دربارۀ نویسنده
حسن انصاری عضو هيئت علمی مؤسسه مطالعات عالی پرينستون، مدرسه مطالعات تاریخی است. همزمان در ایران او عضو شورای عالی علمی مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنين عضو شورای مشاوران دائرة المعارف ایرانیکا (دانشگاه کلمبیا-آمریکا)، "عضو وابسته" مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه (بخش مطالعات اديان کتاب) و عضو انجمن بين المللی تاريخ علوم و فلسفه عربی و اسلامی (پاريس) است. در فاصله بین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ حسن انصاری به عنوان استاد مهمان با رتبه پروفسور در دانشگاه پرینستون، بخش خاور نزدیک تدریس کرد.
حسن انصاری، متولد سال ۱۳۴۹ شمسی در تهران است. تحصيلات خود را در رشته علوم تجربی در مدرسه علوی تهران در سال ۱۳۶۷ به پايان برد. انگيزه های خانوادگی و نيز تحصيل در مدرسه ای با آموزشهای دينی وی را از سالهای دورتر به تحصيل و مطالعه در ادبيات عرب، فقه و اصول و عقايد و معارف دينی واداشت. پس از دبيرستان، در گروه فلسفه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در کنار آن دانشهای دينی کلاسيک را هم زمان ادامه داد. بدين ترتيب در کنار تداوم مراحل تحصيل در فقه و اصول و نيز کلام و فلسفه اسلامی، تا اندازه ای فلسفه های غربی را آموخت. علاقه به مطالعات و آموزشهای کلاسيک دينی و بهره وری از محضر استادان اين حوزه ها، او را همچنين به مطالعه تطبيقی باورهای مذهبی و کلامی و انديشه های فيلسوفان اسلامی رهنمون کرد و چند سالی را به تحصيل و مطالعه در کلام، حديث و عقايد شيعی و فلسفه اسلامی گذراند. حسن انصاری پس از چندی به مطالعه تاريخ روی آورد و آن را هم زمان در کنار ادامه تحصيل در زمينه فلسفه و دانشهای دينی کلاسيک مورد توجه قرار داد. در کنار همه اينها همکاری با دائرة المعارف بزرگ اسلامی دستمايه ای برای آشنايی با شيوه های تحقيق تاريخی و شناخت منابع کهن را برای او فراهم کرد. همکاری او با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در قالب تأليف، کتابشناسی و همکاری با کتابخانه مرکز، ويراستاری، رياست يکی از بخشهای علمی و عضويت در هيئت عالی علمی تا سالها تداوم داشت. در همين سالها به ويژه به سفارش مرکز دائرة المعارف به تأليف مقالات زيادی در حوزه تاريخ، رجال، کلام و فرق مذهبی پرداخت. از اوائل دهه هفتاد مطالعاتش را در حوزه فلسفه محض و فلسفه های مضاف در مکاتب مغرب زمين، اديان و تاريخ ملل و نحل گسترش داد. مدت زمانی در بيروت، علاوه بر مطالعه در نسخه های خطی، تحصيلات دانشگاهی خود را در حوزه فلسفه غرب و فلسفه و انديشه سياسی اسلامی ادامه داد و از نزديک با برجسته ترين متفکران و روشنفکران عرب آشنايی پيدا کرد و نزد برخی از آنها تحصيلات خود را پی گرفت. از اواخر دهه هفتاد و همزمان با ادامه تحصیلات در علوم دینی و حوزوی به نوشتن در مجلات علمی و دانشگاهی در ايران در زمينه های کلام و فرق، حديث، تاريخ و انديشه سياسی کلاسيک اسلامی آغاز کرد و مقالات متعددی در نشريات نشر دانش، معارف (مرکز نشر دانشگاهی) و برخی ديگر منتشر کرد. وی در همين دوره و نيز در سالهای بعد در چندين کنفرانس داخلی و خارجی شرکت کرد و مقالاتی ارائه نمود و همچنين با شماری از مؤسسات فرهنگی کشور در انجام پروژه های مختلف در زمينه های تاريخی و کتابشناسی همکاری نمود و در برخی نهادهای آموزشی داخل و خارج ایران، تاريخ علم کلام و ملل و نحل تدريس کرد. حسن انصاری سال ۱۳۸۱ ايران را به منظور ادامه تحصيل به قصد کشور فرانسه ترک کرد و تحصيلات تکميلی خود را در رشته فلسفه و تاريخ اديان در مدرسه کاربردی مطالعات عالی سوربن ادامه داد و نخست موفق به اخذ درجه ديپلم عالی گرديد (با تدوين دانشنامه ای در زمينه سهم محمد بن يعقوب الکليني در حديث شيعی) و سپس در همين دانشگاه در فروردين ۱۳۸۸ از رساله دکتری خود دفاع کرد (با تدوين پايان نامه ای در زمينه منابع انديشه امامت و غيبت در تشيع امامی).
او سال ۱۳۸۸ به برلين آمد و دوره پست دکتری خود را در دانشگاه آزاد برلين در چارچوب پروژه "علوم عقلی در اسلام قرون ميانه" طی نمود. او پژوهشگر ارشد علم کلام و فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد برلين (انستيتوی مطالعات اسلامی) و مدرس اصول فقه و تاريخ علم کلام در اين دانشگاه در طی سالهای گذشته بوده است. از او تاکنون مقالات متعددی در موضوعات تاريخ علم کلام و تشيع امامی در ژورنالهای خارجی منتشر شده است.
آمار بازدید
بازدیدکنندگان تا کنون : ۱٫۳۶۹٫۸۴۰ نفر
بازدیدکنندگان امروز : ۱۸۲ نفر
تعداد یادداشت ها : ۱٫۱۴۸
بازدید از این یادداشت : ۱٫۷۸۹

پر بازدیدترین یادداشت ها :

نجاشی در رجالش (۳۷/۷۵)، از يک راوی و نويسنده شيعی نام می برد با عنوان الحسن بن محمد بن سهل النوفلي. وی اين النوفلي را ضعيف می خواند و در ضمن می گويد که کتابی نيکو و کثير الفائده ای دارد که آن را گرد آورده بوده است (جمعه). نام کتاب ذکر مجالس الرضا عليه السلام مع أهل الأديان است. نجاشی سند خود را به کتاب و نويسنده، از طريق احمد بن ابی رافع الصيمري (شاگرد کليني)، به حسن بن محمد بن جمهور العمّي به نويسنده می رساند. تعبير نجاشی نشان می دهد که النوفلي گرچه از ديدگاه نجاشي، ضعيف در حديث بوده ولی کتابش شامل احاديثی بوده که احتمالا اصل آنها ثابت بوده و جمع آوری آنها در يک کتاب، اثر ابتکار اين نويسنده بوده است و او سهمی ظاهرا در خود متن روايات کتاب نداشته است تا ضعف او متوجه متن کتاب باشد. اما رواياتی که از اين متن داريم خلاف اين را نشان می دهد و او در حقيقت در روايت آن احاديث سهم اصلی دارد (نيز نک: رجال ابن داود، ۴۴۲/۱۲۹؛ رجال علامه، ۲۱۳/۸). خوشبختانه روايتهای اين کتاب، به دليل آنکه به امام رضا (ع) مربوطند، در عيون أخبار الرضا وسيله شيخ صدوق ثبت شده اند. در حقيقت شيخ صدوق دو روايت بلند را به نقل از النوفلي که او را الهاشمي نيز می خواند، با سند متصل به او نقل کرده که ظاهرا اين دو روايت تمامی متن کتاب النوفلي را تشکيل می داده است (نک: عيون، ۱/۱۵۴/۱؛ ۱/۱۷۹/۱). شيخ صدوق به دليل محتوای اين دو روايت، آنها را در کتاب التوحيد خود نيز نقل کرده است؛ عينا با همان اسناد (نک: التوحيد، ۴۱۷/۱؛ ۴۴۱/۱). در دو سند ياد شده، نام نويسنده به صورت الحسن بن محمد النوفلي آمده و تنها در سند اولی لقب الهاشمي نيز به آن افزوده شده است (برای او، نيز نک: رجال ابن داود، ۴۴۶، ۵۳۹). لقب الهاشمي برای کسی که النوفلي خوانده می شود، به دليل نسب طبيعی است. همينجا اضافه کنم که در مهج الدعوات ابن طاووس هم از شخصی به نام ابو محمد الحسن بن محمد النوفلي روايتی نقل شده که او از ربيع صاحب منصور عباسي نقل می کند ( ص ۱۸۴).
اما از ديگر سو، در همين رجال نجاشی، کتابی با عنوان مجالس الرضا مع أهل الأديان به شخصی ديگر نسبت داده می شود که نامش ابو محمد الحسين بن محمد بن الفضل بن يعقوب بن سعد بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب است. نجاشی درباره او می نويسد که او شيخی از هاشميان (الهاشميين) است و او را توثيق نيز می کند. همو می افزايد که پدر اين شخص از امام صادق و امام موسی بن جعفر روايت می کرد[۱] و پدر او و عموهايش يعنی اسحاق[۲] و يعقوب[۳] و اسماعيل[۴] را ابن عقده ياد کرده است (طبعا در رجال امام صادق). به هر حال نجاشی که به خوبی اين شاخه از هاشميان را می شناسد، با تأکيد دوباره بر توثيق نويسنده دومی می نويسد که او مجالس امام رضا با اهل اديان را "تصنيف" کرده بوده است. با اين وصف نجاشی سندی به کتاب ارائه نمی دهد (نک: نجاشی، ۵۶/۱۳۱). حال پرسش اين است که رابطه اين دو کتاب و اين دو نويسنده چيست؟ البته نام نويسنده اولی حسن است و اين دومی حسين نام دارد؛ اما هر دو کنيه ابو محمد دارند و مهمتر اينکه هر دو نام پدرشان محمد است و جالب اينکه هر دو نوفلي هستند. چرا که در مورد اولی تصريح به لقب نوفلي شده و در مورد دومی نسب او را به نوفل بن الحارث می رساند که طبعا او نيز مانند ساير افراد اين نسل نوفلي خوانده می شود. از ديگر سو ديديم که در سند شيخ صدوق، نفر اول الهاشمي خوانده شده که به دليل همين نسب به عبد المطلب، نيای پيامبر اکرم بوده و در مورد دومی تصريح شده که او از هاشميان است. بدين ترتيب ما با دو نويسنده سر و کار داريم که هر دو يک کتاب با يک عنوان نوشته اند و هر دو کنيه ابو محمد دارند و هر دو نيز نسبشان به نوفل می رسد و هاشمی اند و نام پدر هر دو نيز محمد است؛ با اين تفاوت که اولی نامش حسن است و دومی نامش حسين و از ديگر سو نام جد پدری اولی سهل است و نام جد پدری دومی الفضل. يک تفاوت ديگر هم ديده می شود و آن اينکه نجاشی اولی را ضعيف می خواند اما دومی را توثيق می کند. بی ترديد اين دو نفر يکی بيش نيستند. تصحيف حسن به حسين و يا بالعکس و همچنين تصحيف فضل به سهل[۵] و يا بالعکس بسيار ساده است. اما در مورد مسئله توثيق و تضعيف، بايد گفت که اين تفاوت به تفاوت منابع نجاشی باز می گردد؛ نجاشی در حالی که دومی را به خوبی می شناخته و مشخصات دقيقی درباره او ارائه می کند، اما اولی را به نقل از منبعی نقل می کرده که وی را به همين شکل معرفی می کرده و نجاشی عين مطلب منبع خود را بدون آنکه متوجه اين امر باشد که اين شخص عينا همان شخص دومی است که به خاندان معروفی منسوب بوده، نقل می کند و در واقع يک نفر را با تفاوتهايی در شناسايی در دو جا معرفی می کند. اما جالب اينکه در مورد اولی، سندی به کتاب ارائه می دهد که می تواند به اين معنا باشد که با کتاب از طريق يک سنت مشخصی آشنا بوده؛ اما در مورد دومی سندی ارائه نمی دهد و اين خود يک مطلب ديگری را نشان می دهد و آن اينکه نجاشی احتمالا در مورد دومی تنها اطلاعات اصلی درباره او را از طريق ابن عقده در اختيار داشته، اما ضمنا اين را نيز از طريقی می دانسته که وی کتابی در مورد مجالس امام رضا با اهل اديان داشته، اما اين مطلب در رجال ابن عقده نيامده بوده و او هم بر اين مطلب از طريق يکی از منابع اصلی برای ارائه اسناد اطلاع نيافته بوده، بلکه احتمالا اين مطلب در کتابی آمده بوده که مستند نجاشی برای ارائه اسناد به کتب نمی توانسته باشد. اما در مورد اولی اطلاعش از کتاب مستند به چنين منابعی بوده است؛ بدون آنکه آن منبع توضيحی درباره مشخصات دقيق نويسنده داده باشد. اما داستان اين نويسنده هنوز پايان نگرفته است:
نجاشی چند صفحه قبل از ذکر شخص دومی، در رجال خود باز از يک شخص ديگری نام می برد که نامش چنين بوده است: ابو محمد الحسن بن محمد بن الفضل بن يعقوب بن سعيد بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب (نک: نجاشی، ۵۱/۱۱۲). اين شخص عينا همان نفر دومی پيشين است و درست با همان نسب. با اين تفاوت که نام اين نفر سومی، حسن ذکر شده و نام نفر دومی حسين. همچنين تفاوت ديگر اينکه در نسب نفر دومی درست به جای سعيد، سعد آمده است. در اينجا نيز تصحيف اين نامها به يکديگر بسيار ساده اتفاق می افتد. در مورد نفر سومی، نجاشی، اين توضيح را می دهد که وی ثقه و جليل است و از امام رضا "نسخه" ای را روايت می کند. نجاشی می افزايد که او از پدرش از امام صادق و امام کاظم نيز روايت می کند. نجاشی البته سندی به اين نسخه نمی دهد و از عبارت نجاشی به قطع نمی توان گفت که نسخه ياد شده تنها شامل روايات او از امام رضا بوده و يا اينکه به احتمال ضعيفی شامل روايات او از پدرش از دو امام پيشين هم می شده است. در عين حال نجاشی می افزايد که او کتاب کبيری نيز داشته است و در اين مورد از ابن عياش جوهري نقل می کند که او اين کتاب، يعنی کتاب کبير را از ابو طالب انباري و او از حسن بن محمد بن جمهور از نويسنده روايت می کرد (نيز برای او نک: رجال ابن داود، ۱۱۸/۴۵۵؛ رجال علامه، ۴۳/۳۱). توضيح نجاشی در مورد پدر اين نفر سوم با توضيح او درباره پدر نفر دومی مطابقت دارد و در مورد روايت از امام رضا، گرچه در مورد دومی تصريحی به اين امر نشده، اما فی الجمله کتابی در مورد مجالس امام رضا به او نسبت داده که می تواند مربوط به سماع او از امام در مجالس آن امام با اهل اديان باشد. بنابراين حسب ظاهر نفر دومی نيز از امام رضا روايت می کرده است. در مورد آن نسخه هم که در مورد نفر سومی ذکر شده، شايد اشاره به همين مجالس امام رضا باشد؛ گرچه اين امر کمی مستبعد است و احتمال بيشتر را بايد به کتاب کبير راجع دانست. روايت شخصی به نام حسن بن محمد بن فضل الهاشمي از پدرش از امام صادق در المحاسن برقي ديده می شود (نک: ۱/۱۵۲/۷۵؛ نيز مقايسه کنيد: روايت ابو حاتم رازي سني از ابو محمد حسن بن فضل مولی الهاشميين از امام رضا؛ در عيون اخبار الرضا، ۱/۳۰۴/۶۴).
در مورد اينکه بالاخره نام اين شخص که در سه جای مختلف نجاشی با عناوين مختلف ياد شده است، چه بوده، بايد گفت به احتمال قوی نام حسن درست است و حسين تنها تحريفی بيش نيست[۶]. به هر حال پذيرفتنی است که نفرهای اول و دوم يکی هستند؛ گرچه نامها متفاوتند: در ذيل نام دومی، نجاشی تصريح کرده که او کتابی در مورد مجالس الرضا داشته، و از ديگر سو در ذيل نام اولی، وی باز از همين عنوان ياد می کند. بنابراين بايد گفت که در دو جای نجاشی، نام اين شخص حسن است و تنها در يکجا به صورت حسين آمده که می بايد آن را تحريف قلمداد کرد. از ديگر سو در ذيل نام دومی که به نام پدر و عموهايش نيز پرداخته، نجاشی اشاره ای به وجود برادری به نام حسن نمی کند و بنابراين نمی توان آن دو را برادر خواند. اين را از آن رو مطرح می کنم چرا که ممکن است ادعا شود که ذکر نام مجالس الرضا در ذيل نام دومی اشتباه بوده و اين متعلق به برادرش حسن بوده که در ذيل نام اول هم به او اشاره شده است. اين ادعا البته می تواند منطقی باشد که دو برادر بوده اند که يکی از آنها که حسن بوده، صاحب کتابی در مورد مجالس الرضا بوده و ديگری که حسين نام داشته، چنين کتابی نداشته، اما نجاشی اشتباها اين کتاب را در ذيل نام حسين آورده در حالی که کتاب از آنِ حسن بوده است؛ اما چنانکه گفتم، بسيار بعيد است که وی در ذيل نام حسين، اشاره به پدر و عموهايش بکند، اما از برادرش حسن که طبعا می بايست به دليل نامش سن و سال بيشتری داشته باشد و تازه کتاب کبير و نسخه ای داشته، از او نامی نبرد[۷]. در مورد دو نفر اول و سوم که هر دو نامشان حسن ذکر شده، اين نکته را نيز بايد افزود که در هر دو مورد، راوي يک تن است؛ يعنی ابن جمهور. البته در مورد اولی اطلاع نجاشی از سند ابن جمهور متکی بر ابن ابی رافع الصيمری بوده؛ در حالی که در مورد سومی، اطلاع او از سند ابن جمهور به کتاب کبير، از طريق ابن عياش جوهري بوده است. به هر حال منبع نجاشی در هر سه مورد با يکديگر متفاوت است و به دليل تفاوت منابع، او دچار سهو شده و آنها را در ذيل سه نفر ذکر کرده است. به نظر می رسد که تنها نجاشی در مورد سومی اطلاعی دقيق، شخصی و متکی بر دانش رجال و طبقات آنان داشته؛ اما در مورد اولی و دومی بيشتر به نقل منبع خود تکيه کرده بوده و کتابهای ذکر شده (و در واقع يک کتاب مجالس الرضا) را نمی شناخته است. اما عجيب است که با وجود آنکه اين کتاب دست کم در دو اثر شيخ صدوق نقل شده بوده است، نجاشی از آن متن و سند آن اطلاعی نداشته است. البته کما اينکه خواهيم ديد، شيخ صدوق متن روايات آن کتاب را از طريق ابن جمهور نقل نمی کرده، بلکه آن را از طريقی ديگر روايت می کرده است. در مورد سند کتاب مجالس که پس از اين آن را نقل می کنيم، بايد گفت احتمالا منظور از أبو عمرو محمد بن عمر بن عبد العزيز الانصاري الكجى، کشي معروف باشد که در آن الکجي تحريفی از الکشي است؛ گرچه او را انصاري نمی خوانده اند؛ اما طبقه او در اين روايت با کشي معروف سازگار است. دو روايت ذيل از سوی علما و متکلمان و فيلسوفان شيعی سخت مورد اعتنا بوده و به شرح مضامين آن که حاوی مباحث مهم کلامی است، مکررا در کتابها و رساله های خود مستقلا و يا غير مستقل پرداخته اند.
متن کتاب
۱- ذكر مجلس الرضا عليه السلام مع أهل الاديان واصحاب المقالات في التوحيد عند المأمون
[حدثنا أبو محمد جعفر بن على بن أحمد الفقيه القمى ثم الايلاقى رضى الله عنه قال: اخبرنا أبو محمد الحسن بن محمد بن على بن صدقه القمى قال:]
حدثنا أبو عمرو محمد بن عمر بن عبد العزيز الانصاري الكجى قال: حدثني من سمع الحسن بن محمد النوفلي ثم الهاشمي يقول:
لما قدم على بن موسى الرضا عليه السلام على المأمون أمر الفضل بن سهل ان يجمع له اصحاب المقالات مثل الجاثليق وراس الجالوت ورؤساء الصابئين والهربذ الاكبر واصحاب زردهشت ونسطاس الرومي والمتكلمين ليسمع كلامه وكلامهم فجمعهم الفضل بن سهل ثم اعلم المأمون باجتماعهم فقال: ادخلهم على ففعل فرحب بهم المأمون ثم قال لهم: انى إنما جمعتكم لخير واحببت ان تناظروا ابن عمى هذا المدنى القادم على فإذا كان بكره فاغدوا ولا يتخلف منكم أحد فقالوا: السمع والطاعه يا أمير المؤمنين نحن مبكرون انشاء الله.
قال الحسن بن محمد النوفلي: فبينا نحن في حديث لنا عند أبي الحسن الرضا عليه السلام إذ دخل علينا ياسر الخادم وكان يتولى أمر أبي الحسن عليه السلام فقال له: يا سيدى ان أمير المؤمنين يقرئك السلام ويقول: فداك اخوك انه اجمع الى اصحاب المقالات وأهل الاديان والمتكلمون من جميع الملل فرايك في البكور الينا ان احببت كلامهم وان كرهت ذلك فلا تتجشم وان احببت ان نصير اليك خف ذلك علينا فقال أبو الحسن الله ابلغه السلام وقل له: قد علمت ما اردت وانا صائر اليك بكره انشاء الله.
قال الحسن بن النوفلي: فلما مضى ياسر التفت الينا ثم قال لي: يا نوفلي أنت عراقى ورقه العراقى غير غليظه فما عندك في جمع ابن عمك علينا؟ أهل الشرك واصحاب المقالات؟ فقلت: جعلت فداك يريد الامتحان ويحب ان يعرف ما عندك؟ ولقد بني على اساس غير وثيق البنيان وبئس والله ما بني فقال لي: وما بناؤه في هذا الباب؟ قلت: ان اصحاب الكلام والبدعه خلاف العلماء وذلك ان العالم لا ينكر غير المنكر واصحاب المقالات والمتكلمون وأهل الشرك اصحاب انكار ومباهته ان احتججت عليهم بان الله واحد قالوا: صح وحدانيته وان قلت: ان محمدا رسول الله (ص) قالوا: اثبت رسالته ثم يباهتون وهو يبطل عليهم بحجته ويغالطونه حتى يترك قوله فاحذرهم جعلت فداك قال فتبسم ثم قال لي: يا نوفلي افتخاف ان يقطعوا على حجتى؟ فقلت: لا والله ما خفت عليك قط وانى لارجو ان يظفرك الله بهم ان شاء الله تعالى فقال لي: يا نوفلي اتحب ان تعلم متى يندم المأمون؟ قلت: نعم قال: إذا سمع احتجاجى على أهل التورية بتوراتهم وعلى أهل الانجيل بانجيلهم وعلى أهل الزبور بزبورهم وعلى الصابئين بعبرانيتهم وعلى أهل الهرابذه بفارسيتهم وعلى أهل الروم بروميتهم وعلى اصحاب المقالات بلغاتهم فإذا قطعت كل صنف ودحضت حجته وترك مقالته ورجع الى قولى علم المأمون الموضع الذي هو سبيله ليس بمستحق له فعند يكون الندامة ولا حول ولا قوه إلا بالله العلى العظيم فلما اصبحنا اتانا الفضل بن سهل فقال له: جعلت فداك ان ابن عمك ينظرك وقد اجتمع القوم فما رايك في اتيانه فقال له الرضا: عليه السلام تقدمنى فانى صائر الى ناحيتكم ان شاء الله ثم توضأ وضوء للصلاه وشرب شربه سويق وسقانا منه ثم خرج وخرجنا معه حتى دخلنا على المأمون وإذا المجلس غاص باهله ومحمد بن جعفر وجماعه من الطالبيين والهاشميين والقواد حضور فلما دخل الرضا عليه السلام قام المأمون وقام محمد بن جعفر وجميع بني هاشم فما زالوا وقوفا والرضا جالس مع المأمون حتى امرهم بالجلوس فجلسوا فلم يزل المأمون مقبلا عليه يحدثه ساعه ثم التفت الى الجاثليق فقال يا جاثليق هذا ابن عمى على بن موسى بن جعفر وهو من ولد فاطمه بنت نبينا وابن على بن طالب صلوات الله عليهم فاحب ان تكلمه أو تحاجه وتنصفه فقال الجاثليق: يا أمير المؤمنين كيف احاج رجلا يحتج على بكتاب انا منكره ونبى لا اومن به؟ فقال له الرضا عليه السلام: يا نصراني فإن احتججت عليك بانجيلك أتقر به؟ قال: الجاثليق: وهل اقدر على رفع ما نطق الانجيل؟! نعم والله اقر به على رغم انفي فقال له الرضا عليه السلام: سل عما بدا لك واسمع الجواب فقال الجاثليق: ما تقول في نبوه عيسى وكتابه هل تنكر منهما شيئا؟ قال الرضا: انا مقر بنبوة عيسى وكتابه وما بشر به امته واقرت به الحواريون وكافر بنبوة كل عيسى لم يقر بنبوة محمد (ص) وبكتابه ولم يبشر به امته قال الجاثليق: اليس إنما نقطع الاحكام بشاهدي عدل؟ قال عليه السلام: بلى قال: فاقم شاهدين من غير أهل ملتك على نبوه محمد (ص) ممن لا تنكره النصرانية وسلنا مثل ذلك من غير أهل ملتنا قال الرضا عليه السلام: الان جئت بالنصفه يا نصراني الا تقبل منى العدل المقدم عند المسيح عيسى بن مريم عليه السلام؟ قال الجاثليق: ومن هذا العدل؟ سمه لي قال: ما تقول يوحنا الديلمى؟ قال: بخ بخ ذكرت احب الناس الى المسيح قال: فاقسمت عليك هل نطق الانجيل: ان يوحنا قال: إنما المسيح اخبرني بدين محمد العربي وبشرني به انه يكون من بعده فبشرت به الحواريين فامنوا به قال الجاثليق: قد ذكر ذلك يوحنا عن المسيح وبشر بنبوة رجل وبأهل بيته ووصيه ولم يلخص متى يكون ذلك؟ ولم تسم لنا القوم فنعرفهم قال الرضا عليه السلام: فإن جئناك بمن يقرأ الانجيل فتلا عليك ذكر محمد وأهل بيته وامته اتؤمن به؟ قال: سديدا قال الرضا عليه السلام: لنسطاس الرومي كيف حفظك للسفر الثالث الانجيل قال: ما احفظني له ثم التفت الى راس الجالوت فقال: الست تقرا الانجيل؟ قال: بلى لعمري قال: فخذ على السفر فإن كان فيه ذكر محمد وأهل بيته وامته فاشهدوا لي وان لم يكن فيه ذكره فلا تشهدوا لي ثم قرء (ع) السفر الثالث حتى بلغ ذكر النبي (ص) وقف ثم قال: يا نصراني انى اسألك بحق المسيح وامه اتعلم انى عالم بالانجيل؟ قال: نعم ثم تلا علينا ذكر محمد وأهل بيته وامته ثم قال: ما تقول يا نصراني هذا قول عيسى مريم عليه السلام فإن كذبت بما ينطق به الانجيل فقد كذبت موسى وعيسى عليهما السلام ومتى انكرت هذا الذكر وجب عليك القتل لانك تكون قد كفرت بربك ونبيك وبكتابك قال الجاثليق: لا انكر ما قد بان لي في الانجيل وانى لمقر به قال الرضا عليه السلام: اشهدوا على اقراره ثم قال: يا جاثليق سل عما بدا لك قال الجاثليق: اخبرني عن حوارى عيسى بن مريم عليه السلام كم كان عدتهم؟ وعن علماء الانجيل كم كانوا؟ قال الرضا عليه السلام: على الخبير سقطت أما الحواريون فكانوا اثنى عشر رجلا وكان اعلمهم وافضلهم الوقا وأما علماء النصارى فكانوا ثلاثه رجال يوحنا الاكبر باج ويوحنا بقرقيسيا ويوحنا الديلمى برجاز وعنده كان ذكر النبي (ص) وذكر أهل بيته وامته وهو الذي بشر امه عيسى وبني اسرائيل به ثم قال له: يا نصراني والله انا لنؤمن بعيسى الذي آمن بمحمد (ص) وما ننقم على عيساكم شيئا ضعفه وقله صيامه وصلاته قال الجاثليق: افسدت والله علمك وضعفت امرك وما كنت ظننت إلا انك اعلم أهل الاسلام قال الرضا عليه السلام: وكيف ذاك؟ قال الجاثليق: من قولك: ان عيسى كان ضعيفا قليل الصيام قليل الصلاه وما افطر عيسى يوما قط ولا نام بليل قط وما زال صائم الدهر وقائم الليل قال الرضا عليه السلام: فلمن كان يصوم ويصلى؟! قال فخرس الجاثليق وانقطع قال الرضا عليه السلام: يا نصراني اسئلك عن مسألة قال: سل فإن كان عندي علمها اجبتك قال الرضا عليه السلام: ما انكرت ان عيسى عليه السلام كان يحيى الموتى باذن الله عز وجل قال الجاثليق: انكرت ذلك من اجل ان من احيى الموتى وابرء الاكمه والابرص فهو رب مستحق لان يعبد قال الرضا عليه السلام: فإن اليسع قد صنع مثل صنع عيسى عليه السلام مشى على الماء واحيى الموتى وابرء الاكمه والابرص فلم تتخذه امته ربا ولم يعبده أحد من دون الله عز وجل ولقد صنع حزقيل النبي عليه السلام مثل ما صنع عيسى بن مريم فاحيا خمسه وثلاثين الف رجل من بعد موتهم بستين سنه ثم التفت الى راس الجالوت فقال له: يا راس الجالوت اتجد هؤلاء في شباب بني اسرائيل في التوراة اختارهم بخت نصر من سبى بني اسرائيل حين غزا بيت المقدس ثم انصرف بهم الى بابل فارسله الله عز وجل إليهم فاحياهم هذا في التوراة لا يدفعه إلا كافر منكم قال راس الجالوت: قد سمعنا به وعرفناه قال: صدقت ثم قال: يا يهودى خذ على هذا السفر من التوراة فتلا عليه السلام علينا من التوراة آيات فاقبل اليهودي يترجج لقرائته ويتعجب! ثم اقبل النصراني فقال: يا نصراني افهؤلاء كانوا قبل عيسى ام عيسى كان قبلهم؟ قال: بل كانوا قبله فقال الرضا عليه السلام: لقد اجتمعت قريش على رسول الله (ص) فسألوه: أن يحيي لهم موتاهم فوجه معهم على بن أبي طالب عليه السلام فقال له: اذهب الى الجبانه فناد باسماء هؤلاء الرهط الذين يسئلون عنهم باعلى صوتك: يا فلان ويا فلان ويا فلان يقول لكم محمد رسول الله (ص): قوموا باذن الله عز وجل فقاموا ينفضون التراب عن رؤوسهم فاقبلت قريش يسألهم عن امورهم ثم اخبروهم ان محمدا بعث نبيا فقالوا: وددنا انا ادركناه فنؤمن به ولقد ابرء الاكمه والابرص والمجانين وكلمه البهايم والطير والجن والشياطين ولم نتخذه ربا من دون الله عز وجل ولم ننكر لاحد من هؤلاء فضلهم فمتى اتخذتم عيسى ربا جاز لكم ان تتخذوا اليسع وحزقيل ربا؟! لانهما قد صنعا مثل ما صنع عيسى بن مريم عليه السلام من احياء الموتى وغيره وان قوما من بني اسرائيل خرجوا من بلادهم من الطاعون وهم الوف حذر الموت فاماتهم الله في ساعه واحده فعمد أهل تلك القرية فحظروا عليهم حظيره فلم يزالوا فيها حتى نخرت عظامهم وصاروا رميما فمر بهم نبى من انبياء بني اسرائيل فتعجب منهم ومن كثره العظام الباليه فأوحى الله عز وجل إليه: أتحب ان احييهم لك فتنذرهم؟ قال: نعم يا رب فأوحى الله عز وجل إليه: ان ناداهم فقال: ايتها العظام الباليه قومي باذن الله عز وجل فقاموا احياء اجمعون ينفضون التراب عن رؤوسهم ثم إبراهيم خليل الرحمن عليه السلام حين اخذ الطير فقطعهن قطعا ثم وضع على كل جبل منهن جزء ثم ناداهن فاقبلن سعيا إليه ثم موسى بن عمران عليه السلام واصحابه السبعون الذين اختارهم صاروا معه الى الجبل فقالوا له: انك قد رايت الله سبحانه: فارناه رايته فقال: لهم انى لم اره فقالوا: لن نؤمن حتى نرى الله جهره فاخذتهم الصاعقة فاحترقوا عن آخرهم وبقى موسى وحيدا فقال: يا رب اخترت سبعين رجلا من بني اسرائيل فجئت بهم وارجع وحدي فكيف يصدقني قومي بما اخبرهم به؟! فلو شئت اهلكتهم من قبل واياى اتهلكنا بما فعل السفهاء منا؟ فاحياهم الله عز وجل من بعد موتهم وكل شئ ذكرته لك من هذا لا تقدر على دفعه لان التوراة والانجيل والزبور والفرقان قد نطقت فإن كان كل من احيى الموتى وابرء الاكمه والابرص والمجانين يتخذ ربا من دون الله فاتخذ هؤلاء كلهم اربابا ما تقول يا يهودى؟!. فقال الجاثليق: القول قولك ولا اله الا الله ثم التفت الى راس الجالوت فقال: يا يهودى اقبل على اسئلك بالعشر الايات التي انزلت على موسى بن عمران عليه السلام هل تجد في التوراة مكتوبا بنبأ محمد (ص) وامته إذا جاءت الامه الاخيرة اتباع راكب البعير يسبحون الرب جدا جدا تسبيحا جديدا في الكنائس الجدد فليفرغ بنو اسرائيل إليهم والى ملكهم لتطمئن قلوبهم فإن بايديهم سيوفا ينتقمون بها من الامم الكافره في اقطار الأرض اهكذا هو في التوراة مكتوب؟ قال راس الجالوت: نعم انا لنجده كذلك ثم قال للجاثليق: يا نصراني كيف علمك بكتاب شعيا عليه السلام؟ قال: اعرفه حرفا حرفا قال لهما: اتعرفان هذا من كلامه يا قوم: اني رايت صوره راكب الحمار لابسا جلابيب النور ورايت راكب البعير ضوء مثل ضوء القمر فقالا: قد قال ذلك شعيا عليه السلام قال الرضا عليه السلام: يا نصراني هل تعرف في الانجيل قول عيسى عليه السلام: انى ذاهب الى ربكم وربى والبار قليطا جاء هو الذي يشهد لي بالحق كما شهدت وهو الذي يفسر لكم كل شئ وهو الذي يبدأ فضائح الامم وهو الذي يكسر عمود الكفر. فقال الجاثليق: ما ذكرت شيئا من الانجيل إلا ونحن مقرون به فقال: اتجد هذا الانجيل ثابتا يا جاثليق؟ قال: نعم قال: الرضا عليه السلام: يا جاثليق الا تخبرني عن الانجيل الاول حين افتقدتموه عند من وجدتموه ومن وضع لكم هذا الانجيل؟ فقال له: ما افتقدنا الانجيل إلا يوما واحدا حتى وجدناه غضا طريا فاخرجه الينا يوحنا ومتى فقال له الرضا عليه السلام: ما اقل معرفتك بسنن الانجيل وعلمائه؟! فإن كان هذا كما تزعم! فلم اختلفتم في الانجيل وإنما وقع الاختلاف في هذا الانجيل الذي في اياديكم اليوم فلو كان على العهد الاول لم تختلفوا فيه ولكني مفيدك علم ذلك اعلم انه لما افتقد الانجيل الاول اجتمعت النصارى الى علمائهم فقالوا لهم: قتل عيسى بن مريم عليه السلام وافتقدنا الانجيل وانتم العلماء فما عندكم؟ فقال لهم الوقا ومر قابوس ان الانجيل في صدورنا ونحن نخرجه اليكم سفرا سفرا في كل أحد فلا تحزنوا عليه ولا تخلوا الكنائس فانا سنتلوه عليكم في كل أحد سفرا سفرا حتى نجمعه كله فقعد الوقا ومر قابوس ويوحنا ومتى فوضعوا لكم هذا الانجيل بعد ما افتقدتم الانجيل الاول وإنما كان هؤلاء الاربعة تلاميذ تلاميذ الاولين اعلمت ذلك؟ فقال الجاثليق: أما هذا فلم اعلمه وقد علمته الان وبان لي من فضل علمك بالانجيل وسمعت اشياء مما علمته شهد قلبى انها حق فاستزدت كثيرا من الفهم فقال له الرضا عليه السلام: فكيف شهاده هؤلاء عندك؟ قال: جائزه هؤلاء علماء الانجيل وكلما شهدوا به فهو حق قال الرضا عليه السلام للمأمون ومن حضره من أهل بيته ومن غيره: اشهدوا عليه قالوا: قد شهدنا ثم قال عليه السلام: للجاثليق: بحق الابن وامه هل تعلم ان متى قال: ان المسيح هو بن داود بن إبراهيم بن اسحاق بن يعقوب يهوذا بن خضرون فقال مرقابوس في نسبه عيسى مريم عليه السلام: انه كلمه الله احلها في جسد الادمى فصارت انسانا وقال الوقا: ان عيسى بن مريم عليه السلام وامه كانا انسانين من لحم ودم فدخل فيها الروح القدس ثم انك تقول من شهاده عيسى على نفسه حقا اقول لكم: يا معشر الحواريين انه لا يصعد الى السماء إلا من نزل منها إلا راكب البعير خاتم الانبياء فانه يصعد الى السماء وينزل فما تقول في هذا القول؟ قال الجاثليق: هذا قول عيسى لا ننكره قال الرضا عليه السلام: فما تقول في شهاده الوقا ومر قابوس ومتى على عيسى وما نسبوه إليه؟ قال الجاثليق: كذبوا على عيسى فقال: الرضا عليه السلام: يا قوم اليس قد زكاهم وشهد انهم علماء الانجيل وقولهم حق فقال الجاثليق: يا عالم المسلمين احب ان تعفيني من أمر هؤلاء قال الرضا عليه السلام: فانا قد فعلنا سل يا نصراني عما بدا لك قال الجاثليق: ليسألك غيرى فلا وحق المسيح ما ظننت ان في علماء المسلمين مثلك فالتفت الرضا عليه السلام الى راس الجالوت فقال له: تسألني أو اسألك؟ فقال: بل اسألك ولست اقبل منك حجه إلا من التوراة أو من الانجيل أو من زبور داود أو بما في صحف إبراهيم وموسى قال الرضا عليه السلام: لا تقبل منى حجه إلا بما تنطق به التوراة على لسان موسى بن عمران والانجيل على لسان عيسى بن مريم والزبور على لسان داود فقال راس الجالوت: من اين تثبت نبوه محمد (ص)؟ قال الرضا عليه السلام: شهد بنبوته موسى بن عمران وعيسى بن مريم وداود خليفه الله عز وجل في الأرض فقال له: ثبت قول موسى بن عمران فقال له الرضا عليه السلام: هل تعلم يا يهودى ان موسى اوصى بني اسرائيل فقال لهم: انه سيأتيكم نبى من اخوانكم فيه فصدقوا ومنه فاسمعوا فهل تعلم ان لبنى اسرائيل اخوه غير ولد اسماعيل ان كنت تعرف قرابه اسرائيل من اسماعيل والسبب الذي بينهما من قبل ابراهيم عليه السلام فقال راس الجالوت: هذا قول موسى لا ندفعه فقال له الرضا عليه السلام: هل جاءكم من اخوه بني اسرائيل نبى غير محمد (ص) قال: لا قال الرضا عليه السلام: اوليس قد صح هذا عندكم؟ قال: نعم ولكني احب ان تصححه الى من التوراة فقال له الرضا عليه السلام: هل تنكر ان التوراة تقول لكم: جاء النور من قبل طور سيناء واضاء لنا من جبل ساعير واستعلن علينا من جبل فاران؟ قال راس الجالوت: اعرف هذه الكلمات وما اعرف تفسيرها قال الرضا عليه السلام: أنا اخبرك به أما قوله: جاء النور من قبل طور سيناء فذلك وحى الله تبارك وتعالى الذي انزله على عليه السلام على جبل طور سيناء وأما قوله: واضاء لنا من جبل ساعير فهو الجبل الذي اوحى الله عز وجل الى عيسى بن مريم عليه السلام وهو عليه وأما قوله: واستعلن علينا جبل فاران فذلك جبل من جبال مكه بينه وبينها يوم وقال شعياء النبي عليه السلام فيما تقول أنت واصحابك في التوراة رايت راكبين اضاء لهم الأرض احدهما على حمار والاخر على جمل فمن راكب الحمار ومن راكب الجمل؟ قال راس الجالوت: لا اعرفهما فخبرني بهما قال: اما راكب الحمار فعيسى عليه السلام وأما راكب الجمل فمحمد (ص) اتنكر هذا من التوراة قال: لا ما انكره ثم قال الرضا عليه السلام: هل تعرف حيقوق النبي عليه السلام؟ قال: نعم انى به لعارف قال: فانه قال: وكتابكم ينطق به جاء الله تعالى بالبيان من جبل فاران وامتلات السموات من تسبيح أحمد وامته يحمل خيله في البحر كما يحمل في البر ياتينا بكتاب جديد بعد خراب بيت المقدس يعنى بالكتاب الفرقان اتعرف هذا وتؤمن به؟ قال راس الجالوت قد قال: ذلك حيقوق النبي عليه السلام ولا ننكر قوله قال الرضا عليه السلام: فقد قال داود في زبوره. وأنت تقراه: اللهم ابعث مقيم السنه بعد الفتره فهل تعرف نبيا اقام السنه بعد الفتره غير محمد (ص)؟ قال راس الجالوت: هذا قول داود نعرفه ولا ننكر ولكن عنى بذلك عيسى وايامه هي الفتره قال له الرضا عليه السلام: جهلت ان عيسى عليه السلام لم يخالف السنه وكان موافقا لسنه التوراة حتى رفعه الله إليه وفي الانجيل مكتوب: ان ابن البره ذاهب والبار قليطا جاء من بعده وهو الذي يحفظ الاصار ويفسر لكم شئ ويشهد لي كما شهدت له انا جئتكم بالامثال وهو ياتيكم بالتأويل اتؤمن بهذا في الانجيل؟ قال: نعم فقال له الرضا عليه السلام: يا راس الجالوت اسألك عن نبيك موسى بن عمران عليه السلام فقال: سل قال: ما الحجه على ان موسى ثبتت نبوته؟ قال اليهودي: انه جاء لم يجئ به أحد من الانبياء قبله قال له: مثل ماذا؟ قال: مثل فلق البحر وقلبه العصا حيه تسعى وضربه الحجر فانفجرت منه العيون واخراجه يده بيضاء للناظرين وعلاماته لا يقدر الخلق على مثلها قال له الرضا عليه السلام: صدقت في انه كانت حجته على نبوته انه جاء بما لا يقدر الخلق على مثله افليس كل من ادعى انه نبى ثم جاء بما لا يقدر الخلق مثله وجب عليكم تصديقه؟! قال: لا لأن موسى عليه السلام لم يكن له نظير لمكانه من ربه وقربه منه ولا يجب علينا الاقرار بنبوة من ادعاها حتى ياتي من الاعلام بمثل جاء به فقال الرضا عليه السلام: فكيف اقررتم بالانبياء الذين كانوا قبل موسى عليه السلام ولم يفلقوا البحر ولم يفجروا من الحجر اثنى عشره عينا ولم يخرجوا ايديهم مثل اخراج موسى يده بيضاء ولم يقلبوا العصا حيه تسعى قال: اليهودي: قد خبرتك انه متى ما جاؤا على نبوتهم من الايات بما لا يقدر الخلق على مثله ولو جاؤا بما يجئ به موسى أو كان على غير ما جاء به موسى وجب تصديقهم قال له الرضا عليه السلام: يا راس الجالوت فما يمنعك من الاقرار بعيسى بن مريم وقد كان يحيى الموتى ويبرء الاكمه والابرص ويخلق من الطين كهيئه الطير ثم ينفخ فيه فيكون طيرا باذن الله تعالى؟ قال راس الجالوت: يقال: انه فعل ذلك ولم نشهده قال الرضا عليه السلام: ارايت ما جاء به موسى من الايات شاهدته؟ أليس إنما جاءت الاخبار من ثقات اصحاب موسى انه فعل ذلك؟ قال: بلى قال: فكذلك ايضا اتتكم الاخبار المتواتره بما فعل عيسى بن مريم عليه السلام فكيف صدقتم بموسى ولم تصدقوا بعيسى؟ فلم يحر جوابا قال الرضا عليه السلام: وكذلك أمر محمد (ص) وما جاء به وأمر كل نبى بعثه الله ومن آياته انه كان يتيما فقيرا راعيا اجيرا لم يتعلم كتابا ولم يختلف الى معلم ثم جاء بالقرآن الذي فيه قصص الانبياء عليهم السلام واخبارهم حرفا حرفا واخبار من مضى ومن بقى الى يوم القيامة ثم كان يخبرهم باسرارهم وما يعملون في بيوتهم وجاء بآيات كثيره لا تحصى قال راس الجالوت: لم يصح عندنا خبر عيسى ولا خبر محمد (ص) ولا يجوز لنا ان نقر لهما بما لا يصح قال الرضا عليه السلام: فالشاهد الذي شهد لعيسى ولمحمد (ص) شاهد زور فلم يحر جوابا ثم دعا عليه السلام بالهربذ الاكبر فقال له الرضا عليه السلام: اخبرني عن زردهشت الذي تزعم انه نبى ما حجتك على نبوته؟ قال: انه اتى بما لم ياتنا أحد قبله ولم نشهده ولكن الاخبار من اسلافنا وردت علينا بانه احل لنا ما لم يحله غيره فاتبعناه قال: افليس انما اتتكم الاخبار فاتبعتموه؟ قال: بلى قال: فكذلك سائر الامم السالفه اتتهم الاخبار بما اتى به النبيون واتى به موسى وعيسى ومحمد (ص) فما عذركم في ترك الاقرار لهم؟ إذ كنتم إنما اقررتم بزردهشت من قبل الاخبار المتواتره بانه جاء بما لم يجئ به غيره فانقطع الهربذ مكانه فقال الرضا عليه السلام: يا قوم ان كان فيكم أحد يخالف الاسلام واراد ان يسئل فليسئل غير محتشم. فقام إليه عمران الصابى وكان واحدا من المتكلمين فقال: يا عالم الناس لو لا انك دعوت الى مسألتك لم اقدم عليك بالمسائل فلقد دخلت بالكوفة والبصره والشام والجزيره ولقيت المتكلمين فلم اقع على أحد يثبت لي واحدا ليس غيره قائما بوحدانيته افتاذن لي اسئلك؟ قال الرضا عليه السلام: ان كان في الجماعه عمران الصابى فانت هو قال: انا هو قال: سل يا عمران وعليك بالنصفه واياك والخطل والجور فقال: والله يا سيدى ما اريد إلا ان تثبت لي شيئا اتعلق به فلا اجوزه قال: سل عما بدا لك فازدحم الناس وانضم بعضهم الى بعض فقال عمران الصابى: اخبرني عن الكائن الاول وعما خلق فقال له: سالت فافهم اما الواحد فلم يزل واحدا كائنا لا شئ معه بلا حدود واعراض ولا يزال كذلك ثم خلق خلقا مبتدعا مختلفا باعراض وحدود مختلفه لا في شئ اقامه ولا في شئ حده ولا على شئ حذاه ومثله له فجعل الخلق من بعد ذلك صفوه وغير صفوه واختلافا وائتلافا والوانا وذوقا وطعما لا لحاجه كانت منه الى ذلك ولا لفضل منزله لم يبلغها إلا به ولا ارى لنفسه فيما خلق زياده ولا نقصانا تعقل هذا يا عمران؟ قال: نعم و الله يا سيدى قال: واعلم يا عمران انه لو كان خلق ما خلق لحاجه لم يخلق إلا من يستعين به على حاجته ولكان ينبغى ان يخلق اضعاف ما خلق لأن الاعوان كلما كثروا كان صاحبهم اقوى والحاجه يا عمران لا يسعها لانه كان لم يحدث من الخلق شيئا إلا حدثت به حاجه اخرى ولذلك اقول: لم يخلق الخلق لحاجه ولكن نقل بالخلق الحوائج بعضهم الى بعض وفضل بعضهم على بعض بلا حاجه منه الى فضل ولا نقمه منه على من اذل فلهذا خلق قال عمران: يا سيدى هل كان الكائن معلوما في نفسه عند نفسه؟ قال الرضا عليه السلام: إنما يكون المعلمه بالشئ لنفى خلافه وليكون الشئ نفسه بما نفى عنه موجودا ولم يكن هناك شئ يخالفه فتدعوه الحاجه الى نفى ذلك الشئ عن نفسه بتحديد ما علم منها افهمت يا عمران؟ قال: نعم والله سيدى فاخبرني باى شئ علم ما علم ابضمير ام بغير ذلك؟ قال الرضا عليه السلام: ارايت إذا علم بضمير هل يجد بدا من ان يجعل لذلك الضمير حدا تنتهى إليه المعرفة؟ قال عمران: لا بد من ذلك قال الرضا عليه السلام؟ فما ذلك الضمير؟! فانقطع ولم يحر جوابا قال الرضا عليه السلام: لا باس ان سألتك عن الضمير نفسه تعرفه بضمير آخر؟ فإن قلت: نعم افسدت عليك قولك ودعواك يا عمران اليس ينبغى ان تعلم ان الواحد ليس يوصف بضمير وليس يقال له اكثر من فعل وعمل وصنع وليس يتوهم منه مذاهب وتجزيه كمذاهب المخلوقين وتجزيتهم فاعقل ذلك وابن عليه ما علمت صوابا قال عمران: يا سيدى الا تخبرني حدود خلقه كيف هي؟ وما معانيها؟ وعلى كم نوع يكون؟ قال: قد سألت فاعلم ان حدود خلقه على سته انواع ملموس وموزون ومنظور إليه وما لا ذوق له وهو الروح ومنها منظور إليه وليس له وزن ولا لمس ولا حس ولا لون ولا ذوق والتقدير والاعراض والصور والطول والعرض ومنها العمل والحركات التي تصنع الاشياء وتعملها وتغيرها من حال الى حال وتزيدها وتنقصها فاما الاعمال والحركات فانها تنطلق لانه لا وقت لها اكثر من قدر ما يحتاج إليه فإذا فرغ من الشئ انطلق بالحركة وبقى الاثر ويجرى مجرى الكلام يذهب ويبقى اثره قال عمران: يا سيدى الا تخبرني عن الخالق إذا كان واحدا لا شئ غيره ولا شئ معه؟ أليس قد تغير بخلقه الخلق؟ قال له الرضا عليه السلام: قديم لم يتغير عز وجل بخلقه الخلق ولكن الخلق يتغير بتغيره. قال عمران: يا سيدى فباى شئ عرفناه؟ قال: بغيره قال: فاى شئ غيره؟ قال الرضا عليه السلام: مشيته واسمه وصفته وما اشبه ذلك وكل ذلك محدث مخلوق مدبر قال عمران: يا سيدى فاى شئ هو؟ قال: هو نور بمعنى انه هاد خلقه من أهل السماء وأهل الأرض وليس لك على اكثر من توحيدي اياه قال عمران: يا سيدى أليس قد كان ساكتا قبل الخلق لا ينطق ثم نطق؟ قال الرضا عليه السلام: لا يكون السكوت إلا عن نطق قبله والمثل في ذلك انه لا يقال للسراج هو ساكت لا ينطق ولا يقال: ان السراج ليضئ فيما يريد ان يفعل بنا لأن الضوء من السراج ليس بفعل منه ولا كون وإنما هو ليس شئ غيره فلما استضاء لنا قلنا: قد اضاء لنا حتى استضاءنا به فبهذا تستبصر امرك. قال عمران: يا سيدى فإن الذي كان عندي ان الكائن قد تغير في فعله عن حاله بخلقه الخلق قال الرضا عليه السلام: احلت يا عمران في قولك: ان الكائن يتغير في وجه من الوجوه حتى يصيب الذات منه ما يغيره يا عمران هل تجد النار تغيرها تغير نفسها؟ وهل تجد الحراره تحرق نفسها؟ أو هل رايت بصيرا قط راى بصره؟ قال عمران لم ار هذا إلا ان تخبرني يا سيدى اهو في الخلق؟ ام الخلق فيه؟ قال الرضا عليه السلام: اجل يا عمران عن ذلك ليس هو في الخلق ولا الخلق فيه تعالى عن ذلك وساء علمك ما تعرفه ولا قوه الا بالله اخبرني عن المرآه أنت فيها ام هي فيك؟ فان كان ليس واحد منكما في صاحبه فباى شئ استدللت بها على نفسك يا عمران قال: بضوء بينى وبينها قال الرضا عليه السلام: هل ترى من ذلك الضوء في المرآه اكثر مما تراه في عينك؟ قال: نعم قال الرضا عليه السلام: فارناه فلم يحر جوابا قال: فلا ارى النور إلا وقد دلك ودل المرآه على انفسكما من غير ان يكون في واحد منكما ولهذا امثال كثيره غير هذا لا يجد الجاهل فيها مقالا ولله المثل الاعلى ثم التفت الى المأمون فقال: الصلاه قد حضرت فقال عمران: يا سيدى لا تقطع علي مسألتي فقد رق قلبى قال الرضا عليه السلام: نصلى ونعود فنهض ونهض المأمون فصلى الرضا عليه السلام داخلا وصلى الناس خارجا خلف محمد بن جعفر ثم خرجا فعاد الرضا عليه السلام الى مجلسه ودعا بعمران فقال: سل يا عمران: قال: يا سيدى الا تخبرني عن الله عز وجل هل يوحد بحقيقه أو يوحد بوصف؟ قال الرضا عليه السلام: ان الله المبدئ الواحد الكائن الاول لم يزل واحدا لا شئ معه فردا لا ثانى معه لا معلوما ولا مجهولا ولا محكما ولا متشابها ولا مذكورا ولا منسيا ولا شيئا يقع عليه اسم شئ من الاشياء غيره ولا من وقت كان ولا الى وقت يكون ولا بشئ قام ولا الى شئ يقوم ولا الى شئ استند ولا في شئ استكن وذلك كله قبل الخلق إذ لا شئ غيره وما اوقعت عليه من الكل فهى صفات محدثه وترجمه يفهم بها من فهم. واعلم ان الابداع والمشيئه والاراده معناها واحد واسماؤها ثلاثه وكان اول ابداعه وارادته ومشيته الحروف التي جعلها اصلا لكل شئ ودليلا على كل مدرك وفاصلا لكل مشكل وبتلك الحروف تفريق كل شئ من اسم حق وباطل أو فعل أو مفعول أو معنى أو غير معنى وعليها اجتمعت الامور كلها ولم يجعل للحروف في ابداعه لها معنى غير انفسها تتناهى ولا وجود لها لانها مبدعه بالابداع والنور في هذا الموضع اول فعل الله الذي هو نور السموات والأرض والحروف هي المفعول بذلك الفعل وهي الحروف التي عليها مدار الكلام والعبادات كلها من الله عز وجل علمها خلقه وهي ثلاثه وثلاثون حرفا فمنها ثمانيه وعشرون حرفا تدل على لغات العربيه ومن الثمانيه والعشرين اثنان وعشرون حرفا تدل على لغات السريانية والعبرانية ومنها خمسه احرف متحرفه في سائر اللغات. من العجم والاقاليم واللغات كلها وهي خمسه احرف تحرفت من الثمانيه والعشرين حرفا من اللغات فصارت الحروف ثلاثه وثلاثين حرفا فاما الخمسه المختلفه فيتجحخ لا يجوز ذكرها اكثر مما ذكرناه ثم جعل الحروف بعد احصائها واحكام عدتها فعلا منه كقوله عز وجل: (كن فيكون) وكن منه صنع وما يكون به المصنوع فالخلق الاول من الله عز وجل الابداع لا وزن له ولا حركه ولا سمع ولا لون ولا حس والخلق الثاني الحروف لا وزن لها ولا لون وهي مسموعه موصوفه غير منظور إليها والخلق الثالث ما كان من الانواع كلها محسوسا ملموسا ذا ذوق منظورا إليه والله تبارك وتعالى سابق للابداع لانه ليس قبله عز وجل شئ ولا كان معه شئ والابداع سابق للحروف والحروف لا تدل على غير نفسها قال المأمون: وكيف لا تدل على غير انفسها؟ قال الرضا عليه السلام: لان الله تبارك وتعالى لا يجمع منها شيئا لغير معنى ابدا فإذا الف منها احرفا اربعه أو خمسه أو سته أو اكثر من ذلك أو اقل لم يؤلفها بغير معنى ولم يكن إلا لمعنى محدث لم يكن قبل ذلك شئ قال عمران: فكيف لنا بمعرفه ذلك؟ قال الرضا عليه السلام: أما المعرفة فوجه ذلك وبيانه: انك: تذكر الحروف إذا لم ترد بها غير نفسها ذكرتها فردا فقلت: ا ب ت ث ج ح خ حتى تأتى على آخرها فلم تجد لها معنى غير انفسها وإذا الفتها وجمعت منها احرفا وجعلتها اسما وصفه لمعنى ما طلبت ووجه ما عنيت كانت دليله علي معانيها داعيه الى الموصوف بها افهمته؟ قال: نعم قال الرضا عليه السلام: واعلم انه لا يكون صفه لغير موصوف ولا اسم لغير معنى ولا حد لغير محدود والصفات والاسماء كلها تدل على الكمال والوجود ولا تدل على الاحاطه كما تدل الحدود التي هي التربيع والتثليث والتسديس لأن الله عز وجل تدرك معرفته بالصفات والاسماء ولا تدرك بالتحديد بالطول والعرض والقله والكثره واللون والوزن وما اشبه ذلك: وليس يحل بالله وتقدس شئ من ذلك حتى يعرفه خلقه بمعرفتهم انفسهم بالضرورة التي ذكرنا ولكن يدل على الله عز وجل بصفاته ويدرك باسمائه ويستدل عليه بخلقه حق لا يحتاج في ذلك الطالب المرتاد الى رؤيه عين ولا استماع اذن ولا لمس كف ولا احاطه بقلب ولو كانت صفاته جل ثناؤه لا تدل عليه اسماؤه لا تدعو إليه والمعلمة من الخلق لا تدركه لمعناه كانت العبادة من الخلق لاسمائه وصفاته دون معناه فلولا ان ذلك كذلك لكان المعبود الموحد غير الله لان صفاته واسمائه غيره افهمت؟ قال: نعم يا سيدى زدنى قال الرضا عليه السلام: اياك وقول الجهال من أهل العمى والضلال الذين يزعمون ان الله جل وتقدس موجود في الاخرة للحساب في الثواب والعقاب وليس بموجود في الدنيا للطاعه والرجاء ولو كان في الوجود لله عز وجل نقص واهتضام لم يوجد في الاخرة ابدا ولكن القوم تاهوا وعموا وصموا عن الحق من حيث لا يعلمون وقوله عز وجل: (ومن كان في هذه اعمى فهو في الاخرة اعمى واضل سبيلا) يعنى اعمى عن الحقائق الموجودة وقد علم ذووا الالباب ان الاستدلال على ما هناك لا يكون إلا بما هيهنا ومن اخذ علم ذلك برايه وطلب وجوده وادراكه عن نفسه دون غيرها لم يزدد من علم ذلك إلا بعدا لان الله عز وجل جعل علم ذلك خاصه عند قوم يعقلون ويعلمون ويفهمون قال عمران: يا سيدى الا تخبرني عن الابداع اخلق هو ام غير خلق؟ قال الرضا عليه السلام: بل خلق ساكن لا يدرك بالسكون وإنما صار خلقا لانه شئ محدث والله تعالى الذي احدثه فصار خلقا له وإنما هو الله عز وجل وخلقه لا ثالث بينهما ولا ثالث غيرهما فما خلق الله عز وجل لم يعد ان يكون خلقه ويكون الخلق ساكنا ومتحركا ومختلفا ومؤتلفا ومعلوما ومتشابها وكل ما وقع عليه حد فهو خلق الله عز وجل. واعلم ان كل ما اوجدتك الحواس فهو معنى مدرك للحواس وكل حاسه تدل على ما جعل الله عز وجل لها في ادراكها والفهم من القلب بجميع ذلك كله. واعلم الواحد الذي هو قائم بغير تقدير ولا تحديد خلق خلقا مقدرا بتحديد وتقدير وكان الذي خلق خلقين اثنين التقدير والمقدر وليس في كل واحد منهما لون ولا وزن ولا ذوق فجعل احدهما يدرك بالاخر وجعلهما مدركين بنفسهما ولم يخلق شيئا فردا قائما بنفسه دون غيره للذى اراد من الدلاله على نفسه واثبات وجوده فالله تبارك وتعالى فرد واحد لا ثانى معه يقيمه ولا يعضده ولا يكنه والخلق يمسك بعضه بعضا باذن الله تعالى ومشيئته وإنما اختلف الناس في هذا الباب حتى تاهوا وتحيروا وطلبوا الخلاص من الظلمه بالظلمة في وصفهم الله تعالى بصفة انفسهم فازدادوا من الحق بعدا ولو وصفوا الله عز وجل بصفاته ووصفوا المخلوقين بصفاتهم لقالوا بالفهم واليقين ولما اختلفوا فلما طلبوا من ذلك ما تحيروا فيه ارتكبوا والله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم قال عمران: يا سيدى اشهد انه كما وصفت ولكن بقيت لي مسألة قال: سل عما اردت قال: اسألك عن الحكيم في أي شئ هو؟ وهل يحيط به شئ؟ وهل يتحول من شئ الى شئ؟ أو به حاجه الى شئ؟ قال الرضا عليه السلام: اخبرك يا عمران فاعقل ما سألت عنه فانه من اغمض ما يرد على الخلق في مسائلهم وليس يفهم المتفاوت عقله العازب حلمه ولا يعجز عن فهمه اولوا العقل المنصفون أما اول ذلك فلو كان خلق ما خلق لحاجه منه لجاز لقائل ان يقول: يتحول الى ما خلق لحاجته الى ذلك ولكنه عز وجل لم يخلق شيئا لحاجه ولم يزل ثابتا لا في شئ ولا على شئ ان الخلق يمسك بعضه بعضا ويدخل بعضه في بعض ويخرج منه والله جل وتقدس بقدرته يمسك ذلك كله وليس يدخل في شئ ولا يخرج منه ولا يؤده حفظه ولا يعجز عن امساكه ولا يعرف أحد من الخلق كيف ذلك؟ إلا الله عز وجل ومن اطلعه عليه من رسله وأهل سره والمستحفظين لامره وخزانه القائمين بشريعته وإنما امره كلمح البصر أو هو اقرب إذا شاء شيئا فانما يقول له (كن فيكون) بمشيئته وارادته وشئ من خلقه اقرب إليه من شئ ولا شئ ابعد منه من شئ افهمت يا عمران؟ قال: نعم يا سيدى قد فهمت واشهد ان الله تعالى على ما وصفت ووحدت واشهد ان محمدا (ص) عبده المبعوث بالهدى ودين الحق ثم خر ساجدا نحو القبله واسلم.
قال الحسن بن محمد النوفلي: فلما نظر المتكلمون الى كلام عمران الصابى وكان جدلا لم يقطعه عن حجته أحد منهم قط لم يدن من الرضا عليه السلام أحد منهم ولم يسألوه عن شئ وامسينا فنهض المأمون والرضا عليه السلام فدخلا وانصرف الناس وكنت مع جماعه من اصحابنا إذ بعث الى محمد بن جعفر فاتيته فقال لي: يا نوفلي اما رايت ما جاء به صديقك؟! لا والله ما ظننت ان على بن موسى الرضا عليه السلام خاض في شئ من هذا قط ولا عرفناه به انه كان يتكلم بالمدينة أو يجتمع إليه اصحاب الكلام قلت: قد كان الحاج ياتونه فيسألونه عن اشياء من حلالهم وحرامهم فيجيبهم وربما كلم من ياتيه بحاجه فقال محمد بن جعفر: يا أبا محمد انى اخاف عليه ان يحسده عليه هذا الرجل فيسمه أو يفعل به بليه فاشر عليه بالامساك عن هذه الاشياء قلت: إذا لا يقبل منى وما اراد الرجل إلا امتحانه ليعلم هل عنده شئ من علوم آبائه عليه السلام؟ فقال لي: قل له: ان عمك قد كره هذا الباب واحب ان تمسك عن هذه الاشياء لخصال شتى فلما انقلبت الى منزل الرضا عليه السلام اخبرته بما كان عن عمه محمد بن جعفر فتبسم عليه السلام ثم قال: حفظ الله عمى ما اعرفني به لم كره ذلك؟ يا غلام صر الى عمران الصابى فاتني به فقلت: جعلت فداك انا اعرف موضعه وهو عند بعض اخواننا من الشيعه قال: فلا باس قربوا إليه دابه فصرت الى عمران فاتيته به فرحب به ودعا بكسوه فخلعها عليه وحمله ودعا بعشره آلاف درهم فوصله بها قلت: جعلت فداك حكيت فعل جدك أمير المؤمنين عليه السلام قال عليه السلام: هكذا نحب ثم دعا عليه السلام بالعشاء فاجلسني عن يمينه واجلس عمران عن يساره حتى إذا فرغنا قال لعمران: انصرف مصاحبا وبكر علينا نطعمك طعام المدينة فكان عمران بعد ذلك يجتمع إليه المتكلمون من اصحاب المقالات فيبطل امرهم حتى اجتنبوه ووصله المأمون بعشره آلاف درهم واعطاه الفضل مالا وحمله وولاه الرضا عليه السلام صدقات بلخ فاصاب الرغائب .

۲- ذكر مجلس الرضا عليه السلام مع سليمان المروزى متكلم خراسان عند المأمون في التوحيد
[حدثنا أبو محمد جعفر بن على بن أحمد الفقيه رضى الله عنه قال: حدثنا أبو محمد الحسن بن محمد بن على بن صدقه القمى قال:]
حدثنا أبو عمرو محمد بن عمرو بن عبد العزيز الانصاري الكجى قال: حدثني من سمع الحسن بن محمد النوفلي يقول: قدم سليمان المروزى متكلم خراسان على المأمون فأكرمه ووصله ثم قال له: ان ابن عمى على بن موسى الرضا عليهما السلام قدم علي من الحجاز وهو يحب الكلام واصحابه فلا عليك ان تصير الينا يوم الترويه لمناظرته فقال سليمان: يا أمير المؤمنين انى اكره ان اسال مثله في مجلسك في جماعه من بني هاشم فينتقض عند القوم إذا كلمني ولا يجوز الاستقصاء عليه قال المأمون إنما وجهت إليه لمعرفتي بقوتك وليس مرادى الا ان تقطعه عن حجه واحده فقط فقال سليمان: حسبك يا أمير المؤمنين اجمع بينى وبينه وخلنى والذم فوجه المأمون الى الرضا عليه السلام فقال: انه قدم الينا من أهل مروز وهو واحد خراسان من اصحاب الكلام فإن خف عليك ان تتجشم المصير الينا فعلت فنهض عليه السلام للوضوء وقال لنا: تقدموني وعمران الصابى معنا فصرنا الى الباب فاخذ ياسر وخالد بيدى فادخلاني على المأمون فلما سلمت قال: اين اخى أبو الحسن ابقاه الله تعالى؟ قلت: خلفته يلبس ثيابه وامرنا ان نتقدم ثم قلت: يا أمير المؤمنين ان عمران مولاك معى وهو على الباب فقال: ومن عمران؟ قلت: الصابى الذي اسلم على يدك قال: فليدخل فدخل فرحب به المأمون ثم قال له يا عمران لم تمت حتى صرت من بني هاشم قال: الحمد لله الذي شرفني بكم يا أمير المؤمنين فقال له المأمون: يا عمران هذا سليمان المروزى متكلم خراسان قال عمران: يا أمير المؤمنين انه يزعم واحد خراسان في النظر وينكر البداء قال: فلم لا تناظروه؟ قال عمران ذلك إليه فدخل الرضا عليه السلام فقال: في أي شئ كنتم؟ قال عمران: يا بن رسول الله هذا سليمان المروزى فقال له سليمان: اترضى بابى الحسن وبقوله فيه؟ فقال عمران: قد رضيت بقول أبي الحسن في البداء على ان ياتيني فيه بحجه احتج بها على نظرائي من أهل النظر قال المأمون؟ يا أبا الحسن ما تقول فيما تشاجرا فيه؟ قال: وما انكرت من البداء يا سليمان والله عز وجل يقول: (اولم ير الانسان انا خلقناه من قبل ولم يك شيئا) ويقول عز وجل: (وهو الذي يبدء الخلق ثم يعيده) ويقول: (بديع السموات والأرض) ويقول عز وجل (يزيد في الخلق ما يشاء) ويقول: (وبدء خلق الانسان من طين) ويقول عز وجل: (وآخرون مرجون لامر الله أما يعذبهم وأما يتوب عليهم) ويقول عز وجل: (وما يعمر من معمر ولا ينقص من عمره إلا في كتاب) قال سليمان: هل رويت فيه من آبائك شيئا؟ قال: نعم رويت عن أبي عن أبي عبد الله عليه السلام انه قال: ان لله عز وجل علمين علما مخزونا مكنونا لا يعلمه الا هو من ذلك يكون البداء وعلما علمه ملائكته ورسله فالعلماء من أهل بيت نبينا يعلمونه قال سليمان: احب ان تنزعه لي من كتاب الله عز وجل قال: قول الله عز وجل لنبيه (ص): (فتول عنهم فما أنت بملوم) اراد هلاكهم ثم بدا لله تعالى فقال: (وذكر فإن الذكرى تنفع المؤمنين) قال سليمان: زدنى جعلت فداك قال الرضا: لقد اخبرني أبي عن آبائه عليهم السلام عن رسول الله (ص) قال: ان الله عز وجل اوحى الى نبى من انبيائه ان اخبر فلانا الملك: انى متوفيه الى كذا وكذا فاتاه ذلك النبي فاخبره فدعا الى الملك وهو على سريره حتى سقط من السرير وقال يا رب اجلني حتى يشب طفلي وقضى امرى فأوحى الله عز وجل الى ذلك النبي ان ائت فلانا الملك فاعلم انى قد انسيت في اجله وزدت في عمره الى خمس عشره سنه فقال ذلك النبي عليه السلام: يا رب انك لتعلم انى لم اكذب قط فأوحى الله عز وجل إليه: إنما أنت عبد مامور فأبلغه ذلك والله لا يسئل عما يفعل ثم التفت الى سليمان فقال: احسبك ضاهيت اليهود في هذا الباب قال: اعوذ بالله من ذلك وما قالت اليهود قال: قالت اليهود: (يد الله مغلوله) يعنون: ان الله تعالى قد فرغ من الامر فليس يحدث شيئا فقال الله عز وجل: (غلت ايديهم ولعنوا بما قالوا) ولقد سمعت قوما سالوا أبي موسى بن جعفر عليه السلام عن البداء فقال: وما ينكر الناس من البداء وان يقف الله قوما يرجيهم لامره قال سليمان: الا تخبرني عن (انا انزلناه في ليله القدر) في أي شئ انزلت؟ قال: يا سليمان ليله القدر يقدر الله عز وجل فيها ما يكون من السنه الى السنه من حياه أو موت أو خير أو شر أو رزق فما قدره في تلك الليله فهو من المحتوم قال سليمان: الان قد فهمت جعلت فداك فزدني قال: يا سليمان ان من الامور امورا موقوفه عند الله عز وجل يقدم منها ما يشاء ويؤخر ما يشاء ويمحو ما يشاء يا سليمان ان عليا عليه السلام كان يقول: العلم علمان فعلم علمه الله وملائكته ورسله فما علمه ملائكته ورسله فانه يكون ولا يكذب نفسه ولا ملائكته ولا رسله وعلم عنده مخزون لم يطلع عليه احدا من خلقه يقدم منه ما يشاء ويؤخر منه ما يشاء ويمحو ما يشاء ويثبت ما يشاء قال سليمان للمأمون: يا أمير المؤمنين لا انكر بعد يومى هذا البداء ولا اكذب به ان شاء الله فقال المأمون: يا سليمان سل أبي الحسن عما بدا لك وعليك بحسن الاستماع والانصاف قال سليمان: يا سيدى اسالك؟ قال الرضا عليه السلام: سل عما بدا لك قال: ما تقول فيمن جعل الارادة اسما وصفه مثل حى وسميع وبصير وقدير؟ قال الرضا عليه السلام: انما قلتم: حدثت الاشياء واختلفت لانه شاء واراد ولم تقولوا: حدثت الاشياء واختلفت لانه سميع بصير فهذا دليل على انهما ليستا مثل سميع ولا بصير ولا قدير قال: سليمان فانه لم يزل مريدا قال عليه السلام: يا سليمان فارادته غيره قال: نعم قال: فقد اثبت معه شيئا غيره لم يزل قال سليمان: ما اثبت قال الرضا عليه السلام: اهي محدثه؟ قال سليمان: لا لا ما هي محدثه فصاح به المأمون! وقال يا سليمان: مثله يعابا أو يكابر؟! عليك بالانصاف اما ترى من حولك من أهل النظر؟! ثم قال: كلمه يا أبا الحسن فانه متكلم خراسان فاعاد عليه المساله فقال: هي محدثه يا سليمان فإن الشئ إذا لم يكن ازليا كان محدثا وإذا لم يكن محدثا كان ازليا قال سليمان: ارادته منه كما ان سمعه وبصره وعلمه منه قال الرضا عليه السلام فاراد نفسه قال: لا قال: فليس المريد مثل السميع والبصير قال سليمان: إنما اراد نفسه كما سمع نفسه وابصر نفسه وعلم نفسه قال الرضا عليه السلام: ما معنى اراد نفسه؟ اراد ان يكون شيئا واراد ان يكون حيا أو سميعا بصيرا أو قديرا؟ قال: نعم قال الرضا عليه السلام: افبارادته كان ذلك؟ قال سليمان: نعم قال الرضا عليه السلام: فليس لقولك: اراد يكون حيا سميعا بصيرا معنى إذا لم يكن ذلك بارادته قال سليمان: بلى قد كان ذلك بارادته فضحك المأمون ومن حوله وضحك الرضا عليه السلام ثم قال لهم: ارفقوا بمتكلم خراسان يا سليمان فقد حال عندكم عن حاله وتغير عنها وهذا ما لا يوصف الله عز وجل به فانقطع ثم قال الرضا عليه السلام: يا سليمان اسألك عن مسأله قال: سل جعلت فداك قال: اخبرني عنك و عن اصحابك تكلمون الناس بما تفقهون وتعرفون؟ أو بما لا تفقهون ولا تعرفون؟ قال: بل بما نفقه ونعلم قال الرضا عليه السلام: فالذي يعلم الناس ان المريد غير الارادة وان المريد قبل الارادة وان الفاعل قبل المفعول وهذا يبطل قولكم: ان الارادة والمريد شئ واحد قال: جعلت فداك ليس ذلك منه على ما يعرف الناس ولا على ما يفقهون قال الرضا عليه السلام: فاراكم ادعيتم علم ذلك بلا معرفه وقلتم: الارادة كالسمع والبصر إذا كان ذلك عندكم على ما لا يعرف ولا يعقل فلم يحر جوابا ثم قال الرضا عليه السلام: يا سليمان هل يعلم الله جميع ما في الجنة والنار؟ قال سليمان: نعم قال: افيكون ما علم الله تعالى انه يكون من ذلك؟ قال: نعم قال: فإذا حتى لا يبقى منه شئ إلا كان ايزيدهم أو يطويه عنهم؟ قال سليمان: بل يزيدهم قال: فاراه في قولك قد زادهم ما لم يكن في علمه انه يكون قال: جعلت فداك فالمريد لا غايه له قال: فليس يحيط علمه عندكم بما يكون فيهما إذا لم يعرف غايه ذلك وإذا لم يحط علمه بما يكون فيهما لم يعلم ما يكون فيهما قبل ان يكون تعالى الله عز وجل عن ذلك علوا كبيرا قال سليمان: إنما قلت: لا يعلمه لانه لا غايه لهذا لان الله عز وجل وصفهما بالخلود وكرهنا ان نجعل لهما انقطاعا قال الرضا عليه السلام: ليس علمه بذلك بموجب لانقطاعه عنهم لانه قد يعلم ذلك ثم يزيدهم ثم لا يقطعه عنهم وكذلك قال الله عز وجل في كتابه: (كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب) وقال لاهل الجنة: (عطاء غير مجذوذ) وقال عز وجل: (وفاكهه كثيره لا مقطوعه وممنوعه) فهو عز وجل يعلم ذلك ولا يقطع عنهم الزيادة ارايت ما اكل أهل الجنة وما شربوا ليس يخلف مكانه؟ قال: بلى قال: افيكون يقطع ذلك عنهم وقد اخلف مكانه؟ قال سليمان: لا قال: فكذلك كلما يكون فيها إذا اخلف مكانه فليس بمقطوع عنهم قال سليمان: بلى يقطعه عنهم ولا يزيدهم قال الرضا عليه السلام: إذا يبيد فيها وهذا يا سليمان ابطال الخلود وخلاف الكتاب لأن الله عز وجل يقول: (لهم ما يشاؤن فيها ولدينا مزيد) ويقول عز وجل: (عطاء غير مجذوذ) ويقول عز وجل: (وما هم عنها بمخرجين) ويقول عز وجل: (خالدين فيها ابدا) ويقول عز وجل: (وفاكهه كثيره لا مقطوعه ولا ممنوعه) فلم يحر جوابا. ثم قال الرضا عليه السلام: يا سليمان الا تخبرني عن الارادة فعل هي ام غير فعل؟ قال: بلى هي فعل قال عليه السلام: فهى محدثه لأن الفعل كله محدث قال: ليست بفعل قال: فمعه غيره لم يزل قال سليمان: الارادة هي الانشاء قال: يا سليمان هذا الذي عبتموه على ضرار واصحابه من قولهم: ان كل ما خلق الله عز وجل في سماء أو ارض أو بحر أو بر من كلب أو خنزير أو قرد أو انسان أو دابه اراده الله وان اراده الله تحيى وتموت وتذهب وتاكل وتشرب وتنكح وتلذ وتظلم وتفعل الفواحش وتكفر وتشرك فيبرا منها ويعاد بها وهذا حدها قال سليمان: انها كالسمع والبصر والعلم قال الرضا عليه السلام: قد رجعت الى هذا ثانيه فاخبرني عن السمع والبصر والعلم امصنوع؟ قال سليمان: لا قال الرضا عليه السلام: فكيف نفيتموه؟! قلتم: لم يرد ومره قلتم: اراد! وليست بمفعول له قال سليمان: إنما ذلك كقولنا: مره علم ومره لم يعلم قال الرضا عليه السلام: ليس ذلك سواء لأن نفى المعلوم ليس بنفى العلم ونفى المراد نفى الارادة ان تكون لأن الشئ إذا لم يرد لم تكن اراده فقد يكون العلم ثابتا وان لم يكن المعلوم بمنزله البصر فقد يكون الانسان بصيرا وان لم يكن المبصر ويكون العلم ثابتا وان يكن المعلوم قال سليمان: انها مصنوعه قال: فهى محدثه ليست كالسمع والبصر لأن السمع والبصر ليسا بمصنوعين وهذه مصنوعه قال. سليمان: انها صفه من صفاته لم تزل قال: فينبغي أن يكون الانسان لم يزل لأن صفته لم تزل قال سليمان: لا لانه لم يفعلها قال الرضا عليه السلام: يا خراساني ما اكثر غلطك! افليس بارادته وقوله تكون الاشياء؟ قال سليمان: لا قال: فإذا لم تكن بارادته ولا مشيئته ولا امره ولا بالمباشرة فكيف يكون ذلك؟ تعالى الله عن ذلك فلم يحر جوابا ثم قال الرضا عليه السلام: الا اتخبرني عن قول الله عز وجل: (وإذا اردنا ان نهلك قريه امرنا مترفيها ففسقوا فيها) يعنى بذلك انه يحدث اراده قال له: نعم قال عليه السلام: فإذا حدث اراده كان قولك: ان الارادة هي هو أو شئ منه باطلا لانه لا يكون ان يحدث نفسه ولا يتغير عن حاله تعالى الله عن ذلك قال سليمان: انه لم يكن عنى بذلك انه يحدث اراده قال: فما عنى به؟ قال: عنى فعل الشئ قال الرضا عليه السلام: ويلك كم تردد في هذه المساله؟ وقد اخبرتك ان الارادة محدثه لأن فعل الشئ محدث قال: فليس لها معنى قال الرضا عليه السلام: قد وصف نفسه عندكم حتى وصفها بالارادة بما لا معنى له فإذا لم يكن لها معنى قديم ولا حديث بطل قولكم: ان الله عز وجل لم يزل مريدا قال سليمان: إنما عنيت انها فعل من الله تعالى لم يزل قال: الم تعلم ان ما لم يزل لا يكون مفعولا وقديما وحديثا في حاله واحده؟ فلم يحر جوابا. قال الرضا عليه السلام: لا باس اتمم مسألتك قال سليمان: قلت: ان الارادة صفه من صفاته قال: كم تردد انها صفه من صفاته فصفته محدثه أو لم تزل؟ قال سليمان: محدثه قال الرضا عليه السلام: الله اكبر! فالاراده محدثه وان كانت صفه من صفاته لم تزل فلم يرد شيئا قال الرضا عليه السلام: ان ما لم يزل لا يكون مفعولا قال سليمان: ليس الاشياء اراده ولم يرد شيئا قال الرضا عليه السلام: وسوست يا سليمان فقد فعل وخلق ما لم يزل خلقه وفعله وهذه صفه من لا يدرى ما فعل؟ تعالى الله عن ذلك قال سليمان: يا سيدى فقد اخبرتك انها كالسمع والبصر والعلم قال المأمون: ويلك يا سليمان! كم هذا الغلط والترداد اقطع وخذ في غيره إذ لست تقوى على غير هذا الرد قال الرضا عليه السلام: دعه يا أمير المؤمنين لا تقطع عليه مسالته فيجعلها حجه تكلم يا سليمان قال: قد اخبرتك انها كالسمع والبصر والعلم قال الرضا عليه السلام: لا باس اخبرني عن معنى هذه امعنى واحد ام معان مختلفه؟ قال سليمان: معنى واحد قال الرضا عليه السلام: فمعنى الارادات كلها معنى واحد قال سليمان: نعم قال الرضا عليه السلام: فان كان معناها معنى واحدا كانت اراده القيام اراده القعود واراده الحياه اراده الموت إذا كانت ارادته واحده لم تتقدم بعضها بعضا ولم يخالف بعضها بعضا وكانت شيئا واحدا قال سليمان: ان معناها مختلف قال عليه السلام: فاخبرني عن المريد اهو الارادة أو غيرها؟ قال سليمان بل هو الارادة قال الرضا عليه السلام: فالمريد عندكم مختلف إذا كان هو الارادة قال يا سيدى ليس الارادة المريد قال: فالاراده محدثه وإلا فمعه غيره افهم وزد في مسالتك قال سليمان: فانها اسم من اسمائه قال الرضا عليه السلام: هل سمى نفسه بذلك؟ قال سليمان: لا لم يسم به نفسه بذلك قال الرضا عليه السلام: فليس لك ان تسميه بما لم يسم به نفسه قال: قد وصف نفسه بانه مريد قال الرضا عليه السلام: ليس صفته نفسه انه مريد اخبار عن انه اراده ولا اخبار عن ان الارادة اسم من اسمائه قال سليمان: لأن ارادته علمه قال الرضا عليه السلام: يا جاهل! فإذا علم الشئ فقد اراده قال سليمان اجل: فقال: فإذا لم يرده لم يعلمه قال سليمان: اجل قال: من اين قلت ذاك؟ وما الدليل على ان ارادته علمه؟ وقد يعلم ما لا يريده ابدا وذلك قوله عز وجل: (ولئن شئنا لنذهبن بالذى اوحينا اليك) فهو يعلم كيف يذهب به وهو لا يذهب به ابدا قال سليمان: لانه قد فرغ من الامر فليس يزيد فيه شيئا قال الرضا عليه السلام: هذا قول اليهود فكيف قال تعالى: (ادعوني استجب لكم) قال سليمان: إنما عنى بذلك انه قادر عليه قال: افيعد ما لا يفى به فكيف قال: (يزيد في الخلق ما يشاء) وقال عز وجل: (يمحو الله ما يشاء ويثبت وعنده ام الكتاب) وقد فرغ من الامر فلم يحر جوابا قال الرضا عليه السلام: يا سليمان هل يعلم ان انسانا يكون ولا يريد ان يخلق انسانا ابدا وان انسانا يموت اليوم ولا يريد ان يموت اليوم؟ قال سليمان: نعم قال الرضا عليه السلام: فيعلم انه يكون ما يريد ان يكون أو يعلم انه يكون ما لا يريد أن يكون قال: يعلم انهما يكونان جميعا قال الرضا عليه السلام: إذا يعلم ان انسانا حى ميت قائم قاعدا عمي بصير في حاله واحده وهذا هو المحال قال: جعلت فداك فانه يعلم انه يكون احدهما دون الاخر قال: لا باس فايهما يكون الذي اراد ان يكون أو الذي لم يرد ان يكون؟ قال سليمان: الذي اراد ان يكون فضحك الرضا عليه السلام والمأمون واصحاب المقالات قال الرضا عليه السلام: غلطت وتركت قولك: انه يعلم ان انسانا يموت اليوم وهو لا يريد ان يموت اليوم وانه يخلق خلقا وانه لا يريد ان يخلقهم وإذا لم يجز العلم عندكم بما لم يرد ان يكون فانما يعلم ان يكون ما اراد ان يكون قال سليمان: فانما قولى: ان الارادة ليست هو ولا غيره قال الرضا عليه السلام: يا جاهل! إذا قلت: ليست هو فقد جعلتها غيره وإذا قلت: ليست هي غيره فقد جعلتها هو قال سليمان: فهو يعلم كيف يصنع الشئ؟ قال: نعم قال سليمان: فإن ذلك اثبات للشئ قال الرضا عليه السلام: احلت لان الرجل قد يحسن البناء وان لم يبن ويحسن الخياطة وان لم يخط ويحسن صنعه الشئ وان لم يصنعه ابدا ثم قال عليه السلام له: يا سليمان هل تعلم انه واحد لا شئ معه؟ قال: نعم قال الرضا عليه السلام. فيكون ذلك اثباثا للشئ قال سليمان: ليس يعلم انه واحد لا شئ معه قال الرضا عليه السلام: افتعلم أنت ذاك؟ قال: نعم قال: فانت يا سليمان إذا اعلم منه قال سليمان: المساله محال قال: محال عندك انه واحد لا شئ معه وانه سميع بصير حكيم قادر قال: نعم قال: فكيف اخبر عز وجل انه واحد حى سميع بصير حكيم قادر عليم خبير وهو لا يعلم ذلك وهذا رد ما قال وتكذيبه تعالى الله عن ذلك ثم قال له الرضا عليه السلام: فكيف يريد صنع ما لا يدرى صنعه ولا ما هو؟ وإذا كان الصانع لا يدرى كيف يصنع الشئ قبل ان يصنعه؟ فانما هو متحير تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا قال سليمان: فإن الارادة القدره قال الرضا عليه السلام: وهو عز وجل يقدر على ما لا يريده ابدا ولا بد من ذلك لانه قال تبارك وتعالى: (ولئن شئنا لنذهبن بالذى اوحينا اليك) فلو كانت الارادة هي القدره كان قد اراد أن يذهب به لقدرته فانقطع سليمان فقال المأمون عند ذلك: يا سليمان هذا اعلم هاشمى ثم تفرق القوم. قال مصنف هذا الكتاب رضى الله عنه: كان المأمون يجلب على الرضا عليه السلام من متكلمي الفرق والاهواء المضله كل من سمع به حرصا على انقطاع الرضا عليه السلام عن الحجه مع واحد منهم وذلك حسدا منه له ولمنزلته من العلم فكان لا يكلمه أحد إلا اقر له بالفضل والتزم الحجه له عليه لأن الله تعالى ذكره يابى إلا ان يعلى كلمته ويتم نوره وينصر حجته وهكذا وعد تبارك وتعالى في كتابه فقال: (انا لننصر رسلنا والذين آمنوا في الحياه الدنيا) يعنى بالذين آمنوا الائمه الهداه واتباعهم العارفين بهم والاخذين عنهم بنصرهم بالحجه على مخالفيهم ما داموا في الدنيا وكذلك يفعل بهم في الاخرة وان الله عز وجل لا يخلف الميعاد.




--------------------------------------------------------------------------------

[۱] برای روايت محمد بن الفضل الهاشمي از امام صادق ؛ روايت ابان بن عثمان از او در کافي، ۳/۴۶۱/۱۱ قابل ذکر است. برای روايت او از امام هفتم، نک: تفسير عياشی، ۱/۲۴۲/۱۳۵؛ دعوات راوندي، ۷۰/۱۶۸؛ روايت حسين بن سعيد از محمد بن الفضل از موسی بن بکر از امام هفتم، نک: کافي، ۳/۵۴۲/۳؛ روايتی از او به واسطه از امام هفتم، در غيبت طوسی، ص ۳۷؛ برای روايت محمد بن الفضل از امام رضا، نک: عيون اخبار، ۱/۲۷۲/۱؛ دلائل الامامة، ۱۹۱ ؛ خرائج، ۱/۳۴۱؛ برای روايت حسن بن محبوب از محمد بن الفضل از ابو حمزه ثمالي، نک: بصائر صفار، ۴۶۹/۳؛ باز روايت محمد بن الفضل از ابو حمزه، در فضائل الشيعة، ۳۶/۳۳؛ علل الشرايع، ۱/۱۹۶/۵؛ از داود الرقي، در همان، ۲/۳۴۷/۵؛ از سعد الجلاب از امام صادق در همان، ۲/۵۰۴/۱ . در مورد روايات از امام رضا بايد تحقيق کرد که چگونه نجاشی به آن اشاره نکرده است؛ آيا کسی ديگر در اين روايات مد نظر است؟ به هر حال برای تمييز همه اين موارد نياز به تحقيق مستقل است.

[۲] نک: روايتی از يک اسحاق بن الفضل از امام صادق در تهذيب شيخ طوسي که شايد منظور او باشد؛ نک: ۲/۳۱۱/۱۲۶۳ ؛ مقايسه کنيد با کسی ديگر از همين خاندان با همين نام که از دو امام باقر و صادق روايت می کند؛ نک: رجال طوسي، ۱۲۵/۱۲۵۶ ؛ نيز نک: همان، ۱۶۲/۱۸۳۰ که در آن از اسحاق بن الفضل بن عبد الرحمان الهاشمي ياد می کند که از همين خاندان بوده است و از اصحاب امام صادق؛ نک: سنن دارقطني، ۴/۱۶۸ درباره نسب احتمالی او.

[۳] روايتی از يک يعقوب بن الفضل در امالي طوسي، ۲۰۹/۳۵۹ ديده شود. مقايُه با مورد ديگر در همان کتاب، ۴۶۳/۱۰۳۱ که حتما منظور کسی ديگر است جز مورد الهاشمي مورد گفتگو.

[۴] شرحی درباره او در کشی، ۲۱۸/۳۹۳: ثقه بوده و از اهل بصره؛ در مورد اسماعيل اين روايات را بايد متذکر شد: روايات ابان بن عثمان از اسماعيل بن الفضل الهاشمي از امام صادق، در الکافي، ۵/۱۹۵/۱۲؛ ۵/۲۸۲/۱؛ ۶/۴۲۶/۳؛ ۷/۲۴۲/۱۳؛ برای روايات او از امام صادق، نيز علل، ۲/۵۰۶/۱؛ برای روايت حسن بن علي ابن فضال از او از امام صادق، نک: امالي صدوق، ۶۲۹/۱؛ روايت اسماعيل بن الفضل از امام صادق؛ نک: الخصال، ۲/۴۵۲/۵۸؛ برای روايت ابان از او، نک: کافي، ۴/۳۴۳/۱۹ ؛ برای روايات ابان بن عثمان از اسماعيل بن الفضل از امام ششم، نک: الکافي، ۴/۳۴۹/۸؛ ۵/۱۹۱/۹؛ ۵/۲۱۰/۷؛ ۵/۲۶۵/۷؛ ۵/۲۷۶/۴؛ ۷/۲۴۰/۴؛ ۷/۲۴۳/۱۸؛ ۷/۳۱۰/۱۲. همه اين موارد بايد به يک شخص مربوط باشد؛ شايد کتابی داشته که اين روايات به آن مربوط است؛ گرچه نجاشی مستقلا از او در رجال نامی نبرده است. از يک محمد بن اسماعيل بن الفضل الهاشمي و روايت او از موسی بن جعفر بايد ياد کرد؛ نک: عيون أخبار الرضا، ۱/۲۰/۱؛ نيز نک: کشف الغمة، ۲/۲۹۸

[۵] شايد هم سهل تحريفی از سعد باشد که نيای اعلای او بوده و در رجال نجاشی اسم سهل اشاره به نيای اعلای وی باشد و نه اشاره به پدر بزرگ بی واسطه او، گرچه با تحريف توأم بوده است.

[۶] روايتی در کافي و برخی ديگر از منابع حديثی هست که در آن از الحسين بن محمد النوفلي روايتی شده که معلوم نيست اصلا مربوط به شخص مورد نظر ما باشد؛ نک: الکافي، ۶/۵۲/۱؛ التوحيد، ۳۹۴/۹؛ ثواب الأعمال، ۱۹۴؛ تهذيب طوسي، ۸/۱۱۵/۳۹۷.

[۷] البته نجاشی در اينجا از يحيی بن الفضل النوفلي هم نامی نبرده است که شايد عموی اين شخص باشد؛ او از موسی بن جعفر روايت می کند؛ نک: فلاح السائل، ۱۹۹. در اين روايت محمد بن جمهور از او روايت می کند. عدم ذکر نجاشی در سياق عبارتش شايد به دليل اين بوده که ابن عقده از او نامی نبرده بوده است. همچنين بايد به عبد الله بن الفضل الهاشمي اشاره کرد که او هم نوفلي است و نجاشی در ۲۲۳/۵۸۵ مستقلا او را مطرح کرده، اما او عموی مؤلف ما نبوده و تنها از آن خاندان و از بنی اعمام است.
جمعه ۱۴ دي ۱۳۸۶ ساعت ۴:۴۰
نظرات



نمایش ایمیل به مخاطبین





نمایش نظر در سایت