنين نوشته شده که: هذه الاوراق من سيرة الامام الأعظم الامام عبد الله بن حمزة بن أبي هاشم...
از نکات جالب در کتاب نامه ای است از المنصور بالله در معارضه با دعاوی خليفه بغداد و نفی امامت و خلافت او و اثبات ارجحيت خودش در خلافت. در اين نامه المنصور بالله به اطلاعات مختلفی که طی مکتوبی از شمال ايران به دست او رسيده است اشاره می کند و می نويسد که در خراسان و جيل و ديلمان و حجاز امامت او را پذيرفته اند. نيز اضافه می کند که در شام و عراق داعيانی دارد. در يک مکتوب ديگر در اين کتاب، از جمله، از "لاهجان" به عنوان بزرگترين شهرهای جيلان و ديلمان نام برده می شود و از اينکه در اين منطقه زيديان فعاليت دارند و نماز جمعه اقامه می شود، گرچه می نويسد که در اين مناطق ملاحده (اسماعيليان) و مشبهه (منظور: اهل سنت) قدرت زيادی دارند و همچون گذشته ديگر عالمان زيدی زيادی باقی نمانده اند. در همين مکتوب، از يک پادشاه (مَلِک) زيدی مذهب در منطقه که البته اهل فساد و ظلم نيز بوده نام برده می شود به نام "سالوک ابن فيلواکوس/فيل گوش" (برای او و بررسی دقيق نامش و احتمالات مختلف، نک: کتاب روابط فرهنگی، از همين نويسنده). همچنين در اين نامه از وجود فعاليت برخی سادات زيدی برای ارسال "دعوت" برای مقابله با ستمها و ظلمهای اين شاه سخن به ميان آورده می شود. همين نامه از پادشاه خوارزم، "محمد بن خوارزمشاه" (سلطان علاء الدين محمد خوارزمشاه) ياد می کند و از او انتقاد می شود و نيز از حضور بسيار معتزله در مملکت او در خراسان و خاصه خوارزم ياد می کند. همچنين از طبرستان ياد می شود و از پادشاه آنجا از اولاد کسری به نام رستم بن الحسن (شمس الملوک رستم بن حسام الدولة اردشير بن علاء الدولة حسن، معروف به شاه غازي از آل باوند) اطلاعی داده می شود و می نويسد او امامی مذهب متعصبی است و با زيديان سخت مخالف است. نيز اضافه می شود که نزد رستم بن الحسن شريفی علوی هست (بايد منظور سيد ابو الرضا حسين مامطيري باشد که شوهر خواهر شمس الملوک بوده است) که با او نزديک است و برادرش وزير خليفه بغداد است و همين شريف، رستم را توصيه به دشمنی با زيديه می کند و حتی به توصيه او رستم دست به تخريب مشهد ناصر اطروش زده است و بدين سبب زيديان ناچار از اين ديار می گريزند. اين شريف حکم به کفر زيديان می داده است. در نامه ديگری که از ناحيه شمال ايران برای المنصور بالله فرستاده شده و به قلم يوسف بن أبي الحسن بن أبي القاسم الديلمي بوده (برای او نک: کتاب روابط فرهنگی ميان ايران و يمن، فصل پنجم از بخش دوم)، توضيحات بيشتری درباره اوضاع بلاد جيل و ديلمان در زمان اين امام آمده است: در اين نامه گفته می شود که در مناطق کوهستانی بلاد ديلمان ملاحده (اسماعيليان) غلبه يافته اند. اما در مورد "سواحل بحر" (دريای خزر)، که محل نفوذ زيديان بوده، چالوس و رويان و کلار را نام می برد و کلار را مشهد امام مهدي لدين الله ابو الحسن الحسيني و مشهد فرزندش الهادي می داند و نيز از آن ميان لنجا را نام می برد و آنجا را مشهد ابو الحسين الهاروني می داند و نيز از محل مشهد شهيد ابو الرضا ياد می کند و بعد می نويسد که اين نواحی زير سلطه حاکمی است ملقب به استندار. وی می نويسد که در اين نواحی مذهب زيدی مؤيدی (يعنی مذهب المؤيد بالله الهاروني) رايج است و برخی از زيديان اين نواحی مذهب قاسمی (مذهب قاسم رسي و الهادي الی الحق) دارند و بعضی از ساکنان هم شافعی اند (برای بررسی دقت اين اطلاعات، نک: کتاب پيشگفته ما). وی می گويد در اين نواحی سنتهای ملاحده در ميان زيديان نفوذ کرده و آداب و لباس آنان در مردم رواج يافته است. در مورد بلاد جيلان نويسنده نامه می نويسد که آنجا به دو بخش تقسيم شده است: در يک قسمت حاکمی مشبهی مذهب (مراد: سنيان) حکومت می کند و با زيديان دشمنی می کند و اما بخش ديگری از آن بهترين ناحيه برای زيديان است. اما همين نويسنده می نويسد که زيديان اين منطقه اخير از اختلاف و تفرق رنج می برند. از دنباله نامه معلوم می شود که دو تن از نمايندگان المنصور بالله به نامهای قاضي رکن الدين محمد بن اسماعيل (/اسعد) و قوام الدين محمد بن قاسم بن يحيی بن نصير در آنجا فعاليت داشته اند و به اسم المنصور بالله از مردم اين ناحيه بيعت گرفته اند. از رکن الدين و قوام الدين در همين کتاب به عنوان کسانی که نماينده/داعی و منبع اطلاعاتی المنصور بالله از اوضاع شمال ايران بوده نام برده شده است. همچنين اين دو تن در نامه ای به المنصور بالله متذکر شده بودند که "الدعوة العامة" (متن/دعوتنامه شناخته شده ای که در منابع نقل شده است) از المنصور بالله را به خراسان و ری فرستاده بودند و حتی قصد داشتند شخصا نيز به اين نواحی برای تبليغ امامت المنصور بالله سفر کنند، اما شخصی که از او به نام "السيد الشريف الفاضل محمد بن الداعي" نام می برند (شمس الدين محمد بن الداعي که از القابش روشن است که از شرفای برجسته و صاحب نام و واعظ بوده است و در جاهای ديگر کتاب از او به عنوان کسی که با امام مکاتباتی داشته، ياد شده و مکاتباتشان نقل گرديده است)، آنان را از اين کار منع کرده بوده و به دليل جهل و نا آشنايی زيديان اين نواحی معتقد بوده است که اين کار بيهوده است. در نامه ديلمي در دنباله از ديگر همکاران و مرتبطان با المنصور بالله در شمال ايران نام می برد: بدر الدين برهان الاسلام الفقيه الاستاذ احمد بن دکين و قطب الدين جمال الاسلام ابو طالب بن يوسف الحسني الثائري. ديلمی البته در اين نامه بعد از اطلاع دادن امام از احوال داعيان او در شمال ايران از وی کسب تکليف می کند. اين ديلمی در پايان نامه اش فصلی را نيز افزوده بوده که در آن فصل مستقل، مطالب بسيار با اهميتی درباره مطرفيه متذکر شده است. اين نشان می دهد که زيديان اين منطقه از مسائل و چالشهای زيديان يمن از طرق اين نمايندگان و مسافران اطلاع می يافته اند. شايد منبع اطلاع او از مطرفيه و عقايد آنان همين محمد بن قاسم بن نصير بوده است که از ديلمي نظرش را درباره حکم مطرفيه جويا شده بوده است. اين فصل را ديلمی مستقلا در پاسخ به درخواست اين شخص نوشته بوده و بعد می گويد که به درخواست همو آنرا پايان کتاب ديگرش لباب (/کتاب) الحقائق في أحوال الخلائق قرار داده است که آنرا هم برای المنصور بالله فرستاده بوده است. می دانيم که رفتار تند المنصور بالله با مطرفيه انتقادهايی را موجب شده بوده و همواره توجيه اين رفتار از سوی المنصور بالله حتی در نامه ها و مکاتباتش به وضوح دنبال می شده است. در اين نامه، ديلمي به عنوان يکی از وفاداران به المنصور بالله رفتار او را از لحاظ مذهبی توجيه می کند. نکاتی که در اين بخش از نامه آمده به غايت اهميت دارد و ما آن را در فصل آخر کتابمان درباره مطرفيه عينا نقل کرده ايم. اينجا فقط به مهمترين نکته ها اشاره می شود: از نکات مهم اين بخش آن است که او فتاوی و آراء فقيهان زيدی شمال ايران را درباره احکام اهل بدعت و مکفَّرين می آورد؛ از رهگذر همين فصل ما با پاره ای از نامها و نظرات فقهی زيديان ايران آشنا می شويم. از آن جمله نام علي بن اصفهان را می آورد که بر مذهب ناصر بوده است و همچون قاسميه رأی به آن می داده است که احکام اين افراد احکام اهل ارتداد است. نيز رأی ابو القاسم البستي در شرح الموجز علی مذهب الناصر را مانند آن می آورد. ديلمي همچنين برای ذکر رأی محمد بن منصور المرادي ، فقيه زيدی کوفی از کتاب الجامع الکافي ابو عبد الله العلوي، فقيه برجسته زيدی کوفه در سده پنجم نام می برد که شاهدی است از شواهد حضور اين کتاب در ميان زيديان ايران در سده ششم قمری. اين فقيهان نظرشان بر آن بوده است که حکم فقهی اين اشخاص حکم اهل ارتداد است؛ همانند نظر ابو علي جبايي. اما در مقابل برخی ديگر از فقيهان زيدی مانند ابو ثمامه (کذا: ثمامة بن أشرس) معتزلی می انديشيده اند که حکم آنان را حکم اهل الحرب به شکل مطلق می دانسته است که نيازی به وجود قدرت و صولت در آنان برای برخورد با ايشان وجود ندارد. در اينجا ديلمي در تأييد اين رأی، نظر مثبت علي بن پيرمرد ديلمي در کتاب المغني (برای او نک: مقاله ما در همين تارنما درباره کتاب المغني ديلمي) را ياد می کند که بر مذهب ناصر اين فتوی را تخريج کرده بوده است. همين نظر را نيز در ميان ناصريان جمال الدين ابو يوسف بن علي داشته و بر آن فتوا داده است و نيز از فقيه امام کيجوار بن وشنقير ناصري (برای نام دقيق او و توضيحاتی پيرامونش نک: کتاب پيشگفته ما) همين فتوا را ياد می کند. البته او اين اختلاف نظر را شامل کسانی که در اصول دين عقايد کافرانه دارند نمی داند بلکه اين اختلاف را تنها در مورد کسانی که اطلاق مرتد بر آنها صحيح می تواند باشد، جاری می کند. بدين ترتيب به نظر او مطرفيه را نمی توان مرتد دانست. آنان به دليل عقايدشان اصلا کافرند و حکم سختی را برای آنان قائل است و بدين ترتيب رفتار المنصور بالله را به عنوان "امام المسلمين" نسبت به آنان تأييد می کند. به نظر او در مورد امثال مطرفيه ترديد و اختلافی نمی توان داشت که آنان حکم اهل الحرب را دارند که طبعا حکمی است سنگين تر از حکم اهل ارتداد. در پايان اين فصل درباره مطرفيان، که تاريخ اول شعبان ۶۰۵ ق را دارد، ديلمي از نوشتن آن در حضور قاضي محمد بن قاسم ابن نصير و شخص ديگری به نام قاضي محمد بن أسعد بن علاء بن ابراهيم ياد می کند و آن دو را دو نفر "وافد" می خواند. معلوم نيست اين شخص اخير کيست. آيا او همان قاضي رکن الدين است که نامش پيشتر به صورت محمد بن اسماعيل ظاهرا ذکر شده است؟
در نامه ای ديگر که باز از گيلان برای المنصور بالله ارسال شده بوده و تاريخ شوال ۶۰۵ق داشته، اخبار ديگری درباره اين مناطق ارائه شده است. نخست اينکه در اين مکتوب، به نامه هايی ميان يمن و گيلان/ديلمان اشاره شده که در نهايت به پذيرش امامت المنصور بالله از سوی "مَلِک سالوک بن فيلوا کوس" و سپاهيانش (در همين سال ۶۰۵ق) انجاميده بوده است. در اين نامه باز از حضور و سيطره ملاحده در جيلان که از آنان به صورت "المزادکة البواذية" هم نام برده شده خبر داده شده و از احوال پريشان زيديه و مهاجرتهای اجباری و سختگيری بر عليه آنان به سبب وجود ملاحده و نيز به سبب حضور سنيان شکايت شده است. از تعابير اين نامه به خوبی پيداست که تا چه اندازه زيديان از اهل سنت اين نواحی که به تعبير او از "مشبهان" هستند، شکايت داشته اند و تحت فشار آنان بوده اند. در اين نامه از فتاوی ای ياد می کند که در ضرورت قتل شيعيان بر منابر اهل سنت در اين نواحی ابراز می شده است. با اين وصف اظهار می کند که پس از مدتی شيعيان و اهل سنت در توافق با يکديگر موجبات اخراج ملاحده را فراهم کردند. اما پس از آن شيعيان ديگر بار تحت ظلم و ستم سنيان قرار گرفتند. نويسنده نامه پس از آن از تلاشهای زيديان برای قيام به امر دعوت در جيلان در اين دوره زمانی ياد می کند و می نويسد که با تلاش محمد بن الداعي که پيشتر از او نام برديم و در اين نامه گفته شده ساکن ديلمان بوده است و با راهنمايی او، زيديان اين نواحی به پذيرش امامت المنصور بالله تن می دهند و با تلاش همو بيعت غيابی با امام صورت می گيرد. وی اشاره می کند که فقيهان هم با اين رأی همراهی کردند و شخص سالوک هم بيعت کرد. نويسنده نامه می نويسد که امروزه در بلاد جيلان تا ناحيه ای از بلاد ديلمان در تمامی قريه ها نماز جمعه در اماکن متعدد اقامه می گردد و به نام المنصور بالله خطبه خوانده می شود و جالب اينکه می گويد فقيهان امور متعلق به ولايات شرعيه را در اختيار دارند و از نفاذ کلمه در امور شرعيه مردم برخوردارند. با اين وصف نويسنده نامه می نويسد که در مورد نهی از منکرات و مقابله با ظلم و ستم، فقيهان به دليل آنکه مردان جنگی با آنان توافق رأی ندارند و نيز به دليل وجود اختلاف ميان سادات، چندان در اين امر توفيق ندارند. نويسنده نامه از المنصور بالله طلب مساعدت و ارسال نماينده و يا ارسال نامه و برقراری مکاتبات می کند تا آنان در اين امر توفيق لازم را حاصل کنند. در پايان نامه اسامی سادات و رؤسای آنان در جيلان که با المنصور بالله بيعت کرده اند، آورده شده بوده است: ظهير الدين ابو طالب بن يوسف الحسيني از اولاده برادر ناصر کبير و از فرزندان ابو الفضل. سيف الدين ملکداد بن محمد الحسني از اولاده محمد بن زيد الداعي و نيز برادرش السيد رکن الدين مهدي و ديگر برادرانشان و نيز جلال الدين الحسين و از شمار فقيهانی که بيعت کرده اند، تنی چند نام برده شده اند که از آنان در کتابمان درباره روابط فرهنگی سخن رانده ايم. از همين قسمت بر می آيد که نويسنده نامه که خود در شمار بيعت کنندگان با امام بوده، شخصی است به نام قاسم بن ابراهيم الديلمي که از فقيهان زيدی بوده و با ستايش از او نام برده شده است. جالب اينکه در همين قسمت گفته شده که غرض از نام بردن آنان اين است که امام در ادعيه خود از ايشان ياد کند. در نسخه، پس از آن از نامه ديگری ياد می شود که از سوی دو نماينده و داعی امام در منطقه يعنی محمد بن نصير و محمد بن اسعد به دست امام واصل می شود و اخبار مربوط به اقبال زيديان جيلان به امامت المنصور بالله در آن به اطلاع امام می رسد. پس از آن المنصور بالله سه نامه يکی در پاسخ به اهالی جيل و ديلمان و ديگری در پاسخ به نامه محمد بن الداعي و يک نامه هم به "الملک سالوک بن فيلواکوس" ارسال می کند. در يکی از اين نامه ها که در واقع خطاب به اهالی جيلان و ديلمان است، المنصور بالله اظهاراتی دارد که نشان می دهد از تاريخ طبرستان و گيلان اطلاع خوبی دارد و آنان را نيز می ستايد. از جمله مطالب ديگری که المنصور بالله در اين نامه متذکر می شود کسب اطلاع درباره ملاحده و نيز دستورات لازم در مقابله با ايشان است. در نامه المنصور بالله به الملک سالوک بن فيلواکوس، وی از اين پادشاه ستايش بسيار می کند و او را با القاب بسيار بلندی می ستايد. در نسخه کتاب ما به دليل نقص در پايان، بخش پايانی اين نامه از ميان رفته است.
شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۷ ساعت ۳:۳۷
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت