دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۲۷۰٫۷۸۷ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۶۰۶ نفر
تعداد یادداشت ها : ۹۷۳
بازدید از این یادداشت : ۱٫۳۶۰

پر بازدیدترین یادداشت ها :

مکتب قديم زيديان؛ زيديانی که در کوفه فعال بوده اند به طور شاخص از طريق چند متن مهم همينک قابل شناسايی است. مهمترين کسی که در پايان سده سوم به گردآوری منصوصات و آثار اين مکتب همت گذارد و سعی در تدوين مبانی فقهی و اصولی و اعتقادی آن داشت، دانشمند و محدث کوفی ابو جعفر محمد بن منصور بن يزيد الکوفي المرادي المقري (د. حدود ۲۹۰ ق) بود که در واقع با تحرير و تدوين يک رشته آثار و روايت و تدوين/ تنظيم متون و روايات اسلاف، فقه زيدی مکتب قديم را به نسلهای بعدی سپرد. بعدا در نيمه اول سده پنجم قمری ابو عبد الله العلوي، محدث زيدی برجسته مکتب کوفه اين مأثورات و آنچه به محمد بن منصور المرادي منسوب بود و نيز شماری ديگر از متون را در کتاب مهم و ارزشمند الجامع الکافي خود تهذيب و تنظيمی دوباره کرد که از رهگذر اين متن مهم همينک ما با اين دسته روايات و متون آشنايی داريم. مهمترين جنبه کتابهای منسوب به محمد بن منصور المرادي که در الجامع الکافي هم بازتاب پيدا کرده است، نمايندگی کردن فقه رهبران قديم زيديان کهن کوفه است و اينکه سعی دارد تا پيوستگی فقه زيدی را در روايت از نمايندگان مختلف آن در کوفه [و حجاز] و گرد آمدن همه آنها در کتابی "جامع" نشان دهد و برای "مذهب" کتاب فقه تدوين کند؛ درست همانند معاصران امامي اش در اواخر سده سوم قمری. از مقدمه الجامع الکافي، و از طريق ابو عبد الله العلوي که اسناد روايات و متون کتاب خود را ارائه می دهد ما با اين سنتهای مختلف و روايات گوناگون و اين تلاشها آشنايی می يابيم (پيشتر متن اين مشيخه را در همين سايت منتشر کرده ايم). از کتاب الجامع الکافي اختلافات ميان مکاتب مختلف فقهی و اعتقادی زيديان در سده سوم نيز البته قابل شناسايی است؛ موضوعی که در آينده اين سلسله مقالات مورد مطالعه قرار خواهد گرفت. در الجامع الکافي به ويژه ما در چارچوب کتابهای محمد بن منصور المرادي و يا خارج از آن و بر اساس سنتهای روايی ديگر کوفی که مورد ادعای زيديان نيمه اول سده پنجم قمری بوده با آرای فقهی و اصولی و اعتقادی منسوب به احمد بن عيسی بن زيد (د. ۲۴۷ ق، برای او نک: مقاله ما در دائرة المعارف بزرگ اسلامی) و قاسم بن ابراهيم الرسي (د. ۲۴۶ ق) و الحسن بن يحيى بن الحسين بن زيد بن علي (د. ۲۶۷ ق؛ نک: المجدي، ص ۱۶۹) و تا حدودی هم روايات عبد الله بن موسى الجون بن عبد الله بن الحسن بن الحسن (د. پيش از ۲۴۷ ق) و شماری ديگر بر می خوريم. سه دانشمند نخست به اضافه محمد بن منصور المرادي بنا بر ادعای ابو عبد الله العلوي مراجع فقه زيديان کوفه بوده اند و او در الجامع الکافي کتابها و روايات اين چهار تن را مبنای خود برای گردآوری فقه زيدی کوفه کرده است. عبارت او در مقدمه الجامع الکافي چنين است:
" أما بعد. فإنك ذكرتَ لي أنك رأيت الزيدية قبلنا بالكوفة يُعَوِّلون في مسائل الخلاف على مذهب أحمد بن عيسى بن زيد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب، والقاسم بن إبراهيم بن إسماعيل بن إبراهيم بن الحسن بن الحسن بن علي بن أبي طالب، والحسن بن يحيى بن الحسين بن زيد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب عليهم السلام، ومحمد بن منصور بن يزيد المرادي المقرئ رحمه الله تعالى. وذكرتَ أن أقوالهم متفرقة، ليس يحويها كتاب فيُقْصَدُ، وحاجة أصحابنا الزيدية إلى كتاب يجمع أقاويلهم. وذكرت أن أكثر ما تعتمد عليه الزيدية من الكتب مصنفات محمد بن منصور، وما روى فيها عن آل محمد عليهم السلام، وأن مصنفاته مبسوطة لا يكاد أحد يصل إلى غرضه منها إلا بعد قراءة ما لا يحتاج إليه. وسألتَ أن أختصر لك منها كتاباً أجمع فيه بين قول أحمد، والقاسم، ومحمد، وَعُمَداً مما رواه من الأخبار عن النبي، وعن آله عليهم السلام، وَطُرَفاً من قول الصحابة والعلماء، فيما وافق أو خالف ليعرف، مطَّرِحاً للأسانيد، وأن أضيف إلى ذلك ما انتهى إليَّ من قول الحسن بن يحيى، ومن قول أحمد، والقاسم، ومحمد، مما لم يُسَطِّره محمد في مصنفاته المشهورة، ليكون هذا الكتاب كافياً، جامعاً لأصول الزيدية. فأجبتك إلى ذلك، محتسباً في ذلك الثواب من الله سبحانه".
آنچه مسلم است سهم عمده محمد بن منصور است در روايت اين آثار. به او کتابهای متعددی در ابواب فقه و علوم ديگر روايی و تفسيری و فقهی نسبت داده شده است. امالي احمد بن عيسی بن زيد به روايت و اضافات او موجود است و تا کنون دو بار به چاپ رسيده است. کتاب الذکر منسوب به او هم چند سالی پيش به چاپ رسيد (علاوه بر کتابهايی که در مقدمه الجامع الکافي به او نسبت داده شده، نک: فهرست ابن نديم، ص ۲۴۴). يکی از کتابهايی که در مقدمه الجامع الکافي از محمد بن منصور نام برده شده و سند آن به دست داده شده است، کتابی است به نام کتاب الالفة والجملة. سند ابو عبد الله به اين کتاب چنين است: " كتاب الالفة والجملة ، حدثني به: أبي، عن محمد بن زيد بن مروان، عن ابن عمرو عنه. وهو إجازة لي عن ابن مروان".
ابو عبد الله العلوي از اين کتاب در الجامع الکافي مکرر نقل کرده، در الزيادات آن که مربوط است به مباحث اعتقادی و اصولی. ما در سلسله مقالات آينده درباره بخشهای مختلف اين الزيادات به بحث و بررسی خواهيم پرداخت و در اين چارچوب به بررسی آرای اعتقادی و اصولی مکتب/مکاتب قديم زيديه می پردازيم و مطالب و سنديت آن را با سندها و منابع ديگر مقايسه خواهيم کرد. در اينجا در مرحله نخست متن کتاب الالفة والجمله منسوب به محمد بن منصور را بر اساس کتاب الجامع الکافي که هنوز به چاپ نرسيده و متن تصحيح شده آن منتشر نشده ارائه می دهيم. پيش از آن لازم است چند نکته را مقدمتا متذکر شويم:
نخست اينکه عنوان کتاب الجملة و يا کتاب الالفة/ التوحيد والجملة که به محمد بن منصور المرادي نسبت داده شده نشان از آن دارد که نويسنده در آن اجماعيات و آنچه مورد اتفاق است را در آن بيان کرده. کتاب الجمله ای هم به الهادي إلی الحق منسوب است که مکرر در ضمن رسائل او به چاپ رسيده است. اين کتاب هم به همين کيفيت است و در آن عقايد مورد اتفاق و آنچه ضروری است مورد اعتقاد قرار گيرد بيان شده است. بنابراين طبيعی است که در کتاب محمد بن منصور نيز تقريبا همين وضع ديده شود و گويا اين مسئله سنتی در ميان زيديان بوده است. آنچه از محتوای بازمانده های کتاب محمد بن منصور می توان برداشت کرد، بيان عقايد اهل بيت و اجماعيات آنان، چه در مباحث اعتقادی و چه در مبانی اصولی مورد پذيرش در فقه و اجتهاديات است. در ضمن مباحث اصولی اين کتاب مسئله "حجيت" و مبانی آن و به ويژه تکيه بر "اجماع" و باور به عقايد و عمل "سلف" مورد تأکيد قرار گرفته است. می دانيم که زيديان سده سوم بر لزوم تبعيت از اجماع اهل بيت و مأثورات ايشان در برابر مکاتب فقهی ديگر تأکيد می کرده اند. اين آموزه از آموزه های مهم زيديان در نيمه های سده سوم و بعد از آن بوده است؛ تأکيد بر معرفی مکتب اهل بيت به عنوان مکتب اعتقادی و فقهی لازم الاتباع. بحث درباره تمايز آرای محمد بن منصور با ديگر فقيهان زيدی سده سوم در بحثهای آينده اين سلسله مقالات مورد بررسی قرار خواهد گرفت. اما نکته جالب توجه در اين کتاب و به طور کلی در بخش الزيادات کتاب الجامع الکافي تأکيد فراوان بر آموزه اتباع از آثار و عدم پرداختن به آموزه های کلامی و جدلی و تأکيد بر گرايشاتی مخالف با معتزله و بيشتر متکی بر گرايشی اصحاب حديثی در اعتقاديات است. از کتاب نقض الإشهاد ابن قبه رازي که در رد بر کتاب الإشهاد ابو زيد العلوي (د. ۳۲۶ ق؛ برای او، نک: مقاله ما در همين سايت، با عنوان: أبو زيد العلوي وکتابه الإشهاد)، شاگرد محمد بن منصور نوشته شده، کاملا اين تمايزات ميان دو مکتب مختلف کلام گرا و حديث گرا در ميان زيديه آن دوران پيداست؛ کما اينکه از برخی اسناد ديگر هم اين مطلب روشن می شود. البته در کتاب ابن قبه از دو طيف معتزله و مثبته در ميان زيديه نام برده شده که کاملا قابل انطباق با آن تصويری که از کتاب محمد بن منصور و يا بخشهای مختلف زيادات الجامع الکافي پيداست نيست؛ اما به هر حال مسلم است که در آن دوره گروهی از زيديه تمايل به مباحث کلامی نداشته اند و اين آن چيزی است که از سنت زيديانی که محمد بن منصور آن را نمايندگی می کرده و مدعی روايت آن بوده کاملا پيداست؛ گرچه آنان عقايد تشبيهی و صفات گرا نداشته اند؛ اما در مباحثی مانند خلق قرآن و مهمتر از آن در مسئله خلق افعال نظری متفاوت با معتزله اتخاذ می کرده و يا موضعی بينابين و يا مبهم را اتخاذ می کردند. ريشه های اين نوع نگاه متکی بر چه ديدگاه و مکتبی بوده است؟ چيزی که در ادامه اين مقالات آن را مورد بررسی قرار خواهيم داد. به هر حال زيديان کوفه با وجود تشابهات اعتقادی با معتزليان در جنبه های توحيدی اختلافاتی اساسی نيز با آنان داشتند که يکی از مهمترين شاخصه های آن، عدم کلام گرايی بود. می دانيم که گروههايی از زيديان از نيمه اول سده سوم و به تدريج آموزه های معتزليان را پذيرا شدند؛ خاصه با مکتب دو برادر هاروني و انتقال آن به يمن. البته از دير باز ميان رجال زيديه و رجال معتزله حتی در سده دوم و نيمه اول سده سوم قمری ارتباطاتی برقرار بوده است. شرح اين مسئله را در جای ديگری داده ام. آنچه مسلم است اينکه زيديان کوفه در سده های چهارم و پنجم و حتی بعد از آن شيوه معتزلی نداشتند و بيشتر خود را به عنوان وفاداران به مکتب اهل بيت و با گرايشی اصحاب حديثی معرفی می کردند. آنان ضمن باور به عقايد توحيدی و شبه معتزلی در پاره ای از مسائل، بيشتر خود را وفادار به حديث و مکتب حديثی اهل بيت می دانستند تا گرايش به اهل کلام. البته در فقه، فقه آنان به هر حال آثار فقه کوفی را در خود داشت و لذا نزديک بود به فقه حنفی و فقه اهل رأي (گرچه در ميان زيديان کسانی بودند که با اجتهاد مخالف بودند و شيوه اصحاب حديث را در فقه دنبال می کردند؛ نک: کتاب ابن قبه). بعدها زيديان کوفه در حلقه ابو عبد الله العلوي همچنان اهل کلام نبودند و بل اهل "حديث" و اعتنای بدان بودند؛ از شمار محدثان بودند و گاه چنانکه اسناد آن را در اختيار داريم، به عمد خود را نه معتزلی و بل در شمار ملتزمان به عقايد اهل حديث وانمود می کردند و خاصه عدم پرداختنشان به کلام را گوشزد می نمودند. در بسياری از کتابهای تراجم احوال هم ملاحظه می کنيم که سنيان شماری از آنان را به عنوان زيديان متفقه به فقه حنفی معرفی می کنند (در آينده اين سلسله مقالات تک تک اين منابع را مورد بررسی قرار خواهيم داد). اين زيديان کوفی البته به فقه زيدی مکتب قديم خود آن طور که الجامع الکافي و منابع آن، آن را نمايندگی می کردند، باورمند بودند (در اين مورد خاص، نک: مقاله مشترک من و زابينه اشميتکه درباره کتاب الجامع الکافي؛ در دست انتشار). به هر حال به دليل همين گرايش کلی کتاب الجامع الکافي و در واقع به دليل الزيادات آن بود که زيديان معتزلی يمن بعدها در صحت انتساب بخش الزيادات به ابو عبد الله العلوي و صحت انتساب مطالب آن ترديد می کردند و آن را "دسّ" مخالفان تلقی می نمودند (نمونه، نک: کتاب لوامع الأنوار مجد الدين المؤيدي، در ذيل بحث از کتاب الجامع الکافي) و باز جالب است بدانيم که به دليل همين مشی اخباری و غير کلامی و شباهت پاره ای از باورها با اهل حديث و در مخالفت با معتزليان و دوری از مجادلات کلامی و اعتقاد به حديث در برابر مذاهب کلامی بود که ابن الوزير، نويسنده زيدی حديث گرا و با عقايدی مخالف با مشی متکلمان به اين کتاب ابو عبد الله العلوي و از آن جمله به منقولات کتاب الالفة والجملة محمد بن منصور سخت دلبسته بود و می کوشيد آن را به عنوان مکتب اهل بيت معرفی کند (نمونه، نک: ابن الوزير، العواصم والقواصم، ۳/۳۸۵، ۴/ ۳۹۲ و موارد ديگر از اين کتاب). او معتقد به ضرورت التزام به حديث و دوری از التزامات اجتهادات مذهبی معين بود و به ويژه به عدم تکفير به "الزام" باور داشت و اين مطلوب خود را معاينه در کتاب الالفة والجملة محمد بن منصور ديده بود؛ عقيده ای که نه تنها مضمون آن در رد بر انديشه تکفير در کتاب منسوب به محمد بن منصور که در پی می آيد ديده می شود؛ بل حتی در خود عنوان کتاب محمد بن منصور نيز ديده می شد: دعوت به التزام به اتفاقات و بر "الفت" و بر "جملت". البته کتاب محمد بن منصور خود هيچگاه به يمن نرسيده بود و ابن الوزير همه جا تکيه اش بر نقلهای کتاب الجامع الکافي است که در پی می آيد. اما بد نيست يکی دو تعبير ابن الوزير را درباره کتاب محمد بن منصور مرور کنيم:
العواصم، ۴/ ۳۶۷ تا ۳۶۸: "وأما الوجه الثالث: وهو التكفير بمآل المذهب، ويُسمَّى التكفير بالإلزام، فقد ذَهَبَ إليه كثيرٌ، وأنكره المحققون، منهم: محمد بن منصور الكوفي الشيعي العلامة، وألَّف في إنكاره كتاباً سمَّاه كتاب " الجملة والالفة " وحكى اختياره عن أكابر أئمَّة أهل البيت عليهم السلام وكبار المعتزلة، كما سيأتي بحروفه"
۵/ ۳۲۹: "وقد مَرَّ في مسألة القرآن في آخر الكلام في الصفات في الوهم الخامس عشر مثلُ هذا في موافقة السلف وأهل علم الأثر، والحث على الجمل، والنهي عن الخوض في علم الكلام. وصنَّف محمد بن منصور رحمه الله في ذلك كتاب الجملة والالفة ".
البته مشی سلفی گرا و حديث باور ابن الوزير که متأثر از ابن تيميه بود در نهايت از او يک زيدی با عقايد سنی گرايانه ساخت که طبعا با مشی زيديان کوفه نسبتی نداشت (درباره اين موضوع، نک: بخش زيديه در ذيل مدخل سلفيان در دائرة المعارف بزرگ اسلامی، به قلم نويسنده اين سطور).
دعوت محمد بن منصور به اتفاق بر "سلف" و نفی "تکفير/ اکفار" و ضرورت اتفاق بر اجماعيات، محتملا پاسخ و کوششی بوده از جانب او برای مقابله و منازعه ای که ميان دو گروه متخاصم زيدی در اين باره يعنی التزام و يا عدم التزام به مباحث کلامی و خصوصا پاره ای از معتقدات معتزليان، مانند مسئله خلق قرآن در دورانش وجود داشته است. از ديگر سو چنانکه پيشتر گذشت مکتب قديم زيديان کوفه متأثر از زمينه فقه اهل رأي اين شهر و همچنين ارجای کوفی بود و بايد متن محمد بن منصور را که درباره "الجملة" و الألفة" است در اين پيش زمينه مرجئه کوفه هم مورد مطالعه و بررسی قرار داد. در آينده اين سلسله يادداشتها خواهيم گفت که متن زير از نقطه نظر اطلاع بر سير تحول عقايد معتزليان در دوران محنه و بعد از آن و پاره ای از مسائل عام تاريخی در حوزه کلام و تحول مذاهب و فرق منبعی است بسيار ارزشمند.
از برخی تعابير ابو عبد الله العلوي چنين بر می آيد که کتاب پيشگفته محمد بن منصور پيوندی با يکی از آثار استادش الحسن بن يحيی بن الحسين بن زيد، شايد کتاب التوحيد داشته است؛ شايد پاره ای از تعابير آن کتاب در اثر محمد بن منصور نيز روايت شده بوده است. به هر حال به اين دليل ما گاه تکه هايی از گفتار الحسن بن يحيی که در دنباله کلام منقول از محمد بن منصور در متن الجامع الکافي نقل شده را نيز در اينجا آورده ايم و البته آن را در کروشه قرار داده ايم تا تمايز روشن باشد.

متن بازسازی شده کتاب الالفة والجملة تأليف محمد بن منصور المرادي

قال محمد في كتاب التوحيد والجملة:
الحمد لله الواحد الأحد، الفرد الصمد، الدائم بلا أمد، الأول قبل كل أول بلا بداية، والآخر بعد كل آخر بلا غاية، المتعالي عن شبه خلقه، الذي لا يبلغ الواصفون وصفه، ولا يدرك الطالبون من نعته إلا ما أخبر به عن نفسه، الظاهر الباطن الذي ليس كمثله شيء وهو السميع البصير، إن الله جل ثناؤه، وتعالى ذكره، وتباركت وتقدست أسماؤه، ندب جميع خلقه إلى معرفته وتوحيده والإيمان به، بما بين من حججه، وأوضح من بيناته، وأظهر من دلائله في خلقه وآياته، على أنه المالك المبتدع، الخالق لجميع الأشياء لا من شيء خلقها وهو الصانع القدير، فقال سبحانه: [فصلت:۵۳] وقال: [الأعراف:۱۸۵] وقال: [الروم:۲۲] وقال:[الروم:۲۰] وقال: [الروم:۲۴] الآية، وقال: الآية [الروم:۲۵]، وإنما أجابت الرسل-صلوات الله عليهم- عندما سئلت عن الله بالدلالة عليه، فشهدت له بالوحدانية، ووصفته بالقدرة والتدبير، وأوجبت بذلك على من أرسلها الله إليه معرفة الله وتوحيده والإيمان به، أنه إله واحد، خالق ليس كمثله شيء، وإنما أجابت الرسل -عليهم السلام- بغاية الحجة على من سألها بما بين الله لها، وأنزل في كتبه إليها، لم تعدد ذلك إلى غيره، ولن تكون الحجة أبلغ على الدلالة على الله من حجج أنبياء الله التي أبلغتها عن الله خلقه، ولا أهدى لهم إن قبلوها، قال الله تبارك وتعالى: [إبراهيم:۱۰] وقال إبراهيم في محاجته قومه ودعائه إياهم إلى الله وتعريفه إياهم رب العالمين: [الشعراء:۷۵-۷۸] إلى قوله: [الشعراء:۸۱] فدلهم عليه لا شريك له بالقدرة والتدبير.
وقال موسى[عليه السلام] عند مسألة فرعون إياه إذ يقول: [طه:۵۰-۵۲] الآية. وقال فرعون أيضاً: ؟ قال موسى: [الشعراء:۲۴] و[الشعراء:۲۸] فلم يتعد موسى من الجواب عند مسألة فرعون إياه غير ما أنبأه الله به في الكتاب، وفرعون اللعين أعمى العمين، وأعتى العاتين، وأخبث المتعنتين، أجابه موسى -عليه السلام- عن الله جل وعز بالدلالة من خلق الله عليه، وكذلك نبينا محمد صلى الله عليه وآله وسلم[۱۳۲]حين سأله قومه عن الله سبحانه إذ يقولون من يعيدنا؟ فأمره الله بالجواب لهم: [الإسراء:۵۱] وقال لا شريك له: [يس:۷۷،۷۸] وقال لنبيه صلى الله عليه وآله وسلم: [يس:۷۹،۸۰] فلم يكلف الله نبينا[صلى الله عليه وآله] من الحجة والجواب غير ما قال له في الكتاب، وبلغنا أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم قال له قومه: أنسب لنا ربك، فأنزل الله جبريل [عليه السلام] بسورة [الإخلاص:۱] فليس له شبيه ولا عدد، ولا كمثله شيء، وقد أوضح الله حجته على خلقه فيما جعل فيهم من تركيب الخلق وآثار الصنعة، والتجزئة والتأليف، واختلاف الحواس، وقوام بعضها ببعض، وإدراك بعضها ما لم يدركه بعض، إذ خلقها سبحانه كذلك، وجعلها تقوم بجزئين متباينين نفس وجسد، ثم ألف بينهما بلطف تدبيره، وأحكم تركيبهما بحسن تصويره، فجعلها شخصاً واحداً، مكملاً محتملاً للزيادة والنقصان، عالماً بنفسه، عاجزاً عن اجتلاب محابه ودفع مضاره، فمن كان بهذه الصفة والمنزلة علم علماً يقيناً، واجباً اضطراراً، أنه مبتدع مصنوع، مملوك مملوكة عليه أموره، وأن صانعه غيره، وأن صانعه باين عن جميع صفاته، فيقر له بالصنعة والتصديق، فكذلك الخالق العليم غير محدود، يدرك بالآيات فيوحد.

قال محمد في الجملة: سألت أحمد بن عيسى عن هذا الحديث، يعني قول النبي صلى الله عليه وآله وسلم عشية عرفه: ((إنه إذا كان في هذه العشية هبط الله سبحانه إلى سماء الدنيا))، فقال أحمد: إن الله سبحانه أعظم من أن يزول من مكانه، وهبوطه نظره إلى الشيء.

وقال محمد في الجملة: سمعت القاسم بن إبراهيم يقول نحو ذلك، وقال: من عصى الله فقد استكبر على الله، وقال: ليس يعصى الله حتى يستكبر على الله.
قال محمد: قلت لأحمد الرجل يكون مستوراً ولا يعلم منه موافقة ولا غير ذلك يموت يترحم عليه؟ قال: نعم.

قال محمد في كتاب الجملة: من تم منه الإقرار وأساء فيما سوى ذلك من الأعمال فما كان من دون الكبائر فقد وعده الله المغفرة لقوله عز وجل: [النساء:۳۱] وما كان من الكبائر فهو عندهم في الدنيا على معنى ما قال جل وعز: [الأحزاب:۲۴] وذلك في الدنيا أن يميته على نفاقه فيستوجب العذاب، أو يمن عليه بقوله: فذلك في الدنيا يمن عليه بتوبة فيستوجب بها المغفرة.
قال [الحسن و]محمد في كتاب الجملة: فليس أحد ينال طاعة الله إلا يبدي امتنانه وفضله ورحمته، وليس أحد أعلى منزلة من نبيه محمد صلى الله عليه وآله وسلم وأنبيائه -عليهم السلام-، وقال الله لنبيه محمد صلى الله عليه وآله وسلم: [الأعراف:۱۸۸] وقال: [الكهف:۲۳،۲۴] وقال شعيب: [هود:۸۸] وقال نوح: [هود:۲۴] وقال يوسف: [يوسف:۵۳] وقال رجل من آل فرعون [غافر:۴۴] وقالت الملائكة: [البقرة:۳۰] وقال أهل الجنة: [الأعراف:۴۳].
[قال الحسن بن يحيى: وقال أهل النار: [المؤمنون:۱۰۶] وقال أهل النار: [إبراهيم:۲۱] وقال إبليس: [الحجر:۳۹،۴۰] وقال الله لإبليس: [الحجر:۴۲].]
وقال محمد: وقد نسب الله الأعمال إلى العباد فقال: وقد أقدرهم عليها بالآلة والأداة، وتسليم الجوارح.
وقال [الحسن و]محمد: وللعباد أفعال وارادات نسبها إليهم، وعلم الله وإرادته ومشيئته محيطة بإرادتهم ومشيئتهم، فلا يكون منهم إلا ما أراد وعلم أنه كائن منهم، وقد أراد خلقهم وخلقهم بعد علمه بما هو كائن منهم، وأنه لا يكون منهم إلا الذي كان، وقد سبق في علمه أنه يكون منهم مؤمن وكافر، ومطيع وعاص، وشقي وسعيد، وفريق في الجنة وفريق في السعير، وقد أراد أن يتم كون ما علم أنه كائن، وقد أراد تبارك وتعالى أن تكون الدنيا دار بلوى واختبار.
قال محمد: وقد شاء الله أن يسعد أهل طاعته ويشقي أهل معصيته، قال الله تعالى: [الليل:۵-۱۰] وليس ما سبق في علم الله بعذر لأحد في ترك ما أمر به وركوب ما نهى عنه.
وقال [الحسن و]محمد: فمن العباد من أوجب الله له الجنة والنار بسبب البلوى والاختبار، ومنهم من أراد أن يدخله الجنة بسابق علمه فيهم بلا بلوى ولا اختبار، كمن لم تلزمه من الله حجة نحو المعاتيه والبله والأطفال.
[قال الحسن: وكذلك حور العين مناً منه وفضلاً ورحمة فمن مَنَّ الله عليه بالعقل والسمع والبصر والسلامة والفهم لما جاءت به الرسل، فقد وجبت عليه الحجة في اتباع ما جاءت به الرسل.]
قال محمد: ومن ألزمه الله الحجة بالعقل والفهم والبصر، والقوة والسلامة من الآفات المانعة لقبول ما جاءت به الرسل، فذلك المحجوج لا عذر له في إضاعة شيء مما كلفه الله عز وجل إلى قوله: [الأحزاب:۷] وقال: إلى قوله: [الأعراف:۱۷۲] معناه: لا يقولوا يوم القيامة إنا كنا عن هذا غافلين، وقال: [القصص:۶۸].
[وقال الحسن: وقد أدخل الله النار خزنة النار وولدان المشركين الذين سبق في علمه أنهم لا يؤمنون فقال لنوح: [هود:۳۶] [نوح:۲۶،۲۷] وأهلك الولدان في زمان عاد وثمود بالصيحة ولا ذنب لهم ولم يبلغوا الحلم والاختيار، وقتل الخضر الغلام ولم يبلغ الحلم، فبلغنا في الحديث أنه وجد في كتفه مكتوب كافر خلقه، ولله أن يضل من يشاء من عباده ولا يظلمهم لأنهم عبيده وملكه، يفعل فيهم ما يشاء بسبب البلوى والاختيار وبغير سبب البلوى والاختيار كما يشاء، ثم لا يكون ذلك ظلماً منه لعبده بل له أن يفعل ما يشاء، وليس لأحدٍ أن يدخل على الله في علمه ولا يسأله عما يفعل وهم يسألون.]
وقال محمد في كتاب الجملة: والعباد عباد الله جميعاً في ملكه ومشيئته وقدرته وسلطانه يفضل بعضهم على بعض كما يشاء وكيف يشاء، لا يسئل عما يفعل وهم يسئلون، وقال لا شريك له: [الزخرف:۳۲] وقال: [السجدة:۲۴] وقالت الرسل: [إبراهيم:۱۱] وقال: أي يجعل فيه نوراً يقبل به الإسلام ويحببه إليهِ [الأنعام:۱۲۵] فمن لم يكن له من الله نور فماله من نور، وقال: [الأنعام:۱۱۰]يقال في التفسير نقلب أفئدتهم وأبصارهم على الكفر عقوبة كما لم يؤمنوا به أول مرة.
قال [الحسن و]محمد في كتاب الجملة: وبلغنا عن علي صلى الله عليه أن رجلاً سأله عن القدر، فقال: طريق مظلم فلا تسلكه، فقال: يا أمير المؤمنين ما تقول في القدر قال: [بحر عميق فلا تلجه، قال: فسكت الرجل ساعة، ثم قال: يا أمير المؤمنين ما تقول في القدر؟
قال: ] سر الله فلا تفتشه.
[قال الحسن بن يحيى: ثم إن أمير المؤمنين صلى الله عليه قام فأحدث طهوراً، ثم قال: أين السائل عن القدر؟ فقال الرجل: أنا يا أمير المؤمنين، فقال أمير المؤمنين: أخبرني عنك أخلقك الله كما شاء أن يخلقك، أو كما شئت؟ قال: كما شاء، قال: فأخبرني عما تأتي به يوم القيامة من عمل بما شاء الله أو بما شئت؟ قال: بما شاء الله، قال: فأخبرني عما يصيرك الله إليه يوم القيامة إلى ما شاء الله أو إلى ما شئت؟ قال: إلى ما شاء، قال: فهل ترى إلى أحدٍ شيئاً من المشيئة.]
وروى محمد بإسناده عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال: ((أعمال العباد كلها على مشيئة الله وإرادته)). وعن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال في خطبته: ((إن الله حد حدوداً فلا تعتدوها، وفرض فرائض فلا تنقصوها، وحرم محارم فلا تنتهكوها، وسكت عن أشياء لم يسكت عنها نسياناً فلا تكلفوها، رحمة من الله فاقبلوها)).]
قال [الحسن و]محمد: ومن كان له جار قدري أو مرجي ينادي بذلك ويمتحن عليه الناس، ويعادي على ذلك المسلمين فلا حق له كحرمة المسلم، وإن كان إنما يومي إليه بذلك، ولا ينادي به فله ما للمسلمين في الجملة.

[وقال الحسن في مسائله]، ومحمد في الجملة: إن الله تبارك وتعالى أعز وأجل وأكرم وأقدر، وأموره أنفذ في خلقه من أن يجبر عباده على الأفعال، وهو جل وأعز أغنى وأكرم، وأعز وأقدر، وعباده إليه أفقر في كل حالاتهم من أن يفوض إليهم أموره، ولكن استوسقت الحالات بهم على ما أراد، فمن يرد الله أن يهديه يشرح صدره للإسلام ويحبب إليه الإيمان، ويخطر على قلبه الخير، ويزين في قلبه التقوى مناً منه على عباده وفضلاً ورحمة لهم، فإذا عمل العباد بالطاعة شكر ذلك لهم وتفضل عليهم بالثواب، ومن لم يرد الله أن يهديه وكله إلى نفسه فاتبع هواه، وزين له الشيطان سوء عمله فيعمل بالمعاصي، فإذا فعل ذلك غضب الله عليه وعذبه، فالحجة لله على المطيع والعاصي.
قال محمد: فلا المطيع استغنى عن معونة الله طرفة عين ولا أقل، ولا العاصي خرج من قدرة الله طرفة عين ولا أقل، كل ناصيته بيد الله، يعمل في الكتاب، قد سبق مملوك مملوكة عليه أموره.
قال [الحسن و]محمد: قال الله عز وجل: [يونس:۹۹] وقال سبحانه: [السجدة:۱۳] وقال سبحانه: [يونس:۱۰۰].
قال: ولكن الله أراد أن يكون من العباد مؤمن وكافر، وشقي وسعيد، ومطيع وعاص، وفريق في الجنة وفريق في السعير، بلا إجبار منه لهم ولا تفويض منه إليهم.
[قال الحسن:] وكانوا كما أراد الله أن يكونوا تبارك الله أحسن الخالقين.
قال [الحسن] ومحمد: ولا نقول إن الله أجبر العباد على معاصيه، ولا فوض الأمور إليهم.

وقال محمد في كتاب الجملة: رأيت أحمد بن عيسى يترحم على من يقول بخلق القرآن ومن لا يقول به، وكان عنده الأخذ بالجمل محمود، وترك ما فيه الفرقة وهو عنده اتباع للسلف.
قال محمد: حدثني علي بن أحمد الباهلي أنه ذكر أحمد بن عيسى اختلاف الناس في خلق القرآن، فقال أحمد: كلا الفرقتين مخطئة في إقدام بعضهم على بعض بالبراءة.
قال محمد في كتاب الجملة: وسألت القاسم بن إبراهيم عن القرآن فقال: كلام الله ووحيه وتنزيله، لا نجاوز هذا إلى غيره، وهكذا كان أسلافنا.
قال محمد: وكان يقول بخلق القرآن يضمر ذلك، وقال لي القاسم: يقال للذين يقولون القرآن مخلوق أليس قد علم الله أنه مخلوق؟ فإذا قالوا نعم، قيل لهم: أليس قد علم الله أنه مخلوق واجتزى من الخليقة أن قال لهم مجعول؟ فإذا قالوا نعم، قيل لهم: فَلِمَ لا تجتزون من خلق الله بما اجتزى الله به في خلقه.
قال محمد: وذلك حث منه على القول بالجمل، وترك الاختلاف والفرقة.
وقال محمد في كتاب الجملة: وذكر اختلاف الناس وإكفار بعضهم بعضاً وإقدام بعضهم على بعض بالبراءة والتضليل، فقال: رأيت المتفرقين وعاشرت المختلفين في المقالات من الخاصة والعامة، من علماء آل رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وأهل الفضل منهم، وغيرهم من أهل العلم والفضل من الشيعة الموجبين لإنكار المنكر، وحياطة الدين، فما رأيتهم يكفر بعضهم بعضاً، ولا يستحلون ذلك، ولا يبرء بعضهم من بعض، بل قد رأيت بعضهم يتولى بعضاً، ويترحم عليه بعد المعرفة منه بمخالفة بعضهم لبعض في المقالات، سمعت القاسم بن إبراهيم وذكر أخاه محمد بن إبراهيم فقال: -رحمة الله عليه ورضوانه- إني لأرجو أن يكون له يوم القيامة موقف يغبط به على أنه كان يقول بشيء من التشبيه، وذلك عندهم أنه لا يقول بخلق القرآن، وكان يكثر الترحم عليه ما لا أحصيه، ورثاه بأبيات كتبتها عنه، ومن ذلك أن عبد الله بن موسى ذاكرته هذا الأمر وذكرت له القاسم بن إبراهيم، فقال عبد الله: وددت أنه فعل حتى أكون أول من وضع يدهُ في يدهِ.
قال عبد الله: وقد بلغني أنه يقول بخلق القرآن، ولم أسمع منه.
قال محمد: وحضرت عبد الله بن موسى -عليه السلام- وجماعة من أهل بيته مجتمعين عند القاسم بن إبراهيم في منزله فتذاكروا هذا الأمر، وكان منهم فيه جد أين يكون وكيف التأني له، وكان القاسم أشدهم فيه ذكراً، وكانوا يومون إلى عبدالله بن موسى فقال عبد الله بن موسى: أنا ليس في شيء قد ضعفت عنه، ولكن من يقوم بهذا وهذه يدي له، وكأنه أومى إلى القاسم بن إبراهيم.
قال محمد بن منصور: فكل واحدٍ منهما يتولى صاحبه ويدين له بالطاعة، ويؤهله لهذا الأمر الذي ليس فوقه غاية من تقليد الأحكام، والحلال والحرام، والدماء والمواريث، وهذه غاية الولاية أن جعله بينه وبين الله في دينه، يحل به ويحرم، يحل به الجمعة ركعتين ويحرم به الظهر أربعاً في وقت الجمعة.
قال محمد: وكان عمرو بن الهيثم المرادي من كبار أصحاب سليمان بن جرير، وكان يقول القرآن مخلوق ويشدد في ذلك، وسمعته يقول: لا رحم الله ابن أبي داود كان الناس على جملة تؤديهم إلى الله عز وجل، فطرح بينهم الفرقة-يعني حين أظهر المحنة في القرآن-.
قال محمد: وكان عمرو بن الهيثم، وبشر بن الحسن، ومحمد بن يحيى الحجري دعاة لعبد الله بن موسى ومذهبهم واحد-يعني كانوا يقولون بخلق القرآن-، وكان عبد الله بن موسى قد بعث ابنيه أو أحدهما مع بشر بن الحسن إلى طاهر بن الحسين يدعوه إلى هذا الأمر، مع معرفة عبد الله بقول بشر ومعرفة بشر بعبد الله، وقوله بالجمل فلم أر أحداً من هؤلاء دان بالبراءة ممن خالفه في المقالة.
قال محمد: وذكر عبد الله بن موسى محمد بن يحيى الحجري فقال: كان أصدق أهل الكوفة لي.
قال محمد: وسمعت القاسم بن إبراهيم يقول: ما رأيت كلامياً قط له خشوع، ثم قال: الجمل الجمل.
قال محمد: وقال لي محمد بن عبد الله الاسكافي وكان يقول بخلق القرآن، إذا كان هذا الأمر كتبنا على الأعلام لا إله إلا الله محمد رسول الله، القرآن كلام الله، نريد بذلك الالفة، واجتماع الكلمة، وترك الاختلاف والفرقة.
قال محمد: وقد عاشرت رؤساء المعتزلة ومن لا أحصي منهم ممن يقول بهذا القول، ومنهم جعفر بن حرب، وجعفر بن مبشر القصبي، ومحمد بن عبد الله الاسكافي، فما سألني أحد منهم قط عما يختلف الناس فيه من أمر القرآن والاستطاعة، ولا كشفوني عن شيء من ذلك، فأخبرني أبو سهل الخراساني أنه كان رسول سهل بن سلامة، وهو من كبار المعتزلة وعبادهم إلى عبد الله بن موسى يدعوه أن يتقلد هذا الأمر ويكون سهل عوناً له عليه.
قال محمد: فهذا غير سبيل المنتحلين اليوم للدين، وغير ما أظهروا وشرعوا من التباين والبراءة والتكفير، وهذا هو الفُرقة والاختلاف الذي نهى الله عنه في القرآن بقوله: [آل عمران:۱۰۵] وقوله: [آل عمران:۱۹] فأخبر الله سبحانه أن اختلافهم بغي من بعضهم على بعض، وأخبر عز وجل أن في الفُرقة الضعف والفشل عن العدو، فحذر من ذلك بقوله: [الأنفال:۴۶] يقول لا شريك له: فتذهب هيبتكم، فهذا ما ندب الله عليه مع ما رأينا عليه السلف الصالح المتقدم، الذين يصلح أن نجعلهم بيننا وبين الله؛ لأنهم لا يخلون من إحدى منزلتين، إما أن يكونوا علموا أن الديانة فيما بينهم وبين الله القول ببعض هذه المقالات التي تنازع الناس فيها حق واجب لازم، فأجزأهم من ذلك الإضمار ورأوا الصواب والرشد في الامساك عن إظهار ما فيه الفرقة والاختلاف، الذي نهى الله عنه، فرأوا الجمل والقول بظاهر القرآن كافياً مؤدياً للعباد إلى الله عز وجل فتمسكوا بذلك، فينبغي لمن أم الدين وقصد إلى الله، الاقتداء بهم، والتمسك بسبيلهم، أو يكونوا لم يعتقدوا في ظاهر الأمر وباطنه إلاّ القول بظاهر القرآن والجمل المجتمع عليها فقد يجب الاقتداء بهم أيضاً في ذلك.
قال محمد: وهذا أحمد بن عيسى قد اجتمع عليه المختلفون، واتحد من يشركه في أمره جماعة من المتفرقين، وقد كتب إليه عبد الله بن محمد بن سليمان يسأله عن القرآن وغيره باختلاف الناس فيه، فكان فيما كتب إليه أحمد بن عيسى ذكرت اختلاف الناس في القرآن ولم يختلفوا أنه من عند الله، فهذا من أحمد دليل على أن الأخذ بظاهر القرآن والجمل المجتمع عليها مجز مؤدٍ إلى الله عز وجل، وقد علمت أن رجال أحمد بن عيسى الذين كان يوجههم في أموره مختلفين، منهم حسن بن هذيل على مذهب أبي الجارود، ومنهم عبد الرحمن بن معمر وهو يظهر القول بالقرآن لا يستتر به، ومخول بن إبراهيم، وأمثالهم كثير من المختلفين، فلم نره بأن تفرقه يفارق فيها أخرى، وقد كان -رحمة الله عليه- عالماً بما يضيق عليه من ذلك، وما يتسع له في أمر دينه، ولو ضاق عليه ذلك لم يفعله، وهذا الحسن بن يحيى أنا متصل به منذ أربعين سنة أو قريب من ذلك، يعاشر ضروباً من المتدينين مختلفين في المذاهب، فما رأيته مع قوله بالجملة، وكراهيته للفرقة امتحن أحداً، ولا كشف له عن مذهب، بل قد رأيته يعمهم بالنصيحة، ويحسن لهم العشرة، وترحم على من مضى من سلفه وأهل بيته، ممن يوافقه في المقالة ويخالفه، هذا مع جلالة سنه، وكثرة علمه، ومعرفته بما يلزم في ذلك ويجب عليه.
قال محمد في كتاب الجملة: وأخبرني من أثق به من آل رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم، عن محمد بن عبد الله أنه أوجب على من قام بهذا الأمر الدعاء لجميع الديانين، وقطع الألقاب التي يدعي بها فرق المضلين، وغلق الأبواب التي في فتح مثلها يكون عليهم التلف، والإمساك عما شتت الكلمة، وفرق الجماعة، وأغرى بين الناس فيما اختلفوا فيه وصاروا به إخواناً، والدعاء لطبقات الناس من حيث يعقلون إلى السبيل التي لا ينكرون وبه يؤلفون، فيتولى بعضهم بعضاً، ويدينون بذلك، فإن اجتماعهم عليه اثبات للحق وإزالة للباطل.
قال محمد: وكذلك سمعنا عن إبراهيم بن عبد الله أنه سئل عن بعض ما يختلف الناس فيه من المذاهب فلم يجب فيه، وقال: أعينوني على ما اجتمعنا عليه حتى نتفرغ لما اختلفنا فيه.
[وقال الحسن بن يحيى: أجمع آل رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم على أن الله خلق كل شيء، والقرآن كلام الله ووحيه وتنزيله، يسمى بما سماه الله به في كتابه، لا يجاوز ذلك إلى غيره.]
[وقال الحسن: وسئل عن القرآن قد وجدنا الله سبحانه سمى القرآن بأسماء في كتابه لم يرد من خلقه أن يتكلفوا للقرآن اسماً غير ما سماه الله به، وقبل ذلك من أهل الإسلام في عصر نبينا صلى الله عليه وآله وسلم، ومن القرون التي كانت من بعده حتى تكلم المتكلمون بالرأي، وتراقوا في دينهم رجماً بالغيب إلى صفة ما لا يدركونه من نعت خالقهم، وحتى نحلوا القرآن أسماء برأيهم لم يجدوه منصوصاً في آية محكمة يستغنى بها في التأويل، واحتجوا بأنهم لم يجدوا للمجعول معنى يصرفونه إليه إلا مخلوقاً، فسموا القرآن برأيهم مخلوقاً ولم يسموه مجعولاً كما قال الله، ومنزلاً ومحدثاً كما قال الله، ولم يتراقوا رجماً بالغيب إلى تحديد القرآن من ذات الله تبارك وتعالى عن أن يدركه الواصفون إلا بما وصف به نفسه في كتابه، بلا تحديد ولا تشبيه ولا تناهي، ومعنى قوله: [الزخرف:۳] صيرناه، قال الله سبحانه: [ص:۲۶] يعني إنا صيرناك خليفة في الأرض، ولسنا نقول إن القرآن خالق ولا مخلوق، ولكنا نسميه بالأسماء التي سماه الله بها في محكم كتابه، قال الله تعالى: [النساء:۱۶۴]
وقال: [الشورى:۵۱] وقال: يا موسى [طه:۱۴] فمن زعم أن الداعي لموسى إلى عبادته غير الله فقد ضل، وقال الله تعالى: [الشورى:۵۱]] فقد بين الله لنا كيف جهة كلامه، فكلام من هو كلامه أرسل به جبريل إلى الرسول صلى الله عليه وآله وسلم، ومن كلامه وحي بلا رسول، وقوله: [القصص:۷][النحل:۶۸] فقد أوحى بلا رسول، ومنه الوحي إلى الرسل في النوم، ومن كلامه لموسى -عليه السلام- بلا كيفية، فليس لنا أن نكيف ما لم يكيف الله، ولا نحد ما لم يحد الله، فمن حد ما لم يحدد الله فقد اجترى على تأويل علم الغيب بلا حجة، والقرآن كلام الله ووحيه وتنزيله وكتابه، وقال: [البروج:۲۱،۲۲] وقال: [الواقعة:۷۷،۷۸] وقال: [فصلت:۴۱،۴۲] وقال: [الشعراء:۵] فأحدث في قلوب العباد بالرسل من تنزيل الكتاب ما لم يكونوا يعلمون، وإنا وجدنا الله يقول في كتابه: [الكهف:۱۰۹] وقال: [لقمان:۲۷] وقال: [النحل:۴۰] فإذا كان القرآن يكون بكن ويكون كن يكن فمتى يتناهى علم من رجم بالغيب في معرفة كينونة القرآن من ذات الله، وقد قال علي -صلى الله عليه -: يا بردها على الكبد إذا سئل المرء عما لا يعلم أن يقول: الله أعلم.]
قال محمد: فاكتف بما لا خلاف فيه ولا فرقة من الجملة التي دل عليها الكتاب، وما أُجمع عليه من الخبر، عن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فإن المحنة عندنا في القرآن بدعة.
وأما من يقول إن الله لم يكلم موسى تكليماً فإن هذا راد لتنزيل القرآن، بل نقول كما قال الله عز وجل: [النساء:۱۶۴] على معنى ما أراد، لسنا نكيف ذلك، وقد علمنا أن الكلام من الله على وجوه شتى، وكذلك الوحي منه على وجوه شتى، قال الله عز وجل: [الشورى:۵۱] فهذه حالات الأنبياء، وقوله: في النوم، وكذلك كان أمر النبي صلى الله عليه وآله وسلم خمس سنين إنما يرى في النوم الوحي، ثم ظهر له جبريل بعد ذلك.
وأما قوله: فكما كلم موسى -عليه السلام-.
وأما قوله: فهو جبريل -عليه السلام-.

قال [الحسن و] محمد: الجنة والنار مخلوقتان قد خلقهما الله، اتصل بنا ذلك عن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم، وعن علماء أهل البيت -عليهم السلام-.
قال محمد: وهذا عندنا إجماع العلماء، وإنما يدفع ذلك من لا يعلم.
[قال الحسن: وقد ذكر الله الجنة جنتان ذواتا أفنان، وجنتان مدهامتان، وجنات الفردوس، وجنة المأوى، وجنة عدن، وجنة عرضها السماوت الأوض أعدت للمتقين، فأخبر أنه قد أعدها للمتقين، وقال لآدم: [البقرة:۳۵]، وقال: [طه:۱۲۳] وقال: [النجم:۱۴،۱۵] وقد أجمع المسلمون أن سدرة المنتهى في الجنة التي أُعدت للمتقين، وقال في النار: [الكهف:۲۹] وقال: [البقرة:۲۴] وقال: [غافر:۴۶] وقال: [الحجر:۴۴] فقد دل على أنه قد خلقها وكونها، إذ قال عرضها كذا وفيها كذا، وقول الله لا يسقط ولا يختلف، وذلك لأنه مقت من قول العباد أن يقولوا ما لا يفعلون، والآثار المشهورة عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه دخل الجنة حيث أُسري به إلى السماء، وأُري النار ومن فيها، فنعت ما فيها، فذلك دليل على إبطال قولهم، ولا سبيل إلى ترك التنزيل بقول التأويل المبطل مع أخبار كثيرة مشهورة متسق بها الخبر، أثبتها العلماء عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم في إثبات خلق الجنة والنار.]

قال محمد في كتاب الجملة: يلزم الحجة في الإجماع بآية محكمة لا تحتمل تأويلاً، أو بسنة قائمة عن رسول الله لا يختلف فيها إجماع الأمة، فإن النبي صلى الله عليه وآله وسلم قال: ((لا تجتمع أمتي على ضلالة)) والإجماع الذي لا اختلاف فيه الذي يقوم مقام القرآن، اجتمعت الأمة على أشياء منها أنه إذا زالت الشمس فقد دخل وقت الظهر ووجبت الصلاة، وأجمعوا جميعاً أن الظل وقت زوال الشمس ما كان من نقصان فأنت في صدر النهار ولم تزل الشمس، وإذا ابتدأ الظل في الزيادة فقد زالت الشمس ودخل وقت الظهر، وأجمعت الأمة جميعاً أنه إذا غربت الشمس وأيقنت خروج النهار ودخول الليل فقد أفطر الصائم، ووجبت صلاة المغرب، وأجمعت الأمة إذا طلع الفجر فقد حرم الطعام على الصائم وحلت صلاة الفجر، وأجمعوا أن الفجر هو المعترض، واختلفوا فيما قبل ذلك من سائر الفرائض التي تجب أو تزول بطلوع الفجر، لاختلافهم في النور الساطع الممتد في أفق السماء.
وقال محمد في كتاب الجملة: وإذا اختلف أهل العلم في الرواية عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم في الحلال والحرام، نظر في المعنى الذي اختلف فيه هل له أصل في القرآن؟ فإن أصاب له أهل العلم أصلاً في القرآن ردوا المعنى إلى الأصل الذي في القرآن فإن كان موافقاً له، أو قريباً منه، أو هو أشبه من غيره في القرآن، عمل بالذي هو أشبه من غيره بالقرآن، فإن لم يعرفوا له أصلاً في القرآن نظروا فيمن حمل ذلك المعنى من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم في أقواها إسناداً، وأثبتها عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم فعمل بذلك، فإن لم يعرفوا فيه عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أصلاً ثبتت به حجة، وكان الاختلاف في ذلك بين أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم، نظر في أعلم أصحاب رسول الله بالكتاب والسنة، والحلال والحرام، وأتقاهم لله وأولاهم، أن يجعلوه بينهم وبين الله تبارك وتعالى، فعمل بما صح عنه في ذلك المعنى، فإن حدثت حادثة لم يجدوا لها أصلاً في القرآن، ولا خبراً عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم تثبت به حجة، عمل فيها بمثل حديث النبي صلى الله عليه وآله وسلم لمعاذ، ومثل قول النبي صلى الله عليه وآله وسلم لعلي -عليه السلام- في هذه المسألة يكون شورى بين العابدين من المؤمنين، فإن اختلف أهل العلم الموثوق بهم في حادثة، أخذ بأحوط الأمور وأبعدها من الشبهات؛ لأن النبي صلى الله عليه وآله وسلم قال: ((دع ما يريبك إلا ما لا يريبك)).

القول فيمن رد الآثار واستغنى بظاهر القرآن عن الأخبار

قال محمد في كتاب الجملة: ولابد لمن تأول القرآن في الأحكام والحلال والحرام أن يستعمل الآثار، واتباع السنن في تأويل القرآن، قال الله عز وجل:[النساء:۹۲] ففي أي مكان فسر ذلك من القرآن بلا أثر فيه اتباع سنة أن الدية كذا وكذا في وقت كذا، تؤخذ في كذا من الذهب والورق، والإبل والغنم، وما أشبه ذلك وعلى من هي، وقال عز وجل: [المائدة:۴۵] فأي مكان قال لك في القرآن في الموضحة كذا وما الموضحة؟ وفي الهاشمة كذا وما الهاشمة؟ وفي المنقلة كذا وما المنقلة؟ وفي الآمة كذا وما الآمة؟ وكذلك الجائفة وغيرها من الجراحات، وقوله سبحانه: [البقرة:۲۳۶] وقوله: [المائدة:۹۵] فانظر رحمك الله ما قدر الموسع والمقتر وما الحكم في ظبي، أو فوق ذلك أو دونه، وهل يستخرج حكم الله وسنة رسوله في ذلك إلا بالآثار التي رواها المسلمون بعضهم عن بعض، فمن دفع الآثار في ذلك وزعم أنه مستغن بالقرآن لقوله عز وجل: [الأنعام:۳۸]فهذ رجل جاهل، متهم على الإسلام بعمد أو جهل، ليس له أن يتكلم في دين الله، وإنما قوله عز وجل: [الأنعام:۳۸] يريد الأصول والأمهات، مثل أقيموا الصلاة وآتوا الزكاة، ولله على الناس حج البيت، وما أشبه ذلك من الفرائض المسميات التي فسرت بالرواية الصحيحة عن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم، وعن العلماء بعده، لا يدرك تفسيرها وشرحها إلا بالرجوع إلى الآثار.
پنجشنبه ۸ دي ۱۳۹۰ ساعت ۲:۴۱
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت