دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۰۸٫۹۰۰ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱۸۷ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۰۴۹
بازدید از این یادداشت : ۱٫۳۸۹

پر بازدیدترین یادداشت ها :
کتاب التوضيح الأنور بالحجج الواردة لدفع شبه الأعور، کتابی است در مباحث امامت در رد بر يک کتاب ضد شيعی نويسنده ای سنی، که در سالهای اخير به چاپ رسيده است(چاپ سيد مهدي رجايي، قم، ۱۳۸۳ ش). اين کتاب رديه ای است بر الرسالة المعارضة في الرد علی الرافضة که در اين يادداشت آن را معرفی می کنيم. بر اين کتاب يک رديه ديگر هم نوشته شده به نام الأنوار البدرية في كشف/ في رد/ لكشف شبه القدرية که هنوز به چاپ نرسيده اما از آن نسخه هايی در دست است. اصل کتاب المعارضة هم به چاپ رسيده اما نه با عنوان اصلی آن بلکه با عنوان المناظرة بين السنة والشيعة (به کوشش خالد بن عبد العزيز الجناحي، البحيرة-مصر، ۱۴۳۱/۲۰۱۰). اين کتاب پيش از آن هم با عنوان ديگری يعنی الحجج الباهرة (في إفحام الطائفة الکافرة الفاجرة) به چاپ رسيده بود (با تصحيح عبد الله حاج علي منيب، دار الإمام البخاري، ۱۴۲۰ق)، اما در اين چاپ کتاب را به اشتباه به جلال الدين دواني (د. ۹۰۸ ق)؛ دانشمند و متکلم و فيلسوف برجسته نسبت داده اند، انتسابی که با منش و گرايشات ملا جلال تطابق ندارد و تازه اطلاعات داخلی متن کتاب، آنچه نويسنده درباره شرح احوال خود می گويد با احوال و زندگی دواني سازگار نيست(نک: بعد از اين. اين انتساب بر اساس اطلاعی الحاقي است بر روی برگ آغازين نسخه عارف حکمت که گويا به دليل اعتبار بخشی به اين کتاب آن را به دانشمند ذو القدری مانند دواني نسبت داده اند. در نسخه ديگری هم اين انتساب ديده می شود؛ چنانکه در مقدمه محقق آمده اما ظاهراً آن نسخه متأخر بر اساس نسخه عارف حکمت کتابت شده). کتاب المناظرة بين السنة والشيعة (در مورد اين نامگذاری، نک: حاجي خليفه، کشف الظنون، ۲/۱۸۳۴) با انتساب درست آن به "جمال الدين ابو المحاسن يوسف الواسطي الشافعي المعروف بالطفيلي" که از او به عنوان يکی از علمای سده نهم عراق بر روی جلد کتاب ياد شده منتشر شده است. عنوانی که برای نويسنده به کار رفته بر اساس گواهی برگ نخستين يکی از نسخه های سه گانه مورد اعتماد در تصحيح بوده است. محقق کتاب از نسخه ای از اين کتاب که نزد علامه روضاتی موجود است بی اطلاع بوده است (نک: تکملة الذريعة، ۱/۲۳۲: با عنوان العارضة از آن ياد کرده اند). بنابر نظر محقق کتاب، تنها منبعی که از اين نويسنده ياد کرده سخاوي است در الضوء اللامع (۱۰/۳۳۸) که از او به صورت "يوسف الجمال ابو المحاسن الواسطي الشافعي تلميذ النجم السکاکيني" ياد کرده و گفته که تأليفی از او را به نام الرسالة المعارضة في الرد علی الرافضة ديده بوده است. در مقدمه محقق کتاب اطلاع ديگری درباره اين کتاب و يا معرفی نويسنده آن درج نشده؛ کما اينکه اطلاعی از رديه های علمای شيعی بر آن نداشته است. تنها درباره نجم الدين سکاکيني از علمای حرمين چند سطری را از منابع ديگر نقل کرده است و اينکه او از شافعيان بوده و در ۸۳۸ ق در مکه به خاک رفته است (نک: سخاوي، ۸/ ۶۷تا ۶۸؛ نيز مطلبی درباره يکی از شاگردان نويسنده). عنوان کتاب در پايان يکی از نسخه های کتاب، از سوی نويسنده تلويحاً "المختصر من المناظرة بين السنة والرافضة" ناميده شده است. از آنجا که محقق کتاب اطلاعی از منابع امامی و توصيفات آنان نسبت به کتابی که موضوع رد دو تن از عالمان آنان قرار گرفته نداشته، بنابراين در نفی انتساب اين کتاب به محقق دواني از اين نوع اطلاعات نتوانسته بهره بگيرد. از نويسنده اين رساله ضد شيعي، در کتابشناسی ها و تراجم نگاری های امامی به واسطه وجود دو رديه ياد شده بر آن نام برده شده ولی با عنوان "الشيخ يوسف بن مخزوم الأعور المنصوري الواسطي العامي "و عنوان کتابش نيز بدين ترتيب: " في كتابه المؤلف في الرد على الإمامية في حدود سنة ۷۰۰" (نک: الذريعة، ۲/ ۴۱۹ تا ۴۲۰؛ اعيان الشيعة، ۵/۲۶۵). رديه اول: التوضيح الأنور بالحجج الواردة لدفع شبه الأعور تأليفی است از المولى الشيخ نجم الدين خضر بن الشيخ الأعظم شمس الدين محمد بن علي الحبلرودي الرازي النجفي" الملازم لخزانة المشهد الشريف الغروي "، به تاريخ ۸۳۹ ق در حله (نک: الذريعة إلی ‏تصانيف‏ الشيعة، ج‏۴، ص ۴۹۱)؛ نويسنده آثار متعدد کلامی و منطقی مانند جامع الدرر في شرح الباب الحادي عشر للعلامة و مفتاح الغرر (مختصر کتاب اولی)و التحقيق المبين في شرح نهج المسترشدين و جامع الأصول في شرح رسالة الفصول للمحقق الطوسي في الكلام و نيز تحفة المتقين في أصول الدين و كاشف الحقائق في شرح رسالة درة المنطق و جامع الدقائق في شرح رسالة غرة المنطق و همچنين حقائق العرفان في خلاصة الأصول و الميزان. اين کتاب به خواستاری "محمد بن محمد بن نفيع عضد الملة و الدين ادام الله إشراق شمس وجوده و أغناه و إيانا عما سواه بجوده" تأليف شده در سفر نويسنده به حله. حبلرودي به درستی تأکيد می کند که کتاب "الأعور الواسطي" رساله ای بوده : "مشحونة بأنواع الشبه و الرد على طريقة الأبرار مرقومة بالاساطير و الأباطيل" (نک: اعيان الشيعة، ۶/۳۲۳؛ سيد محسن امين به درستی نام رساله واسطي را نقل کرده است:رسالة المعارضة في الرد على الرافضة. محقق طباطبايي هم در مقاله بسيار مفيد "موقف الشيعة من هجمات الخصوم" به شرح حالی که سخاوي بدين شخص اختصاص داده توجه داشته است؛ نک: تراثنا، ش ۱ سال دوم، ص ۳۷ تا ۳۸).
رديه دوم: الأنوار البدرية في كشف/ في رد/ لكشف شبه القدرية است از الشيخ الأجل عز الدين الحسن بن شمس الدين محمد بن علي المهلبي الحلي (د. ۸۴۰ق) که آن را به امر "الشيخ الأجل الفاضل جمال الدين أبي العباس أحمد" (گويا ابن فهد حلي، درگذشته ۸۴۱ ق) نگاشته است. تاريخ فراغ از تأليف در حله روز شنبه ششم جمادی الثاني ۸۴۰ ق بوده است(نک: الذريعة، ۲/ ۴۱۹ تا ۴۲۰؛ اعيان الشيعة، ۵/۲۶۵). از اين دانشمند تاکنون کتاب اضواء الدرر الغوالي لايضاح غصب فدک والعوالي به کوشش احمد محمودی در مجله تراثنا (شماره ۳و ۴ سال ۱۴۲۴ ق) به چاپ رسيده است.

معلوم است که برخلاف آنچه در الذريعة و غير آن نقل شده که کتاب اعور در حدود سال ۷۰۰ ق نوشته شده، کتاب تأليفی است از معاصران اين دو دانشمند شيعی عراق؛ مطلبی که به وضوح از متن کتاب المعارضة هم پيداست و بايد آن را تأليفی از اوائل سده نهم قمری بدانيم و نوشته ای متعلق به نويسنده ای ساکن عراق که گويا نويسندگان امامی آن دوران به خوبی او و ويژگی های ظاهری وی را می شناخته اند و در مقام پاسخ، تقريباً همزمان دو کتاب در رد بر اتهام پراکنی های وی نگاشته اند. از خود کتاب که در آن اشاره های زيادی به حله و نجف و کربلا دارد (نک: پس از اين)معلوم است که نويسنده با اين شهرها و عالمان امامی اين شهرها نيک آشنا بوده است و در مقابل هم، اين در حله بوده که با وجود شناخت از او نسبت به رساله ضد شيعي آن واکنش نشان داده شده و دو تن از عالمان آن دوره و درست در اين شهر به او پاسخ داده اند. از مقدمه کتاب المعارضة چنانکه خواهد آمد تلويحاً روشن می شود که او اين رساله را در پاسخ به وضعيت حضور متزايد شيعيان و قدرت يابی آنان در عراق نگاشته (گرچه مکرر سعی می کند حضور آنان و قدرت يابی تدريجی آنان را ضعيف و بی اهميت جلوه دهد و "اهل سنت و جماعت" را دارای قدرت قاهره در همه دورانها و همه مناطق نشان دهد؛ اما نگرانی های او کاملاً از بين السطور نوشته اش پيداست)؛ توصيفی که با وضعيت شيعيان در عراق پيش از عصر صفوی و به طور خاص در دورانهای آل جلاير و به ويژه قراقويونلوها هماهنگ است. از تعبير نويسنده در آغاز رساله المعارضة و اطلاعات ديگری که ارائه داديم پيداست که اين رساله در اوائل دوران حکومت و سيطره ترکمانان آق قويونلو بر عراق و در پيش زمينه ای از معارضات ميان حکومتهای محلی مختلف و اختلافات داخلی نگاشته شده است. بنابراين در چنين شرايط شکننده ای، ضروری بوده است که عالمان شيعي به اين شبهه پراکنی ها پاسخ دهند و از خود رفع اتهاماتی کنند که بی محابا نويسنده چنين رساله ای نثار آنان کرده است؛ و اين وجود دو رديه همزمان را توضيح می دهد. به ويژه همانطور که خواهد آمد نويسنده اين رساله ضد شيعی از نقد علمی و ادب جدل مذهبی پا را فراتر نهاده و با گونه ای از شيوه اتهام زنی و با مايه هايی از جنگ تبليغاتی در بخشی از رساله اش عقايد عاميانه ای که شايد تنها در بخشی از جامعه شيعه عراق و در شکلها و آداب و رفتارهای عاميانه حضور داشته، توجه اصلی و اساسی تشيع فرا نموده است و شايد در اين ميان عقايد پاره ای از گروههای غالی شيعی که به ويژه در عراق سده های هشتم و نهم حضوری فعال داشته اند را با عقايد عموم شيعيان امامی به هم آميخته باشد؛ به شرحی که خواهد آمد.
در آغاز کتاب، نويسنده که مذهب تشيع را مذهبی دروغين خوانده که بخشی از آن مبتنی بر کذب ظاهر و بخشی ديگر مبتنی بر تأويل فاسد و بخشی ديگر مبتنی بر مسخره گری است، آن را ساخته آغاز سده چهارم می خواند. او اشاره دارد به اينکه آنان همينک به ويژه در حله و "مشهد علي" تحت سلطه ما هستند و احکام اهل سنت بر آنان جاری است؛ با اين وصف انگيزه تأليف کتابش با وجود اينکه معتقد است بهتر آن است که اصلاً متعرض عقايدشان نشد و اصلاً شيعيان را دون تر از آن می داند که به آنان پاسخی داده شود اين است که به تعبير او در نقاطی از عراق عرب شيعيان به دليل اهمال کاری اهالی اين سرزمين و سلاطينشان در امر دين ظهور و بروزی يافته اند و مناسب است رديه ای بر آنان بنگارد. با اين وصف، نويسنده در صفحه ۶۷ می گويد که شيعيان همواره مغلوب بوده اند و اهل سنت همواره در اقتدار و اين وضع تا قيامت چنين خواهد بود.نويسنده در آغاز کتاب متعهد می شود که تنها به قرآن استدلال کند و نيز در کنار آن استناد کند به مشاهداتی که خود شخصاً در ميان شيعيان داشته است؛ شيعيانی که به گفته خودش حدود هشت سالی نزد آنان گرفتار آمده بوده و آن هم در سفرهای علمی خود در طلب علم. متأسفانه نويسنده توضيحات بيشتری درباره شرايط آشنايش با شيعيان و کم و کيف آن نمی دهد. نويسنده اشاره می کند که در تأليف کتاب از هيچ کتاب ديگری بهره نمی برد و مطالب را بديهه وار می نويسد و از روی حافظه.
نويسنده در بخش اوليه کتاب به اثبات خلافت خلفای راشدين پرداخته و بعد از آن بخش زيادی از کتاب در واقع به رد و معارضه استدلالات و حجج شيعه در امامت حضرت امير و افضليت آن حضرت اختصاص يافته است (از ص ۱۰۲ به بعد). در ادامه نويسنده به رد بر رافضه/ شيعيان در عقايد و باورهای کلامی آنان پرداخته و طبعاً در اينجا مسئله امامت مطرح نيست و بل از نقطه نظری اشعری و سنی عقايد معتزلی شيعيان را رد می کند. اين از نقاط جالب توجه کتاب است که رديه بر رافضه، بر خلاف بسياری از نمونه های مشابه تنها محدود به مسئله امامت نيست و شامل مباحث کلامی نيز شده است؛ مسائلی مانند رؤيت باري تعالی و يا خلق قرآن. در اين مسئله فی المثل آشکار است که او موضعی اشعري داشته است (نک: ص ۱۶۰ تا ۱۶۱؛ در اينجا از عادتی در ميان شيعيان زمانش در وقت قسم خوردن ياد کرده که جالب توجه است). در فصل پنجم نويسنده به مخالفات شيعيان/ رافضه در مسائل فقهی و فروعات پرداخته است. در اينجا مسائلی مانند نکاح متعه و يا اختلافاتی که در طلاق و يا نجاست کافر و يا مسائل ديگر ميان شيعيان با عموم مذاهب سنی وجود دارد را بر می شمارد و به رد باور شيعی می پردازد. فصل ششم کتاب اختصاص دارد به رد مثالبی که شيعيان در رابطه با خلفا مطرح می کنند و يا انتقاداتی که بر مذاهب اربعه سنی دارند. فی المثل نويسنده در اين قسمت می گويد شيعيان از سنيان به دليل انجام اموری چون دف زدن و رقص و توله/ شيون و زاری کردن انتقاد می کنند و او در پاسخ از اين نوع رفتارها دفاع می کند و اصل اتهام را رد نمی کند (ص ۲۱۴ تا ۲۱۵). به هر حال معلوم است که اين نوع رفتارها در جامعه سنيان دورانش عمدتاً به دليل نفود تصوف در ميان آنان حضور داشته و او ناچار از دفاع بوده است. در فصل هفتم به تأويلات فاسده و دروغپردازيها و چشمبنديهای رافضيان می پردازد (از ص ۲۲۳ به بعد). در اينجا نويسنده تصريح می کند که سنيان هشتصد سالی است که در عزّ و اقتدارند و رافضيان مقهور و ذليل و از ترس ناچار به تظاهر به سنی گری در ميان سنيان (ص ۲۲۵ تا ۲۲۶. او البته حکايتی هم نقل می کند از سبب تشيع يکی از سلاطين مغول به دليل "تزويرات و فريبکاريهای" شيعيان و قصه ای را در اين زمينه نقل می کند؛ نک: ص ۲۴۲ تا ۲۴۳). همچنين می نويسد که شيعيان تارک جمعه و جهادند و برخی از آنان آيات قرآن را "شعر عثمان" می خوانند (ص ۲۲۶ تا ۲۲۷). در اينجا باور شيعيان را که نابينايان و افليجان به برکت مزار امام حسين (صندوق الحسين) شفا می يابند رد می کند و می گويد که آنان بر سر مزار گرد می آيند و رفتارها و سلوک غير شرعی می کنند (ص ۲۲۹ تا ۲۳۰)؛ آنگاه مطلب عجيبی را درباره عقيده شيعيان، طبعاً شيعيان عراق نقل می کند که آنان گوشت حيواناتی که برای ايام محرم می کشند حلال نمی دانند مگر آنکه ابتدا کتابچه ای "مصراع" نام بر آن بخوانند و آنگاه گوشتشان را حلال می پندارند (ص ۲۳۰ تا ۲۳۱). او به شدت از عزاداريهای شيعيان برای ايام محرم که توصيفی از آن به دست می دهد انتقاد می کند (ص ۲۳۱ تا ۲۳۲). نيز از يوم البقر ياد می کند که به مناسبت خليفه دوم برگزار می کنند و از شيرينی مخصوصی ياد می کند که به مناسبت آن روز فراهم می نمايند و نيز ياد می کند از آنچه به عنوان علامات شيعی و يا ناصبی بودن و "نشان" های آن و با اشاره به انگشتان دست برساخته و تفسير و تأويل می کنند و اينکه "تعويج" را نشان مذهب خود می دانند ("ويجعلون نيشان مذهبهم التعويج"؛ نک: ص ۲۳۳ در اينجا و در مواردی ديگر برخی کلمات و اصطلاحات فارسی در کتاب ديده می شود که نشانی است از حضور زبان فارسی در آن دوره عراق. در مورد روز قتل عمر و رفتار شيعيان؛ نيز نک: ابن تيمية، منهاج السنة، ۱/۴۹ تا ۵۰ ؛ نيز مقايسه شود با عنوان کتاب عقد الدرر في شرح بقر بطن عمر/ بقر بطن زفر که ظاهراً تأليفی است از شيخ عبد العالي فرزند محقق شيخ علي کرکي. نسخه اين کتاب را علامه روضاتي دارد، نک: روضاتي، تکملة الذريعة، ۲/۵۸۳ تا ۵۸۴). او از برخی ديگر از عادات شيعيان هم در مصافحه و در نماز و نيز در ارتباط با تربت و مقبره سيد الشهداء (ع) انتقاد می کند و اينها همه البته از نقطه نظر شناخت عادات جامعه شيعيان در آن دوره اهميت خاص خود را دارد (ص ۲۳۴ تا ۲۳۵). نکته جالب اينکه می گويد شيعيان وقتی نام قائم نزدشان برده می شوند به قيام می ايستند و البته اين رفتار را تقبيح می کند (ص ۲۳۵). آنچه او درباره امام غائب (که از تسميه آن حضرت به "صاحب الزمان" انتقاد می کند) می گويد و منابعی که از آنان نام می برد گرچه از بی دقتی و در واقع بی سوادی نويسنده حکايت دارد اما فی المثل آنچه در رابطه با سرداب سامراء و يا عادات شيعيان در طبل نوازی برای امام غائب و آماده کردن مرکب امام و يا شمشيرهای خود برای جهاد در کنار امام می گويد جالب توجه است (ص ۲۳۶ تا ۲۴۱؛ در همين رابطه نيز نک: منهاج السنة ابن تيميه، ۱/ ۴۴ تا ۴۶. در يکجا نويسنده ما از ابن تيميه نقل می کند با عنوان: "الإمام الأعظم ابن تيمية الحنبلي"؛ نک:ص ۲۴۲). همچنين اشاره دارد به مقام های امام عصر (قباب الدور التي يبنونها له)و نيز زيارت اين مقام ها و اعمالی که شيعيان در اين رابطه انجام می دهند و نيز اينکه سهم امام را در دجله می ريزند تا آنگاه که امام ظهور کرد از آن اموال استفاده کند (ص ۲۴۰ تا ۲۴۱). همچنين می گويد که مزار نجف متعلق به حضرت امير نيست و مربوط است به مغيرة بن شعبة (ص ۲۴۳ تا ۲۴۴). از نکات جالب تاريخی کتاب ذکر تعدادی از مزارات و مشاهد صوفيان و اوليای مورد توجه سنيان در آن دوران در عراق است و می گويد همه اينها "اصحاب قباب" هستند و البته وجود اين قباب را نشانه افتخار سنيان می داند(ص ۲۴۴ تا ۲۴۵). او در مقابل می گويد که برای شيعيان تنها سه قبه در عراق هست يکی قبه امام علي و ديگری قبه متعلق به امامين کاظم و جواد و سوم قبه سيد الشهداء؛ او البته در اينجا باز يادی می کند از قباب صاحب الزمان (ص ۲۴۵). وی در اطلاعی ديگر می گويد که سالانه ششصد هزار تن از مدينه منوره زيارت می کنند (ص ۲۴۵). نکته جالب ديگر اينکه می گويد شيعيان (طبعاً شيعيان عراق) معتقدند عبدالقادر گيلاني/جيلاني که سخت مورد احترام سنيان عراق است و پيروان بسيار دارد به قتل موسی بن جعفر فتوی داده بوده است (ص ۲۴۶). او در اين کتاب به شماری ديگر از عادات شيعيان در مزارات خود (نمونه ص ۲۴۷ تا ۲۴۸) و نيز شيوه های تعامل آنان با سنيان برای تشويقشان به شيعه شدن اشاره می کند(ص ۲۴۸). در دنباله نويسنده تعدادی از باورهای عاميانه شيعيان را که اگر آن را ساخته های خود او ندانيم دست کم بايد بگوييم که جزء عقايد و باورهای عاميانه ای بوده که در ميان عوام شيعه تداولی داشته بر می شمارد که به هر حال از آن برخی از آداب و رسوم و شعائر شيعيان در سده نهم در عراق و در دوران پيش از عصر صفوی روشن می شود (از ص ۲۴۸ به بعد؛ و از جمله در رابطه با عزاداريها و نيز نقل جنائز شيعی به مزارات عراق و امثال آن. او تلويحاً می پذيرد که سنيان هستند که عموماً شيعه می شوند و نه بالعکس (ص ۲۶۲ تا ۲۶۳). نويسنده انتقاد می کند که چرا شيعيان سنيان را نجس می دانند و تجربه هايی را در اين زمينه نقل می کند (ص ۲۶۳). نکته ديگر اينکه آنان زيارت کربلا را "حج أکبر" می خوانند و "باتّة" (ص ۲۶۴: لزعمهم أنّها تغفر الذنوب باتّة). در دنباله دلائلی که موجب تکفير رافضه است را بر می شمارد و طعن بر عقايد مختلف آنان می زند و آن موارد را موجب تکفير می داند (ص ۲۶۴ به بعد). البته او بيشتر بدين دليل به مسئله تکفير می پردازد که معتقد است با همان شيوه ای که شيعيان اهل سنت را خارج از ايمان می پندارند می توان آنان را با عقايدشان تکفير کرد. فصل آخر هم معرفی فرق شيعه است که البته حرف تازه ای ندارد. در اين کتاب گاه اطلاعات تاريخی اشتباه نيز ديده می شود (نمونه درباره امام صادق و ابو حنيفه، نک: ص ۲۱۳).
بايد در نوشته ای ديگر به محتوای دو رديه شيعی ياد شده بپردازيم. آقای سيد مهدي رجايي در مقدمه التوضيح الأنور به مطالبی که در اين يادداشت ارائه شد تفطن نيافته است.
يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۹:۲۲
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت