دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۶۰٫۸۰۰ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۷۶ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۱۴۷
بازدید از این یادداشت : ۲٫۹۴۵

پر بازدیدترین یادداشت ها :
محمد عابد الجابري، متفکر و روشنفکر نام آشنای دنيای عرب گرچه در محافل آکادميک غربی و حتی عربی چندان مورد توجه قرار نگرفته و حتی نگاهی ترديد آميز نسبت به نوشته هايش و ميزان دقت علمی آنها وجود دارد، اما شايد بتوان او را يکی از چند روشنفکر تأثير گذار در دو دهه اخير در دنيای عرب قلمداد کرد. برخلاف متخصصان فلسفه و تاريخ، نسلی از نويسندگان و روشنفکران عرب از دامنه تأثير او برکنار نبوده اند و برخی اگر انتقادهايی بر او داشته اند، اما نوشته های وی را به جديت دنبال کرده اند. شماری از مجلات عربی که در دهه های هشتاد و نود منتشر می شد، در انعکاس مقالات و نوشته های جابري و يا موافقان و منتقدانش بسيار کوشا بودند؛ به طوری که شايد شماره ای از اين مجلات مانند الفکر العربي و يا المستقبل العربي نبود مگر آنکه مطلبی در رابطه با انديشه های محمد عابد الجابري منتشر کند. اين وضعيت به ويژه در مراکش که جابري اهل آنجاست و در دانشگاه فلسفه تدريس می کند، بيشتر قابل مشاهده است؛ در سالهای پس از ۲۰۰۰ ميلادی البته تا اندازه ای اين موج فرو نشست و جابري هم کمتر از گذشته کتاب و يا مقاله ای منتشر می کند؛ به استثنای کتاب او درباره قرآن که حاصل مقالات اوست در روزنامه های عربی و ظاهرا بناست همانند کتاب ديگرش در نقد عقل عربی، اين يکی هم در چند مجلد انتشار يابد. جابري با اينکه در موضوعات مختلف نوشته است و برخی از نوشته های او به دليل آنکه ماهيتی ايدئولوژيک به معنای دفاع از انديشه قوميت عربی دارد، انعکاس سياسی تری يافته است، اما به طور کلی بيشتر خود را تاريخنگار انديشه می داند؛ اما به هر حال تاريخنگاری او از انديشه اسلامی و عربی در خدمت تفکر قومی است و البته رويکردی سياسی هم دارد. برخی از نوشته های او به موضوعات اصلاح جامعه عربی و تشخيص بحران فرهنگی و سياسی عربی و ارائه راه حل برای برون رفت از بحران عربی اختصاص يافته است؛ البته کما اينکه گفتم بيشتر آنچه در اين حوزه نگاشته است بر اساس ايمان به انديشه قوميت عربی است و او به عنوان روشنفکری متعهد به اين ايدئولوژی درباره مقولاتی مانند سکولاريزم، مسئله اجرای شريعت و دموکراسی آثاری را منتشر کرده و با رويکردی اصلاح طلبانه سعی در بازسازی انديشه قومی عربی با توجه به شرايط سياسی پس از شکست ۶۷ ميلادی و به ويژه شرايط پس از دو جنگ خليج فارس دارد. يکی از مهمترين مسئله های الجابري پرسمان و دشواره های انديشه معاصر عربی است و به همين دليل در چندين کتاب هم طرحی برای تحليل گفتمان روشنفکری عربی در دوران مدرن دارد و همانند بسياری ديگر از روشنفکران عرب، درباره مقوله روشنفکری و تاريخچه آن نزد عربها و دورانهای آن و پارادايم های آن به بحث و بررسی پرداخته است. او به ويژه از نقطه نظر نسبت ميان سنت و تجدد به اين مقوله پرداخته و می کوشد تحليل خود را از روشنفکری در جهان عرب و نيز تحليل خود را از بحران عربی به دست دهد. اين دست از نوشته های الجابري کمتر محل انتقاد بوده است؛ اما با اين وجود رويکرد کلی او به نسبت سنت و تجدد و دشواره های انديشه معاصر عربی با چارچوب منظومه فکری او و از جمله آنچه درباره نقد عقل عربی نوشته است، تناسبی تمام دارد. کتابهای او درباره بازخوانی انديشه شماری از فيلسوفان و متفکران دوران کلاسيک اسلامی در همين چارچوب قابل تحليل است؛ آنچه او درباره ابن رشد، ابن خلدون و ابن سينا نگاشته است از همين شمار است. کتاب او درباره ابن خلدون که از نخستين آثار او هم هست از اقبال کم و بيش خوبی در ميان انديشمندان و روشنفکران عرب برخوردار شد؛ به ويژه به دليل اهميتی که در چند دهه اخير به ابن خلدون در اين فضای فکری داده می شود. مجموعه کتابهای الجابري ويژه ابن رشد و بازخوانی ميراث او و انتشار شماری از مهمترين آثار ابن رشد، که محصول کارهای بعدی الجابري بود (البته پيشتر از آن مطالب بسياری درباره ابن رشد در کتابهای مختلفش ارائه داده بود) به اندازه کار وی درباره ابن خلدون مورد توجه قرار نگرفت؛ شايد به اين دليل که شناخت از ابن رشد در کشورهای عربی و به ويژه در مغرب عربی شناختی نسبتا گسترده و ريشه دار است و کارهای علمی خوبی از زبان فرانسه ترجمه شده و يا وسيله مؤرخان فلسفه از ميان استادان عرب به زبانهای عربی و فرانسه فراهم شده است؛ بنابراين دعاوی الجابري درباره ابن رشد که بيشتر دعاوی سطحی و ايدئولوژيک است نمی تواند چندان دلربايی کند؛ گرچه نظريه جابري درباره ابن رشد در چارچوب پروژه نقد عقل عربی او محل اعتنای شماری از روشنفکران عرب قرار گرفته است. من شخصا با برخی از نويسندگان و استادان عرب زبان فلسفه درباره الجابري گفتگو کرده ام و می دانم که چندان نظر مثبتی درباره او حتی در محافل آکادميک مغرب عربی وجود ندارد؛ به ويژه در مورد منابع تحقيقاتی او و ميزان پايبندی به متون و منابع و انتقادی که از تفسيرهای غير علمی او از متون می شود. در اين ميان البته شماری از استادان فلسفه در مغرب جزء شاگردان اويند و نسبت به تعاليم او وفاداری بيشتری نشان می دهند. دو پروژه ابن خلدون و ابن رشد محمد عابد الجابري در امتداد انديشه وی در رابطه با نقد عقل عربی و اسلامی نوشته شده و قابل تفسير است. وی برای انديشه عربی در مغرب اسلامی امتياز ويژه ای قائل است (از ابن حزم تا ابن رشد و با در نظر گرفتن ابن باجه، ابن طفيل و ابن تومرت و حتی بعدها شاطبي) و معتقد است که عقل نقاد و پرسشگر عربی به ويژه در مغرب اسلامی به طور عام مجال ظهور تاريخی داشته و به گونه ای عقل مشرقی عربی /اسلامی را در برابر خرد عربی /اسلامی مغرب عربی قرار می دهد. در مکاتبات او با حسن حنفی، انديشمند مصری که در کتابی با عنوان گفتگوی شرق و غرب انتشار يافت، او بر تمايزات عقل مغربی تأکيد می کند و می کوشد از طريق بروز جريان خردگرای ابن رشد در بعد فلسفه و ابن خلدون در بعد انديشه اجتماعی اين تمايزات را برجسته کند. با اين وصف همانطور که اشاره کردم، الجابري را بايد در اصل در پروژه نقد عقل عربی او مورد مطالعه قرار داد؛ پروژه ای که ابتدا در سه جلد و بعد با کمی تأخير در چهار جلد تکميل شد. اصل نظريه او اين است که خرد عربی /اسلامی در طول تاريخ تمدن اسلامی با سه نوع از رويکرد مختلف مواجه بوده است؛ عقل بيانی که ويژگی اصلی عقل عربی در عرصه زبانی و دينی (فقه و کلام) است؛ دوم عقل برهاني که اصالتا عقلی است يونانی که با نهضت ترجمه در دوران مأمون عباسی وارد تمدن اسلامی شد و دست آخر عقل عرفانی که الجابري آنرا عقل هرمسی زده و اشراقی می داند و آنرا سبب انحطاط در تفکر اسلامی نيز می پندارد. الجابري معتقد است که برخلاف ابن رشد که وفادار به عقل برهانی است و به ويژه با کتاب فصل المقال خود و نيز الکشف عن مناهج المتکلمين خويش در تفکيک سازوکارهای عقل بيانی و عقل برهانی (دين و فلسفه) شيوه تفکيکی داشته است، در مشرق اسلامی، يعنی در خراسان و عراق، تفکری وسيله ابن سينا و اخوان الصفا و غزالی (در اين مورد خاص به دليل آميختن عقل بيانی با عقل عرفانی) پايه گذاری شد که نه وفادار به عقل بيانی عربی که آنرا به ويژه در فقه نمايان می داند بود و نه متعهد به عقل برهانی ارسطويی بلکه ريشه در اشراق و گنوستيسيزم و تصوف داشت که همان هم موجبات فرو افتادن در انحطاط و افول تمدن اسلامی را فراهم کرد. البته برای الجابري که دشواره اصليش اصلاح انديشه عربی و برون رفت از بحران و انحطاط است، نقد عقل عربی راهی است مبتنی بر نقد سنت برای دستيابی به تجدد. او با تفکيک و اوراق سازی گفتمانهای عربی و اسلامی می کوشد گسستها را در عرصه تفکر اسلامی نشان دهد و ابن رشد با شيوه برهانی و تفکيکی در مواجهه با مسئله نسبت دين و عقل (يا سنت و تجدد) الگوی شايسته در ميان سنت برای عصر حاضر قلمداد می شود؛ و درست از همينجا جابري طرح خود را برای مسئله نسبت دين و دولت و شريعت و سياست ارائه می دهد. کتاب چهار جلدی او در اين زمينه البته کتابی است خواندنی و در آن نکته های مهمی مطرح شده است؛ اما آشکارا معلوم است که او با رويکردی تقليل گرايانه سعی در فهم تحولات تفکر اسلامی دارد و در اين ميان قائل به ماهيت قومی و جغرافيايی برای تفکر است. طبعا رويکرد او نه در پی کشف جزييات و سطوح دقيق اختلافات فکری است بلکه بيشتر سعی دارد با منظومه سازی مبتنی بر رويکردی قومی، تنوع انديشه ها را (همراه با ساده کردن مسائل و اختلافات) به آنچه او تمايزات عقل عربی می نامد تقليل دهد. واقعيت اين است که کشف تشابهات در تاريخ نگاری انديشه چندان سخت و پيچيده نيست؛ تشخيص دقيق اختلافات فکری است که نيازمند تأملی دقيق در متون و جريانات فکری دارد. به هر حال الجابري می کوشد در اين کتاب به نتايج سياسی و دينی و اخلاقی اين سه نوع عقل عربی و اسلامی در تاريخ تمدن اسلامی بپردازد و تحولات سياسی و اجتماعی و دينی را از اين نقطه نظر در تاريخ تمدن اسلامی مورد مطالعه قرار دهد. ريشه های فکری و منابع انديشه وی در نقد عقل عربی تاکنون مورد توجه شماری از ناقدان او قرار گرفته است و از جمله جورج طرابيشي، نويسنده سوری الأصل مقيم فرانسه در چندين کتاب متوالی نقد عقل عربی او را مورد تحليل و انتقاد قرار داده است. تاکنون دهها کتاب و مقاله در نقد پروژه عقل عربی الجابري منتشر شده است و در ايران هم انديشه های وی مورد تحليل و بازخوانی و نقد قرار گرفته است؛ از آن جمله آنچه استاد ما آقای دکتر ابراهيمی دينانی در ماجرای فکر فلسفی نگاشته اند که بسيار خواندنی است. نويسنده اين سطور گفتگوهايی هم با آقای جورج طرابيشی در همين زمينه داشته است. بخشی از انتقادات طرابيشي به منابع فکری الجابري و به اعتقاد او برداشتهای نادرست وی از متون و جريانات فکری و مذهبی مربوط می شود. شناخت الجابري از فلسفه ابن سينا از جمله موارد محل انتقاد است. الجابري با تأکيد بر نوشته های عرفانی و تمثيلی ابن سينا، منابع انديشه فلسفی او را در افکار گنوسيستی ايرانی و شرقی اخوان الصفا و اسماعيليه جستجو می کند و آنرا برخاسته از گرايش نوافلاطونی و آميخته با انديشه های "هرمسی" و "گنوسيستی" و "مزدايی" می داند که به ويژه در اسماعيليه و باطنيان و تفکرات فلسفی و اعتقادی آنان بازتاب کاملی داشته است. در اين ميان الجابري به سهم انديشه های ايرانی ما قبل اسلام و تأثير آن بر افکار و گرايشات گنوسيستی دوران اسلامی و از آن جمله تشيع می پردازد و سهم انديشه های باطنی و تأويلی را در رويکرد عقل عرفانی تبيين می کند؛ منظومه ای فکری که به نظر الجابري موجبات انحراف از عقل بيانی و عدم دستيابی درست به عقل برهانی و به کار گيری آن را در تمدن اسلامی فراهم کرده و تبعات سنگينی در حوزه فکر و سياست و اجتماع داشته است. الجابري سرنوشت تفکر در مشرق اسلامی را مرتبط با اين سرشت می پندارد و انحطاط در تمدن اسلامی را معلول همين تفکر می داند. در مقابل، الجابري با برجسته کردن تفکر فلسفی ابن رشد او را وفادار به فلسفه برهانی معرفی می کند. همينجا اين انتقاد بر او وارد است که بدون توجه به سهم فارابي و ابن سينا در تفسير فلسفه ارسطو و فلسفه نو افلاطوني، و صرفا با تأکيد بر بخشهای عرفانی و تمثيلی انديشه ابن سينا، الجابري اين نکته را در نظر نمی گيرد که بخش کانونی انديشه فلسفی ابن سينا تماما وابسته به مکتب فلسفی فارابي بود؛ مکتبی که محافل بغدادی آن در سده چهارم مهمترين ترجمه ها و تفسيرها را از آثار فلسفی يونانی و از جمله ارسطو و شارحان اسکندرانی آن به دست دادند و همانها هم بعدا مورد توجه و استفاده ابن رشد قرار گرفت. ابن رشد را نمی توان فارغ از فارابي، ابن سينا، يحيی بن عدي و شاگردان اين اخير مورد مطالعه قرار داد. تفاسير ابن رشد بر متافيزيک ارسطو ريشه در همين سنت دارد؛ گرچه او انتقاداتی هم بر ابن سينا در آثار خود و ازجمله در مورد مسئله وجود و برهان امکان سينوی داشته است. به ويژه الجابري برای غزالی به دليل سهمی که در تأسيس عقل بيانی بر مبانی و اصول عقل عرفاني داشته است و نيز تأثير مهمی که از اين نقطه نظر بر تفکر دينی اهل سنت داشته است، سهم و نقش تاريخی در فرو افتادن در انحطاط فکری در تمدن اسلامی قائل می شود.
در ايران، دانشمند دکتر علينقی منزوی در مقالات مجلات کاوه و چيستا و نيز پاره ای از نوشته ها و مقدمه هايی که بر برخی آثار نوشته است، تقريبا همين رويکرد الجابري را ارائه داده است؛ گو اينکه تا آنجا که نويسنده اين سطور از ايشان شخصا شنيده است، وی آشنايی با الجابري ندارد و نوشته های او را هم نخوانده است. آقای دکتر منزوی البته شناخت مستندی از تاريخ تفکر اسلامی دارد و اين به برکت پدری دانشمند و تربيت نزد او و تحصيلات و مطالعات وی در زمينه تاريخ تفکر اسلامی و شيعی بوده است؛ نويسنده اين سطور چند سالی با استاد منزوی حشر و نشری داشته و از او بسيار هم آموخته و تقريبا بيشتر آثار او را نيز خوانده است و به خوبی می داند که آن استاد سهم زيادی در معرفی ميراث اسلامی و شيعی دارد؛ با اين وصف شيوه استاد منزوی در تحليل افکار و انديشه ها در حوزه تمدن اسلامی را نمی پسندم و معتقدم اين شيوه تنها مصرف ايدئولوژيک دارد. منزوی با رويکرد قومی /نژادی و تقليل گرايانه، اصالت تفکر اسلامی را تنها به انديشه های گنوسيستی می دهد و تمامی تفکرِ به تعبير او ميان شرق دجله تا سند را انديشه ای مبتنی بر تأويل، اشراق، گنوستيسيزم (به تعبير ايشان غنوصی/ گنوسی) می داند که ريشه ای ايرانی/هندی و غير سامی داشته است. تفسير آقای منزوی از انديشه های کلامی و فلسفی و دينی در تمدن اسلام دقيقا مبتنی بر اين پايه است و محور مطالب ايشان بحث "توحيد اشراقی/ تنزيهی" در برابر "توحيد عددی" است. بر پايه اين تحليل دوگانه باور، جريان توحيد تنزيهی و ايرانی /هندی که البته همه اينها تصوير سازی های استاد منزوی هم هست، نماد روشن انديشی و دگر انديشی و قدرت برآمده از آن هم مستند به "فره ايزدی" است و ديگری، يعنی توحيد عددی نماد همه گونه خشک انديشی و قشری گری. با اين وصف آقای منزوی در اين تحليل تقليل گرايانه جريانات مختلفی از تفکر اسلامی، از معتزله تا فلاسفه و تا عرفان و تصوف و از همه مهمتر تشيع را در اين چارچوب به هم می آميزند و تنها تفاوت در ميان آنها را در ميزان پايبندی به توحيد تنزيهی در برابر توحيد عددی می دانند. تحليل ايشان از بسياری از تحولات فکری و سياسی و اجتماعی در تاريخ اسلام مبتنی بر همين فرض است و جا به جا مطالبی از اين دست را در آثار خودشان و يا در آثاری که به صورت مشترک منتشر کرده اند، ارائه می دهند. روشن است که اين شيوه ساده کردن مسائل و عدم توجه به مسائل اصلی و پايه ای در اختلافات فکری و شيوه ای تقليل گرايانه به هدف منظومه سازی ايدئولوژيک است. با اين رويکرد غزالی به نظر استاد منزوی در صف ابن سينا قرار می گيرد و هر دوی آنان در کنار فرقه های گنوسيتی و غلات شيعه و فرقه های مهديگرايانه قرون ميانه و باز همه اينها در کنار عين القضات و اخوان الصفا و حلاج و قاضي عبد الجبار و حتی ابو الحسن اشعري؛ تفاوت تنها در سطح وفاداری آنان است به انديشه تنزيهی / اشراقی در برابر توحيد عددی و سامی. آقای منزوی از يک انديشه تنزيهی در ايران و هند سراغ می گيرند و آنرا با آيين مزدايی و همه فرقه های گنوسيستی و مانوی در طول تاريخ پيوند می زنند و از دل اين همه، "گنوسيسم رفض دار" و "گنوسيسم بی رفض" را در دوران اسلامی بيرون می کشند؛ روشن است اين همه مطالب تنها برخاسته از آميختن مفاهيم و شرايط فکری و زمانی گوناگون اديان و مذاهب و تمدنهاست که کمکی هم به فهم و درک انديشه ها و شناخت آنها نمی کند و صرفا نوعی نگرش ساده باورانه را بر انسان تحميل می نمايد. از منظر منزوی، مسئله اصلی در تمدن اسلامی اين است که تا چه حد کسی وفادار انديشه های نو افلاطونی و هرمسی و گنوسی (البته همه آنها هم با تفسيری که ايشان از اين مفاهيم به دست می دهند) بوده و يا در مقابل از انديشه های مقابل که به نظر ايشان در تفکر سنی اصحاب حديث و حشويه صورت اتم و اکمل خود را می يافته، هواداری می کرده است. بر پايه همين ميزان، در ميان اشعريان و معتزليان و حتی صوفيان غير وحدت وجودی مراتبی از قشری گری مبتنی بر توحيد عددی همچنان وجود دارد و تازه شماری از صوفيان وحدت وجودی هم از "گنوسيسم بی رفض" برخوردار می شوند. بديهی است که نظرات ايشان در اين زمينه ها نه مورد تأييد مؤرخان انديشه اسلامی می تواند قرار گيرد و نه مؤرخان انديشه های گنوسيستی.
به نظر می رسد که هم الجابري و هم استاد منزوی از يک رويکرد متأثرند منتهی با نتايج مختلف و متمايز. يکی مانند الجابري اصالت را به تفکر "بيانی" و "برهانی" می دهد و از اينرو از اصالت فکری امام شافعي و ابن رشد حمايت می کند و ديگری اصالت را به تفکر "غنوصي" می بخشد و تفکر باطني را تفکری اصيل و جريان ساز در انديشه اسلامی می داند.
به نظر نويسنده اين سطور آثار و نوشته های هانری کوربن درباره اسلام ايرانی و تظاهرات انديشه های باطنی و تأويلی آن در تمدن اسلامی در بروز هر دو سوی اين انديشه دوگانه الجابري/منزوی تأثير تمام داشته است؛ مطلبی که در نوشته ای ديگر درباره آن سخن خواهيم راند...
پنجشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۳۲
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت