دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۹۱٫۶۵۷ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱۹ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۲۲۳
بازدید از این یادداشت : ۱٫۱۶۵

پر بازدیدترین یادداشت ها :
زمخشري، دانشمند و مفسر برجسته معتزلی را بيشتر به تخصص در ادب و نيز تفسير می شناسند. اما همينک و به ويژه بر اساس شرح حالی که از او در کتاب اندرسباني در اختيار است می دانيم که وی در روايت حديث هم دست داشته و اصلا کتابی درباره اخبار و احاديث داشته به نام فصوص الأخبار و نيز کتابی در زيادات آن. اندرسباني می نويسد که زمخشري نخستين کسی بود که علم حديث را در خوارزم احياء کرد و رسوم آن را زنده نمود. وی می افزايد که زمخشري (برای نخستين بار) کتابهايی را در علم حديث از "عراق" به خوارزم آورد که اشاره است به سفرهای او به بغداد (و شايد هم عراق عجم و ري). او البته به ري نيز سفر می کرده و حتی مدتی در آنجا مقيم بوده است. می دانيم که ري نيز از مراکز حديث در آن دوران بوده است. اندرسباني می گويد که زمخشري اهالی خوارزم را به علم حديث راغب نمود و از او بود که علم حديث در اين منطقه انتشار پيدا کرد و بعد از او شاگردش خطيب خوارزمي راه وی را دنبال کرد. اندرسباني علاوه بر فصوص الأخبار، کتاب المختصر من موافقة الصحابة او را هم ياد می کند که می دانيم گزيده ای است از کتاب ابو سعد سمّان و کتابی است حديثی که به چاپ هم رسيده است (نک: سيرة الزمخشري، در مجله مجمع علمی عراقي، ص ۳۷۹)؛ دانش حديثی وی از استجازه مکرر ابو طاهر سلفي از زمخشري که متنهای آن در مجله مجمع علمی بغداد چاپ شده و بدان خود ابو طاهر نيز در کتابش الوجيز (ص ۱۳۴ تا ۱۳۵) اشارت کرده هم بر می آيد، گو اينکه زمخشري خود در پاسخ به سلفي اشاره می کند که در روايت حديث جايگاه ممتازی ندارد (نک: مقاله استجازة الحافظ السلفي الشيخ الزمخشري، در مجله مجمع العلمي العراقي، ص۱۸۵ تا ۱۸۶). زمخشري البته در آثارش و از جمله ربيع الأبرار دائما به احاديث استناد می کند (و نيز الفائق في غريب الحديث دارد که بسيار مشهور است) اما کمتر روايتی با اسناد کامل از او در آثارش ديده می شود. همانطور که گفتيم زمخشري بيش از يک بار به ري رفته بوده و مدتی هم آنجا مقيم بوده و می دانيم که از زيديان و معتزليان ري بهره علمی برده بوده (از جمله از يکی از افراد خاندان ابن مزدک / مردک و نيز از يکی از اعضای خاندان نامدار فرّزادي زيدي؛ نک: اسناد احاديث، پس از اين) و از جمله در دانش حديث. زمانی هم طالب علمان ري از محضر زمخشري به عنوان دانشمندی برجسته بهره علمی برده بودند که از آن جمله می دانيم که احمد بن أبي الحسن الکني، عالم برجسته زيدي ري در اين شهر از محضر زمخشري استفاده علمی کرده بوده و حديث شنيده بوده است. الکني مجموعه ای از احاديث از زمخشري روايت می کرده که بعدها به واسطه شاگرد نامدار کني، قاضي جعفر ابن عبد السلام راهی يمن شد و نسخه آن در يمن همواره مورد تداول بوده و از آن زيديان در تأليف کتابهای حديثی در يمن بهره می برده اند. اين مجموعه حديث تأليف و گردآمده خود زمخشري بوده که تنها در منابع زيدي از آن بدين شکل ياد شده است (نک: شرح حال کني در طبقات الزيدية الکبری از الشهاري). بخش عمده ای از احاديثی که زمخشري روايت می کرد مربوط بود به رواياتی که او از طريق ابو سعد سمّان، محدث و متکلم برجسته معتزلی / زيدي ري در اختيار داشت. زمخشري گاه تنها با يک واسطه و گاه با دو واسطه احاديث ابو سعد سمّان را روايت می کند. او ظاهرا دلبستگی زيادی به اين محدث هم مذهب خود داشته است؛ چرا که می دانيم که وی نسخه ای از معجم الشيوخ ابو سعد سمّان را روايت می کرده و حتی آن را کتابت کرده بوده و اين نسخه از نسخه های کتابخانه او بوده که بعدا آن را وقف کتابخانه مقبره ابو حنيفة در بغداد کرده بوده است. علاوه بر آن چنانکه گذشت او يکی از آثار حديثی ابو سعد سمّان را گزين کرده بوده و محتملا در چند کتاب ديگرش هم تحت تأثير نوشته های ابو سعد سمّان بوده است. همينک در تعدادی از منابع تعدادی از مجموعه احاديث ابو سعد سمّان از طريق زمخشري در اختيار است. زمخشري در اين روايات، گاه از طريق الأمين علي بن مردك الرازي/ الأستاذ الأمين أبوالحسن علي بن الحسين بن مردك/ مزدک الرازي از السمان روايت می کند. در برخی ديگر از اين دست روايات، زمخشري از طريق ديگری روايات ابو سعد سمّان را روايت می کرده است: از طريق استادش الشيخ الفقيه الإمام أبو علي الحسن بن علي بن أبي طالب الفرزادي (ملقب به خاموش) که در ري با او ملاقات داشته و او از الشيخ الفقيه الزاهد أبوبكر طاهر بن الحسين بن علي السمان و او از عمويش ابو سعد سمّان. بخشی از اين روايات در کتابهای مناقب علي بن أبي طالب و نيز مقتل الحسين خطيب خوارزمي روايت شده که می دانيم خود از شاگردان برجسته زمخشري بوده است. اين روايات در زمينه فضائل و مناقب اهل بيت پيامبر است. شايد بخشی از اين روايات از کتاب موافقة ابو سعد سمّان اخذ شده است. برخی ديگر هم شايد از کتابهای معجم الشيوخ و يا أمالي او (به طور کلی بايد دانست که در کتابهای تاريخ دمشق ابن عساکر، التدوين رافعي و نيز بغية الطلب في تاريخ حلب از ابن عديم مجموعه ای از روايات ابو سعد سمّان به طور پراکنده روايت شده که به نظر می رسد همه آنها متخذ از کتابهای معجم الشيوخ و معجم البلدان او است). علاوه، يک حديث هم در کتاب الفائق خود زمخشري روايت شده و تعدادی هم به طريق سنت سنّی مذهب روايت از زمخشري که به طور ويژه بايد به بغية الطلب ابن عديم اشاره کرد. به طور کلی روشن نيست که آيا زمخشري تنها همانطور که در مورد معجم الشيوخ ابو سعد سمّان ديديم راوی اين دست روايات بوده و يا اينکه خود او اين روايات را عملا در کتابهای خودش نقل کرده بوده است. بخشی از اينها را می دانيم که قطعا بر اساس کتاب معجم الشيوخ ابو سعد سمّان است و ظاهرا زمخشري تنها به دليل روايت اين کتاب در سلسله سند قرار گرفته و نه محتملا به دليل اينکه خودش هم اين روايات را در کتابی تأليف خودش هم روايت کرده باشد. تعدادی ديگر از آنها از ديگر آثار ابو سعد سمّان بايد باشد و از جمله محتملا امالي و يا الموافقة ابو سعد (احاديث روايت شده از طريق ابن مزدک / مردک محتملا از معجم الشيوخ اوست و احاديث از طريق فرّزادي محتملا از امالي وی؛ برای اين کتابها، نک: مقاله ما در همين سايت درباره سمّان و نيز مقاله ای که مستقلا درباره او به زبان فرانسه نوشته ايم). به احتمال قوی بخشی از اين احاديث را زمخشري در کتابهای خود نقل کرده بوده و شايد در فصوص الأخبارش. در ذيل ما مجموعه آنچه از زمخشري در اين سنت روايی يعنی از روايات ابو سعد سمّان در منابع مختلف پيدا کرده ايم ارائه می دهيم. در اسناد و در متنها گاه خطاهايی ديده می شود که تصحيح آنها در مجال اين نوشته نيست.


روايتی از سمّان در کتاب الفائق زمخشري

الفايق في غريب الحديث - جار الله الزمخشري - ج ۳ - ص ۳۶۱ - ۳۶۲
قال المؤلف حدثني : الأستاذ الأمين أبو الحسن علي بن الحسين بن بردك بالري . قال : أخبرنا الشيخ الزاهد الحافظ أبو سعيد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان ، قال : حدثنا أبو بكر أحمد بن محمد بن الحسين بن أحمد بن يحيى بن إياس البزاز ويعرف بجميلة ابن إياس بدير عاقول بقراءتي عليه ، قال : حدثنا أبو بكر محمد بن إبراهيم بن نيطر القاضي . قال : حدثنا محمد بن الحسين بن حفص الأشنائي . قال : حدثنا أبو كريب . قال : حدثنا ابن إدريس . قال : حدثنا عاصم بن كليب ، عن أبيه ، عن أبي موسى قال : أتيت وأنا باليمن بامرأة فسألتها . فقالت ما تسأل عن امرأة حبلى من غير بعل أما والله ما خاللت خليلا ، ولا خادنت خدينا مذ أسلمت ولكن بينا أنا نائمة بفناء بيتي [ فوالله ] ما أيقظني إلا الرجل حتى رفضني وألقى في بطني مثل الشهاب . قال : فكتب فيها إلى عمر ، فكتب إليه عمر أن وافني بها وبناس من قومها بالموسم . قال : فوافيته بها ، فلما رآني قال : لعلك سبقتني بشئ في أمر المرأة . قلت : لا هاهي هذه . قال : فدعاها فسألها فأخبرته كما أخبرتني ، فسأل عنها قومها . قال : فأثنوا عليها خيرا . قال عمر : شابة تهامية قد تنومت ، قد كان ذلك يفعل ، فأمارها وكساها وأوصى بها قومها خيرا .


مجموعه روايات زمخشري از سمّان در کتاب بغية الطلب ابن عديم

بغية الطلب، ۲/ ۷۲۶ تا ۷۲۷:
كتبت الينا زينب بنت عبد الرحمن الشعري من نيسابور أن أبا القاسم محمود ابن عمر الزمخشري أخبرها اجازة، و قرأته بخطه في معجم أبي سعد السمان في الكتب الموقوفة في مشهد أبي حنيفة رضي الله عنه، ظاهر بغداد، قال: حدثني الاستاذ أبو الحسن علي بن الحسين بن مردك قال: أخبرنا الشيخ الزاهد الحافظ أبو سعد اسماعيل بن علي بن الحسين السمّان اجازة قال: حدثنا أبو العباس أحمد بن خلف الممتع بقراءتي عليه بمعرة النعمان قال: حدثنا أبو الحسين محمد أحمد الرقي الصوفي قال: حدثنا أبو هاشم محمد بن أحمد بن سنان بالموصل قال: حدثنا جدي قال: حدثنا عبد الله بن أيوب بن أبي علاج قال: حدثنا أيوب بن عتبة عن يحيى بن أبي كثير عن أبي سلمة عن أبي هريرة قال: قيل يا رسول الله: ما منتهى العلم الذي اذا علمه العبد كان عالما؟ فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «من حفظ على أمتي أربعين حديثا من أمر دينهم بعثه الله يوم القيامة فقيها عالما».

بغية الطلب، ۳/ ۱۰۳۰:
أخبرتنا زينب بنت عبد الرحمن الشعري النيسابورية في كتابها إلينا منها عن أبي القاسم محمود بن عمر الزمخشري قال: حدثني الاستاذ أبو الحسن علي بن الحسين بن مردك قال: أخبرنا أبو سعد السّمان- إجازة- قال: حدثنا أبو الفضل أحمد بن محمد بن مسعر بن محمد بن يحيى بن الفرج التنوخي بمعرة النعمان بقراءتي عليه قال: حدثنا أبي أبو بكر محمد بن مسعر قال: حدثنا محمد بن بركة القنّسري قال: حدثنا أحمد بن محمد بن أبي رجاء قال: حدثنا وكيع عن الأعمش عن إبراهيم عن همّام بن الحارث عن حذيفة قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم: «لا يدخل الجنة قتّات»

‏بغية الطلب، ۳/ ۱۰۵۶ تا ۱۰۵۷:
أخبرتنا زينب بنت عبد الرحمن الشعري في كتابها إلينا من نيسابور عن أبي القاسم محمود بن عمر بن محمد الزمخشري قال: حدثني الاستاذ الأمين أبو الحسن علي بن الحسن بن مردك قال: أخبرنا الشيخ الزاهد الحافظ أبو سعد إسماعيل ابن علي بن الحسين الرازي- إجازة- قال: حدثنا أبو بكر أحمد بن محمد بن يعقوب بن أحمد بن أبي هزّان الخثعمي الأنطاكي بحلب بقراءتي عليه قال: حدثنا أبو الفضل محمد بن عبد الرحمن بن عبد الله بن الحارث قال: حدثنا بكر بن سهل الدمياطي قال: حدثنا عبد الله بن يوسف قال: حدثنا ابن لهيعة عن محمد بن المنكدر و أبي الزبير عن جابر قال: صام رسول الله صلى الله عليه و سلم عام الفتح حتى اذا بلغ الكديد أفطر و أفطر الناس

بغية الطلب، ۴/ ۱۶۳۱:
أخبرتنا زينب بنت عبد الرحمن الشعري عن أبي القاسم محمود بن عمر بن محمد الزمخشري قال: حدثني الأستاذ أبو الحسن علي بن الحسين بن مردك قال: أخبرنا الحافظ أبو سعد إسماعيل بن علي السمان- إجازة- قال: حدثنا أبو ابراهيم اسماعيل بن جعفر بن علي بن المهذب- بقراءتي عليه بمعرة النعمان- قال حدثنا جدي علي بن المهذب قال: حدثنا محمد بن همّام التنوخي قال: حدثنا محمد بن سليم القرشي قال: حدثنا إبراهيم بن هدبة عن أنس قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم: «من كذب علي متعمدا مقعده من النار»

بغية الطلب فى تاريخ حلب ج‏۴ ۱۶۵۸ :
أخبرتنا الحرّة زينب بنت أبي القاسم عبد الرحمن بن الحسن الشعري في كتابها إلينا من نيسابور قالت: أخبرنا أبو القاسم محمود بن عمر بن محمد الزمخشري- إجازة- قال: حدثني أبو الحسن علي بن الحسين بن مردك قال: أخبرنا الشيخ أبو سعد اسماعيل بن علي بن الحسين الرازي السمان- إجازة- قال: حدثني أبو الحسن اسماعيل بن عبد الله بن اسماعيل بن حمدون بن اسماعيل ابن حمدون بن أبي صالح المؤدب- بقراءتي عليه في جامع معرة النعمان- قال حدثنا يزيد بن جهور قال: حدثنا الربيع بن نافع قال: حدثنا مسلمة بن علي عن الأوزاعي عن يحيى بن أبي كثير عن جعفر المدني عن أبي هريرة قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «ثلاثة لا يعادون صاحب الرمد، و الحبن، و الضّرس». قلت: الحبن عظم البطن.

بغية الطلب فى تاريخ حلب، ج‏۴، ص: ۱۷۰۹ :
أخبرتنا الحرة زينب بنت عبد الرحمن الشعري في كتابها الينا من نيسابور قالت: أخبرنا الامام أبو القاسم محمود بن عمر بن محمد الزمخشري- اجازة- قال: حدثني الأستاذ الأمين أبو الحسين علي بن الحسين بن مردك قال: أخبرنا الشيخ الزاهد الحافظ أبو سعد اسماعيل بن علي بن الحسين السمان- اجازة- قال: حدثنا أبو القاسم الحسين بن علي بن عبيد الله بن محمد بن أبي أسامة عبد الله بن محمد بن أبي أسامة الحلبي- بها لفظا- قال: أخبرنا أبو الحسن أحمد بن محمد بن أحمد بن سلّام الطرسوسي قال: حدثنا عبد الرحمن بن محمد بن سلام قال: حدثنا اسحاق الأزرق عن سفيان عن أبي اسحاق عن عاصم بن ضمرة عن علي عليه السلام عن النبي صلى الله عليه و سلم أنه قال: «على اثر كل صلاة ركعتان إلّا العصر و الفجر».

بغية الطلب فى تاريخ حلب ج‏۵ ۲۴۵۹
أنبأتنا زينب بنت عبد الرحمن الشعري عن أبي القاسم محمود بن عمر الزمخشري قال: حدثني أبو الحسن علي بن الحسين بن مردك قال: أخبرنا أبو سعد السمان قال: حدثنا أبو علي الحسن بن عبد الوهاب بن علي الصائغ بحلب، بقراءتي عليه، قال: حدثنا أبو عمرو عثمان بن عبد اللّه بن ابراهيم الطرسوسي، قال حدثنا أبو عمير عدي بن أحمد بن عبد الباقي قال: حدثنا يوسف بن سعيد بن مسلم قال: حدثنا عبيد اللّه بن موسى عن مبارك بن الحسن عن محمد بن سيرين عن سعد ابن مالك قال: قلت يا رسول اللّه ادع اللّه أن يستجيب لي دعوتي، قال: إن اللّه لا يستجيب دعاء عبد حتى يطيّب طعمته

بغية الطلب فى تاريخ حلب، ج‏۶، ص: ۲۶۷۲ تا ۲۶۷۳:
أخبرنا الحرة زينب بنت عبد الرحمن الشعري- في كتابها الينا غير مرة من نيسابور- قالت: أخبرنا الامام أبو القاسم محمود بن عمر بن محمد الزمخشري- اجازة- قال: حدثني الاستاذ الأمين أبو الحسن علي بن الحسين بن مزدك قال أخبرنا الشيخ الحافظ أبو سعد اسماعيل بن علي بن الحسين السمان- اجازة- قال: حدثنا الحسين بن علي بن عبيد الله بن محمد بن أبي أسامة عبد الله بن محمد ابن أبي أسامة الحلبي- بها، لفظا- قال: أخبرنا أبو الحسن أحمد بن محمد بن أحمد بن سلام الطرسوسي، فذكر حديثا.

بغية الطلب فى تاريخ حلب، ج‏۶، ص: ۲۹۳۳ تا ۲۹۳۴
أخبرتنا الحرة زينب بنت عبد الرحمن الشعري في كتابها الينا من نيسابور قالت أنبأنا أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري قال: حدثني أبو علي الحسين بن علي ابن مردك قال: أخبرنا أبو سعد السمان- اجازة- قال: حدثنا أبو يعلي حمدان بن علي بن محمد بن حمدان الشيباني الموصلي ثم الحلبي الصوفي- بقراءتي عليه بالرملة- قال: حدثنا يحيى بن مسعر بن محمد التنوخي قال: حدثنا أبو عروبة الحسين بن محمد بن أبي معشر قال: حدثنا اسماعيل بن موسى قال أخبرنا علي بن عابس عن الحسن بن عبيد الله عن أبي الضحى عن زيد بن أرقم قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول لعلي يوم غدير خم: اللهم من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم و ال من والاه- و أحسبه قال- و عاد من عاداه.

- روايات زمخشري از سمّان در مناقب علي بن أبي طالب از خطيب خوارزمي:

و أخبرنا الإمام العلامة فخر خوارزم أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي، أخبرنا الاستاذ الامين أبو الحسن علي بن الحسين بن مردك الرازي، أخبرنا الحافظ أبو سعيد بن إسماعيل بن الحسن السمان، حدثنا محمّد بن عبد الواحد الخزاعي- لفظا- اخبرنى أبو محمّد عبد اللّه بن سعيد الانصاري، حدثنا أبو محمّد عبد اللّه بن ادران الخياط الشيرازي، حدثنا إبراهيم بن سعيد الجوهري،- وصي المأمون- حدثني أمير المؤمنين الرشيد، عن أبيه، عن جده، عن عبد بن اللّه بن العباس قال: سمعت عمر بن الخطاب‏ و عنده جماعة فتذاكروا السابقين الى الإسلام- فقال عمر: أما عليّ فسمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: فيه ثلاث خصال لوددت أن لي واحدة منهن، فكان أحبّ اليّ ممّا طلعت عليه الشمس. كنت أنا و أبو عبيدة و أبو بكر و جماعة من أصحابه، إذ ضرب النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بيده على منكب عليّ عليه السّلام فقال له: يا عليّ أنت أول المؤمنين إيمانا، و أول المسلمين اسلاما، و أنت منّي بمنزلة هارون من موسى.

أخبرنا الإمام العلامة فخر خوارزم أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي، أخبرنا الاستاد الأمين أبو الحسن علي بن الحسين بن مردك الرازي، أخبرنا الحافظ أبو سعيد اسماعيل بن الحسين بن علي بن الحسين السمان، أخبرنا أبو القاسم عبد اللّه بن أحمد بن إبراهيم بن عيسى بن الصّباح- بقراءتي عليه- حدثنا عبد الصمد بن علي بن محمّد بن مكرم البزاز، حدثني السري بن سهل الجنديسابوري، حدثنا عبد اللّه بن رشيد، حدثنا عبد الوارث بن سعيد ، عن عمرو، عن الحسن: أن عمر بن الخطاب اتي بامرأة مجنونة حبلى، قد زنت فاراد أن يرجمها فقال له علي: يا أمير المؤمنين أو ما سمعت ما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله؟ قال و ما قال؟ قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: رفع القلم عن ثلاثة: عن المجنون حتى يبرأ، و عن الغلام حتى يدرك و عن النائم حتى يستيقظ. قال: فخلّى عنها

و بهذا الاسناد عن أبي سعيد السمان هذا، حدثنا أبو عبد اللّه الحسين بن هارون القاضي الضبي- املاء لفظا- أخبرنا ابو القاسم عبد العزيز بن اسحاق- سنة ثلاثين و ثلاثمائة- أن علي بن محمّد النخعي حدثه، قال‏ حدثني سليمان بن إبراهيم المحاربي، حدثني نصر بن مزاحم بن نصر المنقري، حدثني إبراهيم بن الزبرقان التيمي، حدثني أبو خالد، حدثني زيد بن علي، عن أبيه، عن جده، عن علي عليه السّلام قال: لما كان في ولاية عمر، اتي بامرأة حامل، فسألها عمر، فاعترفت بالفجور، فأمر بها عمر [ان‏] ترجم، فلقيها علي بن أبي طالب عليه السّلام فقال: ما بال هذه؟ فقالوا: امر بها امير المؤمنين ان ترجم، فردها علي عليه السّلام، فقال: امرت بها أن ترجم؟ فقال: نعم اعترفت عندي بالفجور، فقال: هذا سلطانك عليها، فما سلطانك على ما في بطنها؟ قال علي عليه السّلام: فلعلك أنتهرتها أو أخفتها؟ فقال: قد كان ذلك قال أو ما سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: لا حدّ على معترف بعد بلاء، أنه من قيدت أو حبست أو تهددت، فلا اقرار له، فخلّى عمر سبيلها ثمّ قال: عجزت النساء أن تلدن مثل علي بن أبي طالب، لو لا علي لهلك عمر

و أخبرنا العلامة فخر خوارزم أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي، أخبرنا الاستاذ الامين أبو الحسن عليّ بن الحسين بن مردك الرازي، أخبرنا الحافظ أبو سعد إسماعيل بن الحسين بن علي بن الحسين السمان، أخبرنا أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن زكريا التستري- بقراءتي عليه- حدثنا محمّد بن أحمد بن عمرو الرنيقي، حدثنا يحيى بن أبي طالب، أخبرنا ابو بدر، عن سعيد بن أبي عروبة، عن داود أبي القصاف، عن أبي حرب، عن أبي الأسود قال: ان عمر اتي بامراة قد وضعت لستة أشهر، فهمّ برجمها، فبلغ ذلك عليا فقال: ليس عليها رجم، فبلغ ذلك عمر، فأرسل إليه يسأله فقال علي: وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ ، و قال: وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً فستة أشهر حمله، و حولين، تمام الرضاعة لا حدّ عليها قال: فخلى عنها ثم ولدت بعد لستة أشهر

و بهذا الاسناد عن أبي سعد السمان هذا، أخبرنا أحمد بن الحسين الموسى آبادي- بقراءتي عليه- حدثني أبو علي الفلاس و أبو عبد اللّه القطان و أبو سعيد أحمد بن علي البيع قالوا: حدثنا علي بن موسى القمي، حدثنا ابن أبي طالب، حدثنا معلى بن أبي زائدة، حدثنا أشعث، عن عامر، عن مسروق و حدثنا ابن أبي زائدة، عن داود بن أبي هند، عن عامر، عن مسروق قال: أتى عمر بإمرأة قد نكحت في عدتها، ففرق بينهما و جعل صداقها من بيت المال، و قال: لا اجيز مهرا ارد نكاحه قال: و لا يجتمعان أبدا، و زاد شعيب: فبلغ عليا فقال: و ان كانوا جهلوا السنة، فلها المهر بما استحل من فرجها و يفرق بينهما فاذا انقضت عدتها فهو خاطب من الخطاب، فخطب عمر الناس فقال: ردوا الجهالات الى السنة، و رجع عمر الى قول عليّ

و بهذا الاسناد عن أبي سعد السمان هذا، أخبرنا أبو القاسم أحمد بن محمّد بن عثمان العثماني- بمدينة الرسول صلّى اللّه عليه و آله بقراءتي عليه- حدثنا علي بن محمّد بن الزبير الكوفي، حدثنا الحسن و محمّد ابنا علي بن عفان قالا: حدثنا الحسن بن عطية القرشي عن الحسن بن صالح بن حيّ، حدثنا أبو المغيرة الثقفي، عن رجل، عن ابن سيرين: ان عمر سأل الناس كم يتزوج المملوك؟ و قال لعلي: إياك أعني يا صاحب المعافري- رداء كان عليه- فقال ثنتين

و بهذا الاسناد عن أبي سعد السمان هذا، حدثنا أبو القاسم علي بن محمّد على الايادي ببغداد لفظا، حدثنا أبو القاسم حبيب بن الحسن القزاز، حدثنا عمر بن حفص السدوسي، حدثنا أبو بلال الأشعري، حدثنا عيسى بن مسلم القرشي، عن عبد اللّه بن عمرو بن نهيك، عن ابن عباس قال: كنا في جنازة فقال علي بن أبي طالب عليه السّلام لزوج أم الغلام: امسك عن امرأتك، فقال له عمر: و لم يمسك عن امرأته؟ اخرج ممّا جئت به؟ فقال: نعم يا أمير المؤمنين يريد أن يستبرئ رحمها، لا يلقى فيه شيئا فيستوجب به الميراث من أخيه، و لا ميراث له فقال عمر: أعوذ باللّه من معضلة لا علي فيها

و بهذا الاسناد عن أبي سعد السمان هذا، أخبرنا أبو عبد اللّه الحسن بن يحيى بن الحسين القاضي- في جامع قزوين بقراءتي عليه- حدثنا أبو بكر محمّد بن عمر بن سلم الجعابي، حدثني أبو يزيد خالد بن النضر القرشى بالبصرة، حدثنا محمّد بن أبي صفوان الثقفي، حدثنا مؤمل بن اسماعيل، عن ابن عيينة، عن يحيى، عن سعيد بن المسيب قال: سمعت عمر يقول: اللهم لا تبقني لمعضلة ليس لها ابن أبي طالب حيا

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا أبو المجد محمّد بن عبد اللّه بن سليمان التنوخي بمعرة النعمان بقراءتي عليه- و أبو الفتح المؤيد بن أحمد بن علي الخطيب- بحلب بقراءتي عليه- حدثنا أبو القاسم اسماعيل بن القاسم، حدثنا محمّد بن الحلبي،- و قال المؤيد المعروف بالمصري- بحلب: حدثنا أبو الحسين أحمد بن محمّد بن الحسن- المعروف بابن أبي نضلة- الشيخ الصالح- قال حدثني أبي، حدثنا يعلى ابن عبيد، عن الأعمش، عن أبي صالح، عن عبد اللّه بن عباس قال: استعدى رجل على عليّ بن أبي طالب عليه السّلام الى عمر بن الخطاب [و كان علي جالسا في مجلس عمر بن الخطاب‏] فالتفت عمر الى علي عليه السّلام فقال: يا أبا الحسن، و قال المؤيد: قم يا أبا الحسن فاجلس مع خصمك، فقام علي عليه السّلام فجلس مع خصمه فتناظرا، و انصرف الرجل و رجع عليّ عليه السّلام الى مجلسه فجلس فيه، فتبين عمر التغير في وجهه فقال له: يا أبا الحسن مالى اراك متغيرا أكرهت ما كان؟ قال نعم يا أمير المؤمنين قال و لم ذاك: قال: لأنّك كنيتني بحضرة خصمي فألّا قلت قم يا علي فاجلس مع خصمك، فأخذ عمر رأس علي عليه السّلام فقبل بين عيينه ثم قال: بابي أنتم، بكم هدانا اللّه، و بكم اخرجنا من الظلمات الى النور

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا أبو الطيب محمّد بن زيد النهشلي العطار- بالكوفة بقراءتي عليه- حدثنا علي بن محمّد بن محمّد بن عقبة الشيباني، حدثني أبو العباس الفضل بن يوسف الجعفي القصباني، حدثنا محمّد بن عقبة، حدثنا سعيد بن خيثم الهلالي، عن محمّد بن خالد الضبي قال: خطبهم عمر بن الخطاب فقال: لو صرفناكم عما تعرفون الى ما تنكرون ما كنتم صانعين؟ قال فسكتوا فقال ذلك ثلاثا، فقام عليّ عليه السّلام فقال: يا امير المؤمنين اذن كنا نستتيبك، فان تبت قبلناك قال: فإن [لم اتب‏]. قال: اذن نضرب الذي فيه عيناك فقال: الحمد للّه الذي جعل في‏ هذه الامة من اذا اعوججنا اقام اودنا.

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، اخبرنا أبو القاسم علي بن محمّد بن عيسى البزاز بن الحضرمي بقراءتي عليه- حدثنا عبد الباقي بن قانع بن مرزوق القاضي، حدثنا ابن أبي شيبة، حدثنا جندل بن والق، حدثنا محمّد بن عمر المازني، عن عباد الكلبي، عن جعفر بن محمّد، عن ابيه، عن جابر قال: قال عمر: كانت لأصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله ثماني عشرة سابقة، فخص منها عليّ بثلاث عشرة، و شركنا في الخمس

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا أبو علي الحسن بن محمّد بن الحسن ابن أحمد البوشنجي الفلجوذي قدم حاجا سنة تسعين- حدثنا أبو علي حامد بن محمّد بن عبد اللّه الرفاء- حدثنا علي بن عبد العزيز، حدثنا أبو نعيم، حدثنا عبد السّلام، عن عطاء، عن أبي عبد الرحمان قال: شرب قوم الخمر بالشام و عليهم يزيد بن أبي سفيان في زمن عمر فارسل اليهم يزيد بشربهم الخمر فقالوا: نعم شربناها و هي لنا حلال، فقال: أو ليس قال اللّه عزّ و جلّ: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ إلى قوله: وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ‏ ؟ حتى فرغ من الآية، فقالوا: اقرأ التي بعدها فقرأ: «ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا» الى قوله «و اللّه يحب‏ الْمُحْسِنِينَ‏ فنحن من الذين آمنوا و احسنوا، فكتب بأمرهم الى عمر، فكتب اليه عمر: ان أتاك كتابي ليلا فلا تصبح حتى تبعث بهم إليّ، و ان أتاك نهارا فلا تمس حتى تبعث بهم اليّ، قال: فبعث بهم إليه فلما قدموا على عمر، سألهم كما سألهم، وردوا عليه كما ردوا على يزيد، فاستشار فيهم أصحاب النبي صلّى اللّه عليه و آله، فردوا المشورة اليه قال: و علي عليه السّلام في القوم ساكت، فقال ما تقول يا ابا الحسن؟ فقال أمير المؤمنين: أرى انهم قوم افتروا على اللّه، و أحلوا ما حرم اللّه، فأرى أن تستتيبهم فان هم ثبتوا و زعموا ان الخمر حلال، ضربت أعناقهم، و ان هم رجعوا ضربتهم ثمانين، بفريتهم على اللّه عزّ و جلّ، فدعاهم فاسمعهم مقالة علي فقال ما تقولون؟ فقالوا: نستغفر اللّه و نتوب اليه و نشهد أن الخمر حرام و انما شربناها و نحن نرى أنها حرام، فضربهم ثمانين ثمانين

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا أخبرنا أبو الحسن علي بن محمّد المرزني بقراءتي، أخبرنا أبو محمّد عبد الرحمان بن أبي حاتم، حدثنا أبو سعيد أحمد بن محمّد بن يحيى بن سعيد القبطان، حدثنا عمرو بن حماد بن طلحة، حدثنا اسباط، عن سماك، عن حنش: ان رجلين استودعا امرأة من قريش مائة دينار و امراها أن لا تدفع الى واحد منهما دون صاحبه، فاتاها احدهما فقال: ان صاحبي قد هلك فادفعي اليّ المال فأبت فاستشفع عليها و مكث يختلف اليها ثلاث سنين فدفعت اليه المال، ثم جاء اليها صاحبه فقال: اعطيني مالي، فقالت له: قد اخذه صاحبك، فارتفعوا الى عمر، فقال له عمر: ألك بيّنة؟ فقال: هي بينتى قال: ما اراك إلّا ضامنة، فقالت: انشدك اللّه لما رفعتنا الى ابن أبي طالب قال: فرفعهما اليه فأتوه في حائط له و هو يسيل الماء و هو مؤتزر بكساء، فقصوا عليه القصة فقال للرجل: ايتني بصاحبك و الي متاعك

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، حدثنا أبو العباس أحمد بن الحسين بن محمّد البغدادي الشرابي، حدثنا أبو عمر محمّد بن عبد الواحد الزاهد، حدثنا محمّد بن عثمان العبسي، حدثنا عقبة بن مكرم، حدثنا يونس بن بكير، عن عنبسة بن الازهر، عن يحيى بن عقيل قال: كان عمر بن الخطاب يقول لعليّ بن أبي طالب عليه السّلام فيما كان يسأله عنه فيفرج عنه: لا ابقاني اللّه بعدك يا عليّ.

و أخبرنا العلامة فخر خوارزم ابو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي، أخبرنا الاستاذ الامين ابو الحسن على بن مردك الرازي، أخبرنا الحافظ ابو سعد اسماعيل بن علي بن الحسين السمان، أخبرنا ابو القاسم علي‏ ابن الحسين العرزمي بالكوفة، حدثنا ابو العباس احمد بن علي المرهبي، حدثنا علي بن العباس، حدثني محمّد بن تسنيم ابو الطاهر الوراق، حدثنا جعفر بن محمّد بن حكيم الخثعمي، حدثنا إبراهيم بن عبد الحميد، حدثنا رقبة بن مصقلة بن عبد اللّه بن خونقة بن صبرة، عن أبيه، عن جده قال: جاء رجلان الى عمر فقالا له: ما ترى في طلاق الأمة؟ فقام الى حلقة، فيها رجل أصلع فقال: ما ترى في طلاق الأمة؟ فقال: اثنتان، فالتفت اليهما فقال: اثنتان. فقال له أحدهما: جئناك و أنت امير المؤمنين فسألناك عن طلاق الأمة، فجئت الى رجل فسألته؟ فو اللّه ما كلمتك، فقال عمر: ويلك أ تدري من هذا؟ هذا علي بن أبي طالب، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: لو ان السماوات و الارض وضعت في كفة و وزن ايمان علي، لرجح ايمان علي

و أخبرنا العلامة فخر خوارزم أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي، أخبرنا الاستاد الأمين أبو الحسن علي بن مردك الرازي، أخبرنا الحافظ أبو سعد اسماعيل بن علي بن الحسين السمان، حدثنا أبو محمّد عبد الرحمان بن عثمان بن أبي نصر- بقراءتى عليه- أخبرنا أبو الحسن خيثمة ابن سليمان بن حيدرة، حدثنا إسحاق بن إبراهيم بن عباد بصنعاء، عن عبد الرزاق، عن معمري، عن ابن طاوس، عن أبيه، عن المطلب بن عبد اللّه بن حنطب قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لوفد ثقيف حين جاؤه: لتسلمن أو ليبعثن اللّه رجلا مني- أو قال مثل نفسي- فليضربن اعناقكم و ليسبين ذراريكم و ليأخذن اموالكم، فقال عمر بن الخطاب: فو اللّه ما تمنيت الإمارة إلّا يومئذ، جعلت انصب صدري له رجاء أن يقول: هو هذا، قال: فالتفت الى علي بن أبي طالب فأخذ بيده ثم قال: هو هذا، هو هذا

و أخبرنا العلامة فخر خوارزم أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشرى الخوارزمي، أخبرنا الاستاذ الامين أبو الحسن علي بن مردك الرازي، أخبرنا الحافظ أبو سعيد اسماعيل بن علي بن الحسين السمان، أخبرنا أبو طالب محمّد بن الحسين القرشي بن الصباغ بالكوفة- بقراءتى عليه- حدثنا الحسن ابن محمّد السكوني، حدثنا الحضرمي، حدثنا محمّد بن سعيد المحاربي، حدثنا حسين الاشقر، عن قيس، عن عمار الدهنى، عن سالم قال: قيل لعمر: نراك تصنع بعلي شيئا لا تصنعه بأحد من أصحاب النبيّ صلّى اللّه عليه و آله؟ قال: انه مولاى

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا ظاهر بن محمّد بن سمعان الجواليقي- بعسكر مكرم بقراءتى عليه- حدثنى أبو طاهر عبد الرحمان، ابن عبد الوارث بن ابراهيم العسكري، حدثني أبي، حدثنا عمرو، حدثنا ابراهيم بن محمّد بن اسماعيل الزبيدي، عن ابراهيم بن حيان، عن أبي جعفر قال: جاء اعرابيان الى عمر يختصمان، فقال عمر يا أبا الحسن اقض بينهما، فقضى علي على أحدهما، فقال المقضى عليه: يا أمير المؤمنين هذا يقضى بيننا؟ فوثب اليه عمر فأخذ بتلبيبه ثم قال: ويحك ما تدرى من هذا، هذا مولاى و مولى كل مؤمن، و من لم يكن مولاه فليس بمؤمن

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا أبو عبد اللّه الحسين بن علي بن محمّد الجوهرى ببغداد بقراءتى، حدثنا محمّد بن عمران بن موسى، حدثنى أبو الحسين عبد الواحد بن محمّد الخصيبي، حدثنا أبو العيناء، حدثنى يعقوب بن إسحاق بن أبي اسرائيل، قال: نازع عمر بن الخطاب رجل في مسألة، فقال له عمر: بينى و بينك هذا الجالس، و اومى الى علي عليه السّلام، فقال الرجل: أهذا الهن؟ فنهض عمر عن مجلسه فأخذ بأذنيه حتى اشاله من الأرض و قال: ويلك أ تدرى من صغرت؟ مولاى و مولى كل مسلم

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا أبو محمّد عبد اللّه بن يوسف بن أحمد بن بامويه بقراءتى عليه، و عبد الرحمان بن محمّد النجيبي بمصر بقراءتى عليه، قالا: حدثنا أبو سعيد أحمد بن محمّد بن زياد بن الاعرابي، حدثنا أحمد بن عبد الحميد الحارثي، حدثنا علي بن قادم، حدثنا زافر، عن الصلت بن بهرام، عن الشعبي قال: نظر أبو بكر الصديق الى علي بن أبي طالب عليه السّلام مقبلا، فقال: من سره ان ينظر الى أقرب الناس قرابة من نبيّهم صلّى اللّه عليه و آله، و أجوده منه منزلة، و اعظمهم عند اللّه غناء، و اعظمهم عليه فلينظر الى علي. فقال علي: لئن هذا لانه ارأف الناس بالناس، و انّه لأوّاه و انّه لصاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في الغار و انه لأعظم غناء عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في ذات يده، ثم قال علي بن قارم: من‏ اتاك بخلاف هذا عنهم فلا تقبل منهم. قال عبد الرحمان: ينبئهم و قال فلينظر الى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا ابو محمّد عبد اللّه بن مجالد الشروطى بالكوفة بقراءتى عليه، حدثنا أحمد بن محمّد بن سعيد الهمداني، حدثنا محمّد بن عبيد، حدثنا محمّد بن عمران العجلي الربعي، حدثنا مسهر بن عبد الملك بن مسلم، عن أبيه عن عبد خير قال: اجتمع عند عمر جماعة من قريش فيهم علي بن أبي طالب عليه السّلام فتذاكروا الشرف و علي عليه السّلام ساكت فقال عمر: مالك يا أبا الحسن ساكتا و هو ساكت فكأنّ عليا عليه السّلام كره الكلام فقال عمر لتقولن يا أبا الحسن فقال عليّ:
اللّه أكرمنا بنصر نبيّه ‏ و بنا أعز شرائع الإسلام
في كل معترك تزيل سيوفنا فيها الجماجم عن فراخ الهام‏
و يزورنا جبريل في أبياتنا بفرائض الإسلام و الاحكام‏
فتكون أول مستحل حله و محرم للّه كل حرام‏
نحن الخيار من البرية كلها و نظامها و زمام كل زمام‏
إنا لنمنع من أردنا منعه و نقيم رأس الاصيد القمقام‏
و ترد عادية الخميس سيوفنا فالحمد للرحمان ذى الانعام
و قال السيد الحميري:
يا بايع الدين بدنياه ليس بهذا أمر اللّه‏
من أين أبغضت علي الرضا و أحمد قد كان يرضاه‏
من الذي أحمد من بينهم يوم غدير الخم ناداه‏
أقامه من بين أصحابه و هم حواليه فسماه‏
هذا علي بن أبي طالب مولى لمن قد كنت مولاه‏
فوال من والاه يا ذا العلى و عاد من قد كان عاداه‏
و لبديع الزمان أبي الفضل أحمد بن الحسين الهمداني «ره»:
يا دار منتجع الرسالة و بيت مختلف الملائك‏
يا بن الفواطم و العواتك و الترايك و الارائك‏
أنا حائك ان لم أكن مولى ولائك و ابن حائك‏

و أخبرنا العلامة فخر خوارزم ابو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي، أخبرنا الاستاذ الامين ابو الحسن علي بن مردك الرازي، أخبرنا الحافظ ابو سعد اسماعيل بن علي بن الحسين السمان، حدثنا ابو حاتم محمّد ابن عبد الواحد بن محمّد الخزاعي املاء لفظا، أخبرنى ابو محمّد ابو محمّد ابراهيم بن محمّد بن أسد بن عبد الملك السروي الحافظ، حدثنا صالح بن أحمد بن يونس الهروي، حدثنى علي بن أحمد بن عبد الرحمان الدمشقي، حدثنا صمرة ابن ربيعة، عن مالك بن أنس، عن ابن عمر، عن عمر بن الخطاب قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لأعطين الراية غدا رجلا يحب اللّه و رسوله و يحبه اللّه و رسوله، كرارا غير فرار، يفتح اللّه عليه، جبرئيل عن يمينه و ميكائيل عن يساره، فبات المسلمون كلهم يستشرفون لذلك، فلما أصبح قال: أين علي بن أبي طالب؟ قالوا: أرمد العين، قال: ائتونى به فاتى به فلما أتاه قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ادن منى فدنا منه، فتفل في عينيه و مسحهما بيده، فقام علي بن أبي طالب عليه السّلام من بين يديه و كأنه لم يرمد

و اخبرنا العلامة فخر خوارزم ابو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي، أخبرنا الاستاد الامين ابو الحسن علي بن مردك الرازي، أخبرنا الشيخ الزاهد الحافظ، ابو سعد اسماعيل بن علي بن الحسن السمان، أخبرنا ابو الفتح محمّد بن أحمد بن أبي الفوارس الحافظ ببغداد- بقرائتي عليه- أخبرنى ابو بكر محمّد بن عبد اللّه بن ابراهيم الشافعي، حدّثنى ابو بكر أحمد بن محمّد ابن صالح التمار، حدّثنا محمّد بن مسلم بن وارة، حدّثنا عبد اللّه بن رجاء، حدّثنا اسرائيل، عن أبي اسحاق، عن حبشى بن جنادة قال: كنت جالسا عند أبي بكر الصديق، فقال: من كانت له عند رسول اللّه عدة فليقم، فقام رجل فقال: يا خليفة رسول اللّه أنه وعدنى ثلاث حثيات من تمر، فقال: ارسلوا الى علي [فجاء] فقال: يا أبا الحسن أنّ هذا يزعم أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وعده ان يحثى له ثلاث حثيات من تمر، فاحثها له فحثاها فقال ابو بكر: عدّوها، فوجدوا في كلّ حثية ستين تمرة، لا تزيد واحدة على الاخرى، فقال ابو بكر الصديق: صدق اللّه و رسوله قال لى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ليلة الهجرة- و نحن خارجون من الغار نريد المدينة يا أبا بكر كفّي و كفّ علي في العدد سواء

و بهذا الاسناد عن أبي سعد السمان هذا، أخبرنى ابو سعد أحمد بن محمّد المالينى- بقراءتي عليه- حدّثنا ابو بكر محمّد بن حيان الدير عاقولى حدّثنا محمّد بن الحسين بن حفص الأشناني، حدّثنا محمّد بن يحيى الفارسي، عن سليمان بن حرب، عن يونس بن سليمان التميمي، عن أبيه، عن زيد بن يثيع قال: سمعت أبا بكر الصديق يقول: رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خيم خيمة و هو متكئ على قوس عربية، و في الخيمة علي و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السّلام فقال: يا معاشر المسلمين، أنا سلم لمن سالم أهل الخيمة، و حرب لمن حاربهم، و ولي لمن والاهم، لايحبّهم إلا سعيد الجد، طيب المولد، و لا يبغضهم إلا شقى الجد، ردى الولادة، فقال رجل: يا زيد أ أنت سمعت منه؟ قال أي و رب الكعبة
و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا ابو الفرج محمّد بن أحمد بن محمّد بن الفضل بن الوازع البشارى ببغداد- بقرائتى عليه- أخبرنى عبد اللّه بن اسحاق بن ابراهيم الخراساني، حدّثنى ابو بكر محمّد بن علي بن أحمد بن سام، حدّثنى محمّد بن سعيد بن عباد العطار بالبصرة، حدّثنى محمّد بن الجماهر، حدّثنا ابن أبي السرى العسقلاني، حدّثنا عبد اللّه بن ادريس، عن ليث، عن مجاهد، عن ابن عباس قال: لما توفى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله جاء ابو بكر و على يزوران قبره بعد وفاته بستة أيام، فقال علي لأبي بكر: تقدم، و قال ابو بكر: يا علي ما كنت لأتقدم رجلا سمعت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله يقول: علىّ منى بمنزلتى من ربي، فبكى على و قال: ما كنت لأتقدم رجلا سمعت رسول اللّه يقول ما منكم أحد إلا و قد كذبنى الّا ابو بكر و قد يصبح على بابه ظلمة غير باب أبي بكر، قال ابو بكر لعلى: سمعت رسول اللّه يقوله؟ فقال على: سمعت هذا من ابن عمى يقوله، فأخذ ابو بكر بيد على فدخلا جميعا

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا أبو سعيد أحمد بن علي بن حمدان بقرائتى عليه، حدّثنا محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن يوسف العماني، حدّثنا محمّد بن زكريا الغلابي، حدّثنا العباس بن بكار، حدّثنا عبد اللّه بن المثنى، عن ثمامة بن عبد اللّه بن أنس، عن أنس بن مالك قال: بينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في المسجد و قد اطاف به أصحابه، إذ أقبل علي بن أبي طالب عليه السّلام فسلم و وقف قرب النبيّ في المسجد و جعل [النبيّ‏] ينظر الى وجوه أصحابه، أيّهم يوسع له، و كان ابو بكر عن يمين رسول اللّه فتزحزح له عن مجلسه ثم قال: هاهنا يا أبا الحسن، فجلس بينه و بين رسول اللّه، قال أنس: فعرفت السرور في وجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ثم قال: يا أبا بكر انما يعرف الفضل لأهل الفضل [ذوو الفضل‏]

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا ابو طالب محمّد بن الحسين القرشي ابن الصباغ بالكوفة بقراءتي عليه، حدّثنا محمّد بن علي بن دحيم الشيباني، حدّثنا ابو عمرو أحمد بن حازم الغفاري، حدّثنا عبيد اللّه بن موسى و ابو نعيم، عن فطر بن خليفة، عن كثير النواء، عن عبد اللّه بن مليل قال سمعت عليّا عليه السّلام يقول: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ما من نبيّ إلا و قد اعطى سبعة نجباء رفقاء، و اعطيت أنا اربعة عشر، سبعة من قريش: علي و الحسن و الحسين و حمزة و جعفر و ابو بكر و عمر و العباس، و سبعة من المهاجرين: عبد اللّه بن مسعود و سلمان و ابوذر و المقداد و حذيفة و عمار و بلال

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنا ابو سعد أحمد بن محمّد المالينى بقراءتي عليه، أخبرنا ابو علي محمّد بن علي بن الحسين الأشقراني، حدّثنا أحمد ابن محمّد الضراب الحراني، حدّثنا اسحاق بن موسى الأنصاري، حدّثنا تليد ابن سليمان، عن جميل الحناط، عن أبي اسحاق، عن زيد بن يثيع عن على قال: ذكرت الأمراء عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال ان تبايعوا أبا بكر تجدوه ضعيفا في نفسه قويا في أمر اللّه و ان تبايعوا عمر تجدوه قويا في امر اللّه، و ان تبايعوا عليا،- و لن تفعلوه- تجدوه هاديا مهديا، يسلك بكم الطريق المستقيم

و بهذا الاسناد عن أبي سعد هذا، أخبرنى ابو بكر محمّد بن عبد اللّه بن محمّد الحمدوني بقراءتي عليه- سنة ست و ثمانين و ثلاث مائة- حدثنى ابو محمّد عبد الرحمان بن حمدان بن عبد الرحمان بن المرزبان الجلاب حدثنى ابو بكر محمّد بن ابراهيم السوسى البصري- نزيل حلب- حدّثنا عثمان بن عبد اللّه القرشى الشامي بالبصرة قدم علينا، حدّثنا يوسف بن اسباط، عن محل الضبي، عن ابراهيم النخعي، عن علقمة، عن أبي ذر «رض» قال: لما كان أول يوم من البيعة لعثمان لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا، لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‏ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ ، فاجتمع المهاجرون و الانصار في المسجد و نظرت الى أبي محمّد عبد الرحمان بن عوف و قد اعتجر بريطة و قد اختلفوا إذ جاء ابو الحسن بأبي هو و امّي قال: فلما بصروا بابي الحسن علي ابن أبي طالب عليه السّلام، سرّ القوم طرّا فانشأ على و هو يقول: ان أحسن ما ابتدأ به المبتدئون و نطق به الناطقون و تفوه به القائلون، حمد اللّه و الثناء عليه بما هو أهله و الصلاة على النبيّ محمّد و آله الحمد للّه المتفرد بدوام البقاء المتوحد بالملك الذي له الفخر و المجد و الثناء خضعت له الآلهة بجلاله، و وجلت القلوب من مخافته، فلا عدل له ولاندّ، و لا يشبهه أحد من خلقه، و نشهد له بما شهد به لنفسه و اولوا العلم من خلقه: ان لا اله الّا اللّه، ليس له صفة تنال و لا حدّ تضرب له الأمثال، المدرّ صوب الغمام ببنات نطاف و متهطل الرباب بوابل الطل، فرش الفيافي و الآكام بشقيق الدمن و انيق الزهر و انواع النبات المبجّس بثق العيون الغزار من صمّ الاطواد، يبعث الزلال حياة للطير و الهوام و الوحش و سائر الانعام و الأنام، فسبحان من يدان لدينه و لا يدان لغير دينه دين و سبحان الذي ليس لصفته نعت موجود و لا حد محدود، و نشهد ان محمّدا صلّى اللّه عليه و آله عبده المرتضى و نبيّه المصطفى و رسوله المجتبى، ارسله اللّه الينا كافة، و الناس اهل عبادة الاوثان و جموع الضلالة، يسفكون دمائهم و يقتلون اولادهم و يخيفون سبلهم، عيشهم الظلم و أمنهم الخوف و عزّهم الذل مع عنجهية عمياء و حميّة، حتى استنقذنا اللّه بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله من الضلالة و هدانا بمحمّد من الجهالة، و انتاشنا بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله من الهلكة، و نحن معاشر العرب اضيق العرب معاشا، و اخشنهم رياشا، جلّ طعامنا الهبيد و جلّ لباسنا الوبر و الجلود مع عبادة الاوثان و النيران، فهدانا اللّه بمحمّد الى صالح الأديان و انقذنا من عبادة الاوثان بعد ان امكنه اللّه من شعلة النّور، فأضاء لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله مشارق الأرض و مغاربها، فقبضه اللّه اليه، فانّا للّه و انّا اليه راجعون، فما اجلّ رزيّته و اعظم مصيبته، فالمؤمنون فيه طرّا مصيبتهم واحدة. ثم قال علي: ناشدتكم اللّه تعالى هل تعلمون معاشر المهاجرين و الانصار ان جبرئيل عليه السّلام اتى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال: يا محمّد لا سيف الّا ذوالفقار و لافتى إلّا علي؟ هل تعلمون كان هذا؟ قالوا: أللهم نعم، قال: فانشدكم اللّه هل تعلمون ان جبرئيل نزل على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال يا محمّد ان اللّه يأمرك ان تحب عليا و تحب من يحبه، فان اللّه تعالى يحب عليا؟ قالوا: أللهم نعم، قال: فانشدكم اللّه هل تعلمون ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: لما اسرى بي الى السماء السابعة رفعت الى رفارف من نور ثم رفعت الي حجب من نور، فوعد النبيّ صلّى اللّه عليه و آله الجبار لا إله إلّا اللّه اشياء فلما رجع من عنده نادى مناد من وراء الحجب: نعم الاب ابوك إبراهيم، و نعم الاخ أخوك علي و استوص به، أتعلمون معاشر المهاجرين و الانصار كان هذا؟ فقال ابو محمّد من بينهم- يعنى عبد الرحمان بن عوف- سمعتها من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و إلا فصمتا [ثم قال‏]: هل تعلمون ان احدا كان يدخل المسجد غيري جنبا؟ قالوا أللّهم لا قال: فانشدكم اللّه هل تعلمون ان ابواب المسجد سدها و ترك بابي؟ قالوا أللهم نعم، قال: هل تعلمون إنى كنت اذا قاتلت عن يمين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال أنت منى بمنزلة هارون من موسى الا أنه لا نبي بعدى؟ [قالوا أللهم نعم‏] قال: [فانشدكم اللّه‏] هل تعلمون ان رسول اللّه اخذ الحسن و الحسين فجعل رسول اللّه يقول هي يا حسن، فقالت فاطمة: يا رسول اللّه ان الحسين اصغر و اضعف ركنا منه، فقال لها رسول اللّه: ا لا ترضين ان أقول أنا هيّ يا حسن، و يقول جبرئيل هيّ يا حسين، فهل لخلق منكم مثل هذه المنزلة؟ نحن صابرون ليقضى اللّه في هذه البيعة امرا كان مفعولا. قال رضي اللّه عنه: يقال اعرابى فيه عنجهية اى جفا و كبر. و الهبيد: حبّ الحنظل، و قال ابو عبيد: النظل نفسه، و السخينة: التي ارتفعت عن الحساء و ثقلت ان تحصى، و قال ابن دريد: مثل الحريرة دقيق يليك بشحم و المعدية تقرب من ذلك و لعلّها سميت بذلك لغلظتها و صلابتها من قولهم تمعددوا: تشبهوا بمعد في خشونة المطعم و الملبس و تصلبوا و لذلك قيل: تمعدد الصبي أي غلظ و ذهبت عنه رطوبة الصبيان.

و أخبرنا العلامة فخر خوارزم أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي، أخبرنى الاستاد الامين أبو الحسن عليّ بن الحسين بن مردك الرازي، أخبرنا الحافظ أبو سعد اسماعيل بن عليّ بن الحسين السمان، أخبرنا عبيد اللّه بن محمّد بن بدر الكرخى بقراءتى عليه، حدثنا أحمد بن محمّد بن عبد اللّه بن زياد العطار، حدثنا أبو الحسن علي بن سراج المصري ، حدثنا عبد الرزاق، عن معمر، عن الزهري، عن عروة، عن عائشة قالت: كان أبو بكر يديم النظر الى عليّ فقيل له في ذلك، فقال: سمعت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله يقول: النظر الى علي عليه السّلام عبادة

- روايات زمخشري از السمان در مقتل الحسين خطيب خوارزمي:

وأخبرنا العلاّمة فخر الخوارزم محمود بن عمر الزمخشري قال : أخبرنا الأستاذ الأمين علي بن مردك الرازي قال : أخبرنا الشيخ الزاهد الحافظ أبو سعد أحمد بن محمّد الماليني بقراءتي عليه قال : أخبرنا أبوبكر محمّد بن حيان الديرعاقولي قال : أخبرنا محمّد بن الحسين بن حفص الأشناني قال : أخبرنا محمّد بن يحيى الفارسي عن سليمان بن حرب عن يونس بن سليمان التيمي عن أبيه عن زيد بن يثيع قال : سمعت أبابكر الصدّيق قال : رأيت رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) خيّم خيمة ، وهو يتّكىء على قوس عربيّة ، وفي الخيمة علي وفاطمة والحسن والحسين (عليهم السلام) فقال : معشر المسلمين ، أنا سلم لمن سالم أهل الخيمة ، وحرب لمن حاربهم ، وليّ من والاهم ، لا يحبّهم إلاّ سعيد الجدّ طيّب المولد ، ولا يبغضهم إلاّ شقيّ الجدّ رديء الولادة ، فقال رجل : يا زيد أأنت سمعت منه ؟ قال : إي وربّ الكعبة .

أخبرنا العلاّمة فخر خوارزم أبوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري (رحمه الله) ، أخبرنا الشيخ الفقيه الإمام أبو علي الحسن بن علي بن أبي طالب الفرزادي بالري ، أخبرنا الشيخ الفقيه الزاهد أبوبكر طاهر بن الحسين بن علي السمان ، أخبرنا عمّي الشيخ الزاهد الحافظ أبو سعد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان الرازي ، أخبرنا أبو عمرو عبد الواحد بن محمّد بن عبدالله الفارسي ، أخبرنا أبو محمّد عبدالله بن أحمد بن إسحاق المصري ، أخبرنا الربيع بن سليمان المرادي ، أخبرنا عبدالله بن وهب ، أخبرني سليمان بن بلال ، حدّثني العلاء ، عن أبيه ، عن أبي هريرة أنّ رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) قال : فضّلت على الأنبياء بست : أُعطيت جوامع الكلم ، ونُصرت بالرعب ، وأُحلت لي الغنائم ، وجُعلت لي الأرض طهوراً ومسجداً ، وأُرسلت إلى الناس كافة ، وخُتم بي الأنبياء .

وبهذا الإسناد عن أبي سعد السمان هذا ، أخبرنا أبو نصر محمّد بن علي بن الحسين الخفّاف وعلي بن محمّد بن أحمد بن يعقوب قراءة عليهما ، قال : حدّثنا أبو عبدالله أحمد بن خالد ، أخبرنا أبو سهل موسى بن نصر ، أخبرنا يعلى بن عبيد ، عن أبي سنان ، عن عبدالله بن مالك ، عن مكحول قال : كان لعمر على رجل من اليهود حقّ فأتاه فطلبه ، فقال عمر : لا والذي اصطفى محمّداً على البشر لا اُفارقك وأنا أطلبك بشيء . فقال اليهودي : ما اصطفى الله محمّداً على البشر ، فلطمه عمر فقال : بيني وبينك أبوالقاسم ، فجاءه فقال : إنّ عمر قال والذي اصطفى محمّداً على البشر ، فقلت : ما اصطفى محمّداً على البشر ، فلطمني . فقال (صلى الله عليه وآله وسلم) : أنت يا عمر فارضه من لطمه ، بلى يا يهودي ! آدم صفيّ الله ، وإبراهيم خليل الله ، وموسى نجيّ الله ، وعيسى روح الله ، وأنا حبيب الله ، بلى يا يهودي ! تسمّى ألله باسمين سمّى بهما أمّتي : هو السلام وسمّى أمّتي المسلمين ، وهو المؤمن وسمّى أمّتي المؤمنين ، بلى يا يهودي ! طلبتم يوماً ذخر ، لنا اليوم ، وغد لكم ، وبعد غد للنصارى ، بلى يا يهودي ! أنم الأوّلون ونحن الآخرون السابقون يوم القيامة ، بلى يا يهودي ! إنّ الجنّة محرّمة على الأنبياء حتّى أدخلهما ، وهي محرّمة على الأمم حتّى تدخلها أمّتي .

أخبرنا العلاّمة فخر خوارزم أبوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري ، أخبرنا الأستاذ الأمين أبوالحسن علي بن الحسين بن مردك الرازي ، أخبرنا الحافظ أبو سعد إسماعيل بن الحسين السمان الرازي ، أخبرنا أبو عبدالله الحسن بن يحيى بن الحسين العاصمي ، أخبرنا أبو بكر محمّد بن عمر بن مسلم الجعابي ، حدّثني أبو يزيد خالد بن النضر القرشي ، أخبرنا محمّد بن أبي صفوان الثقفي ، أخبرنا مؤمل بن إسماعيل بن ابن عيينة ، عن يحيى بن سعيد بن المسيّب قال : سمعت عمر يقول : اللّهمّ لا تبقني لمعضلة ليس لها ابن أبي طالب حيّاً .

وبهذا الإسناد عن أبي سعد السمان هذا ، أخبرنا أبوالقاسم علي بن محمّد البزاز بقراءتي عليه ، أخبرنا عبدالباقي بن قانع ، أخبرنا ابن أبي شيبة ، أخبرنا جندل بن والق ، أخبرنا محمّد بن عمر المازني ، عن عباد الكلبي ، عن جعفر بن محمّد ، عن أبيه ، عن جابر قال : قال عمر : كانت لأصحاب محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) ثماني عشرة سابقة ، فخصّ علي منها بثلاث عشرة وشركنا في خمس .

أخبرنا جار الله العلاّمة أبوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري ، أخبرنا الأستاذ الأمين أبوالحسن علي بن مردك الرازي بالري ، أخبرنا الحافظ أبو سعد إسماعيل بن عليّ بن الحسين السمان الرازي ، أخبرنا عبدالرحمن بن محمّد النيسابوري بقراءتي عليه ، أخبرنا عبدالله بن محمّد الحلواني ، أخبرنا أبو محمّد عبدالله بن محمّد ، أخبرنا هارون بن محمّد ، أخبرنا عثمان بن طالوت ، أخبرنا بشر بن أبي عمرو ، أخبرنا أبي ، أخبرنا عبدالله بن عمر ، عن زيد بن أسلم ، عن أبيه ، عن عمر بن الخطّاب أنّه دخل على فاطمة بنت رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فقال : يا فاطمة ! إنّه والله ما كان أحد من الناس بعد رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) أعزّ عليّ منك . وفي رواية أخرى : أكرم علي بعد أبيك منك .

وأخبرنا جار الله العلاّمة أبوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري ، حدّثنا الأستاذ الأمين أبوالحسن علي بن الحسين بن مردك الرازي ، أخبرنا الحافظ أبو سعد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان ، أخبرنا أبو زكريا أحمد بن محمد الصوفي بقراءتي عليه بدمشق ، حدّثنا أحمد بن محمد العمركي ، حدّثنا محمّد بن معاذ الهروي ، حدّثنا أحمد الفريابي ، حدّثنا عمرو بن جرير البجلي ، عن إسماعيل بن أبي خالد ، عن الشعبي ، عن ابن مسعود ، عن أبي بكر الصدّيق عن النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) : إنّ الحسن والحسين سيّدا شباب أهل الجنّة . وسمعت هذا الحديث في الصحاح وعلى الإمام الأجل ركن الإسلام أبي الفضل الكرماني في أمالي فخر القضاة الأرسابندي برواية ابن عباس .

وبهذا الإسناد عن أبي سعيد السمان هذا ، أخبرنا أبو سعد عبدالله بن محمّد بن بدر بقرائتي عليه ، حدّثنا أحمد بن محمّد القطان ، حدّثنا عبدالكريم ابن أبي الهيثم ، حدّثنا الحسين بن عبدالله بن حرب ، حدّثنا عمر بن عطية العوفي ، عن أبي سعيد أنّ النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) كان ذات يوم يصلّي إذ جاء الحسن والحسين فوثبا على ظهر نبيّ الله (صلى الله عليه وآله وسلم) وهو ساجد فتناولهما نبيّ الله وأخذهما أخذاً رفيقاً حتّى وضعهما بإزائه ، قال : فلقد رأيتهما أمامينا ، فقال : ورأيت أبابكر يحملهما على عنقه ممّا قد علم من حبّ رسول الله إيّاهما .

وبهذا الإسناد عن أبي سعد السمان هذا ، أخبرنا أبو بكر محمّد بن عبدالله الحمدوني بقراءتي عليه ، حدّثنا أبو حاتم محمّد بن عيسى ، أخبرنا أبو حاتم محمّد بن إدريس ، حدّثنا سعيد بن سلام ، حدّثنا عمر بن سعيد ، عن أبي مليكة ، عن عقبة بن الحرث قال : صلّيت مع أبي بكر العصر ، فخرج وهو بيني وبين عليّ بن أبي طالب (عليه السلام) ، فمررنا بصبيان يلعبون ، فيهم الحسن بن علي ، فأخذه أبوبكر فاحتمله وجعل يقول : بأبي شبيه بالنبي ، ليس شبيهاً بعلي ، وعلي (عليه السلام) يضحك من قول أبي بكر . وأخرج هذا الحديث أبو عبدالله الحافظ في المستدرك بهذا السياق .

وبهذا الإسناد عن أبي سعد السمان هذا ، أخبرنا أبو محمّد النخشبي بقراءتي عليه بمصر ، حدّثنا أبو سعيد ابن الأعرابي ، حدّثنا أحمد بن حازم ، حدّثنا جعفر بن عون ، حدّثنا أسامة بن زيد ، عن عبدالرحمن الأصبهاني قال : جاء الحسن بن علي إلى أبي بكر وهو على منبر رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فقال : أنزل عن مجلس أبي . قال : صدقت إنّه مجلس أبيك ، ثمّ أجلسه في حجره وبكى ، فقال علي : والله ما هذا عن أمري ، قال : صدقت والله ما أتّهمك .

وبهذا الإسناد عن أبي سعد السمان هذا ، أخبرنا قاضي القضاة بقراءتي عليه ، أخبرنا أبوالقاسم بن أبي صالح بقراءة والدي وأنا حاضر أسمع ، حدّثنا إبراهيم بن الحسين بن علي ، حدّثنا موسى بن إسماعيل المنقري ، حدّثنا وهيب بن خالد ، حدّثنا جعفر بن محمّد ، عن أبيه (عليهما السلام) أنّه قدم على عمر بن الخطّاب حلل من اليمن فكسا الناس وزاحوا في الحلل وعمر بين القبر والمنبر ، وناس جلوس ، وناس يأتون يسلمون عليه ويدعون له ، فخرج حسن وحسين من بيت فاطمة يتخطيان الناس ، وكان بيت فاطمة في جوف المسجد ليس عليهما من تلك الحلل شيء وهما بين عينيه ، فقال للناس : والله ما هناني أن أكسوكم . قالوا : لم يا أميرالمؤمنين كسوت رعيّتك وأحسنت ؟ قال : من أجل الغلامين يتخطيان الناس وليس عليهما شيء كبرت عنهما وصغرا أعنها ، ثمّ كتب إلى صاحب اليمن أن ابعث إليّ حلّتين للحسن والحسين وعجّل ، فبعث إليه بحلّتين وكساهما .

وبهذا الإسناد عن أبي سعد السمان هذا ، أخبرنا أبو محمّد الحسن بن عثمان ببغداد بقراءتي عليه ، حدّثنا الحسن بن محمّد ، حدّثنا إسماعيل بن إسحاق القاضي ، حدّثنا إبراهيم بن بشار ، حدّثنا سفيان ، حدّثنا عمرو عن أبي جعفر (عليه السلام)أنّ عمر لمّا دوّن الدواوين وأراد أن يفرض للناس قال : بمن أبدأ ؟ قالوا : بنفسك يا أميرالمؤمنين . فقال : قد أنكرتموني ، فبدأ ببني هاشم ففرض للحسن والحسين خمسمائة دينار خمسمائة دينار . وفي رواية : الليث بن سعد : قالوا : بمن نبدأ يا أميرالمؤمنين ؟ أبك فإنّك إمام المسلمين ؟ قال : بل رسول الله الإمام ، فابدأوا برهطه الأقرب فالأقرب حتّى يدعى عمر في بني عدي .

أخبرنا جار الله العلاّمة ابوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري ، حدّثنا الأُستاذ الأمين أبوالحسن علي بن الحسين بن مردك الرازي ، حدّثنا الحافظ أبو سعد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان ، أخبرنا أبوالعباس أحمد بن محمّد الكرجي بمكة بقراءتي عليه ، حدّثنا أحمد بن كامل القاضي ، حدّثنا عبدالملك بن محمّد ، حدّثني أبي ، حدّثني حمّاد بن زيد ، حدّثني يحيى بن سعيد الأنصاري ، حدّثني عبيد بن حسين ، حدّثني الحسين بن علي (عليهما السلام) قال : أتيت عمر بن الخطّاب وهو يخطب على المنبر فقلت له : أنزل من منبر أبي . فقال : منبر أبيك والله لا منبر أبي . قال : ثمّ قال : من علّمك هذا ؟ قلت : ما علّمني أحد . فقال : لا تزل تأتينا ، فجئت يوماً وهو خال بمعاوية وابن عمر على الباب ، فرجعت ، فلقيني فقال : ألم أقل لك تأتينا . قلت : قد جئت وأنت خال بمعاوية وابن عمر على الباب ، قال : أفأنت مثل ابن عمر ، وهل أنبت على رؤوسنا الشعر إلاّ الله ثمّ أنتم ، إذا جئت فلا تستأذن .

أخبرنا العلاّمة أبوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري ، حدّثنا الفقيه الإمام أبو علي الحسن بن علي بن أبي طالب الفرزادي بالري ، أخبرنا الفقيه أبوبكر طاهر بن الحسين بن علي السمان ، حدّثنا عمّي الشيخ الزاهد الحافظ أبو سعد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان الرازي ، أخبرنا عبدالرحمن بن أحمد بقراءتي عليه ، حدّثنا عبدالله بن أحمد الفارسي ، حدّثنا أحمد بن بديل ، حدّثنا وهب بن إسماعيل ، حدّثنا جعفر بن محمّد ، عن أبيه (عليهما السلام) ، عن جابر قال : كنّا مع النبي (صلى الله عليه وآله وسلم)ومعه الحسين بن علي ، فعطش فطلب له النبي ماء فلم يجده ، فأعطاه السانه فمصّه حتّى روى .

أخبرنا جار الله العلاّمة أبوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري ، حدّثنا الإمام الفقيه أبو علي الحسن بن عليّ بن أبي طالب الفرزادي بالري ، أخبرنا الفقيه أبوبكر طاهر بن الحسين بن علي السمان ، حدّثنا عمّي الشيخ الزاهد الحافظ أبو سعد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان الرازي ، أخبرنا أبو عبدالله الجعفي بالكوفة بقراءتي عليه ، حدّثنا محمّد بن جعفر بن محمّد ، حدّثنا عباد بن يعقوب ، أخبرنا علي بن هاشم ، عن موسى الجهني ، عن صالح بن أربد النخعي قال : قال رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) لأُمّ سلمة رضي الله عنها : اجلسي على الباب ، فلا يلجنّ عليّ أحد ، فجاء الحسين وهو وحف قال : فذهبت أمّ سلمة تناوله فسبقها ، قالت أمّ سلمة : فلمّا طال عليّ خفت أن يكون قد وجد عليّ ، فتطلّعت من الباب فوجدته يقلّب بكفّيه شيئاً والصبي نائم على بطنه ودموعه تسيل ، فلمّا أمرني أن أدخل قلت : يا نبيّ الله ! إنّ ابنك جاء فذهبت أتناوله فسبقني ، فلمّا طال عليّ خفت أن تكون قد وجدت عليّ ، فتطلّعت من الباب فوجدتك تقلّب بكفّيك (تعني شيئاً) ودموعك تسيل والصبي نائم على بطنك . فقال : إنّ جبرئيل أتاني بالتربة التي يقتل عليها ، وأخبرني أنّ أمّتي تقتله .

أخبرنا العلاّمة فخر خوارزم أبوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري ، أخبرنا الفقيه أبو علي الحسن بن علي بن أبي طالب الفرزالي بالري ، أخبرنا الفقيه أبوبكر طاهر بن الحسن الرازي ، أخبرنا عمّي الشيخ الحافظ أبو سعد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان الرازي ، أخبرنا أبو عبدالله محمّد بن عبدالله الجعفي بالكوفة ، حدّثنا محمّد بن جعفر بن محمّد ، حدّثنا عبدالرحمن بن أنس ، حدّثنا وهب بن جرير ، حدّثني أبي ، حدّثني هشام بن حسان ، عن محمّد بن سيرين ، عن أنس قال : لمّا جيء برأس الحسين فوضع بين يديه ـ يعني ابن زياد ـ في طست ، جعل ينكت بقضيب في وجهه ، وقال : ما رأيت مثل حسن هذا الوجه قط . فقلت : أمّا إنّه كان يشبه رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) . ثمّ بعث برأسه إلى يزيد ، فلمّا أُتي إلى يزيد برأسه قال : لقد قتلك رجل ما كان الرحم بينك وبينه قطعاً .


وبهذا الإسناد عن أبي سعد السمان هذا ، أخبرنا أبو عبدالله هذا ، أخبرنا محمّد بن جعفر هذا ، حدّثنا علي بن منذر ، حدّثنا ابن فضيل ، حدّثنا سالم بن أبي حفصة ، عن منذر الثوري قال : كنت عند الربيع بن خثيم ، فدخل عليه رجل ممّن شهل قتل الحسين (عليه السلام) ـ ممّن كان قاتله ـ فقال الربيع : قد جئتم برؤوسهم معلّقيها ، وأدخل الربيع إصبعه في فيه تحت لسانه وقال : قتلتم صبية لو أدركهم رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) لقبّل أفواههم ، وأجلسهم في حجره ، ثمّ قال الربيع : اللّهمّ فاطر السماوات والأرض ، عالم الغيب والشهادة ، أنت تحكم بين عبادك فيما كانوا فيه يختلفون .

وبهذا الإسناد عن أبي سعد السمان هذا ، حدّثنا أبو محمّد بن عبدالله بن محمّد الأسدي لفظاً ببغداد ، حدّثنا محمّد بن يحيى الصولي ، حدّثنا محمّد بن يزيد ، حدّثني أبي ، حدّثني سليمان الواسطي ، عن الحسن بن أبي الحسناء ، سمعت أباالعالية البراء قال : لمّا قتل الحسين (عليه السلام) أُتي عبيدالله بن زياد برأسه ، فأرسل إلى أبي برزة ، فقال له عبيدالله : كيف شأني وشأن حسين بن فاطمة ؟ قال : الله أعلم ! فما علمي بذلك . قال : إنّما أسألك عن علمك ! قال : أمّا إذا سألتني عن رأئي فإنّ علمي أنّ الحسين يشفع له جدّه محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) ، ويشفع لك زياد . فقال له : أخرج ! لولا ما جعلت لك لضربت والله عنقك ، فلمّا بلغ باب الدار قال : لئن لم تغد عليّ وترح لأضربنّ عنقك .

وبهذا الإسناد عن أبي سعد هذا ، أخبرنا أبو عبدالله هذا ، أخبرنا محمّد بن جعفر هذا ، حدّثنا عباد بن يعقوب ، أخبرنا سعيد بن خثيم ، عن محمّد بن خالد الضبي ، عن إبراهيم (رحمه الله) قال : لو كنت ممّن قاتل الحسين (عليه السلام) ، ثمّ أتيت بالمغفرة من ربّي فأدخلت الجنّة ، لاستحييت من محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) أن أمرّ عليه فيراني .

أخبرنا العلاّمة فخر خوارزم أبوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري ، أخبرنا الفقيه أبوالحسن علي بن أبي طالب الفرزادي بالري ، أخبرنا الفقيه أبوبكر طاهر بن الحسين السمان الرازي ، أخبرني عمّي الشيخ الزاهد أبو سعد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان الرازي ، أخبرني أبوالحسين عبيدالله بن أحمد بن محمّد بن أبي خراسان بقراءتي عليه ، حدّثني محمّد بن عبدالله بن عتاب ، حدّثني الحارث بن محمّد بن أبي أسامة ، حدّثني محمّد بن سعد ، أخبرني محمّد بن عمر ، حدّثني محمّد بن عبدالله بن عبيد بن عمير ، عن عكرمة بن خالد قال : أُتي برأس الحسين إلى يزيد بن معاوية بدمشق فنصب ، فقال يزيد : عليّ بالنعمان بن بشير ، فلمّا جاء قال : كيف رأيت ما فعل عبيدالله بن زياد ؟ قال : الحرب دول . فقال : الحمد لله الذي قتله . قال النعمان : قد كان أميرالمؤمنين ـ يعني به معاوية ـ يكره قتله . فقال : ذلك قبل أن يخرج ، ولو خرج على أميرالمؤمنين والله قتله إن قدر . قال النعمان : ما كنت أدري ما كان يصنع . ثمّ خرج النعمان فقال : هو كما ترون إلينا منقطع ، وقد ولاّه أميرالمؤمنين ورفعه ، ولكن أبي كان يقول : لم أعرف أنصارياً قط ألا يحبُّ عليّاً وأهله ويبغض قريشاً بأسرها .

أخبرني العلاّمة فخر خوارزم محمود بن عمر الزمخشري ، أخبرنا الشيخ الفقيه أبوالحسن علي بن أبي طالب الفرزادي بالري ، أخبرنا الفقيه أبوبكر طاهر بن الحسين الرازي ، أخبرني عمّي الشيخ الزاهد أبو سعد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان الرازي ، حدّثني أبو محمّد عبدالله بن محمّد الأسدي القاضي لفظاً ، حدّثني أبوبكر محمّد بن يحيى الصولي ، حدّثني محمّد بن أبي العوام ، حدّثني أبي ، حدّثني سلم بن سليم الواسطي ، حدّثني غاضرة قال : قال أبوبكر : قيل للحسن البصري : يا أبا سعيد ! قُتل الحسين بن علي . فبكى حتّى اختلج جنباه وقال : وا ذلاّه لاُمّة يقتل ابن دعيّها ابن نبيّها !

أخبرنا العلاّمة فخر خوارزم أبوالقاسم محمود بن عمر الزمخشري (رحمه الله) ، أخبرنا الفقيه أبوالحسن علي بن أبي طالب الفرزادي بالري ، أخبرنا الفقيه أبوبكر طاهر بن الحسين الرازي ، أخبرنا عمّي الشيخ الزاهد أبو سعد إسماعيل بن علي بن الحسين السمان الرازي ، حدّثني أبو محمّد القاسم بن محمّد الشروطي إملاء ، حدّثني أبو عبدالله محمّد بن عبدالله ، حدّثني أبو رمح ، حدّثني عبدالأعلى بن واصل الكوفي ، حدّثني علي بن عبدالرحمان القطان ، حدّثني عبيد بن يحيى بن مهران ، عن محمّد بن الحسين بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب (عليه السلام) ، عن أبيه ، عن جدّه ، عن أبيه ، عن جدّه علي بن أبي طالب (عليه السلام) قال : زارنا رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فعملنا له حريرة ، وأهدت لنا أمّ أيمن قعباً من لبن وزبداً وصفحة من تمر ، فأكل النبي وأكلنا معه ، ثمّ وضّأت رسول الله ، فقام واستقبل القبلة ، فدعا الله ما شاء ، ثمّ أكبّ على الأرض بدموع غزيرة مثل المطر ، فهبنا رسول الله أن نسأله ، فوثب الحسين فقال : يا أبتى ! رأيتك تصنع ما لم أراك تصنع مثله . فقال : يا بني ! إنّي سررت بكم اليوم سروراً لم أسرّ بكم مثله ، وإنّ حبيبي جبرئيل (عليه السلام) أتاني فأخبرني أنّكم قتلى ، وأنّ مصارعكم شتّى ، فدعوت الله لكم وأحزنني ذلك . فقال الحسين : يا رسول الله ! فمن يزورنا على تشتّتنا ، ويتعاهد قبورنا ؟ قال : طائفة من أمّتي يريدون برّي وصلتي ، فإذا كان يوم القيامة شهدتها بالموقف ، وأخذت بأعضادها فأنجيتها والله من أهواله وشدائده .

مجموعه روايات زمخشري از سمّان در فرائد السمطين:

أخبرني شيخنا أبو عمرو [ عثمان ] بن الموفق ، والأمير الفاضل الموفق ابن محمد بن الموفق الأذكانيان ، والشيخ علي بن محمد بن أحمد الثعلبي يعرف بابن الحبولي الدمشقي ـ إجازة ، قالوا : أخبرتنا الشيخة زينب بنت أبي القاسم الشعري الجرجاني بروايتها عن العلاّمة جار الله أبي القاسم محمود بن عمر الزمخشري رحمه الله قال : أنبأنا الأستاذ الأمين أبو الحسن علي بن الحسين [ بن ] مزدك الرازي ، أنبأنا الحافظ أبو سعد إسماعيل بن الحسين السمان الرازي ، أنبأنا أبو القاسم علي ابن محمد البزاز بقراءتي عليه ، حدثنا عبد الباقي بن قانع ، حدثنا ابن أبي شيبة ، حدثنا جندل بن والق ، حدثنا محمد بن عمر المازني ، عن عبّاد الكلبي : عن جعفر بن محمد ، عن أبيه ، عن جابر قال : قال عمر ( رض ) كانت لأصحاب محمد صلّى الله عليه وسلّم ثمانية عشر سابقة فخصّ عليّ بثلاثة عشر ، وشركنا في الخمس .

وبالإسناد [ المتقدّم ] إلى أبي سعد السمان قال : أنبأنا أبو عبد الله الحسن بن علي بن الحسين القاضي ، حدثنا أبو بكر محمد بن عمر بن سالم الجعابي ، حدثني أبو يزيد خالد بن النضر القرشي [ بالبصرة ] ، حدثنا محمد بن [ أبي ] صفوان الثقفي ، حدثنا مؤمّل بن إسماعيل ، عن ابن عيينة ، عن يحيى بن سعيد :عن سعيد بن المسيب قال : سمعت عمر ( رض ) يقول : اللّهمّ لا تبقني لمعضلة ليس لها ابن أبي طالب حيّاً !!

أخبرني المشيخة الجلّة نجم الدين عثمان بن الموفّق ، وتاج الدين علي بن أنجب ، ومجد الدين عبد الله بن محمود ، وأمين الدين أبو اليمن عبد الصمد بن عبد الوهاب وغيرهم بروايتهم عن أُمّ المؤيد زينب بنت أبي القاسم عبد الرحمان بن الحسن الشعري الجرجاني إجازة بروايتها عن العلاّمة أبي القاسم محمود بن عمر الزمخشري إجازة قال : أنبأنا الأستاذ الأمين أبو الحسن علي بن الحسين [ بن ] المردل الرازي ، أنبأنا الحافظ أبو سعد إسماعيل بن الحسين بن علي بن الحسين السمان ، قال : أنبأنا أبو عبد الله محمّد بن محمد بن زكريا التستري بقراءتي عليه ، حدثنا محمد بن أحمد بن عمر الدبيعي ، حدثنا يحيى بن أبي طالب ، أنبأنا أبو بدر ، عن سعيد ابن أبي عروبة ، عن داود ابن أبي القصاب ، عن أبي حرب بن [ أبي ] الأسود ، [ عن أبيه أبي الأسود قال ] :إنّ عمر ( رض ) أتي بامرأة وضعت لستّة أشهر فهمّ برجمها فبلغ ذلك عليّاً [ فـ ] قال : ليس عليها رجم . فبلغ ذلك عمر فأرسل إليه يسأله فقال علي عليه السلام : ( وَالْوَالِدَاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ لِمَنْ أَرَادَ أَن يُتِمّ الرّضَاعَةَ ) [ البقرة : ۲۳۳ ] ( و ) قال عزّ وجلّ : ( وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً ) [ ۴۶ / الأحقاف : ۱۵ ] فستّة أشهر حمله ، وحولين تمام الرضاع لا حدّ عليها . قال : فخلّي عنها ، ثمّ ولدت [ بعد ذلك نساء ] لستّة أشهر .

وبهذا الإسناد [ المتقدّم آنفاً ] عن أبي سعد السمان هذا أخبرنا أحمد بن الحسين الموسى آبادي بقراءتي عليه ، حدّثنا أبو عليّ الفلاس وأبو عبد الله القطان ، وأبو سعيد أحمد بن علي البيع ، قال : حدثنا علي بن موسى القمّي ، حدثنا ابن أبي طالب ، حدثنا معلي بن زائدة ، حدّثنا أشعب ، عن عامر عن مسروق ( شناخ وحدثنا ابن أبي زائدة ، عن داود بن أبي هند ، عن عامر ، عن مسروق ) قال : أُتي [ عمر ] بامرأة أنكحت في عدّتها ففرّق بينهما وجعل صداقها في بيت المال وقال : لا أجيز مهراً أردّ نكاحه وقال : لا يجتمعان أبداً ـ زاد الشعبي ـ فبلغ ذلك عليّاً عليه السلام فقال : وإن كانوا جهلوا السنة ( فـ ) لها المهر بما استحلّ من فرجها ، ويفرّق بينهما فإذا انقضت عدّتها فهو خاطب من الخطّاب .
فخطب عمر الناس فقال : ردّوا الجهالات إلى السنّة .
ورجع عمر إلى قول علي .

وبهذا الإسناد [ الذي قد سبق آنفاً ] عن أبي سعد السمّان ، أنبأنا أبو القاسم أحمد بن محمد بن عثمان العثماني بمدينة الرسول صلّى الله عليه وسلّم بقراءتي عليه ، حدثنا علي بن محمد بن الزبير الكوفي ، حدثنا الحسن ومحمّد ابنا علي بن عثمان ، قالا : حدثنا الحسن بن عطية القرشي عن الحسن بن صالح بن حيّ ، حدثنا أبو المغيرة الثقفي ، عن رجل ، عن ابن سيرين [ قال ] : إنّ عمر سأل الناس كم يتزوّج المملوك ؟ وقال لعلي : إيّاك أعني يا صاحب المغافري ـ رداء كان عليه ـ فقال : اثنتين .

وبهذا الإسناد [ الذي قد سبق ] عن أبي سعد السمان هذا حدثنا أبو القاسم عليّ بن محمّد بن عليّ الأيادي ببغداد لفظاً ، حدثنا أبو القاسم حبيب بن الحسن القزّاز ، حدثنا عمر بن حفص السدوسي ، حدثنا أبو بلال الأشعري ، حدثنا عيسى بن مسلم القرشي ، عن عبد الله بن عمرو بن كهيل ، عن ابن عباس قال :كنّا في جنازة ( فـ ) قال علي بن أبي طالب لزوج أُمّ الغلام : أمسك عن امرأتك . فقال عمر : ولم يمسك عن امرأة ؟ أخرج [ عن ] ما جئت به . قال : نعم يا أمير المؤمنين نريد أن يستبرئ رحمها لا يلقى فيه شيئاً فيستوجب به الميراث من أخيه ولا ميراث له . فقال عمر : أعوذ بالله من معضلة لا علي لها .

وبهذا الإسناد [ الذي قد تقدّم ] عن أبي سعد السمان هذا ، أنبأنا أبو المجد محمد بن عبد الله بن سليمان التنوخي بمعرّة النعمان بقراءتي عليه ، وأبو الفتح المؤيد بن أحمد بن عليّ الخطيب بحلب بقراءتي عليه ، حدثنا أبو القاسم إسماعيل بن القاسم ، حدثنا محمد بن الحنبلي قال : المؤيد المعروف بالمصري بحلب ـ حدثنا أبو الحسن أحمد بن محمد بن الحسن المعروف بابن أبي فضلة الشيخ الصالح ، قال : حدثني أبي ، حدثنا يعلى بن عبيد ، عن الأعمش ، عن أبي صالح : عن عبد الله بن عباس قال : استعدى رجل على عليّ بن أبي طالب إلى عمر بن الخطّاب وكان علي جالساً في مجلسه فالتفت عمر إلى علي فقال له : يا أبا الحسن ـ وقال المؤيد : قم يا أبا الحسن ـ فاجلس مع خصمك .فقام علي عليه السلام فجلس مع خصمه متناظراً وانصرف الرجل ورجع علي إلى مجلسه فجلس فيه ، فتبيّن عمر التغيّر في وجه علي فقال له : يا أبا الحسن مالي أراك متغيّراً ؟ أكرهت ما كان ؟ قال : نعم .قال عمر : لم ذاك ؟ قال : لأنّك كنّيتني بحضرة خصمي فألاّ قلت : قم يا علي فاجلس مع خصمك . فأخذ عمر برأس علي وقبّل بين عينيه ثم قال : [ بأبي ] أنتم بكم هدانا الله ، وبكم أخرجنا من الظلمات إلى النور .

وبهذا الإسناد [ الذي سلف ] عن أبي سعد [ السمان ] هذا ، حدثنا أبو العباس أحمد بن الحسين بن محمّد البغدادي السرابي ، حدثنا أبو عمر محمد بن عبد الواحد الزاهد ، حدّثنا محمد بن عثمان العبسي ، حدثنا عقبة بن مكرم ، حدثنا يونس بن بكير ، عن عنبسة بن الأزهر ، عن يحيى بن عقيل قال : كان عمر بن الخطّاب يقول لعلي عليه السلام ـ فيما كان يسأله عنه فيفّرج عنه ـ : لا أبقاني الله بعدك يا علي

أنبأنا العدل أبو طالب [ علي ] بن أنجب المعروف بابن الساعي ـ فيما رواه عن الحافظ محبّ الدين محمود بن محمد بن الحسن ابن النجار البغدادي بإجازته له ـ قال : أنبأنا الإمام برهان الدين أبو الفتح ناصر الدين أبو المكارم المطرّزي الخوارزمي إجازة بروايته ، عن أخطب خوارزم أبي المؤيد الموفق بن أحمد المكي الخوارزمي ، إجازة إن لم يكن سماعاً [ قال ] : أنبأنا الإمام العلاّمة فخر خوارزم أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي ، أنبأنا الأستاذ الأمين أبو الحسن علي ابن الحسين بن مردك الرازي أنبأنا الحافظ أبو سعد إسماعيل بن الحسن بن علي بن الحسين السمان ، أنبأنا أبو القاسم عبد الله بن أحمد بن إبراهيم بن عيسى بن الصباح بقراءتي عليه ، حدثنا عبد الصمد بن علي بن محمد بن مكرم البزاز ، عن السري ابن سهل الجند يسابوري ، حدثنا عبد الله بن رشيد ، حدثنا عبد الوارث بن سعيد : عن عمرو ، عن الحسن : أنّ عمر بن الخطاب أُتي بامرأة مجنونة حبلى قد زنت فأراد أن يرجمها فقال له علي عليه السلام : يا أمير المؤمنين أما سمعت ما قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم ؟ . قال : وما قال ؟قال : [ قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم ] : رفع القلم عن ثلاثة : عن المجنون حتى يبرأ ، وعن الغلام حتى يدرك ، وعن النائم حتى يستيقظ . قال : فخلّى عنها [ عمر ] .

وبهذا الإسناد [ الذي تقدّم آنفاً ] عن أبي سعد السمان هذا ، حدثنا أبو عبد الله الحسين بن هارون القاضي الضبي إملاءً لفظاً ، أنبأنا [ أبو ] القاسم عبد العزيز بن إسحاق سنة ثلاثين وثلاثمئة ، أنّ علي بن محمد النخعي حدّثه قال : حدثنا سليمان بن إبراهيم المحاربي ، حدثني نصر بن مزاحم بن نصر المنقري ، حدثني إبراهيم بن الزبرقان التيمي ، حدثني أبو خالد : حدثني زيد بن علي ، عن أبيه ، عن جدّه ، عن علي عليه السلام [ قال ] : لمّا كان في ولاية عمر أُتي بامرأة حامل فسألها عمر فاعترفت بالفجور ، فأمر بها عمر أن تُرجم فلقيها علي بن أبي طالب فقال : ما بال هذه ؟ .قالوا : أمر بها أمير المؤمنين أن تُرجم .فردّها إلى عمر ، فقال : يا عمر أمرت بها أن ترجم ؟ . قال : نعم ؛ اعترفت عندي بالفجور .قال : هذا سلطانك عليها فما سلطانك على ما في بطنها ؟[ ثم ] قال : [ له ] علي : فلعلّك انتهرتها أو خوّفتها ؟ فقال عمر : قد كان ذلك . قال : أو ما سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول : لا حدّ على معترف بعد بلاء ، إنّه من قيدت أو حبست أو تهدّدت فلا إقرار له . فخلّى عمر سبيلها ، ثم قال : عجزت النساء أن تلدن مثل علي بن أبي طالب !!! ولولا علي لهلك عمر .

أنبأني الشيخ أبو طالب عليّ بن أنجب بن عبيد الله بن الخازن ، عن كتاب الإمام برهان الدين أبي الفتح ناصر بن أبي المكارم المطرزي ، عن أبي المؤيّد الموفّق بن أحمد المكّي الخوارزمي (رحمه الله) قال : أنبأنا العلاّمة فخر خوارزم أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري (رحمه الله) .وأخبرني عن العلاّمة هذا بواسطة واحدة جماعة من مشايخي ، منهم : شيخنا أبو عمرو عثمان بن الموفّق (رحمة الله عليه) إجازةً قالوا : أخبرتنا أُمّ المؤيّد زينب بنت عبد الرحمان بن الحسن بن أحمد الشعريّة الجرجانية إجازةً قالت : أخبرنا الإمام العلاّمة أبو القاسم (رحمه الله) إجازةً قال : أنبأنا الأُستاذ الأمين عليّ بن مردك الرازي ، أنبأنا الشيخ الزاهد الحافظ أبو سعيد إسماعيل بن عليّ بن الحسين السمّان ، قال : أنبأنا أبو سعد أحمد بن محمد الماليني بقراءتي عليه ، قال : حدّثنا أبو بكر محمد بن [ يحيي بن ] حيّان الدير عاقولي قال : حدّثنا محمد بن الحسين بن حفص الأشناني قال : حدّثنا محمد بن يحيى الفارسي ، عن سليمان بن حرب عن يونس بن سليمان التيمي ، عن أبيه ، عن زيد بن يثيع ، قال :سمعت أبا بكر بن أبي قحافة يقول : رأيت رسول الله (صلّى الله عليه وسلّم) خيّم خيمةً ـ وهو متّكئ على قوس عربية ـ وفي الخيمة عليّ وفاطمة والحسن والحسين (عليهم السلام) ـ فقال : ( يا معشر المسلمين أنا سِلْمٌ لمَن سالم أهل الخيمة ، وحربٌ لمَن حاربهم ، ووليٌّ لمَن والاهم ، لا يحبّهم إلاّ سعيد الجدّ طيّب المولد ، ولا يبغضهم إلاّ شقيّ الجدّ رديء الولادة ) . قال رجل : يا زيد أنت سمعت منه ؟ قال : إي وربّ الكعبة .

يكشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۲۳:۲۶
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت