دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۸۴٫۱۳۹ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۲۹۶ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۱۸۶
بازدید از این یادداشت : ۱٫۵۵۴

پر بازدیدترین یادداشت ها :
مقدمه:
از مراسلات و مکاتبات امام نامدار و دانشمند زيدی المنصور بالله عبدالله بن حمزة (د. ۶۱۴ ق) [۱] ، مجموعه های متعددی در اختيار است و از آن جمله مجموعه ای ضمن نسخه ای کهن موجود در کتابخانه خصوصی محمد بن محمد الکبسي در شهاره يمن که سالها پيش من آن را مطالعه کرده بودم و عکسی نيز از آن در اختيار دارم. پيش از اين نيز در کتاب "روابط فرهنگی ايران و يمن در سده های ميانه" چند مکاتبه امام منصور را با زيديان شمال ايران بر اساس اين نسخه تصحيح کرده بودم؛ اما بعدها مجلد منتشر نشده ای از سيره منصور بالله [۲] را در يک کتابخانه خصوصی پيدا کردم که تاکنون ناشناخته مانده است. پيشتر نويسنده اين سطور اين مجلد تازه را در همين سايت معرفی کرده است. در اين مجلد تازه شماری از مکاتبات و اطلاعات تاريخی مرتبط ارائه شده که در نسخه کتابخانه کبسي ديده نمی شود [۳] . البته به دليل نقص اين مجلد تازه برخی از مکاتبات موجود در نسخه کبسي يا اساسا در اين مجلد موجود ديده نمی شود و يا به صورت ناقص است. در تحرير تازه ای که از کتاب خود چندی پيش در دست انجام داشتم، از نو برخی از اين مکاتبات را با نسخه تازه ياب سيره منصور بالله مقابله کردم و برخی از مشکلات متون از اين طريق چاره جويی شد. بعدا با دو مجموعه ديگر از رسائل، مکاتبات و نوشته های المنصور بالله در کتابخانه های اروپا آشنايی يافتم که سعی می کنم انشاء الله در نوشته های آينده اين دو نسخه را نيز معرفی کنم. در سال ۲۰۰۸ م عبدالسلام عباس الوجيه، نسخه کتابخانه الکبسي را منتشر کرد و با عنوان "مجموع مکاتبات الامام عبدالله بن حمزة". متأسفانه ايشان به دليل عدم اطلاع از نسخه تازه ياب سيره از اين نسخه برای تصحيح مکاتبات مشترک ميان اين دو دفتر بهره نبرده است. اين محقق علاوه بر تصحيح محتويات اين نسخه، با تکيه بر آنچه که در دو جلد چاپ شده سيره منصور بالله از مکاتبات اين امام پيشتر چاپ شده بود، و نيز با بهره گيری از يک مجموعه ديگر برای تصحيح مکتوبی ديگر از امام المنصور کوشيده است تا مجموعه کاملتری را در اختيار قرار دهد؛ اما با اين وصف چند نسخه ای که من آنها را شناسايی کرده ام می تواند در تکميل اين مجموعه به کار آيد. در واقع با توجه به نسخه تازه ياب سيره منصور بالله و نيز دو مجموعه ای که من در کتابخانه های اروپا ديده ام، می توان مجلدی در تکميل مجموعه مراسلات و يا رسائل المنصور بالله فراهم کرد. در اين باره بعدا در يادداشتی ديگر انشاء الله سخن خواهم راند.
در تحرير تازه ای که از کتاب روابط در دست انجام است، زمينه تاريخی مکاتبات منصور بالله با زيديان گيلان و ديلمستان و نيز نامه هايی که از سوی زيديان اين منطقه به منصور بالله ارسال شده بوده را مورد مطالعه قرار داده و نمونه های موجود آن را بر اساس نسخه ها و منابع مختلف ارائه داده ام. در اينجا تنها متن سه مکتوب منصور بالله را به زيديان شمال ايران نقل می کنم که تنها براساس نسخه کبسي است و در چاپ آقای عبدالسلام عباس الوجيه نيز نقل شده است. طبعا نسخه ای که در کتاب روابط منتشر خواهد شد، نسخه ای مقابله شده با نسخه سیره تازه ياب و نيز همراه با حواشی و توضيحات برای تصحيح و تشخيص هويت نامهاست. در اينجا صرفا برای اطلاع خوانندگان علاقمند، متن اين نامه ها را بر اساس نسخه کتابخانه الکبسي و تصحيح آقای الوجيه نقل می کنم. پيش از اينکه عين متن نامه ها را نقل کنم، چند نکته را در اينجا با کمال اختصار به عرض خوانندگان محترم اين يادداشت پريشان می رسانم:
نخستين نکته اينکه المنصور بالله به دليل شرايط تاريخی حکومتش در يمن و مواجهه خونينی که با مخالفان خود يعنی مطرفيان تجربه کرد و خاصه که اين جنگ وکارزار سياسی رنگی ايدئولوژيک نيز به خود گرفت و توجيهات مذهبی نيز از سوی او و پيروانش همواره در مواجهه با مطرفيان مد نظر بود، بنابراين همواره در تمامی نوشته های خود چه کتابهايی که مستقيما در رد بر مطرفيان نگاشت و چه در نوشته هايی که در دفاع از سيره و منش خود ارائه می داد و از جمله در مکاتبات خود همواره سعی در توجيه علت رفتار خود با مطرفيان داشت و جنبه های مذهبی اين نزاع سياسی را به صورت کاملا تفصيلی مورد توجه قرار می داد و می کوشيد از "سيره" خود در اين زمينه دفاع کند و در همين راستا به "سيره" امامان گذشته در همين زمينه در مواجهه با مطرفيان و باطنيان و قرمطيان و خوارج و مخالفان استناد می کرد. بنابراين اين نوع نوشته های المنصور بالله ضمن آنکه اطلاعات بسيار مهم تاريخی از وضعيت مطرفيان در يمن در سده های پنجم و ششم ارائه می دهد، در عين حال مشحون از مباحث تئوريک و کلامی و فقهی درباره عقايد مطرفيان و مواضع ايشان در مسائل اعتقادی و نيز جنبه های ايدئولوژيک اين نزاع و تصويرهايی است که زيديان مخترعی از آنان داشته اند؛ کما اينکه موضع فقهی امامان زيدی مخترعی را نسبت به مطرفيان و احکام فقهی متعلق به وضعيت ايشان در دار الاسلام / دار الکفر را نشان می دهد. مکاتبات منصور بالله حتی آن مواردی که ارتباط مستقيمی با اطراف اين نزاع نداشته است، معمولا در برگيرنده توجه و عنايت المنصور به اين موضوع در چارچوب دفاع از سيره خود در برابر مخالفان و توجيه رفتارش در اين زمينه است. در مکاتبات منصور بالله با زيديان شمال ايران نيز اين نکته کاملا به چشم می خورد و اين همه نشان از آن دارد که جامعه زيديان شمال ايران از نزاع مطرفی/ مخترعی يمن اطلاع داشته اند و خواستار توضيح در اين باره بوده اند (نک: تحقيق در دست انجام نويسنده اين سطور درباره مطرفيه و نيز دو مقاله همو در کتاب ماه دين درباره مطرفيه).
نکته دومی که بايد در اينجا اشاره وار بدان پرداخت توجه و عنايت المنصور بالله در کتابها و رساله ها و مکاتبات خود به موضوع مشروعيت حکومتش و بلندپروازيهای او در راستای تحکيم و تثبيت امامت و نشر "دعوت" است. علاوه بر مسائل مرتبط با نزاع و درگيری سياسی/ مذهبی المنصور با مطرفيان که مشروعيت حکومت او را تحت الشعاع قرار داده بود، در عين حال مسئله ديگر تلاش او برای تبليغ برای نشر "دعوت" خود و گسترش دهی به دامنه آن و با هدف مقبوليت او به عنوان امام در مناطق خارج يمن بود. از آن جمله او حتی به شمال ايران و ری و به طور کلی مناطق تحت پوشش زيديان در ايران و همچنين به سرزمين تحت حاکميت خوارزمشاهيان در خراسان نيز عنايت داشت و اين امر در راستای بسط سيطره امامت معنوی وی در بخشهای ديگر و به ويژه مناطق زيدی نشين ايران انجام می شد. يکی از مسائلی که المنصور بالله در همين راستا مورد توجه قرار می داد، توجه به رد مشروعيت دينی خليفگان عباسی بغداد و اتخاذ شيوه ای تهاجمی بر عليه آنان بود. اين مسئله نه تنها در کتابهای بزرگ او مانند الشافي ديده می شود، بلکه در رساله های کوچک و بزرگ او و نيز در مکاتبات و رسائل دعوت و نامه هايی که به اطراف و اکناف می نوشت کاملا مشاهده می شود و نمونه روشن آنها را می توان در السيرة المنصورية ابو فراس ابن دعثم معاينه ديد. وی همچنين مکاتباتی با ايوبيان و حاکمان محلی آنان در يمن روزگار خود داشت و در اين دست نوشته ها بر مشروعيت خود و عدم مشروعيت عباسيان تکيه می کرد. المنصور در نوشته های خود به زيديان شمال ايران نيز "تصويری تاريخی" به دست می داد که او را در تداوم سنت امامان زيدی گذشته و خاصه امامان زيدی شمال ايران بر می نمود و بدين ترتيب مشروعيت خود را مورد تأکيد قرار می داد.
نکته ديگر اينکه در آنچه در رسائل و نامه های المنصور به زيديان شمال ايران آمده است، اطلاعات ارزشمندی درباره جامعه زيديان شمال ايران را می توان سراغ گرفت. البته در مجلد تازه ياب سيره منصوري همانطور که پيشتر گفتم زمينه های تاريخی اين نامه ها و نيز مکاتبات زيديان شمال ايران به امام نيز درج شده که انشاء الله همه اين موارد با تحليل و تصحيح دقيق در کتاب روابط فرهنگی ايران و يمن منتشر خواهد شد. از متن مکتوبات امام المنصور معلوم می شود که او بخشی از اطلاعاتش را درباره زيديان شمال ايران مديون کتابهای تاريخی و سير امامان آنجاست که نسخه های آن به يمن رسيده بوده است، مانند کتاب الإفادة هاروني. بخشی ديگر را نيز وی از طريق داعيانی که از سوی او به اين سرزمين گسيل شده بودند، در اختيار داشته است. در نسخه موجود از رسائل امام که در کتابخانه الکبسي موجود است، بسياری از نامهای متعلق به شمال ايران با تحريف نقل شده است. ما اين موارد را به همان شکل موجود در نسخه واگذاشته ايم چرا که با توجه به قدمت نسخه در دست، به احتمال قوی اين تحريفات نشان از آن دارد که حتی خود امام المنصور هم اطلاع درستی درباره ضبط دقيق اين نامها به دليل عدم اطلاع از ريشه و ماهيت آنها نداشته است. در نسخه های يمنی از کتابهای تاريخ و سير امامان و عالمان زيدی شمال ايران همواره نامها با تحريف نقل شده اند و گاه حتی تصحيح اين نامها و شناخت ماهيت آنها بسيار مشکل و يا غير ممکن است.

متن نامه ها:
۱- كتابه عليه السلام إلى أهل الجيلان وديلمان رداً على كتاب ورد إليه منهم

وكتب عليه السلام إلى أهل الجيلان وديلمان جواباً عن كتاب ورد إليه منهم:
بسم الله الرحمن الرحيم
وصلى الله على محمد وآله
إلى كافة الإخوان من أهل الجيلان وديلمان ومن يتصل بهم من تلك البلدان:
الحمد لله الذي إلهام الحمد منه منةً، والأمر به عطية ومنحة، ومضاعفة الثواب عليه فضلاً وكرما، عمّ بريته بإحسانه، وغمرهم بجوده وامتنانه، لم تمنعه إساءة المسيئين من إفاضة عوارف الفضل عليهم، ولا كافأ شكر الشاكرين قدر أياديه إليهم، فالكل في بحر أياديه عوّم، والجميع عن شكر عوارفه لهاةً نوم، فلم يمنعه ذلك من إعادة ما أبدى، ورد ما أسدى، وصلى الله على المصطفى من شجرة النبوة الإبراهيمية، وثمرة الطهارة الإسماعيلية، النبي المعصوم، المبرأ من الوصوم، المصور نوراً سماوياً قبل أن يكون جسماً أرضياً، والممثل سبحاً قدسانياً قبل أن يتمثل بشراً سويا، وعلى وصيه ووليه وقاضي دينه، ومنجز وعده، والكاشف الكرب من وجهه، سيف دولته القاضب، ونجم نحلته الثاقب، وليث دعوته الواثب، علي بن أبي طالب، وعلى الطاهرة المطهرة، خلاصة الصفوة، وثمرة الشجرة، الدرة الثمينة، والجوهرة المكنونة، فاطمة الأمينة، وعلى ولديها الطاهرين، الزكيين، العالمين الوليين، الهاديين المهديين، أبي محمد الحسن وأبي عبد الله الحسين، وعلى آلهما المختصين بشرف الولادة، والحائزين بها فضلاً كبيراً، الذين أذهب الله عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، حماة سرح الدين، ورعاة الشرع المبين، المنتجبين لمنصب الإمامة، المؤهلين للزعامة العامة، من ابتداء التكليف الحنيفي إلى انقطاعه بظهور القيامة، وسلم وكرم.
أما بعد:
فإن كتاب إخواننا الفضلاء، الكفاة النبلاء، من السادة والعلماء والفقهاء، والحكماء والتلامذة الحلماء، والتابعين الكرماء، وصل إلينا إلى أرض اليمن، إلى المستقر النبوي بمحروس حقل حماه الله تعالى مرجعنا من ثلا كلاءه الله، ونحن مجهزون للجنود المنصورة إن شاء الله تعالى لحرب الناكثين والمارقين بحجة قوّى الله كلمة الصالحين فيها وأظهرها على أعاديها، وذلك بغدرة هدنة بيننا وبين جنود العباسية المسودة ومن شايعها من المردة، فرَّمت قبل استحكام رمِّها، وقضى أسها الواهي بوشيك هدمها؛ لأنهم كما حكى الله سبحانه في إخوانهم: ، ولا يستمسكون من عرى الإسلام بعصمة، فجهزوا بعد انبرام الأمر عيناً غير مخذولة إلى نواحي حضور ويناع، وهي حصون ومخاليف في مغارب صنعاء كنا غلبناهم عليها، فجددوا العزم على تجديد القراع، فتوكلنا على الله وأرقلنا للمصاع، ونحن باعثون إليه الأمداد متواترة، والجنود المنصورة متقادرة، ومن الله سبحانه نستمد المعونة على الطائفتين في كِلا الجهتين، وكان ورود الكتاب في شهر ربيع الأول سنة ست وستمائة، فقلنا له أهلا بك وبمن أهداك، فلقد وجدنا ريح يوسف من ريّاك، إن الضالة لواسطة عقد ثمين، أضاعها ربها منذ حين، فظلنا نجيل الأفكار في ميادين لفظه، ونجني الأزهار من أغصان وعظه، ونتفنن في ظلال أفنان فنونه، ونستنشق الروح والريحان من نفحات ثمار غصونه.
هذا وإن كان فيه من المؤلمات ما ألجأنا إلى تلقي الكلمات مما تقرر وتكرر من شكاية ظهور الفرق الضالة من الملاحدة والمزدكية والمشبهة المرتدة الغوية على الطوائف العدلية، والعصائب الموحدة الزيدية، فإلى الله المفزع والمآب، ومنه نرجو كشف هذا العذاب، فما أشبه الحال على ما تقرر في الصورة المحكية بحال الإسرائيلية مع القبطية، وما فعلوه من تعبيد الجلة، وذبح الذرية، فالله المستعان وعليه التكلان.
ألا فليفزع الإخوان ـ رحمهم الله ـ إلى ما أمرهم به الرحمن، فهو الرحيم الودود لأهل الإيمان، من نصرهم لله سبحانه لينصرهم، وذكرهم إياه تعالى ليذكرهم، قال تعالى: ، وقال سبحانه: ، وقوله الحق، ووعده الصدق.
وأصل الهزائم ضعف العزائم، وما ضل قوم هداهم القرآن، ولا فض جمع حشوه الإيمان، قال تعالى: ، وكذلك تكون الحال لكم ـ إن شاء الله تعالى ـ إن اجتمعتم على أمر الله، والجهاد ـ رحمكم الله ـ عماد الدين وسنامه، وحبل الدين ونظامه، وهو أسه وتمامه، وبه علت مناره وأعلامه، وقامت صلاته وزكاته وحجه وصيامه، ونفذت أحكامه، وحققت أعلامه، وجرت أقلامه، ومداراة على حملة السلاح وأرباب الصلاح، وليس بضال من تاب واهتدى، وأناب واقتدى، كذلك كنتم من قبل فمن الله عليكم، فاصرفوا معشر العلماء ـ رحمكم الله ـ العناية إلى وعظ أمرائكم وملوككم، ومحل الرئاسة في أوطانكم وبلدانكم، وانصحوهم نصيحة تستوي فيها ألسنتكم وقلوبكم، وسركم وإعلانكم، هذا بعد خلوص أمركم، وتمييز صفركم من تبركم، فإنما أتيت العامة من الخاصة، هذا مرخص في الفتوى، وهذا يحكم بما يهوى، وهذا ينهى عما يفعل، وهذا يقول ما لا يعمل، فهي لا تصلح أرشدكم الله على هذا، وأنتم على ما تقضي به صورة الحال
ثلاث مراتب، السادة، والعلماء، والأتباع، والجرم متفاضل على هذه الأنواع.
أما السادة من الزيدية فهم المستحفظون في البرية، المضاعف عليهم ثواب الطاعة وعقاب المعصية، لكون ذلك كله في بيوت مرفوعة، طاهرة زكية، فكبرت الحسنة وعظمت الخطية.
وأما العلماء، فهم ورثة الأنبياء، وفي الآخرة من الشهداء، وقد أخذ عليهم ميثاق الكتاب، وأمروا بترك الكتمان، فقال تعالى: ، وقال سبحانه: ، فإذا كتم العلماء علمهم أو قبلوا الرشوة في حكمهم تجرأت عليهم الرعية، وسقطت هيبتهم من قلوب البرية، وحاق بهم الذنب، وغضب عليهم الرب، كما قال، ولعنهم وأنزل بهم أصناف النكال.
وأما الأتباع فهم أهون الطوائف جرما، وأخفها إثما، وإن كان النظر عليهم واجبا، والفرض لازبا؛ لأن الله تعالى قد نعى على الأتباع أفعالهم وقبح أعمالهم فقال: لما اتبعوا المتبوع بغير بصيرة، صاروا لذلك مصيره.
فإذا استقام عودكم، وذكا وقودكم، التفتم بعد ذلك لإصلاح الأمراء، وأفاضل الكبراء، فأما العوام فهم تبع للفريقين من رؤساء أهل الدين والدنيا، سيقة كل سائق، وتباع كل ناعق، يكثر صلاحهم بصلاح الخاصة وفسادهم بفسادها، فإن طلبت تقويمهم باعوجاجها فذلك مستحيل، فكيف يقوم الظل والعود أعوج.
فإن صلحت لكم أمراؤكم ضربتم البعوث على جميع بلدانكم أعداداً معلومة، وصممتم قواضبكم، وقصدتم بلاد العدو ناحية ناحية، ولم تشرعوا في كل جهة فتشغر عليكم الثغور، ويدهمكم الجمهور، فالناس إلى الباطل أعجل وعن الحق أميل، والباطل عليهم أخف والحق أثقل.
وقد ساءنا ما حدث في ديلمان، وهي المحروسة عن الطوفان، ومنشأ العدل والإحسان، كان دينها أخلص الأديان، وفرسانها أثبت الفرسان، وشجعانها أصبر الشجعان، أين أمثال برقالول وليلى بن النعمان، وفوهيان وسهلان وشهفير وروهرون وبهرام، ليوث الصدام، وحسومة ابن أومكن، ويزدقول وشيراسفار والسربويه وهودباد ليوث الطراد، وغيوث ألسنة الجهاد، حماة ديلمان وفتيان جيلان، وصناديد اللاهجان، الذين اقتبسوا نورهم من مشكاة الإيمان، وتحلوا بالبر والإحسان، وأخذوا الهداية عن ذرية رسول الحي القيوم، ولم يجعلوا أصل اعتقادهم بياع الثوم، كما فعل الدينورة الذين بباب النهر المعروف باستادرود، والحديث ذو شجون، وفيه جد ومجون.
فأعلمونا هل بقى أمر المسودة من خلفه مستقرا على تخومه، أم قد طرى على ما خلفه من بلادكم، فأعلمونا بغاية هجومه، فلنرجع إلى ذكر أولئك الأفاضل الذين ذكرنا منهم القليل ممن عرفنا، ومن جهلنا أكثر، لتحرك تلك النفوس الأبية على الاقتداء واقتباس أنوار الهدى.
فما يك من خير أتوه فإنما .... توارثه آبا آبائهم قبل
وهل ينبت الخطي إلا وشيجه .... وتغرس إلا في منابتها النخل
فهم جزاهم الله عنا خيرا، وبارك لنا في أسلافهم، ولهم في نفوسهم، الذين هزموا ليوث الضلالة في مقام بعد مقام، ونقضوا صفوف الجهالة قياماً بعد قيام، وجرعوا آل طاهر وآل سامان كؤوس الذل والنكال، والخزي والوبال، وأوردوهم الحتوف، وجدعوا عنهم موارد الأنوف، ورسخوا رسوخ الجبال في مقامات القتال والجدال، حتى عز الدين، وظهر الغر الميامين، من آل طه ويس، بدور التمام، وشموس الإسلام، عليهم أفضل الصلاة والسلام.
فأين أيام تورود وشالوس وما فعلية شريف تلك النفوس، شمروا ـ رحمكم الله ـ كما شمروا ـ رحمهم الله ـ فالشبل في المخبر مثل الأسد ـ تشميرة الأباه، وافعلوا فعل الحماه، واغضبوا لله سبحانه غضباً يوجب لكم رضاه، ويدحر عنكم بلاه، فإن الله تعالى ، وقال تعالى: ، وهذا بيع ربيح لا يقال ولا يستقال، ولا يجوز به الإخلال، وكيف يصح أن يستثنى شيئاً من النفوس والأموال وقد وقع اللفظان الماضيان عن التراضي وفارق بالأبدان من تجوز عليه الأبدان، بمعلوم عن معلوم فيما يصح على الوجه الذي يصح، فأين موضع الرجعة، وأين المذهب والنجعة، فما أربحها من صفقة أن تعطي تافهاً فانياً وتأخذ جزيلاً باقيا.
فنسأل الله لنا ولكم التوفيق، فلا تعذروا في ترك الجهاد إلا من عذره رب العباد، كما قال تعالى: ، فهؤلاء الذين عذرهم الحكيم سبحانه دون من عداهم من العباد، كما قال تعالى: .
فهل من عدا من ذكر إلا خفيف أو ثقيل، فنسأل الله تعالى تيسير السبيل، وشفاء العليل، فقال تعالى: ، وقد رأيتم ـ رحمكم الله ـ كيف أمر بالاستعداد لحر الجلاد، ونهى عن إيثار محبة الآباء والأولاد إلى الأزواج والبلاد، قال تعالى: ، وحض عز وجل على الثبات عند التفاف الفئات بالفئات فقال تعالى: ، فاصبروا في مواطن القتال صبراً يحمده ذو الجلال، فإن الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاً كأنهم بنيان مرصوص، فقووا العزائم، وسنوا الصوارم، واعتصموا بذكر ربكم من الهزائم، وإذا لقيتم فئة فاثبتوا، وغضوا الأبصار، واحفظوا الأصوات، وعضوا على النواجذ، والحظوا الحزر، واطعنوا الشزر، وكافحوا الظبا، وصلوا السيوف بالخطا، ولا تنسوا الموت وفزعته، والقبر وظلمته، واللحد وضمته، والبعث وروعته، والحساب وشدته، والصراط وزلته، وأعدوا لذلك حسنات الجهاد الصبرية، والوقفات البدرية، فإنه لا يؤمن من ذلك إلا بذلك، قال الله سبحانه: ، والجهاد صبر كله.
روينا عن أبينا رسول الله ـ صلى الله عليه وآله ـ أنه قال: ((لوقفة في الصف في سبيل الله تعدل عبادة ستين سنة))، فما حال من رمى، فما حال من طعن، فما حال من ضرب، ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء والله ذو الفضل العظيم، ومن استطاع أن يعين فقيراً، أو يفك أسيراً، أو يجهز غازياً، أو يكسوا من المجاهدين عارياً، فذلك له عند ربه محضا في صحف حسناته، في كتاب لا يغادر صغيرة ولا كبيرة إلا أحصاها ووجدوا ما عملوا حاضراً ولا يظلم ربك أحداً، فإن من جهز غازياً أو خلفه في أهله كان له مثل أجره.
فانظروا لأنفسكم ـ رحمكم الله ـ نظراً يرحض عارها، ويعلي منارها، ويمنع دارها، وهبوا لله أنفسكم في الدنيا يهبها لكم في الآخرة، واعلموا أنكم تحت راية ليس تحت أديم السماء راية أعدل منها، ولا أولى بالحق إلا ما جانسها من رايات المحقين من إخوانكم، فليكن حرصكم على حفظها على قدر معرفتكم بحقها، فإن لله جنود السماوات والأرض، فجنوده في السماء الملائكة، وجنوده في الأرض بعد قيام زيد بن علي ـ عليه السلام ـ الزيدية، أفليس هم الهازمون هرثمة بن أعين وهو في عشرة آلاف فارس وما لا يعلم عدته إلا الله من راجل، فخرج من الكوفة أيام محمد بن إبراهيم ـ عليه السلام ـ أربعة آلاف زيدي متحنط، فحملوا على الناس، فكانت إياها، وكم تعد لهم من المواقف المحمودة، والوقائع المعدودة، فهم كنوز أهل البيت ـ عليهم السلام ـ المحدودة، في المقامات المشهودة، ليست بكنوز ذهب ولا فضة، بل رجال شداد، على خيل جياد، فجددوا ما درس، وأحيوا ما انطمس، فإن أهل صنعاء وهم من جملة الرعايا ومن تمنعهم أيدي الظالمين من اللهج بالسلاح لما صحت بصائرهم معنا، واعتقدوا وجوب نصرتنا، بلغوا في ذلك الغاية في الإخطار بالنفس والمال، وبلغوا في ذلك بين أيدينا في القتال على حصون تدنو من صنعاء مبالغ لم تبلغها الأجناد المجندة في حرب براش وفده، واستهونوا بعد ذلك فراق المنازل الثمينة، والنعم المكينة، في نصرة الدين، والقيام مع ذرية النبيين، فلا تضعفوا نفوسكم ولا تصغروا قدرها، فإن ذلك لا يسقط حكم التكليف في الجهاد عنها، فإن بين أيدينا موقفاً تنقض فيه الأضرة، ولا يمكن فيه الغرة، فكيف يجوز التلبيس على من يعلم ما نفعل قبل أن نهم أن نفعل، فامحضوا الدين محضا، فإن النقاد بصير وهو اللطيف الخبير، ولا تعرضوا عن باب من تركه طائعاً رماه الله بالذلة، وديثه بالصغار، وسيم الخسف ومنع النصف، وهو باب الجهاد، باب الخير والبركة في السكون والحركة، صاحبه على إحدى الحسنيين، إما ما عند الله تعالى فما عند الله خير للأبرار، وإما الفتح فهو الذي تحبه النفوس، وتهواه القلوب، وتشرع إليه الأفكار، ومع ذلك من ثواب الله ما لا يحصى لكونه لا يتناهى، فإن أمكنكم إقامة سوق الجهاد هناك فأقيموه وقوموا، وإن تعذر لما يصح من الأعذار فليتجهز من أمكنه اللحاق بنا إلى هذه الجهة ليضرب بسهم في جهاد الظالمين، ومنابذة الآثمين، ويؤدي فريضة رب العالمين، فإنما نحن وإياهم على الحرب العوان، يدعوننا إلى الفسق وندعوهم إلى الإيمان، وهم أعدّ عدة وأكثر، ونحن أوفى ذمة وأصبر، قد هزمناهم في مقامات جمة كثيرة، وخبطناهم خبط الهرمة المطيرة، وهم كما قال تعالى: .
واعلموا أن الذي لحقكم من حزب الضلالة، وأرباب الجهالة من الاستظهار، والجلاء من الدار، ما كان إلا لافتراق كلمتكم، وتشتت أمركم، وافتراق أهوائكم، وإساءة الظن بصلحائكم، ومداهنة علمائكم، ومشاحنة ساداتكم، وطمع أمرائكم، ففسد الدين والدنيا، وظهر الأعداء، وإلا فالمعلوم لنا أن الجيوش الخراسانية كانت لا تقوم للجموع الديلمية والجيلانية أحرار النفوس، كرام الغروس، عربهم من صميم نزار، وعجمهم من ملوك فارس الأحرار، فما يقاس بكرمهم كرم، ولا بحميد شيمتهم شيم، يحمون الجار، ويمنعون الذمار، ويكرمون الأضياف، ويمنحون الألطاف، هذا ليلى بن النعمان نهض في جيش للطائفتين، فطوى البلاد إلى طوس غير منازع ولا مدافع، وهذا الداعي أبو محمد الحسن بن القاسم وهم جنده وبطانته لما أحس من نفسه من القوة بمطاردتهم طمع، فهم بمنبر الملك ببغداد لولا خلاف بعض الأقارب، فأين تلك العزائم فالله المستعان.
فأما أن العدو كان يطمع بشيء من بلادكم فهذا ما كان لا يخطر بالبال، ولا تكثر منه الأوجال، ولكنه كما قال ذو الجلال: .
ونرجو من الله سبحانه أن يرد لكم الكرة عليهم، ويمددكم بأموال وبنين، وأن يجعلكم أكثر نفيرا؛ لأن السبب في أمر الفريقين واحد لما ظهر الفساد، ووقع الخذلان، وانقضى الإيمان، ظهر العدو المبطل على الولي المحق، فهذبوا نفوسكم وطهروها بالتوبة، ولا تداهنوا في المعاصي، واذكروا يوماً يؤخذ فيه بالأقدام والنواصي.
فقد روينا عن أبينا رسول الله ـ صلى الله عليه وآله ـ أنه قال: ((أوحى الله إلى نبي من أنبيائه أني معذب من أمتك مائة ألف، أربعين ألفا من شرارهم، وستين ألفاً من خيارهم، فقال: يا رب، هؤلاء الأشرار، فما بال الأخيار، قال: عمل بين ظهرانيهم بالمعاصي فلم يغضبوا لغضبي))، وقد علمنا وعلمتم أن تسليط (بخت نصّر) على بني إسرائيل وفيهم الصلحاء والعلماء، بل الأنبياء، فأما الأنبياء فلا يجوز عليهم الإخلال بالواجب، وأما العلماء والصلحاء في ظاهر الحال فقد وقعت الكوارث التي أدت الكواهل والغوارب، وكدرت المطاعم والمشارب، وقد صار لنا ولكم بالأمم الماضية، والقرون الخالية، أكبر عبرة، وأوضح عظة؛ لأنا إن اجتنبنا من المعاصي ما ركبوا نجونا وعطبوا، وإن فعلنا من الطاعات ما فعلوا أو ألنا كما وألوا، فالسعيد من وعِظ بغيره، وقد أقمتم جمعة دعاء رسول الله ـ صلى الله عليه وآله ـ على تاركها بأن لا يجمع الله شمله، ولا يبارك له في أمره، ولا بد أن يكون العالم بها مفهوماً بفحوى الخطاب. نقيض ذلك وأن يجمع الله شمله، ويبارك له في أمره، فابشروا إن شاء الله تعالى باجتماع الشمل والبركة في الأمر، فإن النهج قويم، والصراط مستقيم.
واعلمونا بعدة الجمع في تلك الديار ليزداد المؤمنون سرورا والفاجر ثبورا، وأخبرونا تفصيل عملكم وأعمال دياركم، وتحفظوا على الحقوق الواجبة في نفوسكم وأموالكم، فقدموها أمامكم، وأعطوها إمامكم، فإن الدين لا يقوم إلا بالرجال، والرجال لا يجتمعون إلا بالمال، وإن كلب أهل الدنيا على الدنيا شديد، وبأسهم عتيد، وعلى الله تعالى هدم أركانهم، وتقويض بنيانهم، وتقليل أعوانهم، وخراب بلدانهم، فطالما ظهرت فيها المعاصي، في القرى والصياصي، ونرجو أن يديل الله دينه، ويقمع الباطل وشياطينه، فما ذلك عليه بعزيز.
فارهفوا بصائركم، واخلصوا ضمائركم، وبثوا دعاتكم في الآفاق، وأقيموا الحرب على ساق، وباينوا أرباب الشقاق، واحترزوا من أرباب النفاق، وتوادوا في دين الله، وتحابوا في طاعة الله، ولا تشاحنوا، ولا تضاغنوا، وسكنوا في ذات بينكم دواعي المحنة، وأخمدوا نار الفتنة، واغلظوا على الأعداء، ولينوا للأوداء، واعلمونا بقصة الحال في ديلمان، هل ارتد أهله إلى مذهب الملاحدة، أو قهرهم الملاحدة وهم ثابتون على بصائرهم، فإن كانوا على مذهب الملاحدة وارتدوا عن دينهم فالخطب قد طم، والحبل قد رم، وإن كانت الملاحدة غلبتهم على أمرهم فدواء هذا اتفاق الكلمة، وتجريد العزيمة، وعقد الأمر لواحد من سادات الأولياء، وأفاضل الأصفياء، إما من السادة الأخيار أو الأفاضل الأبرار، وإذا استتب له الأمر لزم خيل الغزو والجهاد، وابتدأ الأمر كما كان في أول الإسلام؛ إلا أن بلاد الديلم منيعة، وقلما يتمكن من قهرها، وإنما كانت فتحت على يد الناصر ـ عليه السلام ـ بأهلها، ولله تدبير خفي في دينه، وغيرة عالية على شرعه، وهو أقدر على التغيير لما يكره، وسيعلم الكافر لمن عقبى الدار، وخيل الدين أقوى، والعاقبة للتقوى، وحسنوا الظن بإخوانكم، ولا يغتب بعضكم بعضاً، ولا ترفضوا دينكم رفضا، وأسفوا وطيروا واجروا وسيروا حتى يتم إن شاء الله أمركم، فأصل الفعل الفكر، ومن الله نستمد النصر والظفر.
فأما من يصل من جهاتنا هذه فما معنا من يصلح لذلك إلا من هو سداد ثغر وملاك أمر في وجوه الباطنية والجبرية والخوارج أخزاهم الله، والحرب قائمة بيننا وبين الظالمين، أهون حربنا المقاومة على أطراف البلاد، ومسانحة أرباب العناد، هذا إن لم يشن الرعيل على الرعيل، ويمشي الجريح على القتيل، ومواد الشام إليهم متواترة، والبرد للحريص على حربنا من بغداد متقاطرة، ونحن بالله واثقون، وعليه متوكلون لاتزيدنا كثرة الناس لدينا أنساً ولا بعدهم عنا وحشة؛ لأنا أولياء الحق فلا نأنس إلا به، وأعداء الباطل فلا نستوحش إلا منه، وقد ذللنا نفوسنا للصبر، واستمددنا من الله سبحانه المعونة والنصر، فإن عجله في الدنيا فذلك الذي نحب ونهوى، وإن ادخر ذلك للأخرى فما عنده خير وأبقى، وقد دعونا الإخوان كما ذكروا خصوصاً وعموماً من سمي ومن لم نسم لخير الآخرة والدنيا، والتوفيق لما يحب ويرضى، وحسن الخاتمة التي توجب الزلفى، والصلاة على النبي أولا وآخرا ـ صلى الله عليه وعلى الطيبين من آله ـ ونرجو من الله الإجابة فهو أهل المن والإحسان.
ومما نجم في هذه الديار فعظمت به البلوى مذهب المطرفية الطبعية، المرتدة الغوية، وهم ينسبون نفوسهم إلى الزيدية، ولا يقفون عند ذلك حتى يتسموا باليحيوية القاسمية؛ لأن من رأيهم أن لا اختلاف بين الأئمة ـ عليهم السلام ـ في المسائل الاجتهادية، ويقولون ما في الكتب من ذكر الخلاف فهو دسيس الملحدة، وضلالاتهم يطول شرحها، ولا فائدة تحتها، ولا لهم شبهة ينصبونها في وجه خصمهم إلا التجربة بزعمهم، فنهاية برهانهم قولهم: جرب ارقد في الشمس واغتسل بالماء البارد وقف في بلاد الوبا في الظل وكذا وكذا، أفليس الغالب يجرب كذا وكذا.
قلنا: كذلك تكون بمجرى العادة، والفاعل الله سبحانه إذ لا فاعل لما يخرج من مقدور العباد سواه فيكرهوا ذلك، فقد نزهوا الله بزعمهم من مكروه أفعاله، ونفوا عنه قصد المحبوب وإيصاله إلى من وصل إليه بل حصل. قالوا بالإحالة والاستحالة، ومرادهم أن الله خلق أصول الأشياء وهذه الفروع موجبة عنها شبهاً بقول الفلاسفة وإن كان مذهبهم لا يتحقق كمذهب النصارى قطع الله دابر الجميع، ولهم ظاهر فتنوا به الأغمار، وقد نفيناهم عن الجهة التي ظهرت فيها كلمة عترة المختار ـ صلى الله عليه وآله ـ وصارت جنود الظالمين اليوم بيننا وبينهم، وهم لهم مظاهرون ومناصرون والباطنية وقد أحاط الله بالجميع وهو لهم بالمرصاد.
وإنما ذكرناهم لتعجبوا من أمرهم على أنا لم نتمكن من حكاية مذهبهم لأنه يحدث في كل حين كفر بعد كفر حتى أن منهم في هذه المدة من قال: إن الصلاة ليست بواجبة، إنما هي لتصفية الأجسام. وهذا يناسب مذهب الإسلاميين من الفلاسفة من تعبد، وهم مجمعون على أن الموجود بين أظهرنا حجة لنا وعلينا ليس بكلام الله، وكلام الله قالوا: صفة لقلب الملك الأعلى لا تفارقه، وكان بزعمهم فيما مضى بالطريقة العقلية الشيء الواحد لا يجوز أن يكون في وقت واحد في جهات كثيرة، والآن صار نزاعهم بالطريقة الشرعية، قالوا: كلام الله قال الحمد لي وإنما هذا كلام الملك. ومن ذا وما جانسه.
فأما باطنية البلاد فلا يتجاسرون بإظهار شيء من المنكر وإن ظهر من فعلهم شيء أحالوه إلى العصيان كما يقع من الإنسان.
وهذه المطرفية قد قتلنا من قدرنا عليه منهم، وأوهن الله كيدهم، وجددنا العزم في المستقبل على تحريق من وجدنا من علمائهم وإلى الآن لم نظفر بأحد، ونرجو من الله الظفر ولكن قدمنا النية لنحرز ثوابها ـ إن شاء الله ـ وإن شئتم علم ضلالهم جملةً لا تفصيلاً فإنهم نفوا أفعال الله عن الله تعالى، قالوا: حاشاه من خلق المحبوب الحلو يكون ذلك محاباة وتفضلا، والمساواة عندهم واجبة وحاشاه من خلق المكروه السمج لأنه لا يخلق إلا الحسن، ومذهبهم في الحسن والقبح مذهب المجوس، وأضافوا أفعال العباد إلى الله، قالوا: بأن الطعن في المطعونين، والضرب في المضروبين وما جانس ذلك فعل الله سبحانه بما جعله يطعن ويضرب، وأفعال البهائم عندهم فعل الله، قالوا: لأنها مجبورة، وعندهم أنها لا تبعث ولا عوض لها.
فهذا مما نعجبكم به لتعلموا أن في كل قبيلة سعد، ومن الله سبحانه نستمد العون والنصر على شيع الضلالة وإخوان الجهالة لنا ولكم ولكافة المسلمين، ولا تفتروا في الدعاء لإمامكم بصلاح الحال، وإحماد المبتدأ والمآل، وبلوغ صالح الأعمال في طاعة ذي الجلال.
والسلام عليكم جميعاً ورحمة الله وبركاته

۲- كتابه عليه السلام إلى ملك الجيل سالوك بن فيلواكوش
وكتب عليه السلام إلى ملك الجيل واسمه سالوك فيلواكوش:
بسم الله الرحمن الرحيم
وصلى الله على رسوله محمد وآله
من عبد الله المنصور بالله أمير المؤمنين عبد الله بن حمزة بن سليمان بن رسول الله ـ صلى الله عليه وآله ـ إلى الملك المعظم، والمعاذ المكرم، ولي الذرية الزكية، وسيف العترة الطاهرة المرضية، وسلطان العصابة الزيدية، وعمدة الفرقة الموحدة، ونقمة الله المنزلة على المشبهة والملحدة، وسائر الفرق الباغية المتمردة، شمس الدين، نظام المسلمين، عاضد أمير المؤمنين: سالوك بن فيلواكوش.
سلام عليك، فإنا نحمد إليك الله الذي لا إله إلا هو، ونسأله لنا ولك التوفيق لما يحب ويرضى.
أما بعد:
فإن مطالعة الشيخين الأمينين الداعيين إلى الله تعالى وصلت إلينا إلى أرض اليمن في شهر ربيع الأول من سنة ست وستمائة، يذكران فيها ما انطوت عليه همتك من الشهامة، وما تقلدت بمعونة الله سبحانه من الزعامة، ومكافحتك لليوث الحروب، وتفريجك عن أهل العدل متراكم الكروب، بتصميمك وإقدامك، وصبرك واعتزامك، فحمدنا الله تعالى حيث بقى من أهل هذه المقالة الشريفة النبوية من يدافع أضدادها، وينظم أجنادها، ويقمع حسادها.
واعلم أنه لم يبق اليوم فيما نعلمه على وجه الأرض ملك للزيدية ـ زادها الله علواً ـ سواك، فأصلح نفسك بطاعة الله عز وجل، والانقياد لأمره فيما أحببت وكرهت، والخضوع لأوليائه، والغلظة على أعدائه، واستعمل العدل فيمن وليت أمره؛ فإن العدل يعمر الأعمال، ويوفر الأموال، وشمر في زوال المعاصي ظاهرها وباطنها، وسرها وجهرها، وأقبحها شرب الخمر لأنها جماع الإثم، فلا يصح ذلك فيمن تحت يدك حتى تستعمله في نفسك؛ لأنك القدوة في الخير والشر. ومن كلامهم المستعمل: (الناس على دين الملك)، فإن شمرت في طاعة الله عز وجل، واستعملت الطاعة تحبب الناس إليك بالطاعة، وتقربوا إليك بالإنابة، وإن ركبت والعياذ بالله المعصية وصلوا سببك، ووطئوا عقبك، فانظر أي الإمامين تكون، ونرجو من الله عز وجل أن يهديك لأرشد الأمرين، وأسعد العمرين، وأن يجعل عقلك قائد هواك، ويلزمك طريق هداك، ويمنحك النصر على أعدائك، والشفقة على أوليائك، وقد بلغنا بيعتك وبيعة أجنادك وجنود الحق وأنصار الأئمة من علمت سيرتهم وأثرهم، شعارهم خير شعار، ومنارهم خير منار، وبذلك باينوا جنود الضلالة، وأحزاب الجهالة، فشرفوا بذلك على جميع أجناد الأمم، صفوة العرب والعجم، ولا عذر لهم في المعاصي لإثباتهم الوعيد، فإنما أهلك أكثر أهل الضلالة اعتقاداتهم الفاسدة، ومذاهبهم الردية من الإرجاء والقول بالقدر، وإحالة الذنب على الرب، وإثبات الشفاعة لأرباب الكبائر، وأنت من هذا بمعزل، فما العذر لك عند الله تعالى إن ارتكبت الذنب وأنت منطو على اعتقاد الحق، وشيعي لآل الرسول ـ صلى الله عليه وآله ـ وشيعتهم منهم كما جاء النص النبوي، وذلك ثابت فيما رويناه بالإسناد الموثوق به إلى النبي ـ صلى الله عليه وآله ـ في حديث فيه بعض الطول حاكياً عن ربه أنه قال: ((يا محمد، أنت شجرة وعلي أغصانها، وفاطمة ورقها، والحسن والحسين ثمارها، خلقتكم من طينة عليين، وخلقت شيعتكم منكم، إنهم لو ضربوا على أعناقهم بالسيوف لم يزدادوا لكم إلا حباً))، فهذه صفة قوم أنت اليوم رأسهم وكبيرهم، فتمم ذلك بطاعة الله عز وجل، وتحفظ من الزلل، واحترس من الخلل في القول والعمل، واحص جميع من في أعمالك ممن يحمل السلاح أو يستطيع حمله في ديوانك، واضرب البعوث عليهم أعداد مقدرة على مقدار الحاجة إلى ثغور الجهاد، وحارب جهة جهة، وأخلص نيتك لله تعالى، وامحض طويتك في طاعته، وإذا لقيت عدوك فوضت أمرك إلى الله تعالى وتبرأت من الحول والقوة، ولم تعجب بكثرة إن كانت معك، فإن نصرك الله فلا خاذل لك، فقد قال تعالى: ، وادع القوم إلى الله قبل القتال، فإن قبلوا فإخوانكم في الدين، وإن أبوا فاستعينوا بالله عليهم، واحترز من مكيدة عدوك وكبره ما استطعت، وإذا لقيت العدو مستعينا بالله تعالى فدع لك قائداً تثق به في عصابة صادقة، ونخبة أجنادك تكون فئة، ورد الحادث إن كان، وإن كنت فيها فلا ضير، ومر أجنادك بخفض الأصوات، وحفظ الرايات، فهي حصون الجنود، وقواعد الحفاظ، واحم سربك، واستعن ربك، ولا تبدأ في الإصلاح بأول من نفسك، ثم الأخص الأخص من حاشيتك، ثم من يتصل بأولئك من جندك، ثم رعيتك، فإذا كان ذلك كذلك دعوت الناس إلى دين الحق وطاعة آل الرسول ـ صلى الله عليه وعلى الطيبين من آله ـ فعند ذلك يجب على الله نصرك، ويعلوا أمرك، قال الله تعالى: ، وقال: ، وهو لا يقول إلا الحق، وظهرت لك المزية على جميع ملوك الدنيا، وشهد فعلك على ولاية أهل البيت لاعتقادك، وبلغت النهاية من أملك ومرادك، ومن قدر على شراء الفرس من المسلمين شراها كما قال تعالى: ، ومن عجز عن ذلك يحمل السلاح، ومن لم يطق ذلك عمل بما أطاق، فإن سلفكم الصالح رحمة الله عليهم لما دعاهم أهل بيت نبيهم سلام الله عليه وعليهم أجابوا وأنابوا بصدق وبصيرة، وجد واجتهاد، وقد ذكر ذلك سياهجيل ـ رحمه الله ـ في بعض خطبه وكان في العجم بمنزلة قس بن ساعدة وسحبان وائل في العرب، وذلك عندكم موجود، فلا تكون فيه كجالب التمر إلى هجر واللبن إلى أهل الوبر، والوقعة العظمى مع الناصر ـ عليه السلام ـ بتورود كان الجيش الجيلي والديلمي الصابر السوي، المقلل يقول: سبعة آلاف، والمكثر يقول: عشرة آلاف بسلاح خفيف وآلة رثة، وزوبيتات أكثرها بغير حديد، بل محددة الروس، والجيش الخراساني وعيون القواد، فنصرهم الله على ثلاثين ألفاً، والأتباع في نهاية القوة والاستعداد تحثه جنود خراسان وعيون القواد، فنصرهم الله تعالى على عدوهم، فهزموهم بإذن الله، وقتلوا منهم خمسة وعشرين ألفاً، فعز الدين، ورسخت قواعد اليقين، فجددوا ما درس، وحرروا ما انطمس، وكونوا كما قال ابن جعفر:
إنا وإن آباؤنا شرفت .... لسنا على الأحساب نتكل
نبني كما كانت أوائلنا .... تبني ونفعل مثل ما فعلوا
فأما في مخالفة الفرق الضالة فقد جهدتم، وأما في الامتناع من المعاصي فإلى اتصال الأعلام بنا ما حمدتم، فنستهدي الله لكم إرشادكم. ومرد هذا الشأن إلى الملك أرشده الله، فليهب نفسه لله سبحانه هبة لا للتسلي فيها على الله، فلو كان صغيراً لكبر بذلك فكيف وهو كبير في محل رئاسة، فإنما يزداد بذلك شرفاً على شرفه، ومجداً على مجده، لأن طاعة الله تعالى أشرف الملابس، وأعلى المراتب، فإن كان ذلك لمن له قدموس مجد كريم ومحل جسيم كان ذلك كالنار على العلم يتنورها جميع الأمم، وسالم من يدنو منك فئة فئة، وحارب أخرى كما فعله رسول الله ـ صلى الله عليه وآله ـ فإنه سالم اليهود وحارب المشركين حتى كانت اليهود هي الناقضة للعهد، والأمر يكون كذلك، ولا تخلونا من أعلامكم وما يكون لكم وعليكم، والله تعالى يطلع السار من قبلكم، ويتولى معونتكم، ويرفع راية الحق على أيديكم، ويكبت أعاديكم، ويعمر بالألفة ناديكم، ويجعل مجدكم معمورا، وجندكم منصوراً، وعدوكم مقهوراً، فلقد تعلقت خواطرنا بأموركم وما تأتي من الأنباء عنكم، عجل الله السار من قبلكم، واستجاب الدعاء فيكم ولكم بحقه العظيم واسمه الكريم.

۳-كتابه عليه السلام إلى أهل جيلان رداً على كتاب أتاه منهم
وأنشأ ـ عليه السلام ـ جواباً عن كتاب وصل من أهل جيلان سنة ثمان وستمائة قال فيه:
بسم الله الرحمن الرحيم
وصلى الله على محمد وآله
الحمد لله الذي أنعم بطوله، وقهر بحوله، فاض بحر إحسانه فطما، وأشطا زرع ولاء أوليائه فنما، وخص بأنواع نعمه، وطبق الآفاق والأقطار بعوارف جوده وكرمه، فما به نفس منفوسة إلا وهي بالآلاء معمومة، وبالمنن محروسة، يقبل على من تولى عنه بجوده الذي لا يجارى، ويتغمد المعرضين عنه بإحسانه الذي لا يبارى، ينقص ويزيد، ويبتدي ويعيد، وهو الحكيم الحميد، ولا إله يستحق الإلهية سواه، ولا رب يستوجب الربوبية إلا إياه، وصلى الله على المنتخب من طينة الكرم، المختص بالشرف على قبائل العرب وشعوب العجم، وعلى آله مصابيح الظلم، وينابيع العلم والحكم، وعلى الملائكة المقربين، والأنبياء المرسلين، والأئمة الصادقين، والشهداء والصالحين، ورحمة الله وبركاته.
أما بعد:
فإن كتاب الإخوان الواصل من ناحية جيلان حرسهم الله وحماهم، وحاطهم وكلاهم، وصل إلينا إلى أرض اليمن صدر سنة ثمان، فنزل نزول الأمان، وكان أجل وافد وأيمن وارد، أهدى فرائد القلائد، وقيد شوارد الأوابد.
حكمه أتى بك من فارس ... كسوتها لفظ فرس البطاح
فقلنا: متى كان في العجم سحبان، وما أبعد من شبه السحر بالبيان، ولن يحرم التوفيق من نظر بنور الإيمان، ونطق بلسان الإيقان، وتحققنا ما شرح الإخوان، من صورة الحال وما آل الأمر إلى ما آل من انحلال العقد بعد انتظامه، ونقصان الأمر غب تمامه، وذلك لتفرق الأراء، وتشتت الأهواء، وتباين الأغراض، وتناهي الأعراض، واطراح الذكر، وكلال الفكر، فلو نظر الجميع في العواقب، وصبروا على النوائب، لذلت لهم المصاعب، وأدركوا المآرب، وهابهم الأباعد والأقارب، فلو صدقوا الله لكان خيراً لهم، عجزوا أنفسهم فعجزت، وتنجزوا عدات التسويف فنجزت، اجتمع أهل الباطل على باطلهم فسبقوا وبسقوا، وتفرق أهل الحق عن حقهم فغمروا ومحقوا، فإلى الله المفزع من سوء الاختيار، وعمل يوجب الخلود في النار ويحكم، فمن يضرب خراطيم الفتن، ويخمد نيران المحن إلا الكتائب الزيدية في أيام الأئمة المهدية، فيا أحسن الناس أولا، لا تكونوا أقبحهم آخراً، فإنا نعلم في الآثار أنه ما أشبه إسلام أحد من العرب إسلام سلفكم رحمكم الله إلا همدان فشرفوا بذلك على جميع العربان، ومدحهم علي ـ عليه السلام ـ بالقصيدة الميمية ومن مادحه علي كيف يكون حاله، اعملوا بمقتضى العلم، فقليله يوجب عملاً كثيراً، قال تعالى: ، فقد دعاكم الداعي قال تعالى: ، وقد تعين فرض الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر، قال الله تعالى: ، وقد لزم فرض الجهاد وانفتح بابه، وتهيأت أسبابه، فلا عذر لتاركه، النائم على أرائكه، وقد ورد في تركه الوعيد، وهول المطلع شديد، والشهيد حفيظ عتيد، والموت أقرب من حبل الوريد، فشمروا عن ساق الجد فإن الأمر جد، وارفضوا الهوينا فإن الهون في جوفها كامن، وليس الخائف كالآمن، إن خوف الله منع الأجفان المنام، وهون ورود الحمام، من خاف البيات أدلج، ومن أدلج في المسير وصل، وإنما تعرفون عواقب أعمالكم لو قد طويت صحائف آجالكم.
فانظروا لأنفسكم رحمكم الله نظراً يخلصها في موقف الحساب، عند وضع الميزان ونشر الكتاب، ولا تهملوا الاستعداد، واستكثروا من الزاد فإن السفر بعيد، والمسلك شديد، وإن الشيطان قد بسط حبائله، وشمر ذلاذله، واستنفر أراذله، ولم يدع مكيدة إلا عملها، ولا موبقة إلا جملها وسهلها. فاحترسوا من كيده، واستعينوا بالله على فك قيده وفل أيده، وقد كان شرق صباحكم، وأضاء مصباحكم، وعلا مناركم، وسطعت أنواركم بإظهار معالم الدين، وطمس رسوم المعتدين، وطلنا بذلك على الفرق الضالة، وأطلقنا عليهم كلمة الجهالة، فما استتم الحامد حمده حتى صرفه ورده، لقد كان العذر ولا عذر لمن طال عليه الأمد، بما يقول فيمن حر ساعة وبرد، وسال وجمد، وهب وركد، إنكم قد بليتم بفرق الجبر والإلحاد، فإن لم تفضها الجماعات لم يفرقها الآحاد، قال تعالى: ، وشمروا للجهاد، ووطنوا النفوس على الجلاد، وانفروا واستنفروا، واجهدوا ولا تقصروا، وامحضوا النصح لإخوانكم، وسهلوا السبيل لأعوانكم، وقربوا ولا تبعدوا، وهونوا ولا تشددوا، ولا تطلبوا الكل فيفوتكم الكل، وقد علمتم سيرة الناصر ـ عليه السلام ـ في أول دعائه لأولكم، كيف كانت، حتى أقبلت القلوب فلانت، وهو القدوة في الدين، وإمام المتقين عليه سلام رب العالمين، وسيرته فيكم ظاهرة معلومة، وخطبه ورسائله معروفة مفهومة، ومقاماته مشهودة، وطرائقه محمودة، فاسلكوا سبله ومنهاجه، وجوبوا فجاجه، وشقوا عجاجه، والسادة أطوادكم، والعلماء أوتادكم، والملوك عمادكم، فاصلحوا الجميع بالجميع، والعاصي بالمطيع، وانظروا بعين اليقين، واجمعوا شمل المتقين، وحاربوا فرق الضلالة فئة بعد فئة، وأديروا بإحكام الحق الأرحية، ولا ترجوا الأحكام الإمامية النبوية فتشبهوا بالمرجية، إن نهج الحق قويم، وصراطه مستقيم، فلا تكونوا كأم مجالد حملت، فلما دنا وضعها أملصت، فلا هي ذات حمل ولا ذات ولد، أعدوا ما استطعتم من قوة، واقطعوا في حق الله الأخوة والأبوة، ولا تعللوا، ولا تسللوا، واصدقوا ولا تضللوا، وانصبوا المنار، واعلنوا الشعار، فإن تنصروا الله ينصركم، ولا تنازعوا فتفشلوا وتذهب ريحكم، وتطفى مصابيحكم، وتتوقد تباريحكم فتندموا حين لا مندم، وتقدموا والعياذ بالله لكم وفيكم شر مقدم، ما العذر بعد إعطاء الله سبحانه صفقة الإيمان على التزام شرائع الإيمان .
عصمكم الله بعصمة الإيمان، وأوردكم شرائع البر والإحسان، ورفع شأنكم فوق كل شان، وأيدكم بالتوفيق في كل أوان، وصلى الله على النبي وآله.
وأما أخبارنا فكما يسر الأولياء ويكبت الأعداء، فالحمد لله حمداً يوازي نعمه، ويضاهي كرمه، نحن في أرض اليمن مع العدو الذي بلغكم خبره، نتجاذب حبلاً بيده منه طرف وبأيدينا طرف، فلما طال عليهم أمد الجذاب، وأيقنوا بنزول العذاب جنحوا للسلم اضطراراً، ومالوا إليه فراراً، فأجبناهم غير واثقين منهم بتمام، إلا أن يخافوا موارد الحمام، ولولا مشايعة أشرار العرب إليهم، وحنوهم عليهم، ومكاتفتهم لسوادهم، وتغليظهم بإمدادهم، لقد قلعنا جرثومتهم، واخترقنا أرومتهم، وقصمنا عمودهم، ومزقنا جلودهم، وفشأنا وقودهم، والله تعالى ملي بقهر الجميع، وقد كان قبل هذه الهدنة تقدم الجيش المنصور ـ إن شاء الله تعالى ـ إلى ناحية تهامة عليهم حي الأمير الأوحد مجد الدين يحيى بن محمد بن أحمد قدس الله روحه، ونور ضريحه، والصنو الأمير أسد الدين الحسن بن حمزة، والأمير صفي الدين محمد بن إبراهيم، والأمير علم الدين سليمان بن موسى، والشيخ المكين مخلص الدين جابر بن مقبل، فجاسوا خلالها، ونفروا حلالها، واستاقوا أموالها، وساروا كأحسن ما يسير الجيش الغانم الظافر السالم، ولما لم تبق المخافة إلا من قدامهم قدموا الأمير صفي الدين في جمهور المجاهدين، وكان في الساقة مجد الدين ومعه الأمير علم الدين، والصنو أسد الدين، والشيخ مخلص الدين في عدة يسيرة من المؤمنين دون العشرين، فما شعروا بالعدو حتى أكب عليهم، وأناخ بكلكله لديهم، وكانت الخيل جنايب، فتواثبوا إليها كأنهم جنّة عبقر، فيقرب المركوب تقدم من تقدم، ويبعده تأخر من تأخر، فكان أول من وثب في صدر العدو مجد الدين والصنو أسد الدين، فخاضا غمارهم، وأغشيا أبصارهم، فتكاتفت عليهما الكتائب، وأرهقا من كل جانب، فصرعا بعد أن أتلفا أنفاراً، ولقاهما العدو وظهر أمدارا، فأما مجد الدين فرزق الشهادة، وفاضت نفسه الشريفة في المعركة، وأما الصنو أسد الدين فمد أجله إلى حين بعد جرائح مثخنة من خلف السلاح، واشتغل العدو بسلبهما بعد أن انتهر من كلبهما وشدة طلبهما فهو كذلك، إذ أدرك أرباب النعم، وفاز أصحاب الكرم، فأقبل الأمير علم الدين، والشيخ مخلص الدين، في عصابة صادقة من المسلمين، وكل ما حكينا أقرب من كلا وبلا، فصدفوهم الحملة، فشدوا الأسلاب، واعتصموا بالهراب، ورتعت فيهم سيوف المحقين، وذلك حين طفلت الشمس للإياب، فقتلوا منهم على ما حكى الحاكون ما يدنو من العشرين من فرسانهم وشجعانهم، وأخذوا خيلهم وسلاحهم، وغمرهم الليل، وحماهم الشجر، فكانوا عتقاء الظلمة والضراء، ونبذ قتلاهم بالعراء، ورجع المحقون فاحتملوا أميريهم قتيلاً وجريحاً، وأسلابهما وافرة، وراحوا وقد عظم الخطب فيهم لذهاب الأمير، وإن كان العدو لم يمتع بسروره، ولا تهنى بحبوره، فالحمد لله رب العالمين.
وكان قبر الأمير بالخموس، ومشهده بالزيارة مأنوس، وبالملائكة والصالحين محروس، وكانت الهدنة بعد ذلك، وهي باقية إلى الآن، ثم ظهر نفاق قبائل في العرب يقال لهم ظليمة وبعض الأهنوم وبنو أفلح وحجور وقحطان وقبائل شظب وهذه بلاد ذكرناها لعل الداعيين إلى الله تعالى قبلكم يوضحان خبرها، ويشرحان سبرها، والمذكورون من قبائل العرب كثيرة العدد، منيعة البلد، في جبال شامخة، وحصون منيعة عالية، فلم نر إلا النهوض في سبيل الله تعالى، فنهضنا للنصف من شعبان سنة ثمان، ففتح الله تعالى تلك الجبال والحصون بعضها صلحا وبعضها عنوة، وأقام العسكر المنصور يتردد في أرجائها لإحكام أمرها باقي شعبان وشهر رمضان المعظم وسبعاً من شوال، وزالت الفواسد من شظب وظليمة وقُصِّرن وتُوّبن وزوِّجن وأخذ شطر ما في أيديهن إلى بيت المال، والباقي أقر في أيديهن ترغيباً للأزواج فيهن، وضمن الشيوخ بوجوههن إن بدا منهن ما يوجب أحكام الله سبحانه، وسمنا أهل هنوم الإتيان بالضال المسمى راشد المرتد الغوي لنمضي فيه حكم الله سبحانه، فاتخذ الليل جملا وطار وجلا، فأمرناهم بإنكاح امرأته لانفساخ النكاح بردته، متى خرجت من عدته، ورحنا والأمور على أحسن قضية وأيمن طوية.
وصدر الكتاب من محروس ظفار يوم السبت من شوال سنة ثمان وستمائة والله يطلع السار من قبلكم.
والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته


۴-كتابه عليه السلام إلى ملك الزيدية بجيلان سالوك ابن فليواكوش
وأنشأ عليه السلام هذا الكتاب إلى ملك الزيدية بجيلان واسمه سالوك بن فليواكوش:
بسم الله الرحمن الرحيم
وصلى الله على محمد وآله
الحمد لله المستحق للحمد بما وجب له من المحامد، وصلى الله على خير راكع وساجد، محمد الأمين، وآله الطيبين، صلاة دائمة إلى يوم الدين، سلام عليك، فإنا نحمد إليك الله الذي لا إله إلا هو، ونسأله لنا ولك الهداية في البداية والنهاية، والبلوغ إلى أسعد غاية.
أما بعد:
فإن أسعد الناس ملك سعد بسعادته رعيته، وأشقاهم ملك شقا بشقائه أهل مملكته، وليس لهذه الفرقة الزيدية ملك نعلمه على وجه الأرض سواك، فكن قليلاً طيباً، فإن القليل الطيب أفضل من الكثير الخبيث، واخلص نيتك، وامحض لله سبحانه طويتك، وساو بسريرتك علانيتك، وارفض المعاصي رفضاً، وامحض الإيمان محضاً، واهجر الذنوب، وأطع علام الغيوب، وكن مثل الصالح من ملوك الإسلام وأفضل منهم؛ لأنك تعتزي إلى أئمة أفضل من أئمتهم، ودعوة أشرف من دعوتهم، ولك الفضل على جميعهم باعتزائك إلى ذرية الرسول، وسلالة البتول، فاشفع ذلك بحسن الاستقامة، وسلوك نهج السلامة، وحلول دار المقامة بحسن الاستقامة.
واعلم أن الظلم يشين ملوك الكفار فكيف بسلاطين الإسلام، والعدل يعمر الديار، ويثمر الأموال، وما بلغ مال العراق مع الحجاج بجوره ما بلغ به عمر بن الخطاب بعدله، وإن البلاد التي في أيدينا كانت تجبى مع الغز ربع خراجها اليوم معنا، وكانت معهم دامرة وهي معنا عامرة، ولو لم تجد العدل إلا تجارة لكنت رابحاً، واحرص في زوال المنكر عن الأجناد الذين معك من شرب الخمر، وإتيان الفاحشة، فإن رسول الله ـ صلى الله عليه وآله ـ وهو الصادق القيل، الحسن السبيل، الواضح الدليل، قال: ((مروا بالمعروف تحبوا، وانهوا عن المنكر تنصروا)) فمثل هذا يتعرض له.
وقد كتبنا إليك رغبة في صلاحك، ومحبة لظهور أمرك وعلو قدرك؛ لأنك لنا سلطان، وأعوانك لنا أعوان، ومنسوب إلى الولاء، رفيع يديك عند الملا، فلا تخمد ما أضرمت، ولا تنقض ما أبرمت، وكيف تقدم على المعاصي وأنت ممن يدين بالوعيد، وتخليد الظالمين في العذاب الشديد، وقد علمنا من بإزائك من سلاطين المشبهة، وملوك الملحدة الكفرة المموهة، فاستعن بالله على حرب الجميع، وأحسن في الصنيع، وصالح فيه، وحارب فيه، وغلظ سواد المسلمين بحسن السيرة، وطيب السريرة، وأثبت الألوية العلوية، وكافح عن الدين بنية صادقة قوية، وعزمة صالحة سوية، ولا تخلنا من أعلامك وأخبارك، وسانح أوطارك، وعظم جلال الله في قلبك، وفر إلى ربك من ذنبك، وأحسن معاشرة المسلمين، ومعاملة أهل الدين، وقرب العلماء والفضلاء، وجالس الصالحين العقلاء، وكن بالأرامل قائماً، وللأيتام راحماً، فالسلطان ظل الله في أرضه، والقائم بفرضه، فإن كان صالحاً فهو ظل رحمة، وإن كان طالحاً فهو من السموم واليحموم، وكم بين الذم والحمد، والجزر والمد، والحر والبرد، والهول والكد، والسعادة والشقاء، والهلاك والبقاء، وما ظنك بأمر عظمه الرحمن في محكم القرآن، فقال وهو العزيز الكريم: ، واحرس نفسك لنفسك وللمسلمين، وكن كما قال تعالى: ، فالكل منا يعمل بالآخرة، ويسأل الله المعونة والنصرة، وكيف يتعرض العاقل لسخط من يطلب منه المعونة، ويسأله دفع المؤنة، ونحتاج إليه في كل أوان، ونرجو منه الإحسان، وإذا انقطع النفع من الإنسان، والتفت حلقتا البطان لم يبق لكشف اللأوا إلا هو، ولدفع المكروه سواه، فكيف يُعصى من هذه حاله، فالله المستعان، ومتى تقررت قواعد الأمر على الدين، وطاعة رب العالمين زكا ونما، وحمد صاحبه في الأرض والسماء، وانتهى حاله إلى الزكا والنما، وزال عنه الجهل والعمى، وأحبه الفقهاء والعلماء، والسادة الكرماء، وكم بين من هؤلاء أولياؤه وبين من هم أعداؤه، والشياطين من الجن والإنس قرناؤه، وقد فزت باعتقاد الحق ففز بعمله، واسلك الواضح من سبله، وكن لنفسك من الذنوب مكرما، وللصالحين من عباد ربك معظما، وصل يدك بأيديهم، واسلك في واديهم، واجعلهم شعارك دون الدثار، ونفسك دون الشعار، فإن ذلك مما يعلي قدرك، ويعظم له أمرك، ويشرح بالإيمان صدرك، ويرفع ذكرك، ويضع وزرك، فلا تزهد في الخير الذي به نجاتك، ولا ترغب في الشر الذي فيه والعياذ بالله تعالى لك ولكافة المسلمين هلاكك.
واعلم أن السلطان الظالم بين خطرين عظيمين، إما تعجيل العقوبة فهو خسران الدنيا والآخرة، وإما التخلية فتلك الصفقة الخاسرة، والتجارة البائرة، نعوذ بالله من ذلك لنا وللمسلمين، إن أمرين أهونهما التخلية لعظيمان في المزرية.
فانظر لنفسك نظراً يخلصها يوم القيامة في موقف الحسرة والندامة، ولا تقبل ممن لا يرشد نفسه ولا يرحمها، ولا يزكيها ولا يكرمها، وكن للرشد طالباً، وللخيرات كاسباً، ومن الموبقات هارباً، وفي المنجيات راغباً، وللذنوب راهباً، لتفوز مع الفائزين غداً، وتعيش عيشاً هنيئاً رغداً ، فنافس في طلب الثواب الأسنى ، هنالك تبلو كل نفس ما أسلفت، وتأتي على ما خلفت، فيا لها من حسرة لا تعقبها مسرة، ومضرة تردفها مضرة، ورهن علق بما فيه، وزلل لا يمكن تلافيه.
والسلام عليك وعلى كافة المسلمين ورحمة الله وبركاته

يادداشت ها
۱) در سالهای اخير عمده کتابها و رسائل المنصور به چاپ رسيد، مگر تفسير او و نيز پاره هايی که در نسخه های خطی پراکنده اينجا و آنجا ديده می شود و نويسنده اين سطور برخی از آنها را در يادداشتهای آينده انشاء الله معرفی خواهد کرد.

۲) نويسنده اين کتاب شخصی است از ملازمان امام (ودر حقيقت کاتب ديوان انشای امام) و مشهور به ابو فراس ابن دِعثم که نام کاملش چنين است: فاضل بن عباس بن علي بن محمد بن أبي القاسم بن أبي عمرو. از کتاب او تاکنون دو مجلد به چاپ رسيده که شامل دو جلد دوم و سوم اين اثر است و در ۱۹۹۳م در بيروت به کوشش عبد الغني محمود عبد العاطي در دو مجلد منتشر شده است. اين محقق تاکنون تحقيقات متعددی درباره المنصور بالله عرضه کرده است (از جمله، نک: عبد الغني محمود، "ابو فراس بن دعثم وکتابه السيرة المنصورية"، مجلة کلية الآداب، جامعة صنعاء، شماره ۱۰، سال ۱۹۸۹م، ص ۲۲۴-۲۶۳؛ نيز نک: همو، من رسائل الامام عبد الله بن حمزة، قاهره، ۱۹۸۶م). نسخه های اساس طبع او دو نسخه يکی در کتابخانه آمبروزيانا است و ديگری در کتابخانه جامع کبير صنعاء و هر يک از اين دو نسخه مشتمل بر يکی از اين دو مجلد است. بنابراين محقق با تلاشی ستودنی کتابش را بر اساس يک نسخه در هر مجلد به صورتی پاکيزه منتشر کرده است. با تلاشی که محقق کتاب برای دستيابی به نسخه های مجلدات ديگر کتاب داشته است، اما وی متذکر می شود که نسخه ای از دو جلد ديگر کتاب را به دست نياورده است. در نسخه های اين کتاب نامی از ابو فراس به عنوان مؤلف اثر نيامده، اما محقق معتقد است که کتاب تأليف همين کاتب ديوان انشای امام بوده است (برای درستی اين انتساب، نيز نک: السيرة المنصورية، ۲/۸۳۲). اسم کتاب بر روی غلاف نسخه مجلد دوم "السيرة الشريفة المنصورية" ذکر شده است. در منابع گفته شده که سيره ابو فراس در ۴ مجلد بوده و پايان تأليف کتابش هم ربيع الأول سال ۶۱۵ق يعنی ده ماهی پس از وفات المنصور بالله بوده است (نک: مقدمه محقق، ۲/۱۷). محقق در تصحيح اشعار المنصور بالله که تعداد زيادی از آنها در اين کتاب نقل شده از نسخه های ديوان وی استفاده کرده اما متأسفانه در تصحيح رسائل و نامه های امام از نسخه کتاب رسائل الامام المنصور بالله که در متن از آن نام بردم و مشتمل بر بسياری از نامه های امام است، بهره ای نبرده است. البته همين محقق از چند نسخه فرعی که شامل پاره ای از رسائل امام بوده است، استفاده کرده است. ديوان المنصور بالله نيز همينک به چاپ رسيده است.

۳) مجلد سوم کتاب السيرة المنصورية، حوادث و مسائل تاريخی و مذهبی تا سال ۶۰۳ق را از سيره سياسی و دينی امام المنصور بالله روايت می کند. همانطور که گفتيم محقق کتاب نسخه ای از مجلد اخير کتاب پيدا نکرده و بنابراين نسخه چاپی کتاب در پايان نقص دارد؛ کما اينکه مجلد اول آن هم تاکنون به دست نيامده است. تعداد اوراق اين بخش از مجموعه که من آن را شناسايی کردم، نسبتا قابل اعتناست؛ گرچه شامل بخش اخير سيره منصوربالله تماما نمی شود. از سبک و سياق کتاب به خوبی پيداست که اين نسخه بخشی از مجلد چهارم سيره ابو فراس است. متأسفانه اوراق آغازين نسخه همانند اوراق اخير آن از ميان رفته است، اما نسخه از آنجايی که شروع شده است حوادث اواخر سال ۶۰۴ق را حکايت می کند. بدين ترتيب، اين نسخه تقريبا از همانجايی آغاز می شود که مجلد سوم به آن منتهی شده است.
پنجشنبه ۵ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۳۶
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت