دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۶۰٫۳۴۸ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱۴۱ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۱۴۷
بازدید از این یادداشت : ۱٫۹۱۰

پر بازدیدترین یادداشت ها :
در کتابخانه های يمن و يا با ريشه نسخه های يمنی، نسخه های متعدد کتابی موجود است به نام الکامل المنير که در بسياری از نسخه های خطی آن به قاسم بن ابراهيم الرسي، پيشوای زيديان قاسمی و هادوي نسبت داده شده است. در برخی نسخه ها هم که نويسنده اين سطور ديده است، اين کتاب به شخصی مجهول الحال به نام محمد بن خيران منسوب شده است (نيز نک: مدخل محمد بن خيران، در اعلام المؤلفين الزيدية از عبدالسلام الوجيه که حاوی اطلاعی مستقل درباره اين شخص نيست و تنها به نسخه کتاب الکامل المنير اشاره دارد). اين کتاب کتابی است در قالب رديه ای بر خوارج با حجم نسبتا بزرگ. کتاب در رد بر رساله ای از يکی از خوارج (با همين عنوان عام خوارج) نوشته شده و در آغاز آن عين رساله خارجي نقل شده است. دليل آن هم اين است که کتاب الکامل المنير در پاسخ به درخواست کسی نوشته شده که آن رساله خارجی را برای نويسنده کتاب الکامل المنير فرستاده بوده تا مؤلف مضامين آن را رد کند؛ فرستنده اظهار داشته بوده که در ناحيه ای که زندگی می کند خوارج حضوری قوی دارند (ص ۹). بنابراين کتاب فراخور مطالبی که در آن رساله خارجی آمده بوده تنظيم شده، گرچه نويسنده الکامل المنير تنها به رد عقايد خوارج بسنده نکرده و در آن عقايد عموم اهل سنت را نيز مد نظر داشته است. کتاب الکامل المنير کتابی است که گرچه در پاسخ رساله ای معين نوشته شده، اما بايد آن را کتابی مستقل در باب امامت و اثبات امامت حضرت امير قلمداد کرد. اين کتاب در سالهای اخير در يمن و منسوب به قاسم رسي منتشر شد (به کوشش عبد الولي يحيی الهادي، صعده، ۱۴۲۳ق/۲۰۰۲م) و پيش از آن هم در قم بنا بود بر اساس چند نسخه خطی آن انتشار يابد. نويسنده اين سطور تاکنون نسخه های زيادی از اين کتاب را ديده است و برخی را نيز در اختيار دارد؛ اين نسخه ها نسخه های متأخری هستند و ظاهرا نسخه کهنه ای از اين کتاب در اختيار نيست. نقلهايی از اين کتاب، گاه با انتساب آن به قاسم رسي در منابع زيدی متأخرتر ديده می شود (فی المثل نک: الاعتصام منصور بالله، ۱/۳۵، ۴۷). اما همانطور که پروفسور ويلفرد مادلونگ، متخصص برجسته زيديه و نويسنده اثری درباره قاسم رسي، ابراز داشته اند، اين کتاب بی ترديد از قاسم رسي نيست. دليل اين امر تنها عدم تطابق زمانی برخی مضامين اين کتاب با دوره قاسم رسي نيست، بلکه آشکارا مضامين اين کتاب با عقايد قاسم رسي که از پيشوايان اصلی زيديه قلمداد می شود، مخالفت دارد و در پاره ای از مسائل درباره امامت، عقايد مطرح شده در اين کتاب با باورداشتهای مسلم قاسم رسي و زيديه هماهنگی ندارد (از جمله موارد متعدد آن، نک: ص ۵۰ که حديثی نقل می کند که در آن امام باقر به عنوان وصی حضرت سجاد معرفی شده است). همينجا اين را هم اشاره کنم که در مورد حديثی که نويسنده با نقل سندی از ابو الجارود روايت کرده، تصريح می کند که راويان آن هم مخالف ما هستند و هم مخالف شما (اشاره به خوارج؛ وهولاء المخالفون لنا ولکم)، و اين می تواند خود قرينه ای ديگر باشد که نويسنده از زيديان نبوده است (نک: ص ۱۷۴).
در اين مقاله تلاش ما اين است که درباره هويت اين کتاب دقت بيشتری را اعمال کنيم و از هويت واقعی اين اثر رمزگشايی نماييم.
پيش از هر چيز لازم است به اين نکته توجه داده شود که در حقيقت کتاب الکامل المنير اثری است فراهم آمده از نويسنده ای امامی مذهب و يا مرتبط با محافل نزديک به اماميه و منبعث از تحولات فرقه ای در ميان شيعيان غير زيدی. عقايد مطرح شده در اين کتاب آشکارا با عقايد اماميه تناسب دارد (از جمله در ص ۲۸،۲۱۸)؛ گرچه متعرض شماری از مسائلی که عموما محل عنايت اماميه قرار می گرفته است، نشده است. برخی مطالبی که درباره امامت حضرت امير و اصل مسئله امامت و وصايت و نيز در رابطه با برخورد با خلفای متقدم بر حضرت امير در اين کتاب طرح شده با عقايد قاسم رسي و نيز زيديان هادوي تناسب ندارد؛ کما اينکه با عقايد ديگر گرايشهای شناخته شده زيدی هماهنگ نيست. با اين وصف همانطور که گفتيم، نويسنده جز در پاره ای از مسائل که آشکارا عقايدی متناسب با انديشه اماميه مطرح می کند، در جايی از کتاب بر تعلق خاطر خود به اماميه اشاره نکرده و تنها از عنوان عام شيعه و تشيع بهره می برد. کتاب الکامل المنير در محدوده ای از بحث امامت متوقف شده که پيرامون اثبات امامت حضرت امير و رد بر مخالفان حضرت است و بنابراين از بحثهای تئولوژيک و دکترينال درباره امامت خالی است. بنابراين کتاب تحت تأثير ادبيات متقدم اماميه در زمينه مباحث امامت نوشته شده و نماينده آن طيف از کتابهايی است که در دوران پيشامعتزلی و کلامی در اماميه نوشته می شده است؛ دوران متکلمانی مانند فضل بن شاذان. باز به سبک آثار همين نويسندگان امامی، نويسنده ما هم از آرای فقهی و اصولی سنيان و از جمله فقيهان آنان و استناد به رأي انتقاد دارد (نک: ص ۳۵، ۳۹، ۱۳۷). از ديگر سو رويکردی معتدل به امامت دارد و از جريانات غاليانه شيعی به دور است (نمونه، نک: ص ۲۱۶-۲۱۷، ۲۴۱ درباره علم غيب و وحی و جايگاه مقام امام در مقايسه با پيامبر). شيوه تأليف کتاب نيز به صورت جدلی و مناظره گونه است. کتاب الکامل المنير از لحاظ ژانر ادبی بيشتر به کتاب المسترشد ابن رستم طبري و سلف آن الايضاح ابن شاذان شبيه است تا آثار ابن قبه رازي و شيخ مفيد. پس از اين خواهيم گفت که نويسنده آن می بايست معاصر همين ابن رستم طبري (اواخر سده سوم قمری) بوده باشد. به هر حال به دليل عدم تعرض نسبت به مسائل کلامی امامت و نيز مسائل تفصيلی آن، آن طور که در کتابهای کلامی امامت در ميان اماميه ديده می شود، داوری درباره تعلق خاطر نويسنده به اماميه کمی مشکل است. در حقيقت اين اشکال بيشتر به دوره زمانی و جغرافيايی نويسنده باز می گردد که دوره ای است که به تازگی انديشه مذهبی اماميه در ميان فرق شيعی تعين می يابد. بدين ترتيب مسائل متعلق به نص بر امام و يا شرايط امامت و مسائل وابسته به اين موضوعات، آن طور که در کتابهای شاخه کلامی اماميه در دوران ابن قبه و مهمتر از آن پس از آن دوره در دوران شيخ مفيد و محفل او رايج بوده است، در اين کتاب مجال طرح کامل نيافته است. علاوه بر آن مسائل استمرار تاريخی امامت ابدا مورد اشاره نويسنده نيست؛ گو اينکه اصل ضرورت دائمی وجود امام را متذکر می شود. بدين ترتيب مجالی برای شناخت ديدگاههای نويسنده از نقطه نظر تاريخ نخستين اماميه و شکل گيری آن از بدنه عام تشيع و عقايد وی در رابطه با مسئله قائميت و غيبت ديده نمی شود. اما به هر حال روشن است که اين کتاب به سنت شيعی غير زيدی متعلق است و نخستين دوره شکل گيری اماميه و جدا شدن آن از بدنه تشيع عام را نمايندگی می کند. عدم تعرض نسبت به پاره ای از مسائل تاريخی امامت و اماميه نمی تواند نشانگر قطعی عدم تعلق کتاب به سنت اماميه قلمداد شود؛ در رابطه با کتابی همانند الايضاح ابن شاذان و يا المسترشد طبري هم کم و بيش وضع بدين منوال است. اين کتابها در سطحی از مباحث عقيدتی و جدلی در رابطه با اصل مسئله امامت و به ويژه تعيين حدود اختلافات با گروههای مخالف باقی می مانند و متعرض مسائل جزيی در مسئله امامت و استمرار تاريخی آن نمی شوند. ادبيات شيعی در رابطه با امامت همگی ريشه در همين دوره دارند که در آنها اصل اثبات امامت حضرت امير و وجود نص بر آن حضرت و نيز رد بر مخالفان تشيع و موضعگيری درباره خلفای متقدم بر حضرت کانون بحثها را تشکيل می داده است. به هر حال کتاب الکامل المنير علاوه بر اينکه به اين نوع ادبيات تعلق دارد، در آن به خوبی روشن است که کتاب نسبتی با سنت متکلمانه شيعی امامی در رابطه با مباحث امامت ندارد. البته از ديگر سو، ما به درستی جوامع مختلف تشيع نزديک به تشيع امامی را در سده سوم قمری نمی شناسيم و بدين دليل به درستی نمی دانيم که خارج از بومهای اصلی تشيع امامی در آن سده، چه مکاتب شيعی و امامی با تمايزاتی در زمينه امامت حضور داشته اند. موضع نويسنده درباره سلسله امامت و از آن مهمتر مسئله مهدويت با ادبيات شناخته شده اماميه در پايان سده سوم متفاوت به نظر می رسد و دست کم نسبت به آن موضعی مبهم دارد؛ از همينجاست که به نظر ما اين امکان قوی است که الکامل المنير تأليف يک عالم اسماعيلی/قرمطی مذهب باشد و از دوران نخستين آنان؛ به شرحی که خواهد آمد. پيش از آن بايد درباره زمان و جغرافيای تأليف کتاب بحث کنيم:
از آنجا که نويسنده تنها با دو واسطه از عبد الرزاق صنعاني (د.۲۱۱ق)، محدث نامدار يمن روايت می کند (نک: ص ۴۹)، پيداست که او در نيمه دوم سده سوم می زيسته است. اين مطلب از جای ديگری هم پيداست؛ آنجا که در حديث ملاحم منسوب به حضرت امير (نک: پس از اين)، در فهرستی که از خلفای عباسی، البته نه به نام بلکه با مشخصات آنها به دست داده شده و به صورت اشاره های تاريخی می توان آنها را شناسايی کرد، ظاهرا چنين پيداست که نويسنده در دوران پيش از المقتدر عباسی و به احتمال قوی در دوران المکتفي ( ۲۸۹-۲۹۵ق)، می زيسته است.
باز از آنجا که در اين کتاب به شماری از راويان و شخصيتهای يمنی مانند عبد الرزاق صنعاني توجه بسيار شده (نک: ص ۴۹، نيز نک: ص ۲۲۳، ۲۴۰) و برعکس به روات غير يمنی اقبال کمتری شده، به نظر می رسد که اين کتاب محصول يمن باشد. همينکه نسخه اين کتاب در يمن موجود است و ظاهرا ريشه در غير يمن ندارد، هم مؤيد همين نظر تواند بود. اصولا از کتاب الکامل المنير در هيچ منبعی غير از منابع يمنی نامی برده نشده و طبعا هويت آن تنها از رهگذر وجود اين نسخه در ميان زيديه قابل پی گيری است. دليلی نداريم که نام اصلی کتاب را غير از الکامل المنير بدانيم و گرچه تأليف آن به اشتباه به قاسم رسي نسبت داده شده و در خود کتاب تصريحی به نام مؤلف نيست، اما عنوان کتاب که در نسخه های کتاب ديده می شود مستقل از قاسم رسي مطرح شده و اصولا خارج از نسخه اين کتاب، نويسندگان کهن از کتابی به نام الکامل المنير در ميان آثار قاسم رسي نام نبرده اند؛ بنابراين عنوان کتاب مستقل از انتساب آن به قاسم رسي طرح شده است. اينکه برخی نويسندگان زيدی در اشاره به اين کتاب، آنرا تأليفی از قاسم رسي فرض کرده اند خود گواهی است بر اينکه آنان اين کتاب را اثری کهن و متعلق به سنت کهن شيعيان زيدی می دانسته اند. باری می دانيم که به دليل حضور خوارج در يمن و نيز در مناطق پيرامونی يمن از گذشته های بسيار دور، تأليف کتابی از سوی خوارجِ احتمالا حاضر در همان نواحی و ارسال آن از سوی يکی از آشنايان با نويسنده الکامل المنير برای پاسخ گويی به آن کتاب کاملا امری طبيعی به نظر می رسد؛ کما اينکه می دانيم در همين دوره زمانی، زيديان در يمن بر گروههای محکمه و خوارج رديه هايی می نوشته اند. ما از حضور اماميه و شيعيان غير زيدی در يمن در سده سوم و اواخر آن اطلاع داريم؛ درست در دوران الهادي الی الحق و جانشينان بلافصلش. فی المثل از آثار ابو الحسين طبري زيدی که در صنعاء و برخی ديگر از مناطق يمن در همين دوره می زيسته اين مطلب کاملا پيداست و او گاه مناظراتی با اماميه در همين دوره زمانی داشته است (نک: مقاله من با عنوان نمونه ای از مجالس نويسی مناظرات کلامی و اعتقادی؛ در همين تارنما). از ديگر سو، بر اساس منابع متعدد تاريخی که مکرر مورد بحث قرار گرفته، می دانيم که اسماعيليان هم درست در همين دوره در يمن فعال بوده اند و دعوت قرمطی و اسماعيلی در اين زمان در يمن جزء مهمترين کانونهای حضور و فعاليت آنان بوده است. با توجه به آنچه گذشت بايد گفت که مضامين کتاب الکامل المنير با عقايد شيعيان متقدم اسماعيلی مخالفتی ندارد؛ گرچه در آن اشاره ای خاص به عقايد ويژه آنان نشده است. از آنجا که در اواخر کتاب اشاره ای به ظهور مهدي پس از زوال پيش بينی شده خلافت عباسی و در قالب ادبيات ملاحم نگاری و پيشگويی آخر الزمانی شده، می توان گفت که احتمالا اين کتاب نوشته يکی از اسماعيليان متقدم در يمن در دوره اواخر سده سوم قمری بوده است. نويسنده در قالب روايتی که از حضرت امير درباره ملاحم و پيشگويی "آخر الزمان" می آورد، از ميان رفتن خلافت عباسی و ظهور مهدي را بلافاصله پس از آن در قالب پيشگويی مطرح می کند. در اين روايت، مرگ پيش بينی شده يکی از خلفای عباسی (که طبعا در زمان تأليف کتاب هنوز به وقوع نپيوسته) پايان خلافت عباسی را رقم می زند و ظهور مهدي را نويد می دهد. اين امر نشانگر آن است که کتاب احتمالا در دوره ای نوشته شده که قرمطيان/ اسماعيليان در اواخر سده سوم انتظار ظهور مهدي را می برده اند. شايد بتوان بر اين اساس کتاب را تأليف زمانی اندک پيش از سال ۲۹۷ق ، يعنی سال ظهور رسمی عبيدالله /عبد الله المهدي، بنيانگذار دولت فاطمي در مغرب دانست. شايد عدم تصريح بر نام امامان در دوران پيش از مهدي در اين کتاب برخاسته از شرايط ويژه اسماعيليان /قرمطيان در همين دوره زمانی باشد که آگاهی روشنی از نوع تداوم امامت پس از امام صادق نداشته اند. پيشتر گفتيم که بر اساس فهرستی که از خلفای اموی و عباسی در روايت ملاحم گونه منقول از حضرت امير در اواخر اين کتاب آمده (ص ۲۲۶-۲۲۷)، و بر اساس شناسايی نام خلفا بر پايه مشخصاتی که از آنها به دست داده شده، ظاهرا مؤلف ما در دوران المکتفي عباسی و احتمالا در حدود سالهای ميان ۲۹۰ و ۲۹۵ق (تاريخ اخير سال پايان خلافت المکتفي است که بنابر روايت ملاحم فوق الذکر می بايست با مرگش، مهدي ظهور کند) کتابش را تأليف کرده، بنابراين اين تاريخ درست با تاريخ ۲۹۷ق و ظهور عبيد الله المهدي سازگار است.
زيديان و اسماعيليان در يمن قرنها با يکديگر مناسبات خصمانه داشته اند و دور نيست که کتابهای اسماعيليان در نزاعهای سياسی و نظامی در اختيار زيديان قرار گرفته باشد. به هر حال زيديان احتمالا بدون آنکه از ماهيت کتاب الکامل المنير مطلع باشند و ريشه اسماعيلی آن را بدانند، اين کتاب را به عنوان ميراث قاسم رسي تلقی کردند. اما پرسش اينجاست که چگونه زيديان که در پاره ای از مسائل امامت با اماميه و اسماعيليه اختلاف نظر داشتند، متوجه تمايزهای اين کتاب با عقايد رسمی زيديه نشدند. پاسخ را به طور خلاصه می توان چنين ارائه داد که زيديان در طول تاريخ تفکر دينی خود در موضوع امامت، اختلاف نظرهای اساسی ميان خود داشتند و برخی از آنان در موضوع امامت نقطه نظر نزديکتری با عقايد اماميه ابراز می داشتند. شرح اين مطلب را در کتاب روابط زيديه و اماميه آورده ايم که انشاء الله انتشار خواهد يافت.
کتاب الکامل المنير اگر به راستی از آن اسماعيليان و قرمطيان يمن در دوران فعاليت ابن حوشب و علي بن الفضل قرمطي باشد، با توجه به اينکه ريشه های عقايد امامی آنها در مطالعات اسماعيلي شناسی در جای خود ثابت شده است، باز ديگر بار به خوبی می تواند عقايد مذهبی آنان را در موضوع امامت و ريشه های مشترک امامی/اسماعيلی در آن دوران را نشان دهد. از همين دوره و اندکی بعدتر کتاب المناظرات ابن هيثم را می شناسيم که وسيله دو دانشمند مادلونگ و واکر در سالهای اخير منتشر شده و در زمينه مباحث امامت رويکردی مشابه را کاملا نشان می دهد. البته کتاب اخير در مغرب اقصی نوشته شده و الکامل المنير به احتمال بسيار قوی در يمن؛ اما به هر حال می دانيم که ميان اسماعيليان اين دو ناحيه ارتباطی منظم وجود داشته است. کتاب الکامل المنير از اين نقطه نظر اهميتی بسيار دارد.
حال که فرضيه اسماعيلی بودن نويسنده کتاب الکامل المنير را مطرح کرديم بعيد نيست که نام نويسنده واقعی اين کتاب همان محمد بن خيران باشد که در منابع زيدی شناخته شده نيست، اما در پاره ای از نسخه های خطی اين کتاب، از او به عنوان نويسنده اين اثر نام برده شده است.
اين را هم اضافه کنم که در يکجا نويسنده الکامل المنير تعبيری به کار می برد که نشان می دهد از گرايش اهل نظر و کلام دفاع می کرده و به طور خاص شيعيان را اهل "التوحيد والعدل" می خواند. عبارت او چنين است (ص ۲۱۶):
"... وكيف تقول الشيعة هذا وهم رجال الأُمَّة في أهل العلم والنظر، والتوحيد والعدل، ولولاهم لظهرت الزنادقة على الأُمَّة، ولا كان في سائر الفرق تمييز بين الحق والباطل، ولا من يعرف الخطأ من الصواب".
اين بدين معنا خواهد بود که نويسنده در دورانی می زيسته که گرايشات کلامی معطوف به عقيده عدل و توحيد، و به احتمال قوی ناظر به انديشه های معتزلی در ميان جامعه شيعه اماميه و محافل شيعی وابسته به ظهور رسيده بوده است. می دانيم که تقريبا اين دوران مصادف است با اواخر سده سوم. در اين دوره زيديان نيز تمايلات کلامی معتزلی را ابراز می داشتند. او در اواخر کتاب از عقايد حشويه هم انتقاد می کند (نک: ص ۲۴۱ و نيز: ص ۲۴۸)که می دانيم نسبتی است که معتزليان و گرايشات هم انديش با آنان به اصحاب حديث و سنيان حنبلی مشرب وارد می کرده اند. با توجه به آنچه درباره تمايل نويسنده کتاب به انديشه کلامی تنزيهی ابراز شد و تأکيدی که بر عدل و توحيد دارد، آنگاه اهميت اين کتاب را اگر آنرا مرتبط با اسماعيليان اواخر قرن سوم بدانيم، به عنوان سندی مهم بر گرايش دست کم گروهی از اسماعيليان/قرمطيان به اين طرز فکر و ارتباط با تحولات جامعه اماميه، خواهيم دانست.
از نکات قابل توجه باز در رابطه با عقايد مؤلف کتاب، برخی از تعابير مهم او در زمينه مسئله امامت و ضرورت استمرار وجود "حجت" است (ص ۲۱۸):
"... وكذلك الأئمة من بعد علي الخلف منهم حجة السلف، ولا تخلو الأرض لله عَزَّ وَجَلَّ من حجة، عِلْمُ آخرهم من علم أولهم ..."
در يکجا هم نويسنده کتاب سخنی ابراز می دارد که احتمالا ناظر به اعتقاد او به تحريف مصحف عثمان است. عبارت او چنين است (ص ۳۸):
" فلو نَظَرَت الخوارج ومن قال بمقالتهم، وفَكَّرَت مَنْ كان المستحفظ لكتاب الله بعد رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-، ومن الذي جمعه وألفه، وادعى علم تأويله، ومعرفة ناسخه ومنسوخه، وحلاله وحرامه، ومحكمه ومتشابهه، فقصدوا قصده؛ لم يعدموا علم نازلة تنزل بهم، ولا بأحد من الخلق إلا وجدوا علمها عند ذلك المستحفظ، ولم يقصدوا من لم يحفظ كتاب الله ولم يقرأه، ومن طلب الشهود عليه بعد وفاة رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- لمن يجمعه، فمن جاء بآية يشهد عليها شاهدان أنها من كتاب الله أثبتها، وإن لم يأت عليها شاهدان لم يقبلها، ولعل فيما لم يقبل من الله (کذا) حكماً من الله لبعض النوازل التي زعموا أنهم لم يجدوا حكمها في كتاب الله".

در اينجا مناسب است حديثی را که نويسنده از حضرت امير در رابطه با پيشگويی خلفای اموی و عباسی روايت می کند نقل کنيم (ص ۲۲۶-۲۲۷):
"... هذا عبد الله بن عبد الرَّحمن روى عن أبيه، عن معمر قال: لما كان في اليوم الذي بويع فيه لأبي بكر دخل على عليّ المقداد بن الأسود، وسلمان الفارسي، وعمَّار بن ياسر، ونفر من أصحاب رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-، فقالوا له: أخرج بنا فنجاهدهم في الله. فكره علي عَلَيْهِ الْسَّلاَمُ وقال: رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- أمرني [أني] لا أرتدي ثوباً حتى أفرغ من تأليف القرآن. ثم حمد الله وأثنى عليه، ثم قال: سيكون من بعد ما ترون أمور كثيرة؛ إنه سيلي هذا الأمر من بعدي نفر من بني أُميَّة، يلي منهم رجل يجتمع عليه أمر الأُمة واسع الصدر، ضخم الحلقوم، يأكل ولا يشبع، لا يموت حتى لا يبقى له في السماء ناصر، ولا في الأرض عاذر.
ثم تفضي من بعده إلى رجل شرير، جريء على الله، مستحل لما حرم الله، يميز عقبي، ويقتل ولدي، ويذبح حرم رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-، يتعدى على عباد الله، قليل العمر، كثير في سياسته شره. ثم تفضى من بعده إلى رجل بخيل ذي حمية وعصبية، إمام جاهلية، ليس بمحمود في فعله وفي جنده، يختل دين الله، يقتل في حرم الله وأمنه. ثم تفضى من بعده إلى رجل كثير المثالب، منتصر الكتائب، يذل العباد، ويدوخ البلاد، كثير الفساد والأعوان والأجناد. ثم تفضى من بعده إلى رجل ليس بدونه في الشر، لا يقيل عثرة، ولا يستر عورة. يسير بسيرة أبيه، ليس له شبيه، ذي لسان طويل، ونَيْل قليل. ثم تفضى منه إلى رجل متعاهد بجنده، مانع لرفده، قليل وفاؤه، نزير عطاؤه. ثم تفضى من بعده إلى رجل متورع ممسك وليس كذلك ذي نفاق، ويقسم الزكاة والفيء، ويكثر الصوم والصلاة؛ يتصنع للرعية، ويقسم بالسوية، يقتله آمن خدمه عنده، وأحظى حشمه لديه. ثم تفضى من بعده إلى رجل يحذو حذو آبائه بالفجور، ويغر عباد الله بالغرور، يملك أربع سنين، ثم تقوم عليه قيامته. ثم تفضى من بعده إلى رجل فاجر مشوم، فاسق ظلوم، مارد غشوم، يقتل من ولدي وشيعتي أخياراً علماءاً، أحباراً أبراراً أتقياء. ثم تفضى من بعده إلى رجل يقفو على أثره، ويتبعه على سيرته، ذو أمل طويل وعمر قليل. ثم تفضى من بعده إلى رجل أقل منه عمراً، وأكثر منه شرًّا. ثم تفضى من بعده إلى المخلوع من بني أُميَّة، كثير الغي، بعيد الرشد عند انقضاء مدتهم وتصرّم ملكهم. ثم تفضى من بعده إلى رجل آخرهم سلطانا، وأكثرهم طغياناً، لا يلي بعده منهم إنسان، ولا يجتمع منهم اثنان. ثم تفضى من بعده إلى رجل من بني العباس ذي همم كثيرة قبيحة، يأخذ بالجريرة ويقتل بالصغيرة، وملكه في نواحي الحيرة. ثم تفضى من بعده إلى رجل خرب الطرائق، قليل المرافق، يقتل البر الصادق، ويستحي من الظلوم الفاسق، ولا يبقي خَيِّراً إلا قتله، ولا فاسقاً إلا موَّله وخوَّله، يصيب أهل بيتي منه بلاء طويل وعذاب أليم.‎ ثم تفضى من بعده إلى رجل حسود حقود، ظلوم غشوم. ثم تفضى من بعده إلى رجل جميل الصورة، قبيح السيرة، تدين له البلاد، ويخضع له العباد، وتجتمع له الأجناد. ثم تفضى من بعده إلى رجل ضعيف النحيرة، لئيم الغريزة، يُهراق دمه، ويقتله حشمه. ثم تفضى من بعده إلى رجل متصنع متشيِّع، ذي دهاء وأدب، وكلام وخطب، يُظهر مودتنا ويضمر بغضنا. ثم تفضى من بعده إلى رجل سائس للملك، مقرب للترك، شجاع القلب، مجتمع اللب. ثم تفضى من بعده إلى رجل حسن الطريقة، سهل الخليقة، يحسن حال أهل بيتي وهو خير أهل بيته. ثم تفضى من بعده إلى رجل فاسق، مارق، أحمق، صاحب لذات، وله خلوة، ويقتل في أمن خلافته وقد تفرد بلذّاته، وخلا بشهواته. ثم تفضى من بعده إلى رجل ذي همم طويلة، وعقل راجح، ذي عمر قصير، وأمل طويل، مشهور أمره، قليل عمره، مرتفع ذكره. ثم تفضى من بعده إلى المخلوع من بني العباس، المكبود المقهور، المقتنع باليسير. ثم تفضى من بعده إلى رجل يقهره جنده، ويقتله عبيده. ثم تفضى من بعده إلى رجل مارق، فاسق، غوي، يظهر الدَيَانة، ويخون الأمانة. ثم يقتله الغواة والجفاة. ثم تفضى من بعده إلى رجل (عقله) ضعيف، ودينه سخيف. ثم تفضى من بعد ذلك إلى رجل لا تصلح له ولا يصلح لها. ثم تفضى من بعده إلى رجل متداهي غافل عمَّا يطرقه لاهي، لا يعلم حتى يأتيه هلكه ويزول ملكه، وهو آخرهم ملكاً، وأسرعهم هلكاً، وعند هلكه ظهر أمر الله [سبحانه]، ويعز أولياءه، ويظهر الحق، ويزهق الباطل، ويظهر المهدي؛ اسمه اسم النبي واسم أبيه كاسم أبيه، يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلماً. يختم الله به وبولده أئمة الخلافة كما ختمت بمحمَّد -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- النبوءة، لا تزول عنهم الخلافة بعد أن تكون فيهم، ولا يزالون مع الحق والحق معهم حتى يردوا الحوض. طوبى لمن أدركهم وجاهد معهم ونصرهم، المقتول معهم كالمقتول مع النبي عَلَيْهِ وَآلِهِ الْسَّلاَمُ، والمجاهد معهم كالمجاهد معه. لا يعرف بعد ظهورهم الجور، يتوارثون الحق آخراً عن أول، آخرهم يتبع سيرة أولهم، ليس معهم غوي ولا ذي جرأة، يتوارثونه إلى يوم القيامة."

متن رساله نوشته شده از سوی يک نويسنده خارجی مذهب
متن رساله نوشته شده از سوی خوارج که در آغاز کتاب الکامل المنير نقل شده، اهميت تاريخی دارد؛ چرا که نخست اينکه سندی است بر پاره ای از عقايد شيعيان متقدم امامی و غير زيدی در مورد مسئله امامت و مسائل وابسته، از نگاه خوارج در نيمه دوم سده سوم؛ و ديگر اينکه در آن عقايدی از خوارج ابراز شده که پيداست بخشی از آنها منتسب به گرايشی ويژه در ميان خوارج بوده که می بايست درباره آنها تحقيق کرد. بعيد نيست که اين رساله از سوی گرايشی از اباضيان نوشته شده باشد که عقايد معتدلی در رابطه با موضع فرقه ای نسبت به خلفاء و عصر فتنه و از جمله حضرت امير داشته اند (نک: ص ۱۸-۱۹). طبيعی است که اين رساله مشتمل بر مباحث مذهبی از نقطه نظر خارجی است که از سوی نويسنده الکامل المنير رد شده است. ما در اينجا متن اين رساله خارجی را بر اساس نسخه چاپی الکامل المنير نقل می کنيم:
بسم الله الرحمن الرحيم
[ذكر كتاب الخوارج في الطعن على أمير المؤمنين (ع) وشيعته]
زعمت الشيعة أن عليًّا وصي رسول الله -عَلَيْهِ وَآلِهِ الْسَّلاَمُ-، وأنه يعلم الغيب، وأن أبابكر وعمر لم يكن لهما أن يقبلا البيعة من علي لأنفسهما؛ لأن عليًّا أولى [بالإمامة] منهما، ونحلوه أشياء كثيرة تكثر صفتها.
فمن زعم أن عليًّا أولى بالإمامة من أبي بكر وعمر فقد كذب؛ وطعن على جميع أُمَّة محمَّد -عَلَيْهِ وَآلِهِ الْسَّلاَمُ- من المهاجرين والأنصار، والذين اتبعوهم بإحسان، وعلى أبي بكر وعمر وعثمان، زعم أن أصحاب محمَّد -عَلَيْهِ وَآلِهِ الْسَّلاَمُ- بدَّلوا وصيته، وخالفوا أمره، وهم يومئذٍ متوافرون متعاونون على البِّر والتقوى، منهم أبو عبيدة بن الجرَّاح أمين هذه الأُمَّة، وأبو ذر الغفاري الذي قال فيه رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-:((ما أظلت الخضراء ولا أقلّت الغبراء على ذي لهجة أصدق عند الله من أبي ذر)). ومنهم عمَّار بن ياسر، [وقال فيه رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-:((خليلي في الله عمَّار بن ياسر)) ]. وقال أيضاً:((رُبَّ ذي طُمرين لا يُوْبَه له لو أقسم على الله لأبرّ قسمه)). وقال بعضهم إنه البراء بن عازب. ومنهم سلمان الفارسي الذي كان صاحب رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- ووزيره، وهو الذي كان المشركون يقولون إنه كان يُعلِّم رسول الله القرآن من نفسه، فأنزل الله في ذلك:[النحل/۱۰۳] ، وكان سلمان يقرأ التوراة والإنجيل والقرآن هو وأصحابه، وكانوا قبل النبي متمسكين بالحق وهم ينتظرون خروج النبي، ولم يكونوا يهوداً ولا نصارى، وفيهم أنزل الله:[القصص/۵۲-۵۴] ، وكان لهم في الإسلام سهمان، ولسائر الناس سهم.
ومنهم عبد الرَّحمن بن عوف الذي أقرض في سبيل الله نصف ماله، أربعة آلاف أوقية ذهب، وهو الذي أقرض العير [الإبل] وما عليها في سبيل الله التي قدمت من الشام، فأقرضها جميعاً، والرقيق الذين يسوقونها، فبذلك أنزل الله:[الجمعة/۱۱] . ومنهم الثلاثة الذين خُلِّفوا حتى إذا ضاقت عليهم الأرض بما رحبت، وضاقت عليهم أنفسهم. ومنهم طلحة بن عبيد الله، والزبير بن العوام، والمهاجرين الذين اتبعوهم بإحسان، فكيف يجوز هذا على أصحاب رسول الله [عَلَيْهِ وَآلِهِ الْسَّلاَمُ].
وكفَّروا أبا بكر وعمر وقد سماهما رسول الله باسمين اختصهما بهما من بين أصحابه، سمى أبا بكر: الصديق، وعمر: الفاروق، فأنزل الله في أبي بكر:[التوبة/۴۰] . وقال رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-:((اللَّهُمَّ أعز الإسلام بعمر بن الخطاب)) .
وأفضل من هذا أنهما قُبرا مع رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- من بين جميع الأُمَّة، فهم في موضع واحد. واختص رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- في مرضه الذي مات فيه أبا بكر بالصلاة بالناس فصلى بهم تسعة أيام، وعليٌّ تابع راضٍ بذلك، وأمر رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- أن تسد كل فرجة من المسجد إلا فرجة أبي بكر بن أبي قحافة.
وأمَّا ما ذكروا من قرابة علي من رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- وأنه أحق بالإمامة فلو كان ذلك كذلك لكان العباس بن عبد المطلب أولى بالإمامة منه؛ لأن العم أولى من ابن العم بالميراث.
ولو أوصَى رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- - كما قالوا - ثم قُهِر ومُنِع حقه؛ لكانت بيعة أبي بكر وعمر كفراً وضلالاً؛ لأن من ترك وصية رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- وتعدى أمره كفر، وقد كذَّب أمره من قال بذلك؛ لأن رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- لم يوص أحداً بالإمامة غير أنه أمر أبا بكر أن يَؤُمَّ الناس في مرضه، فلما توفي أجمع الناس على بيعته، ورضوا به، وعليّ راضٍ بذلك فبايع [معهم] راضٍ غير كاره. ولو أوصَى رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- - كما قالوا - لما حل أن تُترك وصية رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-، وما قدر أبو بكر وعمر أن يمنعاه وصية رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-؛ لأنه كان أشرف منهما بيتاً، وأشجع منهما، وأكثر عشيرة، لأن بني هاشم كانوا أقوى من تيم وعدي. وعلي أيضاً أحد الستة الذين صَيّر عمر في الشورى أن يختاروا أفضلهم في أنفسهم للإمامة، فاختاروا عثمان جميعاً، فبايعوا له وعلي راضٍ فبايع، وهذا شيءٌ قد أجمعت الأمَّة عليه، واتسقت الأخبار فيه، واتفقت وتكاملت.
فيا سبحان الله العظيم. ما أعظم فرية الشيعة وأجرأهم على الله.
وقد قاتل علي حين بايع له الناس بعد عثمان كل من نقض عليه بيعته وخالفه، مثل طلحة، والزبير، ومعاوية؛ حتى قُتل بينهم ما لا يحصيه إلا الله، فكيف وصية رسول الله -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- تضيع وتترك؟! هذا ما لا يقبله القلب. وقد نحلوا علياً الضَّعْف، وألزموه وجميع الأُمَّة الكفر والضلال، والذي قال بذلك أشتم لعلي وأكذب. وقد بلغنا عن بعض العلماء أنه رفع عن علي أنه قال:((سيهلك فيَّ اثنان: عدوٌ مفرط، ومحب مغرق)) . فأمَّا أهل الشام فهم أصحاب عثمان ومعاوية وعَمْرو فيطعنون على علي ويفرطون.
وأمَّا الشيعة فيغرقون فيه حتى كذبوا عليه، وأنحلوه ما لم ينحل نفسه، ولم يدّعه قط، ولم يقل فيه. وكذلك قالت النصارى في عيسى بن مريم -عَلَيْهِ الْسَّلاَمُ- حين جعلوه إلها وسموه ابن الله، وجعلوه وأُمَّه وربَّ العالمين ثلاثة، فسبحان الله عمَّا يقولون علواً كبيراً، وعيسى -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ- بريء منهم غير راض به، بل قال:[مريم/۳۰] ، وقالت اليهود عزير بن الله، وقالوا نحن أبناء الله وأحباؤه كذباً على الله وجرأة عليه، قال الله -تبارك وتعالى-:[المائدة/۱۸] .
وكذلك قالت الشيعة إن علياً يعلم الغيب، وقال بعضهم إنه إله، وقال بعضهم إنه وصي.
فيا سبحان الله. ما أشبه بعضهم ببعض، ولو كان علي يعلم الغيب ما حكَّم الحكمين، وهو يعلم أنهما يخلعانه من الإمامة ويجعلانها [لغيره]، وكذبوا ليس يعلم الغيب إلا الله رب العالمين، وقد ذكر الله في كتابه قول نبيه محمَّد -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- فقال:[الأعراف/۱۸۸] .
ولو كان أحد يعلم الغيب لعلمته الملائكة والأنبياء، وكانوا أحق بذلك، وقد سأل الله الملائكة فقال:[البقرة/۳۱-۳۲] وصدقوا لم يكلفوا ما لا يعلمون، فلم يكن ذلك عليهم عاراً ولا عيباً. ولو كان أحد يعلم الغيب لكانت أنبياء الله وملائكته أعلم بذلك من غيرهم؛ لفضلهم على غيرهم الذي فضَّلهم الله به، ليس أهل الجور والكذب إلا يقولون على الله ما لا يعلمون.
وأمَّا قولهم إنه غُلب على رأيه حتى حَكَّم الحَكَمين، فلو كان بما قالوا حقاً من أنه غير راضٍ بحكمهما طائعاً وكارهاً، ويعلم أنهما يَحكمان بغير ما أنزل الله فقد كفروا ونسبوه إلى الضعف والضلال؛ لأن الله يقول:[المائدة/۴۵] و[المائدة/۴۴] و[المائدة/۴۷] ثلاث آيات متتابعات من كتاب الله. وقال الله:[الحجرات/۹] .
وقد عَلِمَ أهل العقول والألباب من أهل العلم أن معاوية وعمرو ومن اتبعهما قد بغوا، وأسرفوا، واستحلوا قتل المسلمين بغير الحق لو لم يكن من جَورهم إلا قتل عمَّار بن ياسر وابن بديل، فكيف وقد قُتِل من شِبههما نحو من سبعين ألفاً من المهاجرين والأنصار والتابعين بإحسان؟!.
فإن كان علي قاتلهم على حكم الله وكتابه؛ فَلِم جَوَّز لنفسه أن يترك حكم الله الذي حكم به على الفئة الباغية، وحَكَّم عمرو بن العاص شانئ رسول الله في الجاهلية والإسلام، والمستحل لدماء المسلمين بغير الحق، وأبا موسى الأشعري المخدوع؟
فأي الحُكْمَيْن أحق أن يحكم به: أحكم الله الذي قاتل عليه أول مَرَّة حتى قَتل عليه نحو من سبعين ألفاً، وقال بعضهم: تسعين ألفاً. والله أعلم؟ أو حكم عمرو وأبي موسى الأشعري؟!.
ولعَمْرِي؛ لقد كان حكمهما خسراناً مبيناً، وما كان يجوز لعلي ومن معه أن يحكِّموا عمرو بن العاص في دم عصفور أصيب في الحرم، فكيف في دماء المسلمين، والله يقول في الصيد الذي يصيبه في الحرم المحُرمُ:[المائدة:۹۵] فيما لم يأت به من الله فيه حكم منزل، ولقد حَكَم الله في قتال الفئة الباغية حكما مُفصَّلاً. ولقد علم كل ذي عقل أن علياً أولى بالإمامة من معاوية وعمرو بن العاص، وما قاتلهم إلا على اتفاقهم بحكم الله في الفئة الباغية، وليس لله في الفئة الباغية حكمان مختلفان، وإن حكم الله في ذلك لحكم واحد.
وقد بلغنا أن حوشب ذا ظليم الأَلهاني، وكان من أصحاب معاوية، وكان فيما يقال من أجمل الناس وأبلغهم، نادى علياً قبل وقعة صِفِّين بأيام، فأجابه علي والتقيا بين الصَّفين، ودنا منه حتى اختلفت أعنة دوابهما، وقد أمِن كل واحد منهما صاحبه، ولم يكونوا أهل غدر ولا فجور، فقال: يا عليّ! إن الله قد جعل لك سابقة وشرفاً وصهراً، وتجربة للأمور، فهل لك أن تحقن دمك ودماء المسلمين، وتضع الحرب عنَّا وعنكم، فيكون ذلك أسلم لدماء المسلمين؛ تخلي بيننا وبين شامنا، ونخلي بينك وبين عراقك؟ فقال عليٌ: هيهات يا ذا ظليم إنك لم تأل حرصاً، ولا تحُضَى بجهدك وعلمك، ولكنِّي ضربت الأمر ظهره لبطنه، والله يغيِّبه عني حتى يتبيَّن لي ذلك اليوم من الليل، فما وجدته يسعني عند الله إلا قتالهم، أو الجحود بما أنزل الله على محمَّد -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-، فكان مؤنة القتال في هذه الدنيا أهون عليَّ من النار، والسلاسل والأغلال. فانصرف حوشب ذو ظليم وهو يقول: إنَّا لله وإنَّا إليه راجعون؛ هلكت العرب وربِّ محمَّد. فما كان بعد ذلك إلا بضعة عشر يوماً حتى افترقوا عن سبعين ألف قتيل من جحاجح العرب أكبرهم حوشب ذو ظليم، من بعد هذا ما كان من أمر الحَكَمين، والله أعلم بأمورهم، وحسابهم إلى الله، ولم نُكلَّف إلا أنفسنا، والله المستعان.
وقد بلغنا أن الحَجَّاج بن يوسف سأل الحسن بن أبي الحسن البصري: ما تقول في علي، وعثمان، وطلحة، والزبير، إنهم كانوا على الصواب أو الخطأ؟ فقال الحسن: أقول فيهم كما قال من هو خير مني لمن هو شر منك: قال فرعون لموسى: ما بال القرون الأولى؟ قال: علمها عند ربِّي في كتاب لا يضل ربِّي ولا ينسى.
وقد بلغنا عن الربيع بن خثيم أنه قيل له: لِمَ لا تذكر الناس؟ فقال: ما أنا راضٍ عن نفسي حتى أفرغ من ذمها إلى ذم الناس، إنِّي لا أخاف الإثم في ذنوب الناس وأخافه من ذنوبي.
فقد ينبغي للعاقل أن يكون له في نفسه شغل عن الناس، وذكرهم، وطلب عيُوبهم، يحاسب نفسه، ويحبس لسانه عمَّا لا يحل له، ولم يُكلَّف علمه ولا ذكره، فإن ذلك أسلم له، وأحصن لدينه؛ من تكلف ما لا يعنيه، والحق من ذلك المأخوذ به كلما أجمع عليه أهل القبلة من الحلال والحرام، والصلاة، والصيام، وجميع ما أمر الله به ونهى عنه، فإذا أخذوا بذلك كله لم يبق إلا المختلف فيه مِمَّا ليس في كتاب الله ولا سنة نبيه ممَّا قال فيه العلماء بالرأي، والرأي شيءٌ مخوف، وليس على من قال بالرأي حرج حتى يتخذ رأيه ديناً يدين به ويدعو إليه، ويدعي على رأيه أنه أُمِر به، فإذا فعل ذلك ضل وكفر، وليس يجوز لأحد من الأُمَّة ما يجوز للنبي -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ- أنه [لو] قال لأحد فيما يسع جهله افعل كذا وكذا فلم يفعل ضل وكفر، وليس ذلك لغيره من الناس، وعلى الناس أن يُصلُّوا على الأنبياء والنبي خاصة -صَلَّىَ اْللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ-، ولا يجوز ذلك لغيره باسمه ولا شخصه، إنما يقال صلى الله عليه، ورحمة الله على فلان إعزازاً للأنبياء وتكرمة لهم عمَّن سواهم من الناس وتفضيلاً؛ لأن الإسلام أصله الشهادة والعلم واليقين أنه لا إله إلا هو وحده لا شريك له وأن محمَّداً عبده ورسوله، ومعرفة الفناء والثواب والعقاب، وأن ما جاء من عند الله حق، وأداء الفرائض في أوقاتها، والكفّ عن الأمور التي لا يسعهم جهلها ولا يستقيم فعلها، وترك البحث والسؤال عمَّا لم يُكلَّف علمه ولم يؤمر به، والصلاة على محمَّد النبي وآله وسلم.
يكشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷ ساعت ۲:۳۲
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت